درِ خانه ی کسی بدزدیدند. او برفت و در مسجدی بركند و به خانه میبرد.

گفتند چرا در مسجد بركنده ای؟ گفت: درِ خانه من دزدیده اند و خداوند این در،

دزد را میشناسد، در را به من سپارد و در خانه خود بازستاند.

*****************

 شخصی از مولانا عضدالدین پرسید: چونست كه مردم در زمان خلفا دعوی خدائی

و پیغمبری بسیار می كردند و اكنون نمی كنند؟

گفت: مردمِ این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است كه نه از خدایشان به یاد می آید و نه از پیغامبر.

*****************

 درویشی به در خانه ای رسید. پاره نانی بخواست. دختركی در خانه بود

گفت: نیست. گفت: چوبی هیمه ای. گفت: نیست. گفت: پاره ای نمك. گفت: نیست.

گفت: كوزه ای آب. گفت: نیست. گفت: مادرت كجاست؟ گفت: به تعزیت خویشاوندان رفته است.

گفت: چنین كه من حال خانه ی شما می بینم، 10خویشاوند دیگر می باید به تعزیت شما آیند.

*******************

 خراسانی به نردبان در باغ دیگری میرفت تا میوه بدزدد

خداوند باغ برسید و گفت: در باغ من چكار داری؟ گفت: نردبان می فروشم.

گفت: نردبان در باغ من می فروشی؟ گفت: نردبان از آن من است، هر كجا كه خواستم میفروشم.

*****************

ظریفی مرغی بریان در سفره ی بخیلی دید كه سه روز پی در پی بود و نمیخورد.

گفت: عمر این مرغ بریان بعد از مرگ درازتر از عمر اوست پیش از مرگ.

*****************

شخصی دعوی نبوت كرد. پیش خلیفه اش بردند. از او پرسید كه معجزه ات چیست؟

گفت: معجزه ام این كه هرچه در دل شما میگذرد مرا معلوم است.

چنانكه اكنون در دل همه میگذرد كه من دروغ می گویم.