موضوی انشا:  نمازپایه شکوفایی انسان

 

           نماز به عقیده شخص من، زیبا ترین زمان دردوران زندگی روزانه هر انسان است. هر انسان مخزن یا به قول معروف به طور مجازی باطری ،در نفس خود دارد که هر وقت شارژ معنویات باطری تمام می شود، انسان خاموش شده و نیاز به شارژ معنوی یعنی نماز داردو اگر شارژ نشود متوجه اعمال گناه خود نمی شود.

          پس علّت نماز خواندن را متوجّه شدیم. هر انسان با نماز خواندن خود را شارژ می کند تا شکوفا شود و در مقابل سختی ها حقّ انتخاب داشته باشد و بتواند آری یا نه بگوید.

          انسان ها علاوه بر اینکه با نماز خواندن از یاد خدا غافل نمی شوند بلکه متوجّه نمی شوند که به چه شکوفایی هایی رسیده اند. شما مطمئن باشید پایه هر شکو فایی انسانی یاد خدا و نماز خواندن و تشکّر از خداست. اگر از شخصی بپرسید که چگونه به موفّقیّت رسیده است، پایه ی موفّقیّت خود را نماز خواندن ، تلاش کردن، و امّید به پیروزی می داند.         

          گاهی اوقات انسان ها قصد دارند فقط با نماز خواندن پیروزی و موفّقیّت را به دست آورند ولی به نظر شخص بنده نماز و تلاش هر انسان، عامل شکوفایی انسان است، که هر انسان آن را قبول دارد و زندگی خویش را بر آن اصل استوار ساخته است.

 

 

نام و نام خانوادگی نویسنده:  سجاد قاسمی

موضوع:نماز پایه ی شکوفایی انسان

نماز با حضور و با توجه نمازی که از یاد و ذکر سرشار از نمازی که آدمی در آن با خدای خودسخن می گوید و به او دل می سپارد نمازی که والا ترین معارف اسلام را پیوسته به انسان می آموزد چنین نمازی انسان را از پوچی و بیهدفی و ضعف می رهاند و افق زندگی را در چشمش روشن می سازد و به او همت و اراده و هدف می بخشد و دل اورا از میل به کج روی و گناه و پستی نجات می دهد.از این رواست که نماز در همه حالات حتی در میدان نبرد و در سخت ترین آزمایش های زندگی اولویت خود را از دست نمی دهد.

انسان همیشه به نماز محتاج است و در عرصه های خطر محتاج تر.رسانه ها و بخصوص صدا و سیما با شیوه های گوناگون نماز را معرفی و یادآوری کند.همه جا و همیشه در رادیو و تلویزیون نماز در اولویت گذاشته شود و شوق و ایمان و عطش یاد خدا در دل ها پدید آید در کلاس های دروس دینی مدارس و دانشگاه ها درس نماز جایگاه خود را بازیابی و سخنان سنجیده و افکار بلند در باز شناسی نماز فراهم و در معرض ذهن و دل دانشجویان و دانش آموزان گذاشته شود.

فلسفه نماز و تحلیل رازها و رمز های آن با زبان هنر در معرض دید همگان قرار گیرد تا هرکس به قدر ظرفیت خود از آن متمتع گردد کتاب و جزوه ها در سطوح مختلف و از دیدگاه های گوناگون به وسیله ی محققان و عالمان به تحریر در آید و مایه کارهای هنری و ادبی گردد فصلی نیز باید برای آسان کردن انجام نماز گشوده شود در همه ی مراکز عمومی مدارس دانشگاه ها کارخانه ها سربازخانه ها فرودگاه ها ایستگاه ها قطار ادارات دولتی و امثال آن جایگاه های مناسبی برای نماز پیش بینی شود مساجد و نمازخانه ها پاکیزه و مرتب و رغبت انگیز باشد.نماز در وقت فضیلت و به جماعت گذارده شود.

مهدی خدابخش       

مدرسه ی راهنمایی کمیل  

کلاس سوم1       

نام دبیر:جناب آقای اکبر سلیمانی

طبابت پروردگار

به نام خدا

موضوع انشا:طبابت پروردگار

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم،فهمیدم که بیمارم...

خدا فشار خونم را گرفت،معلوم شد که لطافتم پا یین آمد.

زمانی که دمای بدنم را سنجید،دما سنج 40درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلبم نشان دادکه به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم،تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود.وآن ها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آن ها را در آغوش بگیرم.بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم...

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم ، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیان فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آن گاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم...!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم:

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم .

قبل از رفتنم به مدرسه یک قاشق آرامش بخورم.

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمی گردم به مقدار کافی عشق بنوشم.

و زمانی که به بستر می روم  دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امید وارم خدا نعمتهایش را برشما سرازیر کند:

رنگین کمانی به ازای هر طوفان،

لبخندی به ازای هر اشک،

دوستی فداکار به ازای هرمشکل،

نغمه ای شیرین به ازای هر آه،

واجابتی نزدیک برای هر دعا.

عیب کار اینجا ست که من  ًآنچه هستم ً را با  ً آنچه باید باشم  ً اشتباه می کنم،

خیال می کنم آنچه باید باشم هستم، درحالی که آنچه هستم نباید باشم.

 

نام:علی پورمهدی

مدرسه راهنمایی: شهید خرازی نوبت یک

دبير:آقاي سليماني

سهيل جهانگيري

موضوع : خاطره ي يكي از روزهاي تابستان                                                                              اول فروردين سال 1388 بود كه مادرم بصورت تلفني با يكي از برادرانش در انگليس مشغول صحبت بود . آنها احوال يكديگر را مي  پرسيدند و سال جديد را به هم تبريك مي گفتند و براي هم آرزوي موفقيت  و پيشرفت در سال جديد ميكردند كه ناگهان ديدم مادرم لبخندي زد و بسيار خوشحال شد و مي پرسيد : انشا الله كي ؟ چه موقع ؟ صحبت هاي آ نها پس از مدتي طولاني تمام شد و مادرم پس از خدا حافظي با برادرش تلفن را به من داد تا من هم عيد را به دايي ام تبريك بگويم و كمي با او صحبت كنم. دايي ام خبري را كه به مادرم داده بود به من هم گفت .من هم بسيار خوشحال شدم و به او گفتم:من هم خيلي دلم براي شما تنگ شده و دوست دارم هر چه زودتر شما را ببينم .خبري كه دايي به  من و مادرم داده بود اين بود كه او تا اوايل تابستان به ايران مي آيد و اول به شيراز ، به خانه ي پدر بزرگم مي رود. من و خا نواده ام بسيار خوشحال بوديم وبراي آمدن او و رفتن به شيراز كم كم آماده مي شديم. ايام عيد تمام شد وما دوباره به مدرسه رفتيم و پس از دو ماه امتحانات خرداد ماه شروع شد .من امتحاناتم را به خوبي و با معدل 20 پشت سر گذاشتم و تعطيلات تابستان شروع شد . چند روزي گذشت و ما دو روز قبل از سفر دايي ام به شيراز رفتيم. ما هم نيز ابتدا به خانه ي پدر بزرگ رفتيم و در آنجا نيز خاله هايم و دايي ديگرم از خوزستان آمده بودند و همه بي صبرانه به انتظار ديدن دايي محمودم بوديم . سرانجام آن روز زيبا و بياد ماندني براي من فرا رسيد و در روز 4 تير به اتفاق خانواده ام و فاميل به فرودگاه شيراز رفتيم . سالن انتظار مملو (پر از )كساني بود كه براي استقبال نزديكانشان به فرودگاه آمده بودند . همه با دستاني پر از گل و شيريني و چهره هايي شاد و خندان بودند . مادر و خاله هايم از خوشحالي اشك مي ريختند . آنها پس از ده سال برادرشان را مي ديدند . من نيز وقتي دو ساله بودم دايي ام به انگليس رفته بود و تقريبا خاطره اي از او در ذهن نداشتم و در اين مدت فقط از طريق تلفن و يا وب كم با او تماس داشتم و خاطراتي را كه مادرم از او داشت در اين مدت برايم گفته بود . پس از دو سه ساعتي كه در فرودگاه بوديم از طريق بلند گو هاي سالن متوجه شديم كه هواپيماي حامل دايي ام به زمين نشسته است . همه از شور و شعف در پوست خود نمي گنجيديم . پس از گذشت نيم ساعت مادر و خاله هايم از دور دايي ام را كه در سالن جلوتر بود ديدند و با خوشحالي براي او دست تكان ميدادند و مادرم او را به من هم نشان داد . دايي نيز با نگاه هايي كنجكاوانه به جمعيت نگاه مي كرد تا اينكه بالاخره او هم مارا ديد و ابرازخوشحالي مي كرد ودست برايمان تكان مي داد . پس از گذشتن از مراحل قانوني و تحويل گرفتن چمدان ها دايي به ما نزديك و نزديكتر مي شد . او بالاخره به ما رسيد و ما يكديگر را در اغوش كشيديم و او هم از خوشحالي داشت اشك مي ريخت واقعا" لحظه اي زيبا بود .دايي ام داشت پس از ده سال فاميل را مي ديد . سپس به اتفاق از فرودگاه خارج شديم و هر كس سوار ماشين خود مي شد و به طرف خانه ي پدربزرگ مي رفت . وقتي به خانه ي پدر بزرگ رسيديم بستگان ديگرمان هم يكي پس از ديگري براي ديدن و خوشامد گويي با دستاني پر از گل و شيريني به آنجا مي آمدند . جشن كوچكي بر پا كرديم و همه ار ديدن دايي و او نيز از ديدن ما خوشحال شده بود دايي محمود با تعجب به من نگاه مي كرد و من را مي بوسيد و مي گفت : چقدر بزرگ شده اي و تغيير كرده اي . سپس او هداياي ما را داد ؛ هر كس كادوي خودش را باز مي كرد و به نوبت از او تشكر مي كرد . آن روز كه به اتفاق خانواده و فاميل در كنار دايي محمود بوديم به ما خيلي خوش گذشت و در آن شلوغي و جشن كه همه در آن شركت داشتيم فقط جاي يك نفر واقعا"خالي بود ؛ آن هم پدر بزرگم ؛ كه در آن سالهاي دوري از پسرش به او خيلي سخت گذشته بود و لي بيماري به او امان نداد و در حسرت ديدن پسرش درگذشت . فرداي آن روز به همراه دايي به مزار او رفتيم . همه در آنجا گريه مي كردنند و حسرت مي خوردن كه چرا در چنين روز قشنگي پدر بزرگ در كنار ما نيست . همه براي او فاتحه خواندند و براي او طلب رحمت و آمرزش كردند . سپس به خانه برگشتيم و دو باره مشغول صحبت با دايي شديم . همه از خاطراتشان براي او مي كفتند و او نيز از سالهاي تنهايي اش در آنجا مي كفت . پس از چند روز همه به اتفاق به خوزستان و بعد از آن به اصفهان آمديم و به همراه دايي به جاهاي ديدني اصفهان رفتيم پس از 25 روز وقت برگشتن دايي رسيده بود و دو باره بايد به شيراز بر مي گشتيم و او را تا فرودگاه بدرقه كرديم و در آنجا ضمن خدا حافظي از او خواستيم تا در فرست مناسب ديگري به ديدن ما بيايد . اين يكي از بهترين خاطرات تابستان سال 1388 براي من بود كه آنرا هرگز فراموش نمي كنم .

                                       نويسنده : (سهيل جهانگيري راهنمايي فرزام 2)

اوستا اسلامی

خاطره ی یک روز تابستان

تابستان امسال من و پدربزرگم و مادر بزرگم به جزیره ی کیش سفر کردیم آنجا به ما خیلی خوش گذشتمخصوصاً روزی که:آن روز صبح زود از خواب بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه به لابی هتل رفتیم و منتظر تاکسی شدیم تاکسی آمد وما را به کنار دریا برد ما کمی کنار دریا قدم زدیم تا به اتاقک جت اسکی رسیدیم و بلیط تهیّه کردیم.من سوار شدم و کم کم سرعت گرفتم و به جلو رفتم کم کم داشتم از ساحل فاصله می گرفتم وبه وسط دریا می رسیدم. با شتاب پیش می رفتم سرعت زیاد باعث پاشیدن آب به صورتم بود آب دریا شور بود وچشم هایم را می سوزاند. در حال مالیدن چشم هایم بودم که متوجّه شدم دارم تصادف می کنم سریع پیچیدم( اگر با جت اسکی سریع فرمان را بچرخانی چپ می کنی ) من هم چپ کردم ودر دریا افتادم و خیس شدم

دوباره سوار شدم و آرام در دریا گشتی زدم کمی بعد از بلند گو اعلام کردند وقت تمام شده من سریع بر گشتم وقتی به ساحل رسیدم مادربزرگم پرسید چه طور بود گفتم:خیلی عالی بود خاطره ی این روز همیشه در ذهن من باقی خواهی ماند.

نویسنده: اوستا اسلامی(مدرسه راهنمايي فرزام 2)

شایان کمالی

خاطره روز اول مهر

هنگامی که از خواب بیدارشدم خیلی خوشحال بودم .چون زود پا شدم وقت زیادی داشتم تا آماده بشوم وعجله ای نداشتم. لباس هایم را پوشیدم وصبحانه خوردم وبه بیرون از خانه رفتم.

قرار بود که سرویس دنبالم بیاید زیرااز قبل مدرسه به او لیست دانش آموزان را داده بود. منتظر سرویس شدم تا آمد.اوراننده سرویس پارسال من بود.سوار سرویس شدم.قرار بود که من را به مدرسه ی فرزام شعبه2ببرد. واز این بابت کاملا مطمئن بودم.مدتی که گذشت آقای قاسمی حرفی زد که من تعجب کردم.او مرتبا آن حرف را تکرار می کردومن که تعجب کرده بودم سعی می کردم منظور آن حرف را متوجه بشوم.او سخنی  گفت که انگار من را به مدرسه ی فرزام شعبه1می برد. او میگفت:«یک خانه ی کوچک را مدرسه ی فرزام شعبه2 کردند.»دوباره گفت:«یک کلبه ی کوچک را مدرسه ی فرزام شعبه2 کردند.»

من که فکر می کردم شوخی می کند کمی ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم.ولی پس از مدتی گفت:«تو کارخوبی می کنی که به شعبه یک آن مدرسه می روی،آخه همیشه شعبه1 هرجایی بهتر از شعبه های دیگر آن است.»ناگهان من متوجه شدم که سرویس را اشتباه آمدم.به راننده سرویس گفتم و او لیست را نشانم داد. اسم من و دوستم که با من به شعبه2 می آمد در لیست شعبه1 بود.با خودم گفتم یا مدرسه اشتباه می کند یا به دلایلی جای من تغییر کرده است. چند بار به آقای قاسمی گفتم که من باید به شعبه2 بروم ولی او گفت که طبق لیست مدرسه ما رامی رساند. در سرویس کسی را نمی شناختم و همه اول (راهنمایی) بودند. دوستم هم آن روز به مسافرت رفته بود.بنابراین تصمیم گرفتم ساکت بمانم تا ببینم چه می شود.توی این فکر بودم که اگر فرزام شعبه1 نیستم چرا اسمم توی لیست شعبه یکی ها است که به مدرسه(فرزام1)رسیدم.

در حیات مدرسه بیشتر دوستان پارسالم را دیدم. خیلی از آن ها در شعبه1 بودند.با آن ها حرف زدیم تا بالاخره زنگ خورد. در صف اسم همه ی دوستانم را خواندند به جز من و چند نفر دیگر که آن ها را نمی شناختم.به آقای الیاسی(ناظم مدرسه)خبر دادم و او گفت که فعلا در کلاس 1_2 بروم.

 زنگ اول در آن جا کلاس فارسی داشتیم. خیلی ها کتاب فارسی نیاورده بودند ولی من وچند نفر دیگر آورده بودیم.چون در نیمکت ما دوتا کتاب بود من کتابم را به نیمکت جلویی دادم.او گفت که شعر( اول دفتر) را در دفتر بنویسیم تا معنی آن را بگوید.زنگ که خورد من با تلفن مدرسه به پدرم خبر دادم. پدرم به مدرسه آمد وبعد من می خواستم با آژانس به مدرسه فرزام2 بروم. چون پدرم از سر کار آمده بود و کار داشت. ولی آقای حسینی که می خواست به آن مدرسه برود گفت که با هم می رویم.

نیمه ی زنگ دوم به آن جا رسیدیم. زنگ ریاضی بود.بعد که زنگ خورد من ماجرا را برای دوستان پارسالم گفتم.زنگ چهارم با آقای سلیمانی ادبیات داشتیم.من در کیفم دنبال کتاب فارسی ام می گشتم که متوجه شدم یادم رفته کتاب را از آن پسر بگیرم. از صحبت های آقای سلیمانی خوشم آمد.آقای سلیمانی تکلیفی داد که من در شعبه1 در زنگ اول نوشته بودم. روز بعد پدرم به در خانه ی آن پسر رفت و کتاب را گرفت.

              شایان کمالی(مدرسه راهنماي فرزام2 )

ناصر رمضاني

مروارید

من در دریا همراه با دیگر دوستانم که آنها نیز قطره های آب بودند بازی میکردیم و روی یکدیگر سر می خوردیم . یک روز با دوستانم به روی سطح آب رفته بودیم و با ماهی های ان جا بازی میکردیم که ناگهان احساس کردم از بعضی از دوستانم دور می شوم که فهمیدم به بخارتبدیل شده و به بالا می روم.

به بالا که رفتم هوا کمی سرد بود  و با بخار های دیگر به هم نزدیک شدیم و یک ابر را تشکیل دادیم. در این هنگام باد میوزید و ما را به جای دیگر که جنگل نزدیک به شهری بود برد و ما آنجا باریدیم و درختان از ما تغذیه کردند. خوشبختانه یا بدبختانه نمی دانم که  چرا خوراک درختان نشدم . انسانها به وسیله ی چاه موتور ما را از زمین بیرون کشیدند و ما را در دستگاههایی بردند و تصفیه کردند به داخل لوله ها فرستادند . متاسفانه انسانهای صاحب ما، ما ر اد  قوطی های اب معدنی فرستاده بودند و از راه خلاف پول به دست می آوردند . ما را به فردی که اسراف کار بود فروختند و او به لب رودخانه رفت و کمی خوش گذراند . وقتی که تشنه شد دوستانم را نوشید و من و دیگر دوستانم  باقی مانده ام را در آب رود خانه ریخت و ما دوباره به ابهای ازاد رسیدیم . همراه با اب رودخانه دوباره به دریا بازگشتیم  و با ماهی ها و دوستان جدید احوال پرسی کردم . در روزی که با دوستانم بازی میکردم به کنار صدفی در باز رفتم که ناگهان صدف درش را روی من و چند قطره دیگر بست. من در آنجا ترسیدم ! پس از روزها فهمیدم که به مرواریدی زیبا تبدیل شدم. چند روز بعد چند قوّاص آمدند و چند صدف که یک  از آنها صدف ما بود برداشتند . وقتی قوّاصان به ساحل رسیدند در صدف ها را باز کردند و مروارید های داخل آن را برداشتند . من را نیز بر داشته و به مغازه ی زرگری بردند . من را نصف کردند و بر روی جا نگینی دو انگشتر گذاشتند. بعد هم مرا که حالا به انگشتری زیبا تبدیل شده بودم به شخصی فروختند .  حالا من همراه شادی و غصه های این فرد هستم.

                                             ناصر رمضاني(مدرسه راهنمايي مدرس)