شعری از فریدون مشیری

خار خندید و به گل گفت سلام و جوابی نشنید خار رنجید ولی هیچ نگفت ساعتی چند گذشت گل چه زیبا شده بود دست بی رحمی نزدیک آمد، گل سراسیمه ز وحشت افسرد لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید گل صميمانه به او گفت سلام... گل اگر خار نداشت دل اگر بی غم بود اگر از بهر كبوتر قفسی تنگ نبود، زندگی، عشق، اسارت، قهر و آشتی، همه بی معنا بود . . . . (فریدون مشیری)

اشعار عاشورای

 

بگذار این شاعر جوانی کرده باشد

با واژه ها نامهربانی کرده باشد

بگذار ما را باد با خود برده باشد

تنهایی ما را جهانی کرده باشد

بگذار بین دوستان و دشمنانت

خنجر فقط پادرمیانی کرده باشد

می داند احوال من بی برگ و بر را

هرکس که عمری باغبانی کرده باشد

کی دیده ای یک زنبق هفتاد و یک برگ

بالای نی شیرین زبانی کرده باشد

ای گل ! نبینم نشنوم دست پلیدی

لب هایتان را خیزرانی کرده باشد ...

سعید بیابانکی

افتاده در اين راه، سپرهاي زيادي    
يعني ره عشق است و خطرهاي زيادي
بيهوده به پرواز مينديش كبوتر!    
بيرون قفس ريخته پرهاي زيادي 
اين كوه كه هر گوشه آن پارۀ لعلي است    
خورده است بدان خون جگرهاي زيادي
درد است كه پرپر شده باشند در اين باغ    
بر شانۀ تو شانه به سرهاي زيادي
از يك سفر دور و دراز آمده انگار    
اين قاصدك آورده خبرهاي زيادي
راهي است پر از شور، كه مي بينم از اين دور    
ني هاي فراواني و سرهاي زيادي
هم در به دري دارد و هم خانه خرابي    
عشق است و مزينّ به هنرهاي زيادي
بيچاره دل من كه در اين برزخ ترديد    
خورده است به اما و اگرهاي زيادي
جز عشق بگو كيست كه افروخته باشند    
در آتش او خيمه و درهاي زيادي...

سعید بیابانکی


۱
ای سُكرِ آیه‌هات به سَر‌مستی صِدات!
ای چشم‌هات مَعنی و لب‌هات آیه‌هات...!


در سینۀ تو معجزۀ جاری ابد
در قصّۀ ازل، نفست نفخۀ حیات...


ای نیزه‌ها ابولهبِ سورۀ سَرَت!
ای خونِ منتشر شده‌ات آیۀ زكات!


ای نامِ مُستعارت قرآنِ محكمات!
ای آفتابْ پیشِ تو و سایۀ تو مات!


قبله‌نمای گُم‌شدۀ ما! هُمای ما!
قرآنِ ناطقِ شبِ ما! كشتی نجات!


بشكن نمازِ باطلِ امواجِ مُرده را
ما تشنه‌‌ایم، تشنۀ توفانی از فُرات...

 
لب باز كن، به لهجۀ قرآن اذان بگو
تا بگذریم راكع و ساجد از این صراط


آن روز، عشق را به چه نامی صدا زدی
در خَلسۀ قُنوتَت و در ذكرِ ربّنات؟


آن روز ظهر، از چه سماعی كه دَم زدی،
هستی به اقتدای تو افتاد در نشاط؟


ای نامِ مُستعارت قرآنِ مُحكمات!
ای آفتاب، پیشِ تو و سایۀ تو مات!


بی‌شك به اعتبارِ تو و خاندانِ توست
نوری به مُمكنات اگر كرده التفات


فرداست بشنویم كه در صور می‌دمند:
«یا ایها‌الذّینَ گرفتار در لُغات!


قرآنِ ما سخن گفت از جانبِ حجاز
خورشیدِ ما بر آمد، قد قامتِ‌الصَّلوه...!»

  

 ۲
تا ریخت خون مرد به دامان کربلا
سجاده شد زمین و بیابان کربلا

بر مسلمین، طلیعۀ نو باز شد ز حق
در رهگذار تشنۀ میدان کربلا

خون پیمبر است که گلگونه کرده است
خاک سیاه و خار مغیلان کربلا

الگوی زندگی است و راه مقاومت
طرح قیام آل مسلمان کربلا

آنک حضور شمر که بر باد می‌رود
بر پیشگاه سید و سلطان کربلا

پا در رکاب باد چه می‌بندی ای رفیق!
پر باز کن به دولت ایمان کربلا

آزادگی‌ست آنچه که تسجیل می‌شود
بر برگ برگ دفتر و دیوان کربلا
 

۳
عشق، فهمید که جان چیست، دل و جانش نیست
سرخوش آن کس که در این ره سر و سامانش نیست

عشق تو راز بزرگی‌ست که درکش سخت است
درد من درد و بلایی‌ست که درمانش نیست

من در آن شهر خموشان و سکونم که کسی
ترسی از خار مغیلان بیابانش نیست

قتل‌گاه دل او کعبۀ آزادی اوست
می‌رود سوی خدا بیم ز میدانش نیست

آن که قربان ره صدق و صفا می‌باشد
آدمی نیست در این دهر که قربانش نیست

دعوتت بانگ اذانی‌ست که می‌خواندمان
کربلای تو نمازی‌ست که پایانش نیست

نیزه و تیغ و سنان ماند و سواران رفتند
هیچ، در دشت، به‌جز زخم شهیدانش نیست


۴
نیزه را سرور من! بستر راحت کردی
شام را غلغلۀ صبح قیامت کردی


به لب تشنه‌ات آن روز اشارت می‌کرد
خاتمی را که در انگشت شهادت کردی


عقل می‌خواست بمانی به حرم، اما عشق
گفت بر نیزه بزن بوسه، اجابت کردی


بانگ لبیک که حجاج به لب می‌آرند
آیه‌هایی‌ست که بر نیزه تلاوت کردی


اکبر و قاسم و عباس کجایند، کجا
آه عشق، این همه را بردی و غارت کردی


باز من ماندم و تنهایی و حسرت، هیهات
گرچه آزادم از قید اسارت کردی


۵
وقتی علم بر دوش توست آری علمدار
بی دست هم یك پا علمداری علمدار!


ای ابر رحمت یاس‌ها چشم‌انتظارند
كی بر سر این باغ می‌باری علمدار


مشكی پر از آب حیات اما تو بی‌دست
باید به دندان برد... ناچاری علمدار


خورشید را در گود خون شرمنده كردی
روشن‌ترین گلچرخ ایثاری علمدار


دریا هم از امواج روحت ملتهب شد
تا از كدامین شعله سرشاری علمدار


یك‌سوی، نامردان و دیگرسوی، مردان
در این میان تنها تو معیاری علمدار
 

۶
دستی بلند می‌شود این نوحه‌ها کم است
ای عشق شیعه باش که ماه محرم است

در عاشقانه‌های خودش شاعری نوشت
حتی تمام سال برای عزا، کم است

سوگند می‌خورم به فراوانی شما
این سایه شمر نیست، نه این ابن‌ملجم است

سهم شما همیشۀ تاریخ از فدک
یک پهلوی شکسته و یک آسمان غم است

هیئت سکوت می‌کند و نالۀ کسی
در حلقه‌های ممتد زنجیر مبهم است

محکم بکوب و جام بلا را نگاهدار
پیمان مشک تشنه و عباس محکم است

 

۷
ساربان غریب! می‌خواهی این همه مست را کجا ببری؟
تشنه آورده‌ای که آب دهی، یا به سرچشمۀ بقا ببری؟

کعبۀ هاج و واج را دیروز، در معمای خود رها کردی
یک قبیله ذبیح آوردی غرق خون تا دل از مِنا ببری

کاش می‌شد که بی‌صدا... اما تو سراپا خروش و فریادی
خبر داغ عشق آوردی، نه! نمی‌شد که بی‌صدا ببری

و ستون‌های آسمان لرزید لحظه‌ای که قرار شد دل را
از قد و قامت علی ببُری، صاف و یکدست تا خدا ببری

سر و انگشت و پیرهن یک‌سو، سجده بر خاک کرده تن یک‌سو
خواستی این چهار رکعت را پیش لیلا جدا جدا ببری

قصه را مادری جوان دیروز در کمرگاه کوچه کرد آغاز
به گلوگاه می‌رسیدی تا قصه را تو به انتها ببری


لطف قرآن به طرز خواندن توست، «والضحی» چشم‌های روشن توست
و «اذا الشَّمسُ کُوّرَت» تنِ توست که در آغوش بوریا ببری

بیت آخر میان خواهش و اشک می‌رسد بی‌قرار و می‌داند
در پی یک بهانه می‌گردی، تشنه‌ای را به کربلا ببری

 

۸
پرسید از قبیله که این سرزمین کجاست؟
گفتند: قاضریه و گفتند: نینواست

دستی کشید بر سر و بر یال ذوالجناح
آهسته زیر لب به خودش گفت: کربلاست!

توفان وزید از وسط دشت، ناگهان
افتاد پرده دید سرش روی نیزه‌هاست

زخمی‌تر از مسیح در آن روشنان خون
روی صلیب دید سر از پیکرش جداست

توفان وزید، قافله را برد با خودش
شمشیر بود و حنجره و... دید در مناست

باران تیر بود که می‌آمد از کمان
بر دوش باد دید که پیراهنش رهاست

افتاد پرده... دید به تاراج آمده‌ست
مردی که فکر غارت انگشتر و عباست
.........
برگشت اسب از لب گودال قتلگاه
افتاد پرده دید... که در آسمان عزاست

 

۹
یا لحظه‌ای نباید شد یار، با سر تو

یا اینکه داشت بر نی دیدار با سر تو

یک‌بار دیگر آن قوم، یک‌بار دیگر آن حُکم

قرآن به نیزه کردند این‌بار با سر تو

از پیکرت ربودند آن پاره پیرهن را

بستند بر سر نی، دستار با سر تو

با سنگ‌های کینه سر را نشانه رفتند

انگار ادامه دارد پیکار با سر تو

فریاد تو زمین را «دارالقیام» تو ساخت

تا آسمان کِشد قد این دار با سر تو

پامال شد حقیقت، محراب گشت گودال

تاریخ شد دوباره تکرار با سر تو

مثل چراغ خورشید بر نیزه می‌درخشد

تا که شود جهانی بیدار با سر تو

 

۱۰
فرصت اگر می‌داد بهتر می‌کشیدم
از کوچه‌های بی‌غزل پر می‌کشیدم

مشک غزل را روی دوشم می‌گرفتم
در لابلای خیمه‌ها سر می‌کشیدم

در خلوت یک خیمۀ ماتم‌گرفته
گهواره‌ای را جای اصغر می‌کشیدم

قطعاً برای تسلیت دادن به زینب
حتی شده یک نیزه کمتر می‌کشیدم

با استعانت از شعور واژه‌هایم
در ذهن‌های مرده باور می‌کشیدم

شاید اگر از آب کوفه خورده بودم
من هم به روی دوست خنجر می‌کشیدم

من شاعرم، اما اگر نقاش بودم
یک عصر عاشورای دیگر می‌کشیدم



 

ماه مهر

 

 

باز می آید صدای مدرسه 
بانگ شادی هوی و های مدرسه 
مرغ دل پر می زند از اشتیاق 
در هوای با صفای مدرسه
زنگ تفریح است و خوش پیچیده است 
عطر بازی در فضای مدرسه 
بوی مهر و مهربانی  میدهد 
ماه مهر و ابتدای مدرسه 
از میان خاطرات کودکی 
می روم تا جای جای مدرسه 
ناظم مدرسه می گوید : سلام 
بچه های با وفای مدرسه 
جایتان در قلب ما ، خوش آمدید 
پایتان بر چشمهای مدرسه 
ایرج خالصی

 

   

رسول اکرم(ص) وارد مسجد مدینه شد. چشمش به دو اجتماع افتاد که هر دسته، حلقه ای تشکیل داده، سرگرم کاری بودند. 

دسته ای مشغول عبادت و ذکر و دسته دیگر به تعلیم و تعلم و یاد دادن و یاد گرفتن سرگرم بودند. 

هر دو دسته را از نظر گذرانید و از دیدن آنها مسرور شد. 

به کسانی که همراهش بودند رو کرد و فرمود: «این هر دو دسته کار نیک می کنند و اهل سعادتند». 

آنگاه فرمود: «اما من برای آموزش و دانا کردن فرستاده شده ام». 

سپس خود به طرف همان دسته که به کار تعلیم و تعلم اشتغال داشتند رفت و در حلقه آنها نشست.

 

 

 

سعی کنید از همین حالا، در هر کلاس و مقطعی هستید، 

اهداف بلندی برای آینده علمی خود در نظر بگیرید و با خود عهد کنید که تا رسیدن به آن اهداف از پا ننشینید.  

  

 

 

 

نیروی فکر و ذهن خود را در وادی پوچ خود آرایی و مدگرایی تباه نکنید. 

روح کنجکاوی، کمال خواهی، تنوع طلبی و نوگرایی خود را صرف لباس و خوشگذرانی نکنید. 

رشد و کمال را در علم، ایمان، اخلاق، و فضایل واقعی انسان جستجو کنید. 

دانش آموز یا دانشجوی ساده پوش، تمییز و سخت کوش آینده ای بسیار امیدوارکننده تر از کسی دارد 

که همت خود را مصروف جمال ظاهری و رفاه جسمانی می کند.

 

 

بوی مهر

باز بوی دفتر

پاک کن های سفید

ته مداد قرمز

باز هم مهر رسید

باز هم رج زدن حرف الف

باز هم دخترکی سر به هوا

دختری نازکه نامش کبراست

و د ه ها  سال است

قول ها داده به خود

و گرفته تصمیم

که دگربار، کتاب خود را

باز جا نگذارد. شب به زیر باران

آن کتاب کهنه

هچنان خیس و چروکیده و باران زده است

باز هم سال دگر

باز پاییز دگر

باز تصمیم دگر

باز کوکب خانم

چند مهمان دارد

باز هم سفره رنگین پهن است

و کدام از ماها

در پس این همه سال …

حسرت خوردن از آن سفره کوکب خانم

همچنان با او نیست؟

خوش به حال عباس!

خوش به حال کبری!

خوش به حال حسنک!

که همه دغدغه شان

سفره و دفتر خیس است و صدای یک بز

خوش به حال همه شان!

که ز ما جا ماندند

همه کودک ماندند

و رسیدیم ما به سرابی که هم اکنون هستیم

و غم غربت ایام گذشته است که دایم با ماست.
 

 

 

 

دانلود آهنگ قدیمی بوی ماه مهر یادآور خاطره ها  | p30.baranpatogh.ir

مهر آمد و دوباره گلستان سبز عشق
    با عطر ياد و خاطره هايش چه ديدنيست
    آهنگ پاك زمزمه غنچه هاي ناز
    از لابه لاي وسعت سبزش شنيدنيست
    مهر آمد و تبسمي از جنس نوبهار
    روي لبان پاك و لطيف بنفشه هاست
    گلبوته هاي شادي و شور و نشاط و عشق
    دسته گلي ست آبي و در دست بچه هاست
    مهر آمد و طلوع نجيب و بهاريش
    در جاي جاي دفتر دل سبز و ماندنيست
    شعر بلند خاطره هاي بهار شوق
    در روزهاي آبي و بي كينه خواندنيست
    مهر آمد و نويد شكفتن, و يك حضور
    دل ها همه به پاكي برگ شقايق است
    مي گفت باغبان كه بدانيد قدر آن
    چون بهترين و سبزترين دقايق است
    در گلْسِتان سبز پر از عطر ياس عشق
    آيينه هاي عشق و صفا روبروي ماست
    مهر آمد و درين تپش قلب زندگي
    پرواز تا شكفته شدن آرزوي ماست

دو غزل از ه .سایه

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست


 

 

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند
کسی به کوچه سار شب در ِ سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذرگهی ست پر ستم که اندر او به غیر ِ غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
...
دلِ خرابِ من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر ِ غمت ازین خراب تر نمی زند !
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش ِ کر نمی زند !
نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درختِ تر کسی تبر نمی زند

 

 

 

شعر: هوشنگ ابتهاج ه.ا.سایه

 

تهران، آبان١٣٨٢

سیاه مشق ١

بهار را باور کن

باز کن پنجره‌ها را که نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن مي گيرد
و بهار
روي هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
کوچه يکپارچه آواز شده است
و درخت گيلاس هديه جشن اقاقي ها را
گل به دامن کرده است
باز کن پنجره‌ها را اي دوست
هيچ يادت هست
که زمين را عطشي وحشي سوخت؟
برگ ها پژمردند
تشنگي با جگر خاک چه کرد؟
هيچ يادت هست؟
که توي تاريکي شب هاي بلند
سيلي سرما با تاک چه کرد؟
با سر و سينه گل هاي سپيد
نيمه شب، باد غضبناک چه کرد؟
هيچ يادت هست؟
حاليا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببين
و محبت را در روح نسيم
که در اين کوچه تنگ
با همين دست تهي
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن مي گيرند
خاک جان يافته است
تو چرا سنگ شدي؟
تو چرا اين همه دلتنگ شدي ؟
باز کن پنجره را
و بهاران را
باور کن!

فریدون مشیری

شکوائیه زیبای دکتر علی شریعتی به خدای مهربان

خدایا کفر نمی گویم
پریشانم خدایا کفر نمی گویم
پریشانم
چه می خواهی تو ازجانم
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداواندا
ادامه نوشته

کلام زیبا

1- ذهن چتري است كه تا باز نشود فعال نخواهد شد.

2- برخورد خوب؛ درهايي را مي گشايد كه بالاترين تحصيلات نيز قادر به گشايش آن نيست.

3- از اشتباهات ديگران درس عبرت بگيريد؛آن قدر عمر نمي كنيد كه همه آنها را تجربه كنيد.

4- براي رسيدن به هر هدف مهم بايد دست از آسايش شست.

5- با از دست دادن موفقيت درس عبرتش را از دست ندهيد.

6- نگراني جريان باريكي از ترس است كه اندك اندك در ذهن جاري مي شود و اگر تقويت شود كانالي مي سازد كه هر فكر ديگري را خشك مي كند.

7- رفتار و منش هر فرد كتاب مصور افكار و عقايد اوست.

8- بهترين زمان براي سكوت زماني است كه حس مي كنيد بايد جوابي بدهيد.

9- زماني كه دري بسته مي شود هميشه در ديگري گشوده مي شود اما گاه چنان طولاني و پشيمان چشم به در بسته مي دوزيم كه در گشوده شده را نمي بينيم.

10- خوش بينان در هرخطري فرصتي مي بينند و بد بينان درهر فرصتي خطري.


ادامه نوشته

نمونه املای اوّل

مدرسه را هنمايي شهيد خرّازي . کلاس اول راهنمایی . ديماه89

-  در کدام گزینه غلط املايي وجود دارد؟

الف)- برگزید -  ناگزیر                                              ج)-  زوق -  عطوفت

ب)- تظاهرات -  محبوب                                         د)- مقتدايي-  احیا

- در نوشتن املا به نحوه ي .........  و  مطابقت آن با شکل ......... دقّت شود .

الف)- نوشتاری- تلفظ                                            ج)-  گفتار - نوشتار

ب)- تلفّظ - نوشتاری                                               د)-  نوشتار- گفتار

-  در کدام گزینه غلط املايي وجود ندارد؟

الف- ذ لال -  لحظه                                                  ج)-  ميراس -  سَلاح

ب)- جاذبه-  صرو                                                    د)- رؤيا -  هراس

-  کدام گزینه درباره کلمه ي (آسمان ) درست است؟

الف)- دو تلفّظي                                                   ج)- دو بخشي

ب)- دو شكلي                                                       د)– هم آوا

- کدام گزینه غلط املايي دارد.

الف)- دنياي معاصر                                               ج)- سبزه هاي معسوم

ب)-  ختم كند                                                        د)- آثار گران بها             

- درس املا فرصتي براي ارزشيابي مهارت ............... و.............. است.

الف)- سريع نوشتن  - نظر دادن                             ج)- گوش دادن -  خواندن

ب)-  گوش دادن – نوشتن                                       د) - دقّت  كردن - نوشتن 

-  در کدام گزینه غلط املايي وجود دارد ؟

الف)- با يكديگر داد وستدعلمي داشتند .                     ج)- جوانان اهل دريافتن وتحليل كردن هستند .

ب)-  زبان فارسي به من توانايي و فرصت مي دهد .    د)- ذرّت ها در گوش نصيم آمين مي گفتند .

-  در کدام گزینه غلط املايي وجود دارد؟

الف)- جذّاب - اعتساب                                                ج)- محزون - مناظره

ب)- استحكامات - اضطراب                                          د)- قرین - تحقیر

- در کدام گزینه کلمات هم آوا وجود دارد؟

الف)- پشت - پشته                                                     ج)-  جذب- مجذوب

ب)- حیاط- حیات                                                           د)- کتاب- کتب

- در قسمت زير چند غلط املايي وجود دارد؟

  )اسوه- نهج البلاغه- ظلال محمّد- سيماي محزون- محفل دوستانه(

الف)- بدون غلط                                                          ج)- يك  غلط                                                    

ب)- چهار غلط                                                              د)- پنج غلط

متن املا

اگر به نقشه ايران دقّت كنيم در همه جاي اين سرزمين شهرهايي مي بينيم كه روزگاري دراز مركز درس و بحث وتعليم و تعلّم بوده اند و در هر يك از آن ها صدها فقيه و اديب و فيلسوف و طبيب و رياضيدان و منجّم در ده ها مدرسه كوچك و بزرگ به تعليم وتربيت هزاران جوان مشغول بوده اند .با زبان فارسي ايراني مي شوم و ايراني مي مانم هر چه اين زبان را بيشتر مي خوانم و بهتر مي فهمم ايراني تر مي شوم زبان فارسي ريشه اي است كه با آن به خاك وطنم بسته شده ام و فرهنگ سرزمين خود را با اين ريشه از خاك مي مكم و با تغذيه از آن زنده مي مانم .خدايا امان از دست هاي پنهان شيطان روح و جان ما را از سلطه پنهان شيطان برهان آن زمان كه همگان تنهايمان مي گذراند تنها حضور تو تنهايي را طراوت مي بخشد تنهايمان مگذار.


مدرسه ی راهنمایی شهید احسانی . املاي کلاس دوم . خرداد ماه 91

صحیح یا غلط بودن عبا رت های زیر را مشخّص کنید .  

تشخیص املای درست دو کلمه ی ( خورد) و ( خُرد) از طریق متن و معنی ممکن است . (       )

کلمه های مخفّف به همان صورت که تلفّظ و شنیده می شود باید نوشته شود .(      )

-  کلمات داخل پرانتز را در محل مناسب قرار بدهید.

دربهار زمزمه ی گل ها در .....  خانه ی ما ، به جان های خسته .... تازه ای می بخشد .(حیات – حیاط)

-  در قدیم (خانَه) و امروزه (خانِه) می گوییم،چه تغییری در این کلمه به وجود آمده است؟

-  در جای نقطه چین کلمه ی مناسب  قرار بدهید.

 - یک از راه های تقویت املا پرورش مهارت خوب  .........  ا ست.

-  در عبارت زیر غلط های املایی را بیابید و در جای مناسب بنویسید.

گاه شاید خوا ربُنی که در سینه ی کویر روییده و بوته ی یک گل وحشی که در عمق درّه ای از دل سنگ ها سر برآورده یا تک درختی که در بیابان برای رفع عطش به انتظار باران نشسته است شکوحی کمتر از جنگل های انبوه و سرسبز ندارد .

-  با توجّه به معنی املای کدام گزینه درست است؟

ا لف) – خُرد: خوردن                                                   ج) – شست:انگشت پا

ب) – غدر:اندازه                                                          د) - حور:خورشید

- در کدام گزینه غلط املایی وجود دارد؟

الف) -  عزّت و خاندان                                               ج) – هیاحوی کلاغ ها

ب) -  بغض و حسد                                                   د) -  مهار هیجانات

-  یکی از راه های تشخیص شکل درست املای کلمات ..............

ا لف) – رسم الخط رایج کتاب های درسی            ج) -  هرمنبع ترجمه شده به فارسی

ب) – رسم الخط رایج زبان فا رسی                       د) - هرمنبع نوشته شده به فارسی

متن املا

سپاس و ستایش خداوندی را سزاست که به واسطه ی ارسال رُسُل و ابلاغ کُتب دل های رمیده را آرمیده ساخت خداوندی را ستایش کنیم و نیایش نماییم که عفوش خطاپوش است.من دگر بار مي گويم بي ترديد ايرانيان مهر ورزترين و خون گرم ترين و با صفا ترين ملّت هاي سراسر گيتي هستند . حركات و رفتارشان همه زيبا و شايسته و پسنديده است . سخن پرداخته و سَخته و سنجيده مي گويند . ناشدني است سخني بر زبان آورند كه موجب رَنجِش و ملال كسي شود.سر انجام پاييز هم مانند ديگر فصل ها با طبيعت وداع مي كند و جاي خود را به زمستان مي دهد .زمستان از راه   مي رسد و كوله بارش را پر از برف وسرما ست ، بر زمين مي گذارد . گر چه ممكن ا ست مردم بعضي از مناطق جنوبي كشور ما در طول زمستان رنگ برف را نبينند ولي معمولا همه اين فصل را با برف و سرما مي شناسند.روزگار دریایی است که کشتی زندگی ما بر روی آن به سوی ساحل مقصود می رود. این دریای بزرگ همیشه در جزر و مد است . اگر امروز آرام باشد فردا مسلّما توفانی خواهد بود .فرصت را غنیمت شمارید .

وعده های غذایی در ماه مبارک رمضان

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

در طول ماه مبارک رمضان رژیم غذایی شما نباید با حالت عادی تفاوت زیادی داشته باشد و باید به گونه ای باشد که وزن شما کاهش یا افزایش زیادی نداشته باشد. البته برای افرادی که اضافه وزن دارند ماه مبارک رمضان فرصت مناسبی جهت کاهش وزن مختصر و همچنین کسب آمادگی برای شروع برنامه کاهش وزن بعد از ماه مبارک است.

سحری مثل ناهار
وعده سحری بهتر است مثل وعده ناهار باشد و غذای اصلی در این وعده صرف شود: انواع چلوخورش ها (البته کم چرب و سرخ نشده)، پلوهای مخلوط با حبوبات و سبزیجات (عدس پلو، لوبیا پلو و سبزی پلو) به همراه مرغ، ماهی یا گوشت به همراه سبزی خوردن یا سالاد و ماست برای این وعده مناسب است. مصرف سالاد و یک واحد میوه تابستانی به کنترل تشنگی تا اواسط روز کمک می کند. از نوشیدن چای بلافاصله بعد از اتمام سحری اجتناب کنید، زیرا باعث افزایش دفع ادرار و از دست رفتن نمک های معدنی مورد نیاز بدن در طول روز می شود. توصیه می شود از مصرف قند و شکر مخصوصا در وعده سحر پرهیز کنید، زیرا باعث احساس گرسنگی زود هنگام می شود. لازم به ذکر است که روزه داری بدون صرف سحری برای تمام گروه های سنی به ویژه نوجوانان و جوانان می تواند با عوارض زیادی همراه باشد. گرچه در طی ماه رمضان و به ویژه روزهای اول ممکن است هیچ کدام از عوارض، شکایتی را در فرد ایجاد نکنند، اما قطعا عوارض بلندمدتی خواهند داشت، بنابراین اهمیت ویژه ای به وعده سحری بدهید. حتی اگر سال ها بدون سحری روزه می گرفتید از امسال این عادت مضر را اصلاح فرمایید.

همزمان چند نوع غذا نخورید
وعده شام بهتر است با فاصله یک ساعت بعد از افطار باشد. سوپ سبزیجات و مرغ، آش جو، حلیم بدون روغن، خوراک لوبیا با هویج، عدسی، خوراک سبزیجات، خوراک گوشت بدون چربی، ماهی کبابی با کمی نان (بهتر است از نان های سبوسدار مثل سنگک استفاده کنید) به همراه ماست و خیار یا دوغ پروبیوتیک و سبزی خوردن یا سالاد از انتخاب های مناسب برای این وعده هستند. از مصرف چای بلافاصله بعد از شام نیز خودداری کنید، چون جذب آهن منابع غیر گوشتی را کاهش می دهد.

چند پیشنهاد برای وعده افطار
به هنگام افطار ابتدا روزه خود را با چای یا شیر گرم و خرما یا کشمش باز کنید، سپس به طور متناوب در طی هفته می توانید مقداری نان و پنیر و سبزی و گردو یا شامی یا انواع کوکو یا چند قاشق فرنی یا شیربرنج به آرامی میل کنید. پیش از احساس سیری دست از خوردن بکشید، زیرا بعد از ۲۰ دقیقه کاملا احساس سیری ایجاد می شود.

شام تا سحر
بهتر است به عنوان دسر بعد از شام از ۳ تا ۴ واحد میوه های تابستانی استفاده کنید. نوشیدن آب را در فاصله شام تا سحر (حداقل به میزان ۳ لیوان) فراموش نفرمایید.

پیشگیری از یبوست
استفاده از غذاهای حاوی فیبر شامل انواع میوه و سبزی، نان سبوسدار، نخود سبز، کدومسمایی، بلغور، اسفناج و سایر گیاهان مثل برگ چغندر، میوه های خشک مخصوصاً گلابی، آلو، انجیر و بادام برای پیشگیری از یبوست و احساس دیرتر گرسنگی در طی روز توصیه می شود.

بخورنخورهای افطار
رطب یا خرما + آب: افطار کردن با خرما سنت است و بهتر است تا شام چیز دیگری میل نشود. اما اگر خواستید چیز دیگری مصرف کنید بهتر است از شیرینی جات طبیعی مصرف کنید، مثل عسل به صورت شربت یا انگور و کشمش یا میوه های شیرین دیگر. آبی که هنگام افطار می نوشید بهتر است نه زیاد گرم باشد و نه زیاد سرد (معتدل). سعی شود افطار و شام با هم مصرف نشود، حداقل نیم ساعت بعد از افطار شام مصرف شود. در افطار لبنیات مثل دوغ و ماست مصرف نشود زیرا بسیار سرد است و برای مغز مضر بوده و چه بسا احساس کسالت به انسان دست دهد.

بخورنخورهای شام
حریره بادام با آرد برنج قهوه ای که با عسل یا شیره انگور یا شیره خرما شیرین شده باشد. نان + پنیر + سبزی + مغز گردو + چند عدد خرما یا مقداری انگور رسیده. اکتفا به یک نوع غذای ساده که بخار پز یا آب پز شده باشد مانند: انواع پلوها و خورش ها. می توان از غذاهای گوشتی یا غذاهای دریایی نیز در وعده شام استفاده کرد اما به مقدار کم (حداکثر ۲ بار در هفته)می توان از آش جو با کشک مرغوب استفاده کرد. می توان از انواع سوپ ها نیز استفاده کرد.

بخورنخورهای سحر
بهتر است در سحری از غذاهای گیاهی پخته یا خام استفاده شود. مثلا: سالاد فصل + ۲ قاشق غذا خوری جوانه گندم + لیمو ترش تازه و روغن زیتون و آن را خوب بجوید. سپس می توان مقدار کمی از غذاهای پخته گیاهی مانند پلو و خورش گیاهی استفاده کرد. به جای گوشت درسحری می توان از قارچ استفاده کرد. مقداری میوه و مغز بادام خام یا مغز گردو و پسته و فندق و تعدادی انجیر خشک، خوب جویده و بعد ۲ لیوان آب خنک نیز میل شود. می توان در سحری چند دانه خرما یا انجیر یا میوه های دیگر نیز تناول کرد. غذاهای حاوی حبوبات، خرما، پنیر، نان گندم سبوسدار، شیر، ماست محلی، میوه و سبزیجات، نیز می توان مصرف کرد.
توصیه های کلی

در هنگام شام و سحری فقط از یک نوع غذا استفاده شود که شامل سه گروه غذایی باشد و از مصرف چند نوع غذا باهم خودداری شود. حتما سحری میل شود، زیرا به فرموده پیامبر (ص) درآن برکت است و نیاز تغذیه ای بدن را در طول روز تامین می کند و از کاهش قند خون و از بی حوصلگی و خستگی و کاهش یادگیری جلوگیری می کند. در سحری غذاهای کم حجم مصرف و سعی شود غذاهای فیبردار مصرف شود. مصرف سبزیجات و میوه جات هنگام سحری و شام بسیار مناسب است و کمک به دفع سموم می کند و تشنگی در طول روز را کاهش می دهد.

در شام و سحر سعی شود از آرد سبوسدار استفاده شود(نانی که با آرد سبوسدار پخت شده باشد مانند نان سنگک). در سحری از مصرف غذاهایی مثل: کوکو سبزی، کوکو سیب زمینی، کتلت، گوشت سرخ کرده، جوجه کباب، ماهی کباب، همچنین غذاهایی که ادویه زیاد دارند خودداری شود، زیرا این غذاها موجب تشنگی می شوند. از مصرف غذاهای شیرین و چرب مثل زولبیا و بامیه خودداری شود. مصرف غذاهای ساندویچی و سس مایونز نیز ضرر دارد و مناسب نیست. جهت احساس تشنگی کمتر، می توان در پایان سحری لیموترش استفاده کرد. در شام و سحری از مصرف غذاهای سنگین و سرخ کرده پرهیز شود. بعد از مصرف سحری بلا فاصله نخوابید. در هنگام سحری از نوشیدن چای خودداری شود زیرا دفع آب بدن را زیاد می کند و موجب تشنگی می شود.

چـگونه عـطـش را بـرطرف کـنیم؟

                                              

احتمالا اين خاطره در يك روز گرم از فصلي گرم رقم خورده است؛ تابستان با گرماي طاقت فرسايش، مي‌تواند با تشنگي ضميمه شود و فصلي غيرقابل تحمل را ايجاد كند. گرماي هوا باعث از دست رفتن بيشتر آب بدن شده و نياز بدن به آن را افزايش مي‌دهد. در واقع آب، اولین ماده غذایی و سالم‌ترین نوشیدنی است که 60 درصد بدن بزرگسالان و 80 درصد بدن نوزادان را تشکیل می‌دهد. کارشناسان تغذیه توصیه می‌کنند، آقایان روزانه بیش از 2 لیتر و نیم و خانم‌ها 2 لیتر آب در روز مصرف کنند. در اين ميان افرادی که ناراحتی کلیه، ناراحتی‌های قلبی- عروقی و فشار خون دارند باید زیر نظر پزشک آب بنوشند. درصورت حل نكردن معضل تشنگي احتمال ايجاد مشكلات فراواني وجود دارد. دكتر هاشمي، متخصص تغذيه در اين باره توصيه‌هايي دارند كه درصورت رعايت آن‌ها مي‌توان تابستان بي‌عطشي را سپري كرد.

 

عطش چيست؟

عطش همان تشنگي تعبير مي‌شود و تشنگي هم نياز به نوشيدن آب است. اين نياز زماني بروز پيدا مي‌كند كه بدن در مقابل كم آبي كه با آن مواجه شده واكنش نشان مي‌دهد. كم آب شدن بدن نيز زماني رخ مي‌دهد که آب دفع شده از بدن بيشتر از مقدار جذب آب باشد. از سوي ديگر، عطش به نوعي تشنگي مفرط نيز تعبير مي‌شود كه در گرماي شديد و كم آبي‌هاي طولاني مدت يا ورزش‌هاي طولاني و سنگين رخ مي‌دهد. وقتي بدن كم آب مي‌شود، بزاق دهان را مي‌گيرد و احساس خشكي دهان به‌وجود مي‌آيد. اگر در اين مرحله كمبود آب جبران نشود، احساس ضعف، خستگي و سردرد ايجاد مي‌شود. تشنگي در اصل علامت خطري براي كم شدن مايعات بدن است. كاهش مايعات نيز مي‌تواند در اثر تعريق زياد، اسهال، استفراغ، تب، آفتاب سوختگي يا رژيم غذايي اتفاق بيفتد.

 

حواس تان به میزان آب بدن تان باشد

آنچه مسلم است همه براي ادامه حيات و فعل و انفعالات درون بدن به آب نياز دارند و اين ميزان نياز به‌طور متوسط 8 تا 01 ليوان است كه در كودكان كمتر است اما در بزرگسالان تغييري نمي‌كند. چه بسا افراد مسن كه نسبت به نياز بدن‌شان به آب كمتر حساس می شوند اما بايد 8ليوان آب را حتما در طول روز مصرف كنند تا سلول‌هاي بدن دچار كم‌آبي نشوند. در مورد افراد ديابتي به‌دليل ماهيت بيماري كه افزايش دفع ادرار را به همراه دارد، نياز بيشتري به آب دارند كه بسته به سطح قندخون بايد با پزشك معالج در مورد ميزان مصرف آب مشورت كنند. بسته به سطح فعاليت افراد و قرارگيري آن‌ها در معرض گرما ميزان مصرف تغيير مي‌كند و افراد به‌طور معمول آب را از طرق مختلف در طول روز از دست مي‌دهند بنابراين بايد بسته به ميزان فعاليت ميزان دريافت آب را تنظيم كرد.

 

روش رفع عطش

آب به‌طور معمول به دلیل تنفس، تعریق، ادرار و مدفوع از دست می‌رود. در همين زمان است كه مكانيسم تشنگي به‌وجود مي‌آيد و بدن به نوعي نشان مي‌دهد كه به آب نياز دارد. بنابراين نوشیدن آب كافی و فراوان بسیار اهمیت دارد. در فصول گرم سال و به‌ويژه تابستان كه آب بيشتري از طرق مختلف از دست مي‌رود، عطش و تشنگي زودتر بروز پيدا مي‌كند. راهكار اصلي رفع عطش در اصل نوشيدن ميزان كافي آب است در كنار آب مي‌توان از نوشيدني‌هايي مانند چای کمرنگ و آبميوه‌هاي متفاوت نيز براي رفع تشنگي استفاده كرد. به این نکته بايد توجه کنید، برای تامین آب مورد نیاز بدن نباید از نوشیدنی‌های ناسالم استفاده کرد؛ مثلا مصرف زیاد برخی نوشابه‎های گازدار و کافئین‎دار عوارض جسمی دارند و موجب کاهش کلسیم بدن می‎شوند.

خوردن ناگهاني آب فراوان مي‌تواند مشكلات گوارشي و سوء هاضمه در فرد ايجاد كند. توصيه مي‌شود بدن به چنين حالتي نرسد و هر نيم تا يك ساعت بايد دست‌كم نيم فنجان آب به بدن رساند.

 

چاي با تشنگي چه مي‌كند؟

آب مايعي است كه در تمام واكنش‌هاي بدن شركت دارد و وجود آن براي فعل و انفعالات مختلف در بدن و در نتيجه ادامه حيات انسان الزامي است. آب نيز مانند هوا و غذا يكي از ضروريت‌هاي زندگي است. بنابراين بايد هميشه و به‌صورت مداوم به بدن برسد و در زمان تشنگي هيچ‌چيز نمي‌تواند جايگزين آب شود. چاي نوشيدني است كه به‌دليل داشتن مواد آنتي اكسيدان و ضد‌سرطان براي بدن مفيد است اما هيچ‌گاه جايگزين مناسبي براي آب نيست. چاي به‌دليل خاصيت مدر بودن باعث مي‌شود، مقدار بيشتري از آبي كه از طرق مختلف به بدن مي‌رسد، دفع شود. به‌طور كلي توصيه مي‌شود، افراد هنگام تشنگي درصورت دسترسي به آب از اين نوشيدني استفاده كنند.

 

خوراكي‌هاي ضد‌ تشنگي

بر طرف کردن عطش, رفع عطش

فيبرها در نگهداري آب نقش مهمي دارند بنابراين خوراكي‌هاي فيبردار گزينه‌هاي مناسبي هستند. علاوه بر ميوه‌ها، سبزي‌ها هم منبع بسيار مناسب فيبر و در نتيجه آب هستند. كاهو، خيار، كرفس و سبزي خوردن چون آب را در خود نگه مي‌دارند باعث استمرار و تداوم آب‌رساني به بدن مي‌شوند. در مقابل برخي خوراكي‌ها مانند انواع شيريني و كباب و جگر تشديد‌كننده تشنگي هستند و در فصول گرم سال كه احتمال كم‌آبي بيشتر است بايد از خوردن آن‌ها پرهيز كرد.

 

ميوه‌هاي تابستاني تشنگي را برطرف مي‌كنند؟

ميوه‌ها علاوه بر نقشي كه در تامين ويتامين‌ها، مواد معدني، آنتي اکسيدان‌ها و فيبر مورد نياز بدن دارند، نقش مهمي نيز در پيشگيري و درمان انواع سرطان، بيماري‌هاي قلبي - عروقي، سکته مغزي، پوکي استخوان، ديابت و چاقي ايفا مي‌كنند. علاوه بر اين، آن‌ها به‌طور كلي يكي از منابع حاوي آب هستند و مي‌توان بخشي از نياز بدن به آب را از طريق ميوه‌ها تامين كرد. ميوه‌ها در ساختمان خودشان فيبر دارند و اين فيبر در دستگاه گوارش باعث ماندگاري آب و تحويل تدريجي آب به جريان خون مي‌شود و به اين ترتيب تاخير زيادي در احساس تشنگي به‌وجود مي‌آيد اما بايد دانست كه بدن نياز به آب خالص هم دارد و روزانه 8 ليوان آب براي ادامه حيات و حفظ آن ضروري است كه بخشي از آن را مي‌توان از طريق ميوه‌ها به‌دست آورد.

 

خاك‌شير و عرقيجات گياهي مي‌توانند رفع عطش ‌كنند؟

به‌طور كلي 2 مسئله مطرح است، يكي نياز بدن به آب و ديگري احساس تشنگي. زماني كه درباره احساس تشنگي بحث مي‌شود برخي از نوشيدني‌ها مثل شربت آبليمو كه به‌دليل وجود آبليمو در آن باعث ترشح بزاق بيشتر مي‌شوند، احساس تشنگي را زودتر برطرف مي‌كنند ولي اين به آن معنا نيست كه نياز بدن به آب تامين شده است. نوشيدني مانند خاك‌شير به‌دليل داشتن دانه‌هاي خاك‌شير كه آب را درون خود حبس مي‌كند و چند برابر ظرفيت مي‌تواند ذخيره آب داشته باشد در زمان تشنگي نوشيدني بسيار مناسبي است. اين دانه‌ها در دستگاه گوارش آب را در داخل خود نگه مي‌دارند و به‌تدريج آن را به بدن تحويل مي‌دهند و نياز بدن را در مدت طولاني‌تر نسبت به آب تامين مي‌كنند. نوشيدني ديگري كه مي‌توان نام برد تخم شربتي است كه عملكردي مشابه خاك‌شير دارد و به‌دليل نگه داشتن آب درون خود باعث مي‌شود، فرد ديرتر احساس تشنگي كند اما از آن‌جا كه اين نوشيدني‌ها با شكر مصرف مي‌شوند بايد در ميزان استفاده از آن‌ها احتياط كرد چون مصرف بيش از اندازه آن‌ها موجب اضافه وزن و چاقي مي‌شود. بهتر است آنها را يا بدون شكر يا با حداقل شكر مصرف كرد.

 

خنكي آب تاثیری دارد؟

ميزان خنكي آب مي‌تواند در رفع علائم تشنگي موثر باشد. يكي از وظايف آب تنظيم دماي بدن است. زماني كه فرد دچار كم آبي مي‌شود، بالطبع دماي بدن نيز دچار تغييراتي شده و علائم نسبت به كم آبي شديدتر مي‌شود. زماني كه آب خنك همراه با يخ مصرف مي‌شود چون دماي بدن را به‌خصوص در قسمت فوقاني دستگاه گوارش براي مدت كوتاهي پايين مي‌آورد، احساس لذت‌بخش‌تري دارد ولي اين موضوع ربطي به نياز سلول‌هاي بدن به آب ندارد. به هرحال بدن به مقدار معيني آب نياز دارد و دماي آن آب اهميت چنداني ندارد مگر در حالت گرمازدگي. در گرمازدگي كه فرد دچار بي‌حالي مي‌شود يكي از درمان‌ها غوطه‌ور كردن فرد در يخ است اما در حالت رفع تشنگي نوشيدن آب‌يخ مزيتي از لحاظ سلامت بر نوشيدن آب با دماي معمولي ندارد. حتي در مواردي ممكن است شوك حرارتي نيز به فرد وارد شود.

خـــوداموز روزه ‌داری به سـبک ایـرانـی! ( طنـز)

گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.org

ماه رمضان نزدیک است ... همین روزهاست که خودمان را به سحری و افطاری های جورواجور سوق دهیم. ماه حلیم بوقلمون، ماه غل غل کردن دیگ آش رشته جلوی دکان خیاطی، کلید سازی و حتی نمایشگاه اتومبیل، ماه غلبه زولبیا بامیه بر قند، ماه انتظار خالصانه برای شنیدن صدای دلنشین و روح افزای اذان(ترجیحا مغرب)، ماه سریال‌های بندتنبانی، ماه سینه خیز کنار رفتن از سر سفره منهدم شده. خب دیگه بسه. حالا که کاملا در فضا قرار گرفتید به توصیه‌هایی در باب روزه داری در این ماه خدا توجه کنید. دقت داشته باشید که ساعت حدود یک ربع به 9 شب تازه افطار می‌شود. بنابراین اصلا زمان زیادی در اختیار ندارید و هر ثانیه‌اش طلاست.

دقت کنید که حتما هم حلیم بخورید هم آش رشته. این دو اصلا با هم نمی‌سازند و واکنش‌های عجیبی می‌دهند اما بعد از ماه رمضان اینها همه‌اش برایتان خاطره می‌شود.

با توجه به تاکید همیشگی متخصصان تغذیه به صرف وعده غذایی صبحانه، حتما افطار را با صبحانه شروع کنید. نان و پنیر و کره و مربا و عسل و حلیم و البته تخم مرغ عسلی که همه اینها را بشوید و ببرد پایین. بعد بروید سراغ ناهار و در پایان هم برای شام یک چیز سبک در نظر بگیرید. مثلا همان آش رشته با هفت، هشت عدد کتلت کفایت می‌کند.

اگر روزه نیستید سعی کنید نزدیک افطار از همان ساندویچی که ظهر یواشکی در کیسه مشکی ازش ساندویچ خریده بودید، حلیم یا آش تهیه نکنید. جهت حفظ شخصیت خودتان می‌گوییم، وگرنه که خب بکنید.

خوشا به سعادت آنهایی که سر ظهر بعد از خوردن یک پرس قورمه سبزی ناگهان می‌گویند: "اِوا من که روزه بودم" و چون حواسشان نبوده روزه‌شان هم باطل نمی‌شود. برای ما حتی در حد یک تکه ته دیگ هم تا به حال پیش نیامده. (این البته توصیه نبود، دلنوشته بود)

موقع خواب ظرف زولبیا بامیه را بگذارید بالای سرتان. همین که از این دنده به آن دنده می‌شوید یکی، دوتا بگذارید گوشه لپتان و آرام میک بزنید.

در فاصله چند ساعت تا افطار چندین بار بروید سر یخچال، یک دستتان را روی شکمتان بگذارید، با دست دیگر در یخچال را نگه دارید و به محتویات داخل آن خیره شوید. با خودتان بگویید" تا چند ساعت دیگه همه اینارو می‌خورم" شاید هم حواستان نبود و یک چیزی انداختید بالا. خدا را چه دیدید، شانس است دیگر.

خواب سحر بسیار مهم است اما وعده سحری مهمتر است. کورمال کورمال خودتان را سر سفره برسانید. استرس این لحظات کشنده است چون هر لحظه امکان دارد اذان را بگویند. برای سرعت بخشیدن به کار از هر دو دست خود استفاده کنید. اگر احیانا به دلیل خواب آلودگی بعدا متوجه شدید تا دو دقیقه بعد از اذان هم مشغول خوردن بوده اید، از آن طرف دو دقیقه دیرتر افطار کنید.

سحر بی‌خودی تلویزیون را روشن نکنید. اگر می‌خواهید با مناجات‌های فرزاد جمشیدی حالی به حالی شوید او دیگر آنجا نیست. به قول معروف آن مجری را لولو برد. همان مجری برنامه "ماه خدا" در سحرگاه ماه مبارک رمضان که بنا به اتفاقاتی که لابد می دانید و شنیده اید یک زمانی خبرساز شد و مع الاسف امسال این برنامه با حضور آنچنانی ایشان اجرا نمی شود ...

رمضان ماه میمانی خدا

رمضان از اسماء الهی

رمضان اسمی از اسماء الهی می باشد و نباید آن را به تنهایی ذکر کرد مثلا ً بگوییم رمضان آمد یا رفت، بلکه باید گفت ماه رمضان آمد، یعنی ماه را باید به اسم اضافه نمود. در این زمینه هشام بن سالم از حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) نقل روایت می نماید و می گوید: ما هشت نفر از رجال در محضر حضرت ابی جعفر امام باقر (علیه السلام) بودیم، پس سخن از رمضان به میان آوردیم. امام علیه السلام فرمود: نگویید این است رمضان و نگویید رمضان رفت و یا آمد، زیرا رمضان نامی از اسماء الله است که نمی رود و نمی آید که شی ء زائل و نابود شدنی می رود و می آید، بلکه بگویید ماه رمضان، پس ماه را اضافه کنید در تلفظ به اسم، که اسم، اسم الله می باشد، و ماه رمضان ماهی است که قرآن در او نازل شده است و خداوند آن را «مثل» و «عید» قرار داده است همچنانکه پروردگار بزرگ، عیسی بن مریم (سلام الله علیه) را برای بنی اسرائیل مثل قرار داده است، و از حضرت علی بن ابی طالب (علیه السلام) روایت شده که حضرت فرمود: شما به راستی نمی دانید که رمضان چیست (و چه فضائلی در او نهفته است!)
واژه رمضان و معنای اصطلاحی آن

رمضان از مصدر «رمض» به مفهوم شدت گرما و تابش آفتاب بر رمل... معنا شده است. انتخاب چنین واژه ای به راستی از دقت نظر و لطافت خاصی برخوردار است چرا که سخن از گداخته شدن است و شاید به تعبیری دگرگون شدن در زیر آفتاب گرم و سوزان نفس و تحمل ضربات بی امانش، زیرا که رمضان ماه تحمل شدائد و عطش می باشد، عطشی ناشی از آفتاب سوزان یا گرمای شدید روزهای طولانی تابستان و عطش دیگر حاصل از نفس سرکشی که پیوسته می گدازد و سوزشش به راستی جبران ناپذیر است. در مقایسه این دو سوزش، دقیقا ً رابطه عکس برقرار است، بدین مفهوم که نفس سرکش با چشیدن آب، تشنه تر می گردد وهرگز به یک جرعه بسنده نمی کند و پیوسته آدمی را در تلاش خستگی ناپذیر جهت ارضای تمایلات خود وا می دارد.
در میهمانی ملکوت

باز آمدی به بزم باده نوشان شکیبا که دلارام عاشقان شوی.
باز آمدی که دل بری و جان بیاوری و نسیم صبح صفا در گیسوی مهرخان بیفکنی.
چه مهربان یار و چه نیکو انیس و چه زیبا ندیم منی ای اهل غمزه و اغماض، ای ماه بی مثال!
ندیم بدی بودم و ندیده انگاشتی و باز به سراغم آمدی!
دوباره مرا به میهمانی ملکوت می خوانی و شرم، زبان اجابتم بسته است و بغض حسرت از گذشته ی خویش، راه رهایی از نای بی نوایی ام می کاود.
جفا کردم، از تو وفا دیدم.
دیده به رویت بستم و ابواب عفو به رویم گشودی و عاشقانه سفیر رحمت دلدارمان شدی.
اشک انابه و لهیب دل و التهاب نگاهم ببین و ببخشای و سلام صمیم مرا دوباره پذیر و نامه ی ضیافت از من دریغ مدار!
تو رسول نگار و عشوه ی عرش و کرشمه ی احسان حبیب من و بشارت عنایت اویی.
ای ماه دلارای صائمان، رمضان!
به سراچه ی قلب غریبم خوش آمدی!
مهجوری من از راه فائزین قدر، حرمان هماره من است و دلجویی تو می جویم.
سحرت را دوست می دارم و هلالت بسان ابروی یار است و شبانگاهت عطر نیایش مولادارد.
عطش تو عاشورایی است و صیام، میثاق ما با قیام یاران نینواست.
غروب تو، طلوع فرحت ایمانیان است و خرسندی دوست؛ و طلوعت غروب رذیلت و ریمنی در آفاق انفاس روزه دار.
رمضان، ای موسم غفران و غوغای عفو!
تو ضیافت جمع علی جویان و محفل انس عاشقان مولایی!
عطشناکی ما در رؤیت هلال تو، عطش دیدار امیر عدل و عاطفه، علی (ع) است.
نکهت ولایت از لحظه های آسمانی تو می خیزد و جان را به جنان والیان می خوانی.
عجبا از این ضیافت عظما و محفل زیبا و نشور بی همتا!
اینک آیا بانگ چاووش رحمت را می شنوی؟
مباد از کاروان نیایشگران و نمازگزاران و سخا صفتان جدا افتی و ندیم حرمان و حسرت شوی.
در ماه مهرورزان و در ساحل زیبای ایمانیان، آماده ی آن شو که تن به دریای ناپیدا کرانه ی قدر بسپاری و همپای طاهران در وادی فطر پا گذاری و آنگاه به مدینة الایثار عاشورا رسی.
پروردگارا!
صیام و افطار و سحر و نیایش و نماز و قنوت و سجود و رکوع مان، بهانه ی تماشای یک نگاه ناز توست؛ دریغ مان مدار. تشنه ی آب و گرسنه ی طعام نیستیم.
ما تشنه دیدار توییم ای نور زمین و سماوات!
سیه روییم و در سپیدی بحر عنایت خویش، غسیل مان کن و با دلی پاکیزه بر خوان ضیافت رمضان، اذن جلوس مان ده.
شکرا که انتظاری تلخ به سرآمد و وصل شیرین یار، حاصل شد.
اینک سپیده، غالیه دان عطر نیایش می شود.
عطش رمضان، تذکار عطش عاشوراست.
لب های خشک روزه داران، حسین (ع) را زمزمه می کنند.
تلظی کام تشنگان، شوق وصال دریای ایثار اباالفضل (ع) در ساحل ارادت است.
رمضان، مقدمه ی محرم است.
قدر، دروازه ی شهر نینواست.
صیام، طلیعه ی قیام است و صائمین، طلایه داران سپاه قائم آل یاسین (عج).
در بهار وصل سالکانیم و توفیق حضوری دوباره در حلقه ی صالحان و دلدادگان دلارام یافته ایم و این شایان شکر در آستان خالق است.
دل هایمان را فرش راه یار می کنیم و با سوز عاشقانه و ترنم واژه های زلال وحی، قدوم بهار یاران و فصل وصل بهاری دلان را خوشامد می گوییم.
در ماه قربت و غفران، حجاب های ظلمت و نور، زدوده شده، جمال بی مثال نگار در رواق دیدگان دلدادگان، هویدا خواهد شد. بیایید حضورمان در میهمانی خدا را باور کنیم، غبار خود از خود بروبیم و در جریده ی رمضان ثبت نام کنیم.
یاران رمضان و یاوران عاشورا!
گوارایتان باد خوشگواری ضیافت نور.
ای میهمانان ملکوت! التماس دعا.
شعر آمد رمضان مولانا

آمد رمضان و عید با ماست
قفل آمد و آن کلید با ماست

بربست دهان و دیده بگشاد
وان نور که دیده دید با ماست

آمد رمضان به خدمت دل
وان کش که دل آفرید با ماست

در روزه اگر پدید شد رنج
گنج دل ناپدید با ماست

کردیم ز روزه جان و دل پاک
هر چند تن پلید با ماست

روزه به زبان حال گوید
کم شو که همه مرید با ماست

چون هست صلاح دین در این جمع
منصور و ابایزید با ماست

مولانا

آموزه های رمضان

ماه مبارک رمضان، با شکوه و شوکتی شگرف، دوباره به روی مشتاقان شرافت، آغوش می ‌گشاید و با هلال محرابی ‌اش، هلهله ‌ی اهل پارسایی و پروا می‌ انگیزد و غوغای غفران و همایش هدایت می ‌آغازد و اینک با ضمیری شادمانه و نیازی عاشقانه در قدوم بهاران معنویت در این حرارت طبیعت، غنچه‌های غنوده در پرچین پرهیز می ‌افشانیم و هم آوا با مولای منتظران، خوش آمدش می ‌گوییم. شکرا که دوباره ابواب بهشت را گشودند و دریغا اگر با بال بصیرت به اوج رحمت و رهایی نرویم و از این فرصت فرید فیض، بهره‌ ور نشویم.
یک سال، با فراز و فرود بسیار، رهسپاری نمودیم و در راه روشن آیین آسمانی ‌مان گام نهادیم و در این طی طریق از ذخایر معنوی وجودمان سود جستیم و با محرک ایمان باطن به سوی اهداف الهی، قوای ظاهر خویش را به حرکت واداشتیم و اینک ماه مبارک رمضان، هنگامه ‌‌ای است که می‌ توانیم ذخایر درون را غنی سازیم و ریزش‌های نفسانی را با رویش‌‌های سبز «‌صبر» ‌و «صلوة» ‌جبران نماییم. لغزشگاه ها و کژراهه ‌ها آنگاه رخ می ‌نمایند و آدمی را به خود فرامی ‌خوانند که کاهش ذخایر نفسانی آغاز شود و توان حرکت‌ های پیش رونده از رهروان سلب گردد. گویا با تشریع روزه برای اهل ایمان، خالق یکتا اراده فرموده که هر سال با انباشت ذخایر نوین معنوی، از توان سیر و سلوک در صراط مستقیم کاسته نشده و با امداد از روشنایی روزه و نور نیایش و فروزندگی فطر، فانوس فطرت انفس، پدیدار و پایدار بماند.
روزه، آموزه‌ هایی دارد که هر کدام از آنها دریایی از معنا و معنویت را به موج وامی ‌دارد و به اوج عزت می ‌رساند. روزه، هدفداری و غایت طلبی را در انسان تقویت می‌ کند و او را به این باور می ‌رساند که برای نیل به مطلوب نباید از دشواری ‌ها و مشکل ‌ها هراسید. سطح تأمل و تحمل برای روزه‌ داران، بسیار بالاست. هدف و مقصودشان هم زیباست؛ قرب قادر متعال و ایصال به منشأ قدرت مطلق.
تلاش و کوشایی روز افزون و پرهیز از تن آسایی و خویش را در حصر «‌عسر» ‌قرار دادن تا به «‌یسر» ‌نائل شدن، از دیگر آموزه‌‌های رمضان است؛ «‌فانّ مع العسر یسرا». ‌در بطن معسرت و سختی، آسانی و گشایش، نهان است و برای استحصال گوهر آسایش ، باید در قعر اقیانوس دشواری غوطه‌ ور شویم و با کند و کاو بسیار، صدف نفس بگشاییم و کنز کرامت آن را به دست آوریم.
بازدارندگی از فرسایش روح و پرهیز از فروغلتیدن در مرداب منیت و رهایی از تنیدن تارهای روزمره گی در اطراف قلب و اندیشه نیز ارمغانی است که صبر و صیام از آسمان برای اهل زمین می‌ آورند؛ و نیز بازبینی گذشته و مراقبت ‌نفسانی در آینده. رمضان، افزون بر اعطای فرصت خودسازی، دیدگاه مراقبتی و انتقادی نسبت به نفسانیت خویش را به روی روزه‌ داران می‌ گشاید و با کاستن تعلقات دنیایی، نورانیت و بصیرتی را به دنبال می ‌آورد که می ‌توان با نگاهی الهی، اعمال و کردار گذشته را واکاوی نمود و به زشتی و زیبایی آنها با دیده ‌ی انصاف و غیر خودبینانه نگریست و نیروی حراست و مراقبت قوی و بازدارنده را در وجود خود پدید آورد و به این باور رسید که تا نگاه انتقادی نباشد، عیب و اعوجاج نفس برطرف نخواهد شد؛ و این امر برای آنانی زیبنده ‌تر است که واجد مسؤولیتی سیاسی یا اجتماعی هستند، تا با جزم انگاری به اعمال خود نگاه نکنند بلکه به اعمال و عملکرد خود به دیده ‌ی اصلاح و انصاف بنگرند و روش ها ومنش های مذموم را کنار بگذارند و خدمت خالصانه را وجهه ‌ی همت خود سازند و بر خواهش های نفسانی، غلبه کنند و نعمات دنیوی را برای مردم بخواهند و خود به قدر کفایت، بسنده نمایند.
نکته‌ ی آخر؛ همان گونه که روح جمع ‌گرایی و هم اندیشی در فرائض و مناسک دینی همانند جهاد، حج، زکات، خمس و نمازهای جمعه و جماعات حاکم است، روزه نیز از این قاعده ‌ی زیبا مستثنا نیست. گر چه ظاهر روزه، فریضه ‌ای انفرادی است اما نتیجه و ثمره ‌ی آن به گونه ‌ای است که راه استقرار مساوات و عدالت اجتماعی را هموار می‌ سازد، روحیه ‌ی بی‌ تفاوتی نسبت به محرومیت‌ ها و مسکنت‌ ها را از بین می ‌برد، طعم گرسنگی و فقر را در کام تمام اقشار جامعه می‌ پراکند، همگان را از اسراف و مصرف گرایی بازمی ‌دارد، اطعام و انفاق به نیازمندان و یکسانی و یکسان نگری انسان ها در محضر مقدس ربوبی را می ‌آموزد؛ «‌اللهم اغن کل فقیر، اللهم اشبع کل جائع، اللهم اکس کل عریان ...» ‌اینها ادعیه ‌‌ای است فرا ملیتی با محتوای جهانی نگری، و اینکه منتظر و آرزومند روزی بودن که فقر و گرسنگی و نیازمندی در تمام نقاط دنیا ریشه کن شود؛ در واقع آرزومند فرا رسیدن حاکمیت جهانی و عدالت گستر مهدی موعود ارواحنا فداه.
در آستانه ‌ی حلول هلال ماه مبارک رمضان، فرا رسیدن موسم هدایت و همدلی را به تمام مؤمنان و منتظران فرج آل محمد (ص) تهنیت می‌ ‌گوییم.

رستگاران ماه رمضان

خدا را بی نهایت شاکریم که از خزانه ی موهبت و الطاف بی کران خود بر ما منت نهاد تا دگرباره بتوانیم این ماه پر برکت و پر فضیلت را درک نماییم؛ ماهی که خداوند متعال در شأن آن می فرماید: «شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن هدی لناس و بینات من الهدی و الفرقان...» (ماه رمضان (ماهی است) که در آن برای راهنمایی مردم و بیان راه روشن و هدایت و جدا ساختن حق از باطل ، قرآن نازل شده است.) و در ادامه آیه می فرماید: «فمن شهد منکم الشهر فلیصمه...» (پس هر که این ماه را دریابد، باید که در آن روزه بدارد.) این قسمت از آیه نیز تأکید بر وجوب روزه، در این ماه دارد ولی با این وجود، مریضان و مسافران را (بر اساس احکامی که در شرع مقدس موجود است) از این امر عظیم مستثنا دانسته و روزه داری را از آنان ساقط می نماید و این امر واجب را در هنگام سلامتی و فراغت از سفر بر آنان واجب نموده تا کاستی های خود را جبران نمایند؛ «و من کان منکم مریضا ً او علی سفر فعدة من ایام اخر» (وهر کس که بیمار یا در سفر باشد به همان تعداد از روزهای دیگر روزه بگیرد.) و دلیل این امر را سهل و آسان گرفتن پرورگار بر بندگانس می خواند، به طوری که در ادامه آیه می فرماید: «یرید الله بکم الیسر ولا یرید بکم العسر...» (خداوند برای شما آسانی و راحتی می خواهد و خواهان سختی برای شما نیست.) و بندگان خویش را امر به تکمیل کسری روزه هایشان می نماید؛ «ولتکملو العده...» (و باید که آن شمار (یعنی روزه هایی که به علت های ذکر شده نگرفته اید) را تکمیل کنید.) و در ادامه می فرماید: «ولتکبروالله علی ما هدیکم و لعلکم تشکرون» (و خدا را بدان سبب که راهنمایی تان کرده است، به بزرگی یاد کنید و باشد که سپاسگزار باشید.) (1)
ما باید این ماه را بیش از پیش قدر دانسته و از آن کمال استفاده را نماییم، چرا که این ماه، ماه بسیار پر فضیلتی است و با ماه های دیگر قابل مقایسه نیست، چنانچه رسول گرامی اسلام فرمودند: «لما حضر شهر رمضان سبحان الله! ماذا تستقبلون؟! و ماذا یستقبلکم؟! قالها ثلاث مرات» (سبحان الله! به پیشواز عجب ماهی می روید؟! و عجب ماهی به شما روی می آورد؟! و این را سه بار تکرار فرمودند.) (2) و در جای دیگر نیز فرمودند: «ان ابواب السماء تفتح فی اول لیلة من شهر رمضان و لا تغلق الی آخر لیلة منه» (به درستی که در نخستین شب ماه رمضان درب های آسمان گشوده می شود و تا آخرین شب آن بسته نمی شود.) (3) از نشانه های عظمت این ماه نسبت به ماه های دیگر همین بس که در قرآن از آن به بزرگی یاد شده و این ماه را ماه نزول قرآن می خواند.
دلیل نامیده شدن این ماه به عنوان ماه رمضان
در این رابطه اشاره می نماییم به حدیثی از رسول مکرم اسلام (ص) که فرمودند: «انما سمی الرمضان لانه یرمض الذنوب» (رمضان بدین سبب رمضان نامیده شده است که گناهان را می سوزاند.) (4) با توجه به این حدیث درمی یابیم که در ماه مبارک رمضان، گناهان بندگان آمرزیده شده و توبه آنان پذیرفته می گردد، و مهم ترین دلیل نامیده شدن این ماه به عنوان ماه رمضان، به بیان رسول گرامی اسلام (ص) همانا آمرزیده شدن گناهان در این ماه است. حال شاید در اینجا سؤالی در ذهن تداعی گردد که مگر در ماه های دیگر، گناهان انسان آمرزیده نمی شود؟ که در پاسخ باید گفت بلی آمرزیده می شود ولی در ماه مبارک رمضان که ماه میهمانی خداوند است، به نحو افزون تر که غیر قابل وصف است توبه ها پذیرفته و گناهان آمرزیده می شود. جنانچه پیامبر اعظم (ص) در مورد ارزش و برتری این ماه فرمودند: «اگر بنده ارزش ماه (مبارک) رمضان را بداند، آرزو می کند که سراسر سال ، رمضان باشد.» (5) این در حالی است که آن حضرت، آن قدر بر حرمت و ارزش این ماه تأکید می فرمودند که هر عاقلی باید در نگهداری حرمت این ماه کوشیده و کوتاهی نورزد، به طوری که پیامبر اعظم (ص) در حدیثی دیگر فرمودند: «لا تقولوا رمضان بان رمضان اسم من اسماء الله تعالی و لکن قولوا شهر رمضان.» (نگویید رمضان، چون رمضان یکی از نام های خداوند متعال است، بلکه بگویید ماه رمضان.) (6)
سعی کنیم تا می توانیم از این ماه پر برکت غافل نشویم. هنگامی که روایات متعددی را که در شأن ماه مبارک رمضان وارد شده، بررسی نموده و در آن کمی تأمل نماییم، خواهیم دید که در این روایات تأکید بسیاری بر این امر شده است که بندگان باید سعی داشته باشند این ماه را با همان غفلتی که در ماه های گذشته به سر می برده اند، سپری ننمایند، چرا که این ماه، ماهی است سرنوشت ساز که غفلت از آن موجب شقاوت و بدبختی انسان می گردد، چنانچه امام صادق (ع) در سفارش به فرزندانش در هنگام حلول ماه مبارک رمضان می فرمودند: « فاجهدوا انفسکم فان فیه تقسم الارزاق تکتب الاجال و فیه یکتب وفد الله الذین یفدون الیه وفیه لیلة العمل فیها خیر من العمل فی الف شهر» (جان های خود را به تلاش و کوشش وا دارید، زیرا در این ماه روزی ها قسمت و اجل ها نوشته می شود و در آن نام های میهمانان خدا که بر او وارد می شوند نوشته می گردد، در این ماه شبی هست که عمل (عبادت) در آن از عمل (عبادت) هزار شب بهتر است.)
امیر مؤمنان حضرت علی (ع) نیز فرمودند: «روزی رسول خدا (ص) برای ما خطبه ای ایراد کرد و فرمود: ای مردم! همانا ماه با برکت و رحمت و آمرزش به شما روی آورده است، این ماه نزد خدا، بهترین ماه است و روزهایش بهترین روزها و شب هایش بهترین شب ها و ساعت هایش بهترین ساعات. در این ماه شما به میهمانی خدا دعوت شده اید و در زمره بهره مندان از کرامت خداوند قرار گرفته اید، در این ماه نفس های شما تسبیح خداست و خواب شما عبادت است و اعمال شما پذیرفته و دعایتان به اجابت می رسد... من برخاستم و عرض کردم یا رسول الله! بهترین عمل در این ماه چیست؟ پیامبر فرمودند: ای اباالحسن! بهترین عمل در این ماه خویشتنداری از حرام های خداوند عزوجل است.»(8)
همه این احادیث از عظمت و ارزش والای این ماه پر برکت حکایت دارد، لذا هر انسانی باید در این ماه شعله های نفس سرکش خود را فروکش نموده و در مقابل پروردگار خویش سر به خاک گذارده و همراه با پشیمانی از اعمال گذشته و اشک ریزان، صدای «العفو» خود را به گوش آسمانیان و افلاکیان برساند و دل شیطان را با این حرکت خود به درد آورد تا شاید در این ماه به سعادت و رستگاری دست یابد.

 

مادر


شعر ای وای مادرم که استاد شهریار به مناسبت از دست دادن مادرش سروده است.

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئی سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگی ما همه جا وول میخورد
هر کنج خانه صحنه ئی از داستان اوست

در ختم خویش هم بسر کار خویش بود
بیچاره مادرم
هر روز میگذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه میرود
چادر نماز فلفلی انداخته بسر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هرجا شده هویج هم امروز میخرد
بیچاره پیرزن ، همه برف است کوچه ها
او از میان کلفت و نوکر ز شهر خویش
آمد بجستجوی من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد
آمد که پیت نفت گرفته بزیر بال
هر شب در آید از در یک خانه فقیر
روشن کند چراغ یکی عشق نیمه جان
او را گذشته ایست ، سزاوار احترام :
تبریز ما ! بدور نمای قدیم شهر
در ( باغ بیشه ) خانه مردی است باخدا
هر صحن و هر سراچه یکی دادگستری است
اینجا بداد ناله مظلوم میرسند
اینجا کفیل خرج موکل بود وکیل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سیر میشوند
یک زن مدیر گردش این چرخ و دستگاه
او مادر من است



 

ادامه نوشته

· مادرم گندم درون آب مي ريزد
· پنجره بر آفتاب گرمي آور مي گشايد
· خانه مي روبد، غبار چهره آيينه ها را مي زدايد
· تا شب نوروز
· خرمي در خانه ی ما پا گذارد
· زندگي بركت پذيرد، با شگون خويش
· بشكفد در ما و سر سبزي برآرد.
·
· اي بهار، اي ميهمان دير آينده
· كم كمك اين خانه آماده است
... · تك درخت خانه همسايه ی ما هم
· برگ هاي تازه اي داده است

· گاهگاهي هم
· همره پرواز ابري در گذار باد
· بوي عطر نارس گل هاي كوهي را
· در نفس پيچيده ام آزاد.
·
· اين همه مي گويدم هر شب
· اين همه مي گويدم هر روز
· باز مي آيد بهار رفته از خانه
· باز مي آيد بهار زندگي افروز
سیاوش کسرایی

خوش به حال روزگار

 

خوش به‌حال غنچه‌های نیمه‌باز

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک
آسمانِ آبی و ابر سپید
برگ‌های سبز بید
عطر نرگس، رفص باد
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست

نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
خوش به‌حالِ روزگار

خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب
خوش به‌حالِ آفتاب

ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام
بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ

از مجموعۀ «ابر و کوچه»

فریدون مشیری

 

اولین روز دبستان بازگرد

اولین روز دبستان بازگرد      کودکی ها ، شاد و خندان بازگرد

باز گردای خاطرات کودکی    بر سواراسب های چوبکی

——————————————————-

خاطرات کودکی زیباترند       یادگاران کهن مانا ترند

درس های سال اول ساده بود    آب را بابا به سارا داده بود

——————————————————–

درس پند آموزروباه وخروس      روبه مکارودزدوچاپلوس

روزمهمانی کوکب خانم است    سفره پرازبوی نان گندم است

——————————————————–

کاکلی گنجشککی باهوش بود     فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوزوسرمای شدید     ریزعلی پیراهن ازتن می درید

——————————————————–

تا درون نیمکت جا می شدیم     ما پرازتصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم     یک تراش سرخ لاکی داشتیم

——————————————————-

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت     دوشمان ازحلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان ازآه بود               برگ دفترها به رنگ کاه بود

——————————————————-

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ        خش خش جاروی با با روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید         بازهم در کوچه فریادم کنید

 ——————————————————–

همکلاسی های درد ورنج و کار      بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه ی سیگار سرد         کودکان کوچک اما مرد مرد

——————————————————–

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود             جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم   لا اقل یک روز کودک می شدیم

——————————————————–

یاد آن آموزگار ساده پوش       یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یا دت به خیر یاد درس آب و بابایت به خیر

 

ای دبستانی ترین احساس من

         بازگرد این مشق ها راخط بزن

 

(( سروده ی محمدعلی حریری جهرمی ))

ماهی سیاه کوچولو

شب چله بود. ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه می گفت:
"یکی بود یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو بود كه با مادرش در جویباری زندگی می کرد.این جویبار از دیواره های سنگی کوه بیرون می زد و در ته دره روان می شد.
خانه ی ماهی کوچولو و مادرش پشت سنگ سیاهی بود؛ زیر سقفی از خزه. شب ها ، دوتایی زیر خزه ها می خوابیدند. ماهی کوچولو حسرت به دلش مانده بود که یک دفعه هم که شده، مهتاب را توی خانه شان ببیند!
مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همدیگر می افتادند و گاهی هم قاطی ماهی های دیگر می شدند و تند تند ، توی یک تکه جا ، می رفتند وبر می گشتند. این بچه یکی یک دانه بود - چون از ده هزار تخمی که مادر گذاشته بود - تنها همین یک بچه سالم در آمده بود.
چند روزی بود که ماهی کوچولو تو فکر بود و خیلی کم حرف می زد. با تنبلی و بی میلی از این طرف به آن طرف می رفت و بر می گشت و بیشتر وقت ها هم از مادرش عقب می افتاد. مادر خیال میکرد بچه اش کسالتی دارد که به زودی برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهی سیاه از چیز دیگری است!
یک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهی کوچولو مادرش را بیدار کرد و گفت:
"مادر، می خواهم با تو چند کلمه یی حرف بزنم".
مادر خواب آلود گفت:" بچه جون ، حالا هم وقت گیر آوردی! حرفت را بگذار برای بعد ، بهتر نیست برویم گردش؟ "
ماهی کوچولو گفت:" نه مادر ، من دیگر نمی توانم گردش کنم. باید از اینجا بروم."
مادرش گفت :" حتما باید بروی؟"
ماهی کوچولو گفت: " آره مادر باید بروم."
مادرش گفت:" آخر، صبح به این زودی کجا می خواهی بروی؟"
ماهی سیاه کوچولو گفت:" می خواهم بروم ببینم آخر جویبار کجاست. می دانی مادر ، من ماه هاست تو این فکرم که آخر جویبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چیزی سر در بیاورم. از دیشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصمیم گرفتم خودم بروم آخر جویبار را پیدا کنم. دلم می خواهد بدانم جاهای دیگر چه خبرهایی هست."
مادر خندید و گفت:" من هم وقتی بچه بودم ، خیلی از این فکرها می کردم. آخر جانم! جویبار که اول و آخر ندارد ؛همین است که هست! جویبار همیشه روان است و به هیچ جایی هم نمی رسد."
ماهی سیاه کوچولو گفت:" آخر مادر جان ، مگر نه اینست که هر چیزی به آخر می رسد؟ شب به آخر می رسد ، روز به آخر می رسد؛ هفته ، ماه ، سال...... "
مادرش میان حرفش دوید و گفت:" این حرفهای گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برویم گردش. حالا موقع گردش است نه این حرف ها!"
ماهی سیاه کوچولو گفت:" نه مادر ، من دیگر از این گردش ها خسته شده ام ، می خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی هست. ممکن است فکر کنی که یك کسی این حرفها را به ماهی کوچولو یاد داده ، اما بدان که من خودم خیلی وقت است در این فکرم. البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته ام ؛ مثلا این را فهمیده ام که بیشتر ماهی ها، موقع پیری شکایت می کنند که زندگیشان را بیخودی تلف کرده اند. دایم ناله و نفرین می کنند و از همه چیز شکایت دارند. من می خواهم بدانم که ، راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا ، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟....."
وقتی حرف ماهی کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:" بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنیا!..... دنیا!.....دنیا دیگر یعنی چه ؟ دنیا همین جاست که ما هستیم ، زندگی هم همین است که ما داریم..."
در این وقت ، ماهی بزرگی به خانه ی آنها نزدیک شد و گفت:" همسایه، سر چی با بچه ات بگو مگو می کنی ، انگار امروز خیال گردش کردن ندارید؟"
مادر ماهی ، به صدای همسایه ، از خانه بیرون آمد و گفت :" چه سال و زمانه یی شده! حالا دیگر بچه ها می خواهند به مادرهاشان چیز یاد بدهند."
همسایه گفت :" چطور مگر؟"
مادر ماهی گفت:" ببین این نیم وجبی کجاها می خواهد برود! دایم میگوید می خواهم بروم ببینم دنیا چه خبرست! چه حرف ها ی گنده گنده یی!"
همسایه گفت :" کوچولو ، ببینم تو از کی تا حالا عالم و فیلسوف شده ای و ما را خبر نکرده ای؟"
ماهی کوچولو گفت :" خانم! من نمی دانم شما "عالم و فیلسوف" به چه می گویید. من فقط از این گردش ها خسته شده ام و نمی خواهم به این گردش های خسته کننده ادامه بدهم و الکی خوش باشم و یک دفعه چشم باز کنم ببینم مثل شماها پیر شده ام و هنوز هم همان ماهی چشم و گوش بسته ام که بودم."
همسایه گفت:" وا ! ... چه حرف ها!"
مادرش گفت :" من هیچ فکر نمی کردم بچه ی یکی یک دانه ام اینطوری از آب در بیاید. نمی دانم کدام بدجنسی زیر پای بچه ی نازنینم نشسته!"
ماهی کوچولو گفت:" هیچ کس زیر پای من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و می فهمم، چشم دارم و می بینم."
همسایه به مادر ماهی کوچولو گفت:" خواهر ، آن حلزون پیچ پیچیه یادت می آید؟"
مادر گفت:" آره خوب گفتی ، زیاد پاپی بچه ام می شد. بگویم خدا چکارش کند!"
ماهی کوچولو گفت:" بس کن مادر! او رفیق من بود."
مادرش گفت:" رفاقت ماهی و حلزون ، دیگر نشنیده بودیم!"
ماهی کوچولو گفت:" من هم دشمنی ماهی و حلزون نشنیده بودم، اما شماها سر آن بیچاره را زیر آب کردید."
همسایه گفت:" این حرف ها مال گذشته است."
ماهی کوچولو گفت:" شما خودتان حرف گذشته را پیش کشیدید."
مادرش گفت:" حقش بود بکشیمش ، مگر یادت رفته اینجا و آنجا که می نشست چه حرف هایی می زد؟"
ماهی کوچولو گفت:" پس مرا هم بکشید ، چون من هم همان حرف ها را می زنم."
چه دردسرتان بدهم! صدای بگو مگو ، ماهی های دیگر را هم به آنجا کشاند. حرف های ماهی کوچولو همه را عصبانی کرده بود. یکی از ماهی پیره ها گفت:" خیال کرده ای به تو رحم هم می کنیم؟"
دیگری گفت:" فقط یک گوشمالی کوچولو می خواهد!"
مادر ماهی سیاه گفت:" بروید کنار ! دست به بچه ام نزنید!"
یکی دیگر از آنها گفت:" خانم! وقتی بچه ات را، آنطور که لازم است تربیت نمی کنی ، باید سزایش را هم ببینی."
همسایه گفت:" من که خجالت می کشم در همسایگی شما زندگی کنم."
دیگری گفت:" تا کارش به جاهای باریک نکشیده ، بفرستیمش پیش حلزون پیره."
ماهی ها تا آمدند ماهی سیاه کوچولو را بگیرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بیرونش بردند. مادر ماهی سیاه توی سر و سینه اش می زد و گریه می کرد و می گفت:" وای ، بچه ام دارد از دستم می رود. چکار کنم؟ چه خاکی به سرم بریزم؟"
ماهی کوچولو گفت:" مادر! برای من گریه نکن ، به حال این پیر ماهی های درمانده گریه کن."
یکی از ماهی ها از دور داد کشید :" توهین نکن ، نیم وجبی!"
دومی گفت:" اگر بروی و بعدش پشیمان بشوی ، دیگر راهت نمی دهیم!"
سومی گفت:" این ها هوس های دوره ی جوانی است، نرو!"
چهارمی گفت:" مگر اینجا چه عیبی دارد؟"
پنجمی گفت:" دنیای دیگری در کار نیست ، دنیا همین جاست، برگرد!"
ششمی گفت:" اگر سر عقل بیایی و برگردی ، آنوقت باورمان می شود که راستی راستی ماهی فهمیده یی هستی."
هفتمی گفت:" آخر ما به دیدن تو عادت کرده ایم....."
مادرش گفت:" به من رحم کن، نرو!.....نرو!"
ماهی کوچولو دیگر با آن ها حرفی نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهی کردند و از آنجا برگشتند. ماهی کوچولو وقتی از آنها جدا می شد گفت:" دوستان ، به امید دیدار! فراموشم نکنید."
دوستانش گفتند:" چطور میشود فراموشت کنیم ؟ تو ما را از خواب خرگوشی بیدار کردی ، به ما چیزهایی یاد دادی که پیش از این حتی فکرش را هم نکرده بودیم. به امید دیدار ، دوست دانا و بی باک!"
ماهی کوچولو از آبشار پایین آمد و افتاد توی یک برکه ی پر آب. اولش دست و پایش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت ندیده بود که آنهمه آب ، یکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهی توی آب وول می خوردند.ماهی سیاه کوچولو را که دیدند ، مسخره اش کردند و گفتند:" ریختش را باش! تو دیگر چه موجودی هستی؟"
ماهی ، خوب وراندازشان کرد و گفت :" خواهش میکنم توهین نکنید. اسم من ماهی سیاه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگویید تا با هم آشنا بشویم."
یکی از کفچه ماهی ها گفت:" ما همدیگر را کفچه ماهی صدا می کنیم."
دیگری گفت:" دارای اصل و نسب."
دیگری گفت:" از ما خوشگل تر، تو دنیا پیدا نمی شود."
دیگری گفت:" مثل تو بی ریخت و بد قیافه نیستیم."
ماهی گفت:" من هیچ خیال نمی کردم شما اینقدر خودپسند باشید. باشد، من شما را می بخشم ، چون این حرفها را از روی نادانی می زنید."
کفچه ماهی ها یکصدا گفتند:" یعنی ما نادانیم؟"
ادامه نوشته

واژه نامه ی بیگانه - فارسی

واژه نامه ی یبگانه - فارسی آریا ادیب که به یاری یک نرم افزار رایانه ای که ویژه ی نوشتن یک فرهنگ نامه برنامه ریزی شده است، در آینده به صورت دفتری انتشار خواهد یافت، از دید فنی امکان نمایش این واژه نامه در همه ی ابعاد و گنجایش آن در تارنمای اینترنتی وجود نداشت. از این رو من بر آن شدم تا با سوا کردن و نشان دادن نمونه هایی چند از این واژه ها برای هرکدام از حروف الفبا، خوانندگان را با این واژه نامه آشنا نمایم.

واژه نامه ای که در زیر برای آشنایی خوانندگان فراهم شده است کوتاه شده ی فرهنگ فراگیری است که دیرتر به شکل دفتری بیرون خواهد آمد. از این رو در این جا نه تنها به واژه هایی گلچین شده برای هرحرف الفبا، بلکه برای بسیاری از واژه ها نیز به نوشتن یکی دو معنی بسنده شده است. برای بسیاری از واژه ها نیز که هم معنی اسمی و هم مصدری دارد و با { (اسم) مصدر } نشان داده شده است و در بیش تر موارد تنها معنی اسمی و یا مصدری آن ها نوشته شده است. برای بسیاری از اسامی و افعال نیزکه دارای اشکال صرف و نحوی دیگری مانند صفت، قید، اشکال فاعلی، مفعولی، مرخم، اضافی و دیگر اشکال می باشد از نوشتن همه ی این اشکال برای هر واژه چشم پوشی شده و این کار تنها در دفتر اصلی که منتشر خواهد شد انجام گردیده است. من برای نمایش هرچه زودتر واژه نامه ی بیگانه - فارسی، بنا را برآن گذاشتم تا منتظر پایان کار نمانم و نخست واژه های نمونه را وارد تارنما نمایم و سپس اندک اندک و پیوسته واژه های به روز شده ی دیگری را از دفتر اصلی به فرهنگ نمایش داده شده در زیر بیافزایم تا دامنه ی بهره برداری از آن برای خوانندگان این صفحه رفته رفته گسترده تر گردد و در آینده نیز کوشش خواهم کرد تا فرهنگ نماش داده شده را پیوسته با واژه های تازه یافته، تازه ساخته و تازه به بازار زبان آمده نیز تکمیل و به روز نمایم.

در گردآوری و تالیف واژه نامه ی بیگانه - فارسی آریا ادیب از دوباره نویسیِ واژه های بیگانه ای که دیگر برابرِ جا افتاده ی آن ها در هر فرهنگ فارسی ای یافت می شود و نیازی به نوسازی نیز ندارد، پرهیز شده است و تنها واژه هایی در واژه نامه گرد آورده شده است که برابر فارسی آن ها یا به روز شده و نوتر گردیده، و یا آن که از بیخ و بن نو است و از این رو هنوز اندک به کار گرفته می شود.

پر روشن است که دسته ی بزرگی از این برابرهای نو هنوز باید از الک تاریخی زبان بگذرد و دوران جایگیرشدن خود را در واژگان زبان فارسی پشت سر بگذارد، زیرا از میان برابرهای نو برای واژه های بیگانه، تنها آن دسته ای برجای خواهد ماند که از بوته ی آزمایش درستی، رسایی و شیوایی سربلند بیرون آمده و در واژگان فارسی پذیرفته گردد.

همان گونه که در نوشته ی جداگانه ای نیز در این باره گفته ام، در نوشته های فارسی همیشه و همه جا هم نباید بر به کارگیری برخی از واژه های سره و ناب فارسی پای فشاری نمود و زیان به کاربردن برخی از این واژه ها برای دریافت درست درونمایه ی نوشته های فارسی، گاه افزون تر از سود آن ها می باشد. یک زبان زنده و پویا هیچ گاه بی نیاز از به کارگیری آن دسته از واژه های هنوز دقیق تر و رساتر بیگانه نیست و اگر چون این کند آرام آرام زایندگی، توانایی و پویایی خود را از دست می دهد و پیوندش با دانش و فرهنگ و ادب جهانی باریک و یا گسسته خواهد گردید. نمونه ی چون این زبانی نیز در جهان وجود ندارد. آریا ادیب

فرهنگ بیگانه - فارسی

آ = آلمانی ا = انگلیسی ت = ترکی ر = روسی

ع = عربی ف = فرانسوی فا = فارسی ل = لاتین

ی = یونانی

آ - ا

آئرومتر aerometre (ف، اسم)= هوا سنج

آباژورAbat - Jour (ف، اسم) = پرتو افکن، سایبان، آفتابگردان

ابتکار (ع، (اسم)مصدر) = نوآوری

آبسه abces (ف، اسم) = دمل چرکی

آپارات Apparat (ر، اسم) = دستگاه

آپوتئوز Apotheose (ف، اسم)= پرستش انسان

اپیدمی Epidemie (ف، اسم)= مرگامرگ

آتاشه Attache (ف، اسم)= کارمند سفارتخانه

اتصال (ع، (اسم)مصدر) = پیوستگی، به هم پیوستن

آتلیه Atelier (ف، اسم)= کارگاه هنری

اتم Atome (ف، اسم)= پاریز

اتنوگرافی Ethnographie (ف، اسم)= نژادشناسی

آتو Atout (ف، اسم)= برگ برنده، بهانه

اتوبوسAutobus (ف، اسم)= همه بر

آتی (ع، اسم فاعل)= آینده

اتیکت Etiquette (ف، اسم)= برچسب

اثر (ع، اسم)= آفرینه، نشان

احتیاط (ع، (اسم)مصدر)= استوارکاری، دوراندیشی

احساس (ع، (اسم)مصدر)= سُهش، اندریافت، اندریافتن

احشاء (ع، اسم جمع)= اندرونه

احمق (ع، صفت)= کم خرد، کودن

احیا (ع، (اسم)مصدر)= باز زیست، زنده ساختن

اختصار (ع، (اسم)مصدر)= کوته نوشت، کوته سخن، کوتاه کردن

اختلاط (ع، (اسم)مصدر) = آمیزش، آمیختگی، آمیختن، درهم شدن

اختلاف (ع، (اسم)مصدر)= ناسازگاری، ناهمگونی

اختلال (ع، (اسم)مصدر)= نابسامانی، بهم خوردگی

آخرت (ع، اسم)= آن سرای، آن جهان

آخرین (ع فا، صفت نسبی) = بازپسین، واپسین

اخطاریه (ع، اسم ) = یاد برگ

آدامسAdams (ا، اسم) = سقز

آدرسAddress (ا، اسم) = نشانی

ادغام (ع، (اسم)مصدر)= از خودسازی، درهم سازی،همپیوندی

آدمیرالAdmiral (ا، اسم)= دریا سالار

ادویه (ع، اسم جمع ) = بوی افزار

اراده (ع، اسم) = خواست، آهنگ، خویشکاری

ارادی (ع، صفت)= بخواست

ارتباط (ع، (اسم)مصدر)= پیوستگی، بستگی

ارتداد (ع، (اسم)مصدر) = گم راهی، ازدین برگشتن

ارتوپدی Orthopedie (ف، اسم ) = شکسته بندی

ارتو گرافیOrthographie (ف، اسم)= درست نویسی

ارشد (فرزند) (ع، صفت تفضیلی) = (نخست زاده)، بزرگ تر، برتر

آرشیوArchives (ف، اسم)= بایگانی

ارگانیزهorganise (ف، صفت)= سازمانیافته

ارگانیسمOrganisme (ف، اسم)= سازواره، اندامه

ارگانیکorganique (ف، صفت)= اندامی، انداموار، پیکری

آرمArme (ف، اسم)= نشانه ی ویژه

آرکتیکArctic (ا، اسم)= شمالگان

آژانAgent (ف، اسم)= کارگزار، پاسبان

آژانسAgence (ف، اسم)= کارگزاری، نمایندگی

آسAs (ف، اسم) = تکخال

اساس (ع، اسم) = پایه، بنیاد، پی، شالوده

آسانسور Ascenseur (ف، اسم) = بالا بر، بالا رو

اسپایرالspiral (ا، اسم، صفت)= پیچه، مارپیچ مانند، مارپیچی

استاتیکstatique (ف، صفت)= ایستادی، ایستاده

استادیومStadium (ا، اسم)= ورزشگاه؛ دوره

استانداردStandard (ف، اسم)= هنجار، نمونه ی پذیرفته شده

استبداد (ع، (اسم)مصدر)= خودکامگی، خودسری

استحقاق (ع، (اسم)مصدر) = شایستگی، سزاواری

استحکام (ع، (اسم)مصدر) = استواری

استخدام (ع، (اسم)مصدر) = بکار گماشتن، بکارگیری

استخراج (ع، (اسم)مصدر) = بیرون آوردن

استراتژیکstrategique (ف، صفت)= راهبردی

استراحت (ع، (اسم)مصدر) = آسایش، آسودگی

استراق سمع (ع، (اسم)مصدر)= دزدیده گوش کردن

استرداد (ع، (اسم)مصدر)= بازپس خواستن، پس گرفتن

آستروئیدAsteroide (ی، اسم)= خرده سیاره

آسترونومیAstronomie (ا، اسم)= ستاره شناسی

استقامت (ع، (اسم)مصدر)= ایستادگی، پایداری

استقبال (ع، (اسم)مصدر)= پذیره شدن، به پیشواز رفتن

استقرار (ع، (اسم)مصدر)= جا گرفتن، استوار شدن، آرام گرفتن

استقلال (ع، (اسم)مصدر)= خودبودگی، ناوابستگی

استکبار (ع، (اسم)مصدر)= خود بزرگ پنداری، خودنمایی، گردنکشی

استیلStyle (ف، اسم)= سبک

استیناف (ع، (اسم)مصدر)= از سر گرفتن، دوباره آغاز کردن، وارسی

اسرار آمیز (ع، فا، صفت) = رازناک

اسراف (ع، (اسم)مصدر)= زیاده روی، فراخ روی، گشاد بازی

اسلوب (ع، اسم) = شیوه، روش

اسهال (ع، (اسم)مصدر)= شکم روش، بیرون روه

اسیر (ع، صفت)= در بند، گرفتار

اشاره (ع، (اسم)مصدر) = نُمار، نماردن

اشانتیونEchantillon (ف، اسم)= نمونه (ی کالا)

اشتباه (ع، (اسم)مصدر)= نادرست، بیراه

اشتهار (ع، (اسم)مصدر)= ناموری، بلندآوازی

اشتیاق (ع، (اسم)مصدر)= آرزومندی

اشکال (ع، (اسم)مصدر)= دشواری، سختی، پیچیدگی

اصطکاک (ع، (اسم)مصدر)= سایش

اصل (ع، اسم) = ریشه، بیخ، بن، بنیاد

اصلا (ع، قید)= از هیچ باره، هرگز، از بن، از بیخ

اصیل (ع، صفت) = ریشه دار

اضافه کردن (ع فا، مصدر) = افزودن

اضطراب (ع، (اسم)مصدر)= شوریدگی، بی تابی، آشفتگی، پریشان حالی

اطاعت کردن (ع فا، مصدر)= سرخم کردن، فرمان بردن

اعتراض (ع، (اسم)مصدر)= واخواهی، واخواست، خرده گیری

اعتراف (ع، (اسم)مصدر)= بروز دادن، خستو شدن

اعتقاد (ع، (اسم)مصدر)= باور، باور کردن

اعمال کردن (ع فا، مصدر) =-بکار بستن

اعزام کردن (ع فا، مصدر)= گسیل داشتن

اغراق (ع، (اسم)مصدر)= گزافگویی

افراط (ع، (اسم)مصدر)= زیاده روی، پی فراخی، تندروی، پر بود

افراطی (ع، صفت)= پی فراخ، گزاف گرا، گزاف اندیش، تند رو، پربودمنش، زیاده رو

افشاگری (ع-فا، اسم )= برون افکنی

افول (ع، (اسم)مصدر) = فرونشست

اقبال (ع، اسم) = بخت

اقلیت (ع، مصدر جعلی)= کمینه

اقیانوس (ی، اسم)= پهناب

اکتوئلactuel (ف، صفت) = به روز

اکثریت (ع، مصدر جعلی)= بیشینه

اکسورسیسمExorcisme (ف، اسم)= جن زدایی، جن گیری

اکسیداسیونOxydation (ف، اسم مصدر)= اکسایش

اکولو.ژیEcology (ف، اسم)= بوم شناسی

اکولوژیکecologique (ف، صفت)= بوم شناختی

اکونومیسیمEconomisme (ف، اسم)= اقتصاد باوری

الاستیکelastic (ا، صفت)= کشایند، کشدار،کشسان

الکترومغناطیس (ع، اسم)= رخشاهنجشی

الکترونElectron (ف، اسم)= رخشیزه

آلوتروپیAllotropy ( ا، اسم)= دگروارگی

آلیاژ Alliage (ف، اسم)= همبسته، همجوش

آماتورAmateur (ف، اسم)= هوسکار

امان (ع، (اسم)مصدر)= بی ترسی، زنهاری

امکان (ع، (اسم)مصدر) = شایش

املاء (ع، (اسم)مصدر)= درست نویسی

امنیت (ع، مصدر جعلی)= آبیمی، آسودگی، زنهار، ایمنی

امین (ع، صفت) = استوان

آناتومیAnatomie (ف، اسم)= کالبد شکافی

آنارشیAnarchie (ف، اسم)= هرج و مرج

آنارشیستAnarchiste (ف، صفت) = هرج و مرج خواه

آنتارکتیکAntarctic (ا، اسم)= جنوبگان

آنتروپولوژیAnthropologie (ف، اسم)= انسان شناسی، مردم شناسی

انتریگIntrigue (ف، اسم)= اسباب چینی

انتقام (ع، (اسم)مصدر)= پی ورزی، کینه توزی

انتقام گرفتن (ع فا، مصدر) = کین آختن

آنتی بیوتیکAnthibiotique (ف، اسم و صفت )= پادزی

آنتی تزAntithese (ف، اسم)= برابر نهاد

آنتیکantique (ف، صفت)= باستانی ، دیرینه، کهن سال

انحراف (ع، (اسم)مصدر)= کژدیسگی، کژروی، کجراهی، کج روی

انحطاط (ع، (اسم)مصدر) = فرو بودگی، پست شدن، به پستی گراییدن

اندیکاتورIndicateur (ف، اسم)= نشاندهنده

انعام (ع، اسم)= مژدگانی

انعکاس (ع، (اسم)مصدر)= بازتاب

انفجار(ع، (اسم)مصدر)= پُکش، ترکیدن

انقلاب (ع، (اسم)مصدر)= فراخیز

آوانسAvance (ف، اسم)= پیشی

اوپتی میسمOptimisme (ف، اسم)= خوشبینی

اومانیستHumaniste (ف، صفت)= انسانگرا

اهمال (ع، (اسم)مصدر) = سهل انگاری(کردن)، سبکسری (کردن)

ایده آلIdeal (ف، اسم)= آرمانی، دلخواه، بهین آرزو

ایده آلیستی (ف- فا، صفت)= پندارآمیز، آرمان گرا

ایده آلیسمidealisme (ف، اسم)= خواست اندیشی، آرمان گرایی، ایده باوری، مینوگرایی

ایدئولوژیک ideologique (ف، صفت) = اندیشه ای

آیرودینامیکAerodynamique (ف، اسم) = هوانیوگانی

ایزوتوپisotope (ف، صفت)=-هم جا

ایماژ Image (ف، اسم) = انگاره

ایمان (ع، اسم) = استوارداشت

ایمپولزImpulse (ا، (اسم)مصدر)= تکانه، برانگیزش

اینتر نت internet (ا، اسم)= رایا تار، تارکده

ایندکسIndex (ا، اسم)= نمودار، نمایه

ایندیویدوالیسمIndividualisme (ف، اسم)= فرد باوری

ب

بابت (ع، اسم)= باره، درباره، درخورد، سزاوار، شایسته

باتری Batterie (ف، اسم) ) = آتشبار

بارومتر Barometre (ف، اسم) = هواسنج

باسنBassin (ف، اسم) = لگن (خاصره)

باطل (ع، صفت) = پوچ، بی هوده، یاوه

باطن (ع، اسم)= اندرون، نهاد، سرشت

باطنی (ع. فا، صفت) = اندرونین، نهادین

باعث (ع، اسم فاعل) = برانگیزنده

بالاخره (ع، قید) = سرانجام

باند Bande (ف، اسم) = نوار، رشته، دسته، گروه، زمین ِ دراز

بانداژ Bandage (ف، اسم) = نوارپیچ، نوارپیچی

باندرول Banderole (ف، اسم) = نوار دراز و باریک، نوار چسب

بحث (ع، (اسم)مصدر) = گفتمان، کاوش

بخیل (ع، صفت) = زُفت

بدیل (ع، اسم)= جانشین

برانکار (ف، اسم) ) = تخت روان

بربریسمBarbarisme (ف، اسم)= بربر خویی

برعکس (فا. ع، صفت)= واژگون، وارونه

برق (ع، اسم)= رخشه، آذرخش، درخشندگی

برکت (ع، (اسم)مصدر) = فراوانی، افزونی، افزون شدن

برنش Bronche (ف، اسم)= نایژه

بُعد (ع، اسم) = دوری

بعضی (ع. فا، اسم) = برخی، پاره ای

بقیه (ع، اسم) = آن دیگرها

بکلی (فا.ع، قید )= از بیخ و بن

بلاتکلیف (ع، صفت) = دل اندروای

بلاغت (ع، (اسم)مصدر) = رسایی سخن، زبان آوری

بلیت Billet (ف، اسم) = پَتَه

بنا (ع، اسم) = سازه، ساختمان

به وجود آمدن (فا.ع، مصدر) = پدید شدن، پدید آمدن

بوروکراسیBureaucratie (ف، اسم)= اداره بازی

بیان کردن (ع فا، مصدر) = باز گفتن، باز نمودن

بیعانه (ع.فا، اسم مرکب)= پیش بها

بیلان Bilan (ف، اسم) = ترازنامه، سیاهه

بین المللی (ع، صفت)= جهان کشوری

بیوگرافیBiographie (ف، اسم) = زیست نامه، زندگی نامه

بیولوژی Biologie (ف، اسم) = زیست شناسی

پ

پاتریوتیسمPatriotisme (ف، اسم)= میهن پرستی

پاراگراف Paragraphe (ف، اسم) = بند

پارالل Parallele (ف، اسم)= هم رو، هم سو

پاساژ Passage (ف، اسم)= گذرگاه، بازارچه

پاگون (ر، اسم) = سردوشی

پانتومیم Pantomime (ف، اسم)= لال بازی

پاندول Pendule (ف، اسم)= آونگ

پانسمان Pansement (ف، اسم)= زخم بندی

پتانسیلPotentiel (ف، اسم و صفت) = توانش، نهانی

پراگماتیسمPragmatisme (ف، اسم) = کارکردگرایی

پرانتزParenthese (ف، اسم) = دوکمانک

پروپاگاندا Propaganda (ا، اسم) = آوازه گری، هوچی گری

پروتوتایپPrototype (ا، اسم) = پیش نمونه، پیش نمون، پیش گونه، پیش الگو

پروژکتور Projecteur (ف، اسم) = نورافکن، پرتو انداز

پروژکتیلProjectile (ف، اسم) = پرتابه

پروژکسیونProjection (ف، اسم) = فراافکنی، افکندگی، انداختگی

پروژه Project (ف، اسم) = فرانداز، پی ریزی، پیشنهاد

پروسهProces (ف، اسم)= روند، فراشد، فراگرد، فرآیند، شوند

پریز Prise (ف، اسم)= گیرک

پریود Period (ا، اسم)=دوره، گردش

پلی گامیPolygamie (ف، اسم) = چندگانی

پورنوگرافیPornographie (ف، اسم) = هرزه نگاری

پُز Pose (ف، اسم)= ریخت، رفتار، خودنمایی

پولی مِرPolymer (ا، اسم) = بَسپار

پودر Poudre (ف، اسم)= گَرد

پیک نیک (ف، اسم)= دانگی، دانگانه

پیگمنتPigment (ا، اسم)= رنگیزه، رنگدانه

ت

تابع (ع، اسم فاعل) = پی رو، دنبال کننده، دنباله رو، سپس رو

تاریخ (ع، (اسم) مصدر) - سالمَه

تاکتیک (ف، اسم)= رزم آزمایی، چاره ی جنگی

تئوریTheory (ا، اسم)= دیدمان، نگرش

تئولوژیTheologie (ف، اسم)= یزدان شناسی

تابلوTableau (ف، اسم)= نمایه

تامل (ع، (اسم) مصدر) - اندیشه کردن، دوراندیشی

تانی (ع، (اسم) مصدر) = درنگ کردن، آهستگی

تجربه (ع، (اسم) مصدر) = آزمودن، اروند

تحرک (ع، (اسم) مصدر)= پویندگی، پویایی، پویش

تحصیل (ع، (اسم) مصدر) = درس خواندن، دانش آموزی، دانش یابی

تحصیلکرده (ع فا، صفت) = دانش آموخته، دانش یافته

تحقیق (ع، (اسم) مصدر) = بررسیدن، بررسی، وارسی، پژوهش

تحلیل (ع، (اسم) مصدر)= گشودن، واکافت

تحول (ع، (اسم) مصدر)= دیگرگون شدن، فراگشت، دگردیسی، دگرگشت

تخصص (ع، (اسم) مصدر) = ویژه کاری، کارشناسی

تخمین (ع، (اسم)مصدر) = برآورد (کردن)، به گمان گفتن، سنجیدن

تخیل (ع، (اسم)مصدر) = پنداشتن، گمان کردن، پندار، پنداشت

تراکتور Tracteur (ف، اسم)= خیش کار

تربیت کردن (ع.فا، مصدر)= پرهیختن

ترتیب (ع، (اسم)مصدر) = چینش، راست و درست کردن

ترجیح دادن (ع.فا، مصدر)= برتر نهادن

ترفیع (ع، (اسم)مصدر) = بالابری، بالا بردن

ترکیب کردن (ع.فا، مصدر)= آمیختن، سرشتن

ترکیبی (ع.فا،صفت)= آمیخته، سرشته

ترمین علمیTerm (ا، ع. فا، اسم) = دانشواژه

ترویج (ع، (اسم)مصدر) =روادهی، روا کردن

تزThese (ف، اسم)= برنهاد، نهشت، گذاره، پایان نامه

تصور (ع، (اسم)مصدر) = انگاشتن، انگاره

تصور کردن(ع.فا، مصدر)= انگاشتن

تصور شده (ع. فا، اسم مفعول)= انگاشته، انگارده

تضاد (ع، (اسم)مصدر)= همستاری، ناسازگاری

تضامن (ع، (اسم)مصدر) = همبایستی

تعصب (ع، (اسم)مصدر)= رگ مرداری

تعمق (ع، (اسم)مصدر)= ژرف اندیشی

تغییر (ع، (اسم)مصدر)= دگرکونی

تفاوت (ع، (اسم)مصدر)= ناهمسانی، ناهمگونی، جدایی، دوری، ناهمی، ناهمانی

تفریح (ع، (اسم)مصدر) = خوشی، شادمانی، شادمانی کردن

تقریبا (ع، قید)= کمابیش، نزدیک به، پیرامون ِ

تقویم (ع، اسم) = گاهنامه، روزشمار، سالنما

تقویت (ع، (اسم)مصدر)= نیرومند کردن

تکلیف (ع، (اسم)مصدر)= بایسته

تکنولوژیTechnologie (ف، اسم) = فن آوری

تکنیک Technique (ف، صفت) = فنی، کار فنی

تلافی (ع، (اسم)مصدر) = باز نهش

تلفظ (ع، (اسم)مصدر)= واگفتن، واگفت، واگویی، فراگویی

تلفنTelephone (ا، اسم)= دورگو

تلکسTelex (ا، اسم)= دورنویس

تلگرافTelegraph (ا، اسم)= دور نگار

تلگرامTelegram (ا، اسم)= دورنگاشته

تلویزیونTelevision (ف، اسم)= دوردیس، دور نشان

تله پاتیTelepathy (ا، اسم) دور هم اندیشی

تِمTheme (ف، اسم)= درون مایه، زمینه، فرهشت

تماما (ع، قید)= یکسره

تمرین (ع، (اسم)مصدر) = بوزش، نرم کردن، ورزش دادن

تمنی (ع، (اسم)مصدر)= آرزومندی، درخواست

تنبیه (ع، (اسم)مصدر)= آگاه کردن، گوشمالی، توزش

تنظیم (ع، (اسم)مصدر)= چیدمان

توجه (ع، اسم) = رویکرد

تور Tour (ف، اسم) = گردش، دوره گردی، گشت

توریسمTourisme (ف، اسم) = گردشگری، گشتگری، جهانگردی

توزیع (ع، (اسم)مصدر) = وابخشیدن

توضیح (ع، (اسم)مصدر)= بازگفت، فرانمود

توطئه (ع، (اسم)مصدر)= زمینه سازی (کردن)، بند و بست

توقع (ع، (اسم)مصدر)= چشمداشت، امید و خواهش

توقیف (ع، (اسم)مصدر)= بازداشت (کردن)

تولید(ع، (اسم)مصدر)= زایاندن، ایجاد گری

تونل Tunnel (ف، اسم) = دالان

تهاتر (ع، (اسم)مصدر)= پایاپای

تهدید (ع، (اسم)مصدر)= ترسانیدن

تیپ Type (ف، اسم) = نمونه، گونه

تیترTitre (ف، اسم)= نهند

تیراژ Tirage(ف، اسم)= کشش، شماره ی چاپ

ث

ثابت (ع، اسم فاعل)= پایدار، پا بر جا، استوار

ثبات (ع، (اسم)مصدر)= قرار، پایداری، استواری

ثروت (ع، اسم) = دارایی، داشته

ثقل (ع، (اسم)مصدر)= سنگین شدن، سنگینی

ثلث (ع، اسم) = سه یک

ثمر (ع، اسم) = بار، میوه

ثناء (ع، اسم) = ستایش، درود

ثواب (ع، اسم) = پاداش، مزد

ج

جاذب (ع، اسم فاعل)= رباینده، کشاننده

جاذبه (ع، اسم)= هنجش، ربایش

جامد (ع، صفت)= بربسته

جامع (ع، اسم فاعل)= فراگیر، گردآور

جایز (ع، صفت)= روا

جبران (ع، اسم، جعلی) = بازنهش

جزء (ع، اسم)= بهر

جزییات (ع، اسم، جمع)= ریزگان

جذاب (ع، صفت)= گیرا

جذب (ع، (اسم)مصدر)= ربایش، گیرایی

جذبه (ع، اسم)= کشش

جذر (ع، اسم)= بیخ، ریشه

جرات (ع، (اسم)مصدر)= دلیر شدن، دلیری، بی باکی، گستاخی

جُرم (ع، اسم)= بزه، گناه

جزیره (ع، اسم)= آداک، آبخو

جسد (ع، اسم) = کالبد، تن مرده

جسمانی (ع، صفت نسبی)= تنکرد

جعلی (ع، فا، صفت)= ساختگی

جغرافیا (ع، اسم)= گیتاشناسی

جعرافیایی (ف، ع، فا، صفت)= گیتایی

جلد (ع، اسم)= پوشانه

جلسه (ع، اسم)= نشست

جمعه (ع، اسم)= آدینه

جمعیت (ع، (اسم)مصدر)= گرد آمدن، مردمگان

جنون (ع، (اسم)مصدر)= دیوانه سری، دیوانگی

چ

چاپار (ت، اسم) = پیک، نامه بر

چخماق (ت، اسم)= آتش زنه، افروزه

چماق (ت، اسم)= چوبدستی

ح

حاجت (ع، اسم)= آیفت، در خواست، نیاز

حاصل (ع، صفت فاعلی)= دستیافت

حافظه (ع، اسم)= بَرم، یاد، یادانبار

حتمی (ع.فا، صفت)= چاره ناپذیر، بایسته

حداقل (ع، قید) = دست کم

حدس (ع، (اسم)مصدر)= گمان بردن، گمانه

حذف (ع، مصدر) = زدودن، انداختن، دور کردن

حرام(ع، اسم و صفت)= ناروا، ناپسند، ناشایست

حرف (ع، اسم)= سخن

حراف (ع، صفت)= پرسخن

حرکت (ع، اسم)= جنبش

حریف (ع، صفت)= هماورد، هم نیرد، همچشم

حساب کردن (ع.فا، مصدر) = بر شمردن

حق العمل (ع، اسم)= کارمزد

حقوق (ع، اسم جمع) =دادیک

حقه (ع، اسم)= ترفند، نیرنگ

حقه باز (ع فا، صفت فاعلی)= پشت هم انداز، نیرنگ باز

حکومت (ع، (اسم)مصدر)= فرمانروایی، کشورمداری

حل (مشکل) چاره گری

حلقه (ع، اسم) = چنبر

حلقه زدن (ع فا، مصدر) = پره بستن، پره زدن

حماقت (ع، (اسم)مصدر)= کم خردی، کودنی

حمایت (ع، (اسم)مصدر) = جانبداری، پشتیبانی

حمل و نقل (ع، اسم)= ترابری

حمله (ع، اسم)= تازش، یورش

حوصله ( ع، اسم)= شکیبایی، بردباری

خ

خاتمه ی کلمه (ع، اسم مرکب)= پی چسب

خاتمه یافتن (ع فا، مصدر) = انجامیدن، پایان یافتن

خاطره (ع، اسم)= یاد بود، یادگار

خالص (ع، صفت)= ناب، پاک، بی آلایش، سره

خالی (ع، صفت)= تهی

خانم (ت، اسم و صفت) = بانو

خروج (ع، (اسم)مصدر) = برونش، بیرون آمدن، بیرون رفتن

خسیس (ع، صفت)= زُفت

خراب کردن (ع فا، مصدر) = فرو شکاندن، از کار انداختن

خصوصیت (ع، (اسم)مصدر)= ویژگی

خط(ع، اسم)= دبیره

خطا (ع، اسم)= نادرست، بزه

خطا کار (ع فا، صفت مرکب) = بزه گر، بزهکار

خفاش (ع، اسم)= بِیواز، شب پره

خلاء (ع، اسم)= تهیگی

خلاق (ع، صفت)= آفرینشگر

خلسه (ع، اسم)= ربودگی

خلق (ع، مصدر) = آورش، آفرینش

خلق (ع، اسم جمع) = مردم، مردمان

خلق الساعه (ع، صفت) =هنگامی

خلیج (ع، اسم)= شاخاب، شاخابه

خود رای (ع، صفت) = خویشکار

خیال (ع، اسم)= پندار، گمان، انگارش

خیال کردن (ع فا، مصدر) = انگاشتن، پنداشتن

خیالی (ع فا، صفت) = پندارآمیز

خیمه (ع، اسم)= تا ژ، چادر

د

دائمی (ع، قید)= بی امان، پیوسته، همیشگی

دتکتورDetector (ا، اسم)= پیداگر، آشکارگر، ردیاب

درجه (ع، اسم) = زینه، پایه

در مقابل (ع, فا، قید)= فراروی، فرادید

درک (ع، (اسم)مصدر)= دریافت

دسپوتیسمDespotisme (ف، اسم)= خدایگانی، خدایگان سالاری

دعوت کردن (ع فا، مصدر) = فراخواندن

دفاع (ع، (اسم)مصدر)= پدافند

دقت (ع، (اسم)مصدر)= باریک بینی، باریک اندیشی

دقت کردن (ع فا، مصدر) = باریک شدن

دقیق ( ع، صفت) = باریک بین

دکترینDoctrine (ف، اسم)= آموزه

دنیا (ع، اسم)= جهان، گیتی

دنیوی (ع، صفت نسبی)= گیتیانه، جهانی

دوآلیسمDualisme (ف، اسم)= دوگانه گرایی، دو بینش انگاری

دوام (ع، (اسم)مصدر)= ماندگاری، پایندگی

دور (ع، (اسم)مصدر)= گردش، روزگار

دوغلو (ت، اسم و صفت) = همزاد ها

دینامیکDynamique (ف، صفت) = پویا، جنباننده

دینامیسمDynamisme (ف، اسم) = پویایی

ذ

ذات (ع، اسم)= نهاد، سرشت، گوهر

ذاتی (ع فا، صفت) = خودگوهر، خود سرشت

ذخیره (ع، اسم)= اندوخته، پس انداز، پس افت، توشه

ذهنی (ع فا، صفت)= درون خودی

ذوب شدن (ع فا، مصدر) = گداختن

ذوذنقه (ع، اسم)= دوزنخه

ر

رئیس (ع، اسم)= سرکرده، بُد، فر نشین، سرپرست

رابط (ع، اسم فاعل)= میاندار

راسیونالیسمRationalisme (ف، اسم) = خردورزی

راسیونلRationnel (ف، صفت)= خردورزانه

راندمان Rendement (ف، اسم) = بازده

راه حل (ع فا، اسم مرکب)= راهکار، چاره

رجحان (ع، (اسم)مصدر)= برتری، افزونی، چَربش

رژیمRegime (ف، اسم)= رازمان

رسم (ع، اسم) = نهادمان، آیین، روش

رسوب (ع، (اسم)مصدر)= نهشت، آبرفت، ته نشست

رشوه (ع، اسم)= پاره

رعیت ( ع، اسم) = پادرَم

رفراندوم Referendum (ف، اسم) = همه پرسی

رفرم Reforme (ف، اسم) = به سازی، به سامان آوری

رفوزه (ف، اسم مفعول) = پذیرفته نشده، بازگشته

رقاص (ع، صفت)= پای باز

رفیق (ع، صفت)= همپا، همراه، یار

رقابت (ع، (اسم)مصدر)= هماوردی، همچشمی

رقیب (ع، صفت)= هماورد، همچشم

رنجر Ranger (ا، اسم) = تکاور

رنسانسRenaissance (ف، اسم)= نوزایی

روحانی (ع، صفت نسبی) = دین یار

روز تعطیل (ع فا، اسم مرکب)= آسوده روز

روژ (ف، اسم)= سرخاب

رویزیونیسم Revisionisme (ف، اسم) = بازبین گرایی

ریتمRythme (ف، اسم)= ضرباهنگ، هنجار

ریسایکلینگRecycling (ا، اسم)= دورگردی

ز

زاپاس Zapas (ر، اسم) = یدکی

زاویه (ع، اسم)= گوشه، کنج

زلزله (ع، اسم)= زمین لرزه

زمانه (اسم)= روزگار، دهر

زیاد (ع، صفت)= بسیار، فراوان

زیگراگ Zigzag (ف، اسم)= دندانه دار، کنگره دار

زینت دادن (ع فا، مصدر)= آراستن

ژ

ژانر Genre (ف، اسم) = گونه (ادبی یا هنری)

ژتون Jeton (ف، اسم)= پولک

ژله Gelee (ف، اسم) = لرزانک

ژنGene (ف، اسم)= ژاد

ژورنال Journal ف، اسم) = روزنامه

ژورنالیستJournaliste (ف، اسم) = روزنامه نویس، روزنامه نگار

س

سابقه (ع، اسم فاعل) = پیشینه

ساحل (ع، اسم) = کناره، کرانه

ساده لوح (ع فا، صفت مرکب)= خام اندیش، زودباور، ساده دل

سادیسمSadisme (ف، اسم)= آزارگری، دیگرآزاری، مردم آزاری

ساسات ( ر، اسم) = دریچه ی هوا

ساکن (ع، صفت)= آرمنده، آرمیده

سالن Salon (ف، اسم) = تالار

ساندویچ Sandwich (ا، اسم) = بَزماورد

سرایت (ع، (اسم)مصدر)= واگیری

سرّی (ع فا، صفت)= رازورانه

سرواژServage (ف، اسم)= زمین بستگی، بندگی

سریالSerial (ف، صفت)= زنجیره ای، پیاپی

سریع الهضم(ع، صفت مرکب)= آسانگوار

سطح (ع، اسم)= رویه

سطر (ع، اسم) = رج، رده

سعادت (ع، (اسم)مصدر)= نیکبختی، خوشبختی

سقف (ع، اسم)= آسمانه، بام

سقوط (ع، (اسم)مصدر)= فروشد

سلف سرویسSelf.service (ا، اسم مرکب)= خود زاوری

سلول Cellule (ف، اسم)= یاخته

سلیقه (ع، اسم)= پسند، نهاد، سرشت

سمبلSymbole (ف، اسم)= نماد

سمپوزیوم Symposium (ف، اسم) =گفت و نیوشی

سنتزSynthese (ف، اسم)= باهم نهاد

سنت (ع، اسم)= فراداد

سنتی (ع فا، صفت)= فرادادی

سوء هاضمه (ع، اسم مرکب)= دشگواری، بدگواری

سوبسیدSubside (ف، اسم)= یارانه

سوس Sauce (ف، اسم)= چاشنی، مزه

سوسیالیسمSocialisme (ف، اسم)= جامعه خواهی

سوغات ( ت، اسم) = ره آورد، ارمغان

سهل الوصول (ع، صفت مرکب)= آسان یاب

سهل انگار (ع فا، صفت فاعلی)= آسانگیر

سیاحت (ع، (اسم)مصدر)= گردشگری، جهانگردی

سیبل Cible (ف، اسم)= آماج، نشانه

سِیر (ع، (اسم)مصدر)= پویه، گردش، رفتار

سیرت (ع، اسم)= خو، روش

سیستمSystem (ا، اسم)= سامان، همَستاد

سیستماتیک Systematic (ا، صفت)= سامانمند، با هَمَست

سیلندر Cylindre (ف، اسم)= استوانه

سینماCinema (ف، اسم)= توژه نما

سینکرونSynchron (ا، صفت)= هم گاه

ش

شامل (ع، اسم فاعل)= دربردارنده، فراگیرنده

شاهد (ع، اسم فاعل)= گواه، خوبرو

شباهت (ع ساختگی، اسم )= همسانی، همانندی، همویی، اینهمانی

شبیه (ع، صفت)= همانند، همسان

شبیه بودن (ع فا، مصدر)= ماندن

شجاع (ع، صفت)= دلیر، دلاور، پردل

شراکت (ع، (اسم)مصدر)= انبازه

شرکت (ع، (اسم)مصدر) = انیاز شدن، همدست شدن، انبازی، همدستی

شرح دادن (ع فا، مصدر)= باز گفتن، باز نمودن، آشکار نمودن

شرط ( )= همبایسته، قرار

شرکت داشتن (ع فا، مصدر)= دست داشتن

شریک (ع، صفت)= همباز، انباز، همدست، همکُن

شعاع (ع، اسم)= پرتو

شعبده (ع، اسم)= چشم بندی، نیرنگ

شعبه (ع، اسم)= شاخه

شعله (ع، اسم)= افرازه، زبانه

شفاعت (ع، (اسم)مصدر)= خواهشگری

شفاهی(ع فا، قید)= گفتاری، زبانی

شک (ع، (اسم)مصدر)= دودلی، گمان

شکایت (ع، (اسم)مصدر)= شکوه، گله، دادخواهی

شکل (ع، اسم)= گونه، مانند، سان، دیس، نگاره، سیما، ریخت

شوق (ع، مصدر) =خواستاری، آرزومندی

شوم (ع، اسم و صفت)= بد شگون، وارون

شهاب (ع، اسم)= آسمان سنگ، آسمانکان

شهرت (ع، (اسم)مصدر)= آوازه، ناموری

ص

صاعقه (ع، اسم)= آذرخش، آتشه، ابرنجک

صاف (ع، صفت)= هموار، کوبیده، بی آلایش

صامت (ع، صفت)= بی گفتار، خاموش

صحبت (ع، (اسم)مصدر)= گفتگو، گفتار، سخن

صدا (ع، اسم)= آوا، آواز، بانگ

صدمه (ع، اسم)= آسیب، گزند

صراحت (ع، (اسم)مصدر)= روشن گویی، رک گویی

صَرف (ع، (اسم)مصدر)= هزینه

صرفنظر کردن (ع فا، مصدر)= چشم پوشیدن

صریح (ع، صفت)= روشن، آشکار، رک، بی پرده

صعود کردن (ع فا، مصدر)= برشدن، فرا شدن

صلح (ع، اسم )= آشتی، سازش

صلح طلب (ع ساختگی، صفت مرکب)= آرامش خواه، آرامشجو

صلیب ( ع، اسم) = چلیپا

صمیمیت ( ع، اسم) = یکدلی، یکرنگی

صنف ( ع، اسم) = گروه، رسته، گونه

صورتحساب ( ع، اسم مرکب) = سیاهه

صیاد ( ع، اسم) = دامیار، شکارگر

ض

ضامن (ع، صفت)= پایندان، پذیرفتار

ضرر (ع، اسم)= زیان، گزند

ضروری (ع، صفت)= بایا، ناگزیر، به ناچار

ضعف (ع، (اسم)مصدر)= کم توانی، سستی

ضعیف (ع، صفت)= کم توان، سست

ضلع (ع، اسم)= بر، پهلو

ضمانت (ع، (اسم)مصدر)= پایندانی، پذرفتاری

ضمیمه (ع، صفت)= پیوست

ط

طاقت (ع، اسم)= پایاب، تاب، بردباری

طالب (ع، اسم فاعل)= خواهان

طالع (ع، اسم)= بخت

طایفه (ع، اسم)= تیره، دودمان، خاندان

طرح (ع، (اسم)مصدر)= فرانداز، پی ریزی، پیشنهاد

طرز (ع، اسم)= شیوه، روش، هنجار

طرف (ع، اسم)= سو، کرانه

طغیان کردن (ع فا، مصدر)= برجوشیدن

طفیلی (ع، صفت نسبی) = ناخوانده، انگل

طلب (ع، (اسم)مصدر)= خواست، خواهش، جستجو

طور (ع، اسم)= گونه، شیوه، هنجار، روش

طول (ع، (اسم)مصدر)= درازا

طولانی (ع فا، صفت)= دراز، دیرانجام، دیرنده، زمانگیر

طول عمر(ع ساختگی، اسم)= جاندرازی

طول کشیدن (ع فا، مصدر)= دیر پاییدن

طویله (ع، اسم)= باربند، جایگاه ستور

طی کردن (ع فا، مصدر)= پیمودن

طینت (ع، اسم)= نهاد، سرشت، درون

ظ

ظاهر شدن (ع فا، مصدر)= پدیدار شدن، هویدا شدن

ظاهری (ع فا، صفت)= برونین

ظرف (ع، اسم)= آوند

ظرافت (ع فا، مصدر)= زیرکی، نکته سنجی، خوشگلی

ظرفیت (ع، اسم)= خورند، گنجایش

ظهر (ع، اسم)= پیشین، نیمروز

ظهور (ع، (اسم)مصدر)= پیدایش

ع

عاج (ع، اسم)= پیلسته

عاشق (ع، اسم فاعل)= دلداده، دلباخته، شیفته

عاقبت (ع، اسم)= فرجام، سرانجام

عاقل (ع، صفت) = استوار خرد، خردمند

عالی (ع، صفت)= والا، بلند، ارجمند، بزرگوار

عالی مقام (ع، صفت)= بلند پایه

عایدی(ع، اسم)= کاربهر

عجیب (ع، صفت)= شگفت انگیز، شگفت آور

عدالت (ع، (اسم)مصدر)= دادگریف همبایی

عدد (ع، اسم)= شماره

عده ای (ع فا، اسم)= تنی چند، شماری از

عرصه (ع، اسم)= پهنه، گستره، قلمرو، میدان

عرض (ع، اسم)= پهنا

عرضه نمودن (ع فا، مصدر)= فرانمودن، نشان دادن

عروس (ع، اسم)= بیوگ

عروسی (ع فا، (اسم)مصدر)= بیوگانی

عزم (ع، (اسم)مصدر)= آهنگ، دل نهادن بر کاری

عسل (ع، اسم)= انگبین،

عشق (ع، (اسم)مصدر)= دلدادگی، دلباختگی، شیفتگی

عصاره (ع، اسم)= انگ، شیره، افشره

عصب (ع، اسم)= پی

عصر (ع، اسم)= روزگار، دوره، دهر

عطا کردن (ع فا، مصدر)= ارزانی داشتن، بخشیدن

عطسه (ع، اسم)= شنوسه، ستوسه

عظمت (ع، اسم مصدر)= بزرگی، بلندپایگی، بزرگ منشی، بزرگواری

عظیم (ع، صفت)= سترگ، کلان، بزرگ

عفاف (ع، (اسم) مصدر)= پارسایی، پاکدامنی، پرهیزکاری

عقب (ع، اسم)= واپس، پشت سر، بازپس

عقده (ع، اسم)= بست

عقیده (ع، اسم)= باور

عقیم (ع، صفت)= سترون، نازا

عکس العمل (ع، اسم مرکب)= واکنش

علاج (ع، اسم)= چاره، درمان، گزیر

علامت (ع، اسم)= نمودگار، نشان

علمی (ع فا، صفت)= فرزانی

عمقی(ع فا، صفت)= ژرفنایی

عملکرد (ع، اسم)= کارکرد

عمومی (ع فا، صفت)= همگانی

عنکبوت (ع، اسم)= تارتنک، کارتنک

عنوان (ع، اسم)= نهند، سرنامه

عیب (ع، اسم)= اَهو، بدی

عینک (ع فا، اسم)= آیینک، چَشمک، چشم فرنگی

عینی (ع فا، صفت)= برون خودی

غ

غبار (ع، اسم)= گرد

غده (ع، اسم)= د َژ پیه

غرور (ع، (اسم) مصدر)= بزرگ خویشتنی، خودبینی

غسل (ع، (اسم) مصدر)= پادیاب، شستشو(دادن)

غلاف (ع، اسم)= پوشینه، پوشش

غلبه (ع، (اسم) مصدر)= چیرگی، فرادستی

غلط (ع، (اسم) مصدر)= نادرست، بیراه

غنی (ع، صفت)= پرمایه، توانگر، بی نیاز

غواص (ع، اسم و صفت)= آب ورز، آب باز

غورت دادن (ت فا، مصدر)= فروخوردن

غوز (ع، اسم)= گوژ

غیر (ع، اسم)= جز، مگر، سوا، بیگانه

غیرارادی (ع فا، ساختگی، صفت)= بناخواست

غیرضروری (ع فا، ساختگی، صفت)= نا بایا، نا بایست

ف

فاعل (ع، اسم فاعل)= کنا

فاقد (ع، اسم فاعل)= بی بهره از

فانی (ع، اسم فاعل)= میرا، نیست شونده

فتوی (ع، اسم)= وَچَر

فحش (ع، اسم)= دشنام، ناسزا

فدایی (ع، صفت) = جانیاز

فر Fer (ف، اسم)= تنور، اجاق

فراکسیون Fraction (ف، اسم)= بخش، پاره، برخه، دسته

فردی (ع فا، قید)= تکی، تکروانه

فرضیه (ع، اسم)= گذاره، پنداره

فرع (ع، اسم)= شاخه

فرکانسFrequence (ف، اسم)= بَسامد

فرمForm (ا، اسم)= سان، ریخت

فرماسیونFormation (ف، اسم)= سازند، صورتبندی

فرمولFormule (ف، اسم)= سانیز

فستیوالFestival (ف، اسم)= جشنواره

فسیلFossile (ف، اسم)= سنگواره

فصاحت (ع، (اسم) مصدر)= روانی سخن، زبان آوری، روشن گویی

فصل (سال) (ع، اسم)= فرگَرد

فصل(کتاب) )(ع، اسم)= نَسک

فصیح (ع، صفت )= شیوا، روان، رسا، زبان آور، خوش سخن

فعل (ع، اسم)= کارواژه، کنش، کردار

فنومنPhenomene (ف، اسم)= پدیده، نمود

فولکلور Folklore (ف، اسم)= توده شناسی

فونتیگPhonetique (ف، اسم و صفت) = آهنگ شناسی، آهنگ دار

فونولوژیPhonologie (ف، اسم)= آواشناسی

فونکسیونFunction (ف، اسم)= کارکرد

فهمیدن (ع فا، مصدر لازم )= دریافتن

فیزیونومیPhysionomie (ف، اسم)= سیماشناسی

فیش (ف، اسم)= برگه، زبانه

فیلمFilm (ا، اسم) = توژه

فیله Filet (ف، اسم)= راسته

ق

قابل ذکر (ع، صفت مرکب) = گفتنی

قابله (ع، اسم فاعل) = پازاج، پیش نشین، ماما

قابلیت (ع، اسم مصدر) = شایستگی، آمادگی

قاتق (ت، اسم) = نانخورش

قادر (ع، صفت فاعلی) = توانا، نیرومند

قاضی (ع، اسم فاعل) = داور، دادرس

قاعده (قانون) (ع، اسم)= چم، هنجار، هَند

قاموس (ع، اسم) = واژه نامه، فرهنگ

قبیل (ع، اسم)= گونه، سان

قدرت (ع، (اسم) مصدر)= توان، توانایی، نیرو، توش

قدمت (ع، اسم مصدر)= دیرینگی، کهنگی

قدیمی (ع فا، صفت)= دیرینه، کهنه، کلان سال

قرن (ع، اسم) = سده

قسمت (ع، اسم)= بخش، پاره

قصد (ع، (اسم) مصدر)= آهنگ، آهنگ کردن

قصیده (ع، اسم) = چکامه

قصه (ع، اسم)= انگارش

قضاوت (ع، (اسم) مصدر) = داوری، دادرسی

قطع (ع، اسم) = برش

قفل (ع، اسم) = کلیدان

قوس (ع، اسم) = درونه، کمان

قیاس (ع، (اسم)مصدر)= هم پنداری، سنجش

قیام (ع، (اسم) مصدر) = خیزش، بپا خاستن

قیامت (ع، اسم) = رستاخیز

قید (ع، اسم) = پا بند، بند

قیمتی (ع فا، صفت)= ارزنده، بهادار، بهاگیر، گرانبها

ک

کابل (ف، اسم)= سیم

کاپوت Capot (ف، اسم)= روپوش، پوشش، ابریشمی

کاپیتالیسمCapitalisme (ف، اسم)= سرمایه داری

کادو (ف، اسم)= پیشکش، ارمغان

کاملا (ع، قید)= سخت، یکسره

کاندیدا (ف، اسم)= نامزد

کانیبالیسمCannibalisme (ف، اسم)= همنوع خواری

کپسول Capsule (ف، اسم)= پوشینه

کپیCopy (ا، اسم)= رو برداری، گَردَه برداری، رو نویسی، رونوشت

کت Cotte (ف، اسم)= نیمتنه

کتبی (ع فا، صفت)= نگارشی، نوشتاری

کرست Corset (ف، اسم)= سینه بند، شکم بند

کریستال Cristal (ف، اسم و صفت)= بلور، بلوری

کریتیسیسمCriticisme (ف، اسم)= نقد، عیار سنجی

کسر (در ریاضی) (ع، اسم) = برخه

کشف (ع، (اسم) مصدر)= یافته، یافتن

کفالت (ع، (اسم)مصدر)= پایندانی

کفیل (ع، صفت)= پایندان، پذیرفتار

کلاسClasse (ف، اسم)= آموزگاه

کلاسیک Classique (ف، صفت)= درسی، دبستانی

کلمه (ع، اسم) = واژه

کلوب Club (ف، اسم)= باشگاه، انجمن

کلینیک Clinique (ف، اسم)= درمانگاه

کمپ Camp (ف، اسم)= اردو، اردوگاه

کمپرس Compresse (ف، اسم)= دستمال آب گرم

کمپرسور Compresseur (ف، اسم)= دستگاه فشارآور

کمپلکسComplexe (ف، صفت)= همتافت، بهم پیوسته

کمد Commode (ف، اسم)= گنجه ی کشودار

کمک (ت، اسم) = یاری، مدد، همراهی

کمدی Comedie (ف، اسم)= نمایش یا نوشته ی خنده آور

کم سن (فا، ع، صفت )= نوسال

کمیته Comite (ف، اسم)= انجمن برگزیدگان

کمونیسمCommunisme (ف، اسم)= همبودگرایی

کنترل Controle (ف، اسم)= بازرسی، وارسی، بازدید، بازبینی

کنترلچی (ف،ت، اسم) = باز بین، بازرس

کنتکستContext (ا، اسم)= زمینه

کندنساتورCondensateur (ف، اسم) = چگالگر

کنسرت Concert (ف، اسم) = هماهنگی، یگانگی، ساز و آواز هماهنگ

کنفرانس Conference (ف، اسم) = سخنرانی، گردهمایی برای گفتگو

کنکور(ف، اسم) = همچشمی، پیشی گرفتن از یکدیگر

کنگره Congres (ف، اسم) = انجمن

کوانتومQuantum (ا، اسم)= دانیز

کوپنCoupon (ف، اسم) = کالا برگ

کونتورCompteur (ف، اسم) = شمارنده، دستگاه شمارش

گ

گارد Garde (ف، اسم) = نگهبانی، نگهبان، پاسداری، پاسدار

گارسون Garcon (ف، اسم) = پسر، شاگرد، پیشخدمت

گالری Galerie (ف، اسم) = سرسرا، راهرو، نمایشگاه

گرافولوژیGraphologie (ف، اسم) = نوشته شناسی

گرافیGraphie (ف، پسوند)= نگاری

گرامر Grammaire (ف، اسم) = دستور زبان

گریس Graisse (ف، اسم) = چربی، روغن، پیه

گواتر Goitre(ف، اسم) = غمباد

گیشه Guichet (ف، اسم) = باجه، دریچه

ل

لااقل (ع، قید) = دست کم

لابیرنتLabyrinth (ا، اسم)= هزارتو، هزاردالان، پردالان

لازم (ع، صفت) = بایسته، بایا

لامپ Lampe (ف، اسم) = چراغ برق

لامسه (ع، اسم) = بساوایی

لایق (ع، صفت)= کارآمد، شایسته، درخورد، فراخور

لاینفک (ع، صفت)= جدایی ناپذیر، ناگشودنی

لباس (ع، اسم)= جامه، رخت، پوشاک، تن پوش

لحاظ (ع، (اسم)مصدر)= نگرش

لحاف (ع، اسم) = بالا انداز، دواج

لحظه (ع، اسم)= دم

لحن (ع، اسم) = آهنگ سخن

لزوم (ع، (اسم) مصدر) = بایش

لعنت (ع، اسم) = راندگی، دشنام

لفافه (ع، اسم) = کارپیچ، پوشه

لقب (ع، اسم)= نامواره، بازنام

لقمه (ع، اسم) = نواله

لکن (ع، اسم) = لیکن، ولیکن

لکنت (ع، (اسم)مصدر)= زبان کندی، زبان گرفتگی

لمس کردن (ع فا، مصدر) = بساویدن

لوسترLustre (ف، اسم)= چراغ آویز

لوکس Luxe (ف، اسم)= چیز آراسته و قشنگ

لهجه (ع، اسم)= گویش

لیازانLiaison (ف، اسم)= پیوندآوایی

لیاقت (ع، (اسم) مصدر)= کارآمدی، شایستگی، برازندگی، سزاواری

لیبرالیسمLiberalisme (ف، اسم)= آزادی خواهی

لیپمی Lip�mie (ی، اسم) = چرب خونی

لیسانس Licence (ف، اسم)= پروانه، دانشنامه ی پیش از دکترا

لیستList (ا، اسم) = سیاهه، فهرست

م

مات Mat (ف، اسم) = تار، کدر

ماتریالMaterial (ا، اسم) = کارپایه

ماتریالیسمMaterialisme (ف، اسم) = ماده گرایی، ماده باوری

ماتیک Cosmetique (ف، اسم) = سرخاب لب

ماخذ (ع، اسم)= بایگانه

مارکسیسمMarxisme (ف، اسم) = مارکس باوری

ماساژ Massage (ف، اسم) = مالش، مشت و مال

ماسک Masque (ف، اسم) (ع، اسم مفعول)= نقاب، روبند

مالکیت (ع، (اسم)مصدر)= داشتاری

مامان Maman (ف، اسم) = مادر، چیز قشنگ

مامور (ع، اسم مفعول)= گماشته، فرمانبر

مانتو Manteau (ف، اسم) = بالاپوش

مانع شدن (ع فا، مصدر) = باز داشتن

مانیکورManicure (ف، اسم) = لاک ناخن

ماورا (ع، اسم) = فرا، آن سوی

ماوراالطبیعی (ع، صفت)= سرشت آنسویی

مایع (ع، صفت) = آبگونه

مبارک (ع، صفت) = خجسته، فرخنده، همایون

مبتدی (ع، اسم فاعل) = تازه کار، نوآموز

مبتکر (ع، اسم فاعل) = نوآور

مبصر (ع، اسم فاعل) = دیده بان، نگاهبان

متابولیسم Metabolisme (ف، اسم)= سوخت و ساز

متخلف (ع، اسم فاعل) = لغزشکار

متدMethode (ف، اسم)= شیوه، روش، راه

متحرک (ع، اسم فاعل)= جنبنده

متحیر (ع، اسم فاعل) = هاژ، هاج، هاج و واج، سرگشته، درمانده

متخصص (ع، صفت فاعلی)= کارشناس، ویژه کار

متصاعد (ع، اسم فاعل) = فرایاز، بالا رونده

متصل (ع، اسم فاعل) = بهم پیوسته، همبند، همبسته

متضاد (ع، اسم فاعل)= همستار

متضمن (ع، اسم فاعل) = در بر دارتده

متعادل (ع، اسم فاعل) = ترازمند، هم وزن، برابر

متعدد (ع، صفت) = بی شمار، بسیار

متفکر (ع، اسم فاعل)= اندیشه ور

متقارب (ع، اسم فاعل)= همرس، نزدیک شونده

متکبر (ع، صفت) = برمنش، خودپسند، گرانسر

متمادی (ع، اسم فاعل) = دراز

متن (ع، اسم)= زمینه، درون

متوالی (ع، قید) = پشتاپشت، پیاپی، پشت سرهم

متوسط الحال (ع، صفت مرکب)= میانمایه

مثال (ع، اسم)= وارینه، نمونه

مثانه (ع، اسم)= آبدان

مِثل ِ (ع، اسم)= به وارینه ی، مانند

مجاز (ع، اسم مفعول)= روا

مجازات (ع، (اسم)مصدر)= کیفر، باد اَفراه

مجبور (ع، اسم مفعول) = واداشته، ناگزیر، ناچار

مجسمه (ع، اسم مفعول)= پیکره

مجمع (ع، (اسم)= انجمن

مجوف (ع، اسم مفعول) = میان تهی، پوک، کاواک

مجهز (ع، اسم مفعول) = آماده شده، آماده

مجهول (ع، اسم مفعول) = نا شناخته، نا شناس

محافظه کاری (ع فا، (اسم)مصدر)= نگاهش کاری

محال (ع، صفت) = ناشدنی، ناشو

محتاط (ع، صفت)= استوارکار

محترم (ع، اسم مفعول)= ارجمند، گرامی

محتوی (ع، اسم فاعل)= درونه، گرد فرو گیرنده

محدود (ع، اسم مفعول)= مرزپذیر

محرم (ع، اسم) = همراز

محرمانه (ع فا، قید و صفت) = پوشیده، پنهان

محروم (ع، اسم مفعول)= بی بهره، ناکام، نامراد

محسوب (ع، اسم مفعول) = شمرده شده، بشمار آورده شده

محصول (ع، اسم مفعول)= دستیافت، فراورده

محقق (ع، اسم فاعل) = پژوهشگر

محکم (ع، صفت) = استوار

محل تولد (ع، اسم مرکب) = زادگاه، زادبود

محله (ع، اسم) = کوی، برزن

محنت (ع، اسم)= آدرنگ، آزار، اندوه

مخالف (ع، اسم فاعل) = ناساز، ناسازگار

مختار (ع، صفت)= آزادکام، گزیننده

مختصر (ع، اسم مفعول)= کوتاه کرده شده، گریزان، جسته و گریخته

مختل (ع، اسم مفعول )= بهم خورده، نابسامان، تباه

مختلط (ع، اسم فاعل) = بهم آمیخته، در هم شده

مختوم (ع، اسم مفعول)= انجام یافته، به پایان رسیده

مخدر (ع، اسم فاعل) = سست کننده

مخزن (ع، اسم) = انبار، گنجینه

مخفی کردن (ع فا، مصدر)= فروپوشاندن، پنهان کردن

مخلوط (ع، اسم مفعول) (ف، اسم)= آمیزه، بهم آمیخته

مد Mode (ف، اسم) = باب روز

مدرسه (ع، اسم)= آموزشگاه

مدرن (ف، صفت) = امروزی، نو

مدرنیزاسیونModernisation (ف، اسم)= نوسازی

مدل Modele (ف، اسم) = نمونه، الگو، سرمشق

مرابحه (ع، (اسم)مصدر) = بهره کاری

مربوط (ع، اسم) = بسته، پیوسته

مرتب (ع، صفت) = بسامان، بچم، باچم، آراسته، در جای خود

مرتجع (ع، صفت) = کهنه پسند، بازگشت کننده

مرحله (ع، اسم)= گامه

مرطوب (ع، صفت)= آبناک، نمناک، نمدار

مرکب (ع، اسم مفعول)= آمیخته، سرشته

مری (ع، اسم) = سرخ نای

مسئله (ع، اسم)= فراپرس، درخواست

مساعده (ع، اسم)= پیش مزد

مساوی(ع، صفت) = همچند، برابر

مستبد (ع، اسم فاعل)= خودکامه، خودسر

مستقر (ع، اسم مفعول)= جایگیر، جای گرفته

مستقیم (ع، صفت)= سرراست

مستکبر (ع، اسم فاعل)= خود بزرگ پندار

مستمری (ع فا، اسم) = جامگی، ماهیانه

مسجد (ع، اسم) = مَزگِت

مسری (ع، اسم فاعل) = واگیر

مسواک (ع، اسم) = دندان شوی

مشاور (ع، اسم فاعل)= رایزن

مشترک المنافع(ع، صفت مرکب)= هم سود

مشتق (ع، اسم مفعول)= فراجسته

مشورت (ع، اسم مصدر)= رایزنی، کنکاش

مشهور (ع، صفت)= نامور، بلند آوازه، بنام، نامی، نامدار، سرشناس

مصادره (ع، (اسم)مصدر)= بازگیری

مصالحه (ع، مصدر )= آشتی کردن، سازش کردن

مصرف (ع، اسم)= جای هزینه

مصنوعی (ع فا، صفت)= ساختگی

مضر (ع، اسم فاعل)= زیانمند، زیان آور

مضمون (ع، اسم مفعول)= درونمایه

مطبوع (ع، اسم مفعول) = دلپسند، گوارا

مطمئن (ع، صفت)= استوان، آسوده خاطر

معادل (ع، صفت)= همچند، همسنگ ، برابر، همتا

معادله (ع، (اسم)مصدر)= همچندی، همسنگی

معاشر (ع، صفت)= آمیزگار، همنشین، همدم

معاشرت (ع، (اسم)مصدر)= آمیزگاری، همنشینی، همدمی

معاصر (ع، صفت)= هم دوره

معتاد (ع، صفت) = آموختار

معترض (ع، اسم فاعل)= واخواه، خرده گیر

معتقد بودن (ع فا، مصدر)= بر آن بودن، باور داشتن

معدل (ع، اسم مفعول) = میانگین، برابر شده

معدود (ع، اسم مفعول)= شمرده شده، اندک، کم

معروف (ع، صفت) = نامور، بلند آوازه، بنام، نامی، سرشناس

معکوس (ع، صفت) = وارونه، بازگونه

معلوم (ع، اسم مفعول)= دانسته، آشکار

معما (ع، اسم و صفت )= چیستا، پوشیده

معنوی (ع، صفت نسبی)= نامادی

معنی (ع، اسم)= چم

معیار (ع، اسم)= سنجه

مغازه Magasin (ف، اسم) = دکان، فروشگاه، انبار

مغرور (ع، صفت) = گرانسر، خود فریفته

مقاله (ع، (اسم)مصدر) = گفتار، سخن

مقایسه (ع، (اسم)مصدر) = سنجش

مقدار (ع، اسم) = اندازه، پاره

مقدمه (ع، اسم) = پیش در آمد

مقرر (ع، اسم) = بر بست، دستور

مقصود (ع، اسم مفعول) = خواسته، آهنگ شده

مقید (ع، اسم مفعول) = پا بست، پا بسته

مکانیزم Mecanisme (ف، اسم)= ساز و کار

ملاط (ع، اسم) = آژند

ملحق شدن ( ع فا، مصدر مرکب) = پیوستن

ملودی Melodie (ف، اسم) = آهنگ، نوای خوش

ملی (ع، صفت )= میهنی

مملکت (ع، اسم) = کشور، قلمرو

ممنوع (ع، اسم مفعول) = بازداشته شده

مناسب (ع، صفت) = درخورد، شایسته، همشکل

منبع (ع، اسم) = بنمایه، سرچشمه

منتظر (ع، اسم فاعل) = چشم براه

منجر (ع، اسم مفعول) = کشیده شده

منجمد (ع، صفت) = بربسته، یخ زده

منحرف (ع، اسم فاعل) = کژ رو

منحل کردن )(ع فا، مصدر) = گشودن، برچیدن

مندرج (ع، صفت) = درآمده درچیزی، نهفته

منزجر (ع، صفت) = رانده شده، ترسانده شده

منشاء (ع، اسم) = خاستگاه، جای پرورش

منشور (ع، اسم) = نوشته ی سرگشاده

منطبق (ع، صفت) = دمساز، برهم نهاده

منظره (ع، اسم) = دورنما، چشم انداز

منظم (ع، صفت)= بسامان، بچم، با چم، آراسته

منظور (ع، اسم مفعول)= خواست

منظوم (ع، اسم مفعول) = وافته

منعکس (ع، اسم فاعل) = برگشته

منفجر (ع، اسم فاعل) = گشوده شده، شکافته، ترکیده

منور (ع، صفت) = پرتو افشان، درخشان

منوط (ع، اسم مفعول)= وابسته

مواخذه (ع، (اسم)مصدر)= بازخواست

موازی (ع، صفت)= هم رو، هم سو

موافق (ع، صفت) = سازگار، همساز، هم اندیشه، همداستان

موتیف Motif (ف، اسم ) = بن مایه، انگیزه

موج (ع، اسم) = خیزاب، آبخیز

مورفولوژیMorphologie (ف، اسم) = ریخت شناسی

موسس (ع، اسم فاعل) = پایه گذار، بنیادگذار

موسسه (ع، اسم مفعول)= بنگاه

مولف (ع، اسم فاعل)= گردآورنده

موضوع (ع، اسم مفعول) = فرنام، نهاده شده

موفق (ع، صفت) = کامروا، کامیاب

موقت (ع، صفت) = گذرا

مونتاژ Montage (ف،( اسم) مصدر) = سوار کردن، جفت و جور کردن

مونس (ع، صفت) = همدم، همنشین

مونوگامیMonogamie (ف، اسم) = تک گانی

مونولوگ Monologue (ف، اسم ) = تک گویی

مهاجرت ( ) = برون کوچی

مهارت (ع، ( اسم) مصدر) = خبرگی، استادی، زبردستی

مهیج (ع، اسم فاعل)= برانگیزنده

میدیومMedium (ا، اسم) = رسانه

میسایلMissile (ا، اسم) = پرانه، موشک

میکربMicrobe (ف، اسم) = زیواچه

میکروسکوپ Microscope (ف، اسم) = ریز بین

میلاد (ع، اسم)= زاد روز

ن

نارسیسیسمNarcissisme (ف، اسم) = خودشیفتگی، خودپرستی

ناسیونالیسمNationalisme (ف، اسم) = ملت باوری، ملت خواهی

ناطق (ع، اسم فاعل) = سخنگو، سخنران، گویا، گوینده

ناقص (ع، صفت) = نارسا، کم

نامحدود (ع فا، صفت) = مرزناپذیر، بی کران

نبات (ع، اسم) = بر رسته، گیاه

نتیجه (ع، اسم) = دستیافت، برآمد، پیامد

نحس (ع، صفت) = وارون، بدشگون، بد اختر

نُرمNorm (ا، اسم) = هنجار

نرمالNormal (ا، اسم) = به هنجار

نسیه (ع، اسم) = پسادست

نظام (ع، ( اسم) مصدر) = رازمان

نظر (ع، ( اسم) مصدر) = بینش ، نگرش، دید

نظریه (ع، اسم) = دید مان

نظم (ع، ( اسم) مصدر) = رایش، سامان، چم

نظیر (ع، صفت) = همدوش، مانند، هم سان

نفوذ (ع، ( اسم) مصدر) = رخنه (کردن)

نقاش (ع، صفت فاعلی) = نگارگر، نگارنده، چهره پرداز

نقش (صورت) (ع، اسم) = نگاره

نقد (ع، ( اسم) مصدر) = سخن سنجی (کردن)

نقص (ع، ( اسم) مصدر) = کمداشت، نارسایی، کاستی، کمی

نقطه گذاری (ع فا، اسم مصدر) = سجاوندی

نقطه نظر (ع، اسم مرکب) = دیدگاه

نمره Numero (ف، اسم) = شماره

نور (ع، اسم) = پرتو، فروغ، روشنی

نورولوژی Neurologie (ف، اسم) = پی شناسی

نیهیلیسمNihilisme (ف، اسم) = هیچ انگاری

و

واجب (ع، صفت) = بایا، بایسته

واسطه (ع، صفت) = میانجی

واضح (ع، صفت) = آشکار، نمایان، روشن

واقعا (ع، قید) = براستی

واقعه (ع، اسم فاعل) = رویداد، پیشامد

واکسن Vaccin (ف، اسم) = مایه

واهی (ع، صفت) = بی بنیان، سست، فرو هشته

وجدان (ع،( اسم) مصدر) = یابش

وجه (ع، اسم) = روی

وخامت (ع،( اسم) مصدر) = ناگواری، گرانباری، سختی

وراج (ع، صفت) = پرسخن، پرگو

وسط (ع، اسم) = میان، میانه

وسواس (ع، اسم) = دودلی، اندیشه ی بد

وسیع (ع، صفت) = گسترده، پهناور، فراخ

وضو (ع،( اسم) مصدر) = آبدست، پادیاب، دست نماز(گرفتن)

وضوح (ع،( اسم) مصدر) = روشنی، روشن شدن

وطن (ع، اسم) = زادبوم، میهن

وظیفه (ع، اسم) = خویشکاری

وفات (ع، اسم) = مرگ

وقت (ع، اسم) = گاه، هنگام

وقفه (ع، اسم) = ایستایی، درنگ

وکیل (ع، اسم) = نماینده، گماشته

ویزاVisa (ا، اسم) = روادید

ویزیت (ف، اسم) = بازدید، دیدار

ه

هارمونیHarmony (ا، اسم) = هم آهنگی، همسازی

هتل Hotel (ف، اسم) = مهمانخانه

هجوم (ع،( اسم) مصدر) = یورش، تاخت

هدایت (ع، مصدر) = راهبری کردن

هدف (ع، اسم) = نشانه، آماجگاه، آماج، بُرجاس

هدیه (ع، اسم) = پیشکش، ارمغان

هذیان (ع،( اسم) مصدر) = پریشان گویی، بیهوده گویی

هضم کردن (ع فا، مصدر) = گواردن

هلیکوپترHelicopter (ا، اسم) = چرخ بال

هم رای (ع فا، صفت) = هم آواز

هم عقیده (ع فا، صفت) = همداستان، هم اندیشه

همه جانبه (ع فا ، صفت مرکب) = همه سویه

هومانیسمHumanisme (ف، اسم) = انسان باوری

هیدروتراپیHydrotherapy (ا، اسم) = آب درمانی

هیدروگرافیHydrography (ا، اسم) = آب نگاری

هیدرومترHydrometer (ا، اسم) = آب سنج

ی

یقین (ع، اسم) = استوارداشت، بی گمانی

یونیزاسیونIonisation (ف، اسم) = یونش

آشنایی با اصطلاحات ادبی


آثار روزی رسان آثار روزی رسان به آثاری می گویند که تنها برای کسب معاش و روزی نوشته می شود. قدمت آن دست کم به سده ی ١٨ میلادی می رسد. نمونه ی کلاسیک "اثر روزی رسان" رمان فلسفی راسلاس اثر جانسون است که نویسنده آن را برای تأمین هزینه کفن و دفن مادرش و ادای وام های خود در یک هفته شب ها نوشت. آرایه بیرونی آرایه های بیرونی آن ها هستند که بیش تر پیکره سخن را زیبا می کنند. مثل سجع، ترصیع، جناس، عکس، اشتقاق، رد المطلع، ذوقافیتین، در العجز علی الصدر، اعنات و ...
آرایه درونی آرایه های درونی همان صناعات معنوی و آرایه هایی هستند که اگر ظاهر واژه دگرگون شود، باز آن آرایه از میان نمی رود. مثل پرسش بلاغی التفات، قلب و جمع. آرکائیسم آرکائیسم (باستان گرایی) آن است که شاعر یا نویسنده در اثر خود از کلمات مهجور و ساختارهای دستوری قدیم استفاده کند. باستان گرایی بر دو نوع است: باستان گرایی واژگانی و باستان گرایی نحوی.باستان گرایی اگر در خدمت زیبایی شعر باشد از محاسن شعر است، اما اگر سدّ و مخل زیبایی شعر باشد در زمره معایب شعر قرار می گیرد. آغنات Leonine Rhyme برابر انگلیسی برای اَعنات است. اَعنات را لزوم‌مالایلزم هم می‌گویند. در لغت به معنی به رنج افکندن، رنجانیدن، آزردن و در کاری دشوار انداختن است. و اما در علم بدیع به صنعتی می‌گویند که گوینده ملزم به چیزی شود که لازم نیست. مانند غزل سعدی که شاعر حرف "یا" را قبل از حرف رَوی "لام" (خرف آخر قافیه) تا به آخر غزل تکرار می‌کند:چشم بدت دور ای بدیع شمایل / ماه من و شمع جمع و میر قبایلجلوه‌کنان می‌روی و باز نیایی / سرو ندیدم بدین صفت متمایلنام تو می‌رفت و عارفان بشنیدند / هر دو به رقص آمدند سامع و قایلدر مجموع لزوم‌مالایلزم چنان است که شاعر یا نویسنده برای آرامش کلام یا هنرنمایی، خودش را به آوردن حرفی پیش از رَوی مجبور کند یا در اثنای سخن، آوردن کلامی را بر خودش لازم کند که در اصل لازم نباشد. به عنوان مثال، شاعر خودش را مقید کند که کلمه‌ی "روشن" را با "گلشن" و "جوشن" قافیه کند، در حالی که می‌تواند از "گلخن" و "مسکن" و "وطن" و ... هم کمک بگیرد. آواشناسی آواشناسی شامل ۳ موضوع است:الف) آواشناسی تولیدی، که به بررسی نحوه‌ی تولید اصوات توسط اندام‌های صوتی می‌پردازد. ب) آواشناسی فیزیکی، که به بررسی خواص فیزیکی اصوات سخن در گذر از دهان تا رسیدن به گوش شنونده می‌پردازد.ج) آواشناسی شنیداری، که به بررسی واکنش‌های خنثی نسبت به اصوات سخن در گوش، اعصاب شنیداری و مغز می‌پردازد. اصطلاح آواشناسی آزمایشگاهی نیز برای اندازه‌گیری جریان هوا یا تجزیه امواج صوتی به کار می‌رود. آوانگارد در زبان فرانسوی Avant به معنی پیش و garde در اصطلاح نظامی به معنی نگه‌بان و محافظ است و اصطلاح ( Avant gardeطلایه‌دار) به معنی جلودار و پیش‌لشکر است.معادل انگلیسی آن ریشه‌ی فرانسوی دارد و در اصل از واژگان نظامی‌گری به وام گرفته شده است.در اصطلاح ادبیات، طلایه‌دار یا پیش‌تاز به آغاز کننده‌ی شیوه‌های نو‌ در شعر و نویسندگی گفته می‌شود. این شیوه‌ها اغلب بدعت‌هایی را در زمینه‌ی قالب و صناعات ادبی دربر دارد.امروزه شعرای سمبولیست، مانند ورلن، رمبو و مالارمه را شعرای آوانگارد بدعت‌ها ادبی اواخر قرن نوزدهم می‌نامند. آیرونی نمایشی آیرونی نمایشی وضعیتی است در نمایش‌نامه یا داستان که در آن، بین آگاهی تماشاگران یا خوانندگان نسبت به موضوعی در آن اثر و ناآگاهی شخصیت داستان فاصله ایجاد می‌شود. در نتیجه‌ی این وضعیت، شخصیت مزبور به دلیل ناآگاهی سخنانی می‌گوید و کارهایی می‌کند که تماشاگر یا خواننده از نامربوط بودن آن‌ها با وضعیت واقعی آگاه است. یکی از اقسام این نوع آیرونی، آیرونی تراژیک است و بهترین نمونه‌ی آن را می‌توان در نمایش‌نامه‌ی اودیپ ِ سوفوکل یافت. ابطا اصطلاحی در مبحث عروض است و عیبی است که در قافیه شدن کلمات مرکب پیش می‌آید. یعنی وقتی که قافیه تنها بر اساس تکرار جزء دوم کلمه‌ی مرکب پدید آمده باشد، مثل قافیه ساختن بَتَر (بدتر) با خوش‌تر. ایطا بر دو نوع جلی و خفی است. در ایطای جلی تکرار جزء دوم کلمه‌ی قافیه آشکار است. مثل قافیه کردن بتر و خوش‌تر. اما در ایطای خفی تکرار جزء دوم آشکار نیست. یعنی کلمه‌ی مرکب بر اثر استعمال، حکم کلمه‌ی بسیط را پیدا کرده باشد. مثل قافیه شدن کلمات "گلاب" و "غراب" یا "رنجور" و "مزدور". اُپرتا اپرتا Operetta نوعی درام سبک است که شامل بخش های موزیکال و گفت و گو و اغلب طنز آمیز و هجایی است. اتساع اتساع در علم بدیع به سخنی گویند که آن را بتوان به چند گونه معنی و تفسیر کرد. مانند:لبان لعل تو با هر که در حدیث آمد / براستی که ز چشمش بیوفتد مرجان براستی: به حقیقت یا سوگند به راستیاز چشم افتادن: فروریختن یا خوار شدنمرجان: اشک خونین یا جاناتفاق اتفاق در علم بدیع به معنی آوردن اسم ممدوح یا تخلص شاعر به نحوی جالب و ماهرانه است که تصادفی و اتفاقی جلوه کند. مانند:سِرّ غم عشق بوالهوس را ندهند / نور دل پروانه مگس را ندهندعمری باید که یار آید به کنار / این دولت سرمد همه کس را ندهند (سرمد کاشی) اثلم در علم عروض هر گاه در بحر متقارب، از پایه‌ی فعولن، تنها دو هجای بلند، یعنی "فع‌ لن"، بر جای بماند، آن را اثلم می‌گویند. مانند پایه‌ی نخستین و سومین مصراع‌های بیت زیر:چندان‌ که گفتم غم با طبیبان / درمان نکردند مسکین غریبان (حافظ) ادبیات تفکری ادبیات تفکری شامل آن دسته از آثار ادبی می شود که پدیدآورندگان آن ها به طرح جنبه های اساسی در هستی انسان می پردازند و برای نیل به این مقصود، انگیزش عاطفی و احساسی مخاطبان خود را در جهت ایجاد تحول در باورها و نگرش آنان به کار می گیرند. شیوه طرح این گونه مسائل می تواند طنزآلود، درون گرایانه، برون گرایانه، جدی، غم انگیز، شاد و ... باشد. یکی از مشخصه های عمده ی ادبیات تفکری، ماندگاری و جاودانگی آن هاست. این ماندگاری، مدیون فضائی است که ادبیات تفکری برای تعبیر و تفسیر در ذهن مخاطبان خود فراهم می آورد. ادبیات تفننی ادبیات تفننی شامل آن دسته از آثاری می‌شود که اغلب جنبه‌ی سرگرمی دارند. پدیدآورندگان این گونه آثار، تحریک شدید احساسات و عواطف خواننده را دست‌مایه‌ی کار خود قرار می‌دهند. از این‌رو، خواننده پس از اتمام اثر تنها نوعی تهییج را بدون کسب باور یا جهان‌بینی ویژه ای تجربه می‌کند. یکی از مشخصه‌های عمده‌ی ادبیات تفننی آن است که به ندرت موقعیتی برای تعبیر، تفسیر یا مکاشفه در ذهن خواننده فراهم می‌آورد. استتباع در علم بدیع، استتباع به سخنی در مدح یا ذم کسی گفته می شود که در آن سخن، شاعر صفتی از ممدوح یا مذموم را به گونه ای بیان کند که در ضمن توضیح آن، صفت دیگری هم از او گفته شود، مانند:از آن به طلعت زیباش روی اهل دل است / که نیست روی دل الا به سوی یزدانش (ربّانی)استثنا استثناء به صنعتی می‌گویند که با آوردن یکی از الفاظ استثناء (مانند مگر، به جز، الا و غیره) و سخنی که در پی آن می‌آید، بر لطف سخن پیشین و تمامی آن افزوده گردد. مانند:کس از فتنه در پارس دیگر نشان / نبیند مگر قامت مهوشان (سعدی) استعاره استعاره به معنی عاریه خواستن ِ لغتی است به جای لغتی دیگر. زیرا شاعر در استعاره، واژه‌ای را به دلیل مشابهت به جای واژه‌ی دیگری به کار می‌برد. اگر از جمله‌ی تشبیهی، "مشبه" و "وجه شبه" و "ادات تشبیه" ( به علم بیان نگاه کنید) را حذف کنیم به گونه ای که تنها "مشبه به" باقی بماند، به این مشبهٌ‌به استعاره می‌گویند. استعاره در حقیقت تشبیه فشرده است. یعنی تشبیه را آن‌قدر خلاصه و فشرده می‌کنیم تا فقط مشبه‌ٌبه از آن باقی بماند. هنگامی که می‌گوییم "خورشید همانند گلی زرد بر باغ آسمان جلوه‌گر است". خورشید را به گل زرد تشبیه کرده‌ایم. در تشبیه، دست‌کم مشبه و مشبهٌ‌به باید حضور داشته باشند و در این جا هم خورشید که مشبه‌ است وجود دارد و هم گل زرد که مشبه‌ٌ‌به است. اما وقتی می‌گوییم:هزاران نرگس از چرخ جهان‌گردفرو شد تا برآمد یک گل زردمشبه (خورشید) را نیز حذف کرده‌ایم و تنها مشبهٌ‌به (گل زرد) را باقی گذاشته‌ایم، لذا در این بیت، گل‌زرد استعاره از خورشید است. به واسطه‌ی همین حذف مشبه. درک استعاره اغلب دشوارتر از درک تشبیه است. استعاره مرده استعاره‌ی مرده به استعاره‌ای گفته می‌شود که به سبب کاربرد مدام، رسانگی و برجستگی خود را از دست داده است. مانند "کمان" که در وصف ابروی یار گفته‌اند و یا "سرو" که در وصف قد و بالای بلند گفته‌اند. یعنی از این قسم استعاره آن‌قدر استفاده شده است که شنونده یا خواننده، دیگر کم‌تر توجهی به مستعار و مستعارمنه آن می‌کند. در عین حال، در بسیاری موارد وقتی زمینه‌ی زبانی این گونه استعاره‌ تغییر می‌کند، استعاره‌ی مرده بار دیگر تشخص و تازگی می‌یابد. برای نمونه عبارت "grey cat in the night" گربه‌ی خاکستری در شب) که در انگلیسی استعاره‌ای مرده به شمار می آید) هنگام ترجمه به فارسی، تازگی و حیات دوباره می‌یابد. اسم صوت اسم صوت لفظی است مرکب که اغلب از طبیعت گرفته شده و خود بیانگر صداهایی از قبیل صوت خاص انسان یا حیوان، صوت راندن و یا خواندن حیوانات و صوت به هم خوردن چیزی به چیز دیگر است، مانند:هنّ و هنّ، مِنّ و مِنّ، میو میو، شالاپ شولوپ، خش و خش و ... اضراب اضراب (epanorthosis) در لغت به معنی روی گردانیدن و رخ تافتن است و در علم بدیع آن است که گوینده کلام خود را که در مدح یا هجو یا غیر آن است به حرف اضراب (بل، بلکه) عطف کند. حرف اضراب یا اعتراض سبب ابطال یا تصحیح یا تشریح جمله ی قبل از خود می شود. برای مثال:ای میوه دل من لا، بل دلوی آرزوی جانم لا، بل جاندر مصراع اول و دوم حرف عطف "بل" عبارت های قبل از خود را تصحیح کرده اند. همچنین در: "نبود دندان لا، بل چراغ تابان بود"شاعر با استفاده از حرف عطف بل، جمله ی اول را تصحیح و باطل کرده است. افسانه ی تمثیلی افسانه ی تمثیلی نوعی افسانه و قصه است که می تواند منظوم یا منثور باشد و شخصیت های اصلی آن ممکن است از بین خدایان، موجودات انسانی، حیوانات و حتا اشیاء بی جان برگزیده شود. در این گونه افسانه، موجودات مطابق با خصلت طبیعی خود رفتار می کنند و تنها تفاوتی که با وضعیت واقعی خود دارند آن است که به زبان انسان سخن می گویند و در نهایت نکته ای اخلاقی را بیان می کنند. از این رو افسانه ی تمثیلی را حکایت اخلاقی هم نامیده اند. در ادبیات فارسی، نخستین افسانه تمثیلی شعر "درخت آسوریک" به زبان پهلوی است که شرح مناظره ی یک درخت و یک بز است.حکایات کلیله و دمنه که اصل آن هندی است نیز مجموعه قصه هایی به زبان حیوانات است و از جمله نمونه های افسانه های تمثیلی در ادبیات فارسی به شمار می آید. از دیگر نمونه های معاصر شعر "گوهر و اشک" (پروین اعتصامی) و شعر "روباه و کلاغ" (ایرج میرزا) را می توان نام برد که شعر اخیر با بیت زیر آغاز می شود:کلاغی به شاخی شده جای‌گیر / به منقار بگرفته قدری پنیردر این قصه، روباه حیله گر به انگیزه ی صاحب شدن قالب پنیری که کلاغ به دست آورده است، شروع به تعریف و تمجید از زیبایی قد و بالا و پر و بال او می کند و در آخر، آرزو می کند صدای کلاغ هم به زیبایی ظاهرش باشد. کلاغ ساده لوح و زود باور دهان باز می کند تا آواز بخواند که قالب پنیر از منقارش فرو می افتد و ... در ادبیات غرب، نخستین مجموعه ی افسانه های تمثیلی را به "ازوپ" یونانی نسبت داده اند. بعدها "فدروس" و "بایروس" افسانه های تمثیلی دیگری خلق کردند. یکی دیگر از مشهورترین نمونه های افسانه های تمثیلی "قلعه حیوانات" نوشته‌ی "جورج اورول" است که طنزی است سیاسی در قالب افسانه ی تمثیلی. اقوا اقوا یکی از عیب های قافیه است. هر گاه در هجای قافیه‌ی صامت + مصوت + صامت، هم‌سانی ِ مصوت‌ها رعایت نشود، مثل قافیه شدن tar با ver در کلمات معطر و مجاور. انگارش انگارش در اصطلاح نقد ادبی، واقعی پنداشتن جریان داستان از سوی خواننده و تماشاگر است. در این حالت، خواننده یا تماشاگر چنان تحت تأثیر دنیای داستان قرار می‌گیرد که با وجود علم به فرضی بودن رویدادها، خود را در تجربیات حسی و عاطفی داستان سهیم می‌یابد و بر این توهم که گویی همه چیز برای خودش رخ می‌دهد، گردن می‌نهد. بافت شعر بافت شعر به بافت لفظی شعر (verbal texture) یعنی به اجزا و عناصر زبانی شعر از قبیل حروف و کلمات و وزن و قافیه و امثال این و ارتباط آن‌ها با هم گفته می‌شود که در مجموع زبان شعر را به وجود می‌آورند. مفهوم بافت شبیه به ساختار است، اما در بحث ساختار معنی هم مراد می‌شود و در بافت محتوا را در نظر نمی‌گیرند. تغییر در بافت بر معنی تأثیر می‌گذارد:خدا کشتی آ‌ن‌جا که خواهد برد / و گر ناخدا جامه بر تن دردبرد کشتی آن‌جا که خواهد خدای / و گر جامه بر تن درد ناخدای بلاغت به معنی چیره زبانی، زبان آوری و شیواسخنی و دراصطلاح ادبی آوردن کلام به مقتضای سخن است. مثلن اگر مقتضای حال درازگویی و تفصیل است، کلام را مفصل آورند و اگر به وارونه ی آن، مقتضای حال شنونده، ایجاز و اختصار باشد، کلام را مختصر و کوتاه ادا کنند. بیت به معنی خانه و در اصطلاح ادبی یک واحد شعری است که از دو مصراع تشکیل شده است. اگر شاعر مراد خود را تنها در یک بیت بیان کند، به آن بیت " فرد" می گویند که "تک بیت " و یا "مفرد" از نام های دیگر آن است.از" تک بیت " بیش تردر سخن رانی ها و نامه ها بهره گرفته می شود. تک بیت های صائب مشهوراست .مردی نه به قوت است و شمشیرزنی / آن است که جوری که توانی نکنی بیت تخلص بیت یا ابیات تخلص (یا گریزگاه): یک یا دو بیت است که در پایان نسیب (مقدمه ی قصیده) و برای ورود به موضوع اصلی قصیده ( در مدح یا هجو یا غیره) می آید. بیت مقطع آخرین بیت غزل و قصیده است.پیوت پیوت نوعی شعر مناجاتی عبری است که در بزرگ‌داشت عیدها نوشته می‌شود. گاهی شکل موَشَح دارد و در سده های سوم تا هفتم متدوال بود. هفت فقره‌ی آن را یوشع بن یوشع شاعر مذهبی عبری نوشته است پست مدرنیسم اصطلاحی بحث انگیز است که مناقشات زیادی درباره فرهنگ معاصر از اوایل دهه ١٩٨٠م برانگیخته است. در معنی ساده تر و کم تر راضی کننده اش به طور کلی اشاره به مرحله سده ی بیستم فرهنگ غرب دارد که دوران اوج مدرنیسم را پشت سر گذاشته و بنابراین ناظر بر محصولات عصر فضا پس از زمانی در دهه ١٩۵٠م است. با این حال اغلب در اشاره به وضعیتی فرهنگی به کار می رود که بر جوامع پیشرفته ی سرمایه داری از دهه ١٩٦٠م حاکم بوده است و مشخصه اش وفور تصاویر و استیل های پراکنده و بی ربط (به ویژه در تلویزیون، آگهی ها، طراحی تجاری و ویدئوی پاپ ) است. در این معنی هوادارانی چون ژان بردریار و سایر مفسران داشته است که پست مدرنیته را فرهنگ حس ها و هیجان های پراکنده و متشتت، نوستالژی التقاطی، تمثال های یکبار مصرف و سطحیت آشفته دانسته اند که در آن کیفیت هایی که ارزش سنتی دارند مثل عمق، انسجام، معنا، اصالت، اعتبار و صحت، در درون گرداب ناگهانی نشانه های تهی، تخلیه یا منهدم می شوند. هم مدرنیست‌ها و هم پست‌مدرنیست‌ها بر این باورند که زندگی و هستی در رمان‌های سنتی به صورت کلیشه‌ای و قالبی نموده شده است. اما پسامدرنیست‌ها می‌گویند که مدرنیست‌ها بر خلاف ادعایشان و ظاهر پیچیده‌ و مبهم آثارشان، در نهایت با زندگی و هستی برخورد سطحی و ساده‌ای داشته‌اند و لذا این امید دروغین را ایجاد کرده‌اند که بشر می‌تواند سر از اسرار هستی و زندگی در آورد و معماها را حل کند. پسامدرنیست‌ها برای نشان دادن مفهوم بی‌هودگی و عبث بودن حرف و سخنان فلسفی و بیان این نکته که "این حرف معما نه تو خوانی و نه من" خود تمهیداتی اندیشیده‌اند یا از سر تصادف و بی‌قیدی بدان رسیده‌اند. از قبیل این که یک داستان می‌تواند چند نوع پایان داشته باشد (چنان که زندگی چون این است) و خواننده هر کدام را که می‌خواهد انتخاب کند و اساسن داستان نباید حتمن نتیجه و پایانی داشته باشد، انسجام متن بی‌معنی است. هیچ چیز قطعی نیست و بدین ترتیب داستان پست‌مدرنیستی، به زعم ایشان نزدیک‌ترین روایت به زندگی واقعی و هستی است. در این داستان‌ها زاویه‌ی دید معمولن اول شخص است تا داستان در عین ناباوری، واقعی تلقی شود. پیوستار گویشی هنگام رفتن از یک ناحیه به ناحیه ی دیگر اندک اندک در گویش آن ناحیه نیز تفاوت ایجاد می شود که این تغییر از یک گویش به گویش دیگر، تدریجی و رفته رفته صورت می گیرد. برای مثال وقتی در خطه ی شمال ایران از سمت مازندران به سمت خراسان حرکت کنیم گویش مازندرانی در یک محل مشخص ناگهان به گویش خراسانی تبدیل نمی شود، بلکه این تغییر به موازات حرکت از منطقه جغرافیایی مازندران، گلستان، و خراسان با رنگ باختن تدریجی گویش مازندرانی به گویش خراسانی انجام می شود. در این حالت می توان از نوعی "پیوستار گویشی" (dialect continum) سخن گفت. تئاتر ابسورد تئاتر ابسورد یا تئاتر پوچ‌نما بیش تر به آثار نمایشی نویسندگانی چون آرتور آدامف، ساموئل بکت، ژان ژنه، اوژن یونسکو، هارولد پینتر و ادوارد آلبی گفته می‌شود و شاخه‌ی مهمی از ادبیات پوچی به شمار می‌رود. مبانی فکری و تلقی فلسفی نویسندگان تئاتر پوچی از مکاتب ادبی سوررئالیسم، اکسپرسیونیسم، اگزیستانسیالیسم و آثار سارتر، کافکا و جیمز جویس ریشه می‌گیرد. سرآغاز گرایش به نگرش پوچ‌گرا، در تئاتر بوده است. بنا بر تفکر این گونه نمایش‌نامه‌نویسان، انسان بریده شده از اعتقادات مذهبی و معنوی، و آگاه به پوچی اعتقاداتی که آن‌ها را فریب می‌داند، در جهانی خالی از معنا و هدف، فقط دل‌خوش به امیدهایی در فراسوی زندگی ملالت‌بار و بی‌معنی، دست و پا می‌زند. به ترین نمونه‌ی این انسان های سرگشته و خودفریب، ول‌گردهای نمایش‌نامه‌ی "در انتظار گودو" ساموئل بکت هستند. تئاتر کلاسیک تئاتر کلاسیک به اثری گفته می‌شود که از هر نظر سرمشق باشد و الهامی از داستان‌های اساتیری ملل، افسانه‌های یونانی و غیره باشد. در حقیقت تئاتر کلاسیک به آثاری می گویند که از یونان قدیم برای جهان معاصر به ارث رسیده باشد. نمایش‌نامه‌هایی نظیر "زن فنیقی" و "ایرانیان" اثر "آشلیوس" و "هلن" اثر "اوری پید"، "الکترا" و "زنان تراخیس" و "آنتیگن" اثر سوفوکل را باید جزو نمایش‌نامه‌های کلاسیک شمرد. تجاهل العارف در علم بدیع، از چیزی آشکار و شناخته‌شده چنان سخن گفتن و پرسیدن که گویی آن را ندانسته و نشناخته‌اند. قصد از تجاهل العارف مبالغه در تشبیه، شگفتی، سرزنش، خوار شمردن و جز این‌هاست. مانند:یا رب آن روی است یا برگ سمن؟ / یا رب آن موی است یا مشک ختن؟ "سعدی" تخلص تخلص به معنی آوردن نام واقعی یا مستعار شاعر در بیت آخر غزل (و به ندرت بیت یکی مانده به آخر) است فراق یارکه پیش تو کاه برگی نیست / بیا و بر دل من بین که کوه الوند استز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق / گمان برندکه "سعدی" ز دوست خرسند است "حافظ" به زیر خرقه قدح تا به کی کشی / در بزم خواجه پرده ز کارت برافکنم تو را نشد خجسته که در من یزید فضل / شد منت مواهب او طوق گردنم تداعی معانی تداعی معانی به معنای پی بردن از معنایی به معنای دیگر و از مفهومی به مفهوم دیگر است. تداعی معانی و مفاهیم، نزد اشخاص مختلف به دلیل تجربیات، خاطرات و ادراکات ناهمگون، متفاوت است. دیدن قرص ماه برای کسی می‌تواند یادآور تجربه‌ی خاصی بشود که او در یک شب مهتابی مثلن وقتی کوره ‌راهی کوهستانی را برای رفتن به بالین مادر در حال مرگش در ده‌کده طی می‌کرده است، باشد. چنان‌چه او در آن حال صدای جیرجیرک‌ها، عوعوی سگی از آبادی دوردست یا صدای حرکت خزنده‌ای را هم به روی زمین شنیده باشد، بعدها به محض دیدن قرص ماه، تمامی آن خاطرات و حوادث به صورت زنجیره‌ای یا هم‌زمان در خاطرش جان می‌گیرند. بدین ترتیب قرص ماه تمامی معانی و مفاهیم پیوسته با تجربه‌ی آن شب ِ به‌خصوص را به ذهن شخص تداعی می‌کند. تراژدی تراژدی قالبی کهن در نمایش است که سقوط انسانی سعادت‌مند را از شوکت و بزرگی به ذلت و نگون‌بختی نشان می‌دهد. عمل داستانی در تراژدی دارای کیفیتی است که دو عاطفه‌ی رقت و ترس را در تماشاگر بر‌می‌انگیزد. ارسطو معتقد است تراژدی با فراهم ساختن شرایط تخلیه‌ و پالایش روانی برای تماشاگر، به جای نومیدی تأثیری مثبت بر او می‌نهد. وی این تأثیر خاص را وجه تمایز میان تراژدی، کمدی و سایر انواع شعر می‌داند. تراژدی خونبار تراژدی خونبار یا "تراژدی انتقامی" گونه ای تراژدی است که در انگلستان به دلیل آشنایی نمایشنامه نویسان دوران الیزابت با تراژدی سِنِکا شاعر روم باستان، و با اقتباس از عناصر این تراژدی ها پدید آمد. تراژدی انتقام بر محور موضوعات مورد استفاده در تراژدی های سِنِکا مثل انتقام، جنایت، ظاهر شدن روح، قطع عضو، و موارد خشونت آمیز دیگران جریان دارد. تنها تفاوت این نوع تراژدی با تراژدی سنکا در این است که سنکا وقوع این گونه اعمال خشونت آمیز و خونبار را از زبان اشخاص نقل می کرده است حال آن که در تراژدی انتقامی انگلیسی، این قبیل کارها بر روی صحنه نمایش و در برابر دیدگان تماشاگران رخ می دهد. ترجیح بند، ترکیب بند ترجیع‌بند به شعری ‌می گویند که مشتمل بر چند بند (اغلب چند غزل) است. این چند بند، همگی بر یک وزن بوده اما قافیه‌های متفاوت دارند. بین هر یک از این دو بند، یک بیت ثابت آورده می‌شود. این بیت نیز بر وزن سایر ابیات است، اما قافیه‌اش با هر دو بند قبلی و بعدی‌اش متفاوت است. میان این بیت ِ ترجیع، و آخرین بیت از هر بند، ارتباط معنایی وجود دارد. در صورتی که بیت ِ ترجیع ثابت نباشد و هر بار تغییر کند، به شعر، "ترکیب‌بند" می‌گویند. یعنی ترجیع بند به چند بخش یا بند تقسیم می شود که هر کدام از آن ها در وزن با بندهای دیگر مشترک است اما از لحاظ قافیه با آن ها یکی نیست. درپایان هر بند بیتی تکرار می شود که با آن بندها در وزن مساوی ولی در قافیه متفاوت است که به آن "بیت برگردان " یا "واسطةالعقد" گویند. ترجیع بند معمولن دارای وحدت موضوعی است، یعنی یک مطلب واحد درآن طرح و توصیف می شود.اگردر پایان هربند، آن تک بیت (بیت برگردان) تکرار نشود و تغییرکند، آن گاه این قالب شعری را ترکیب بند می خوانند.ترجیع بند هاتف اصفهانی (اقلیم عشق )مشهورترین شعر این قالب شعری است . محتشم کاشانی نیز از مشهورترین گویندگان ترکیب بند است . سعدی در ترجیع بند خود می گوید: ای زلف تو، هرخمی کمندی / چشمت به کرشمه ،چشم بندی مخرام بدین صفت مبادا / کزچشم بدت رسد گزندی ای آینه ایمنی که ناگاه / در تو رسد آه درد مندی یاچهره بپوش یا بسوزان / بر روی چو آتشت سپندی دیوانه عشقت ای پری روی / عاقل نشود به هیچ پندی تلخ است دهان عیش ازصبر / ای تنگ شکر ، بیار قندی ...بنشینم و صبر پیش گیرمدنباله ی کار خویش گیرمدردا که به لب رسیده جانم / آوخ که ز دست شد عنانم کس دید چو من ضعیف هرگز / کز هستی خویش درگمانم پروانه ام اوفتان و خیزان / یکباره بسوز و وارهانم گرلطف کنی بجای اینم / ور جورکنی سزای آنم جز نقش تو نیست درضمیرم / جز نام تو نیست بر زبانم گرتلخ کنی به دوری ام عیش / یادت چو شکرکند دهانم ...بنشینم و صبر پیش گیرمدنباله ی کار خویش گیرم ترخیم ترخیم در اصطلاح بلاغت نوعی حذف است که به موجب آن حرفی یا حروفی از انتهای کلمه بیافتد. برای نمونه حذف همزه از آخر کلمه‌ی "بیضاء" یا حذف حرف "ت" از کلمه‌ی "طریقت" در این بیت:صوفی ابن‌‌الوقت باشد ای رفیق / نیست فردا گفتن از شرط طریق (مولوی)این صناعت در شعر به طور وسیعی به کار می‌رود. در انگلیسی در این زمینه می‌توان به عنوان مثال کاربرد curio به جای curiosity، cinema به جای cinematograph، و runni' به جای running را ذکر کرد. تریلوژی تریلوژی (trilogy) به اثر سه‌گانه‌ای می گویند که روی هم داستان دنباله‌داری را تشکیل می‌دهد و افسانه یا اسطوره‌ی کاملی را در بر دارد. تراژدی سه‌تایی در جشن‌های مذهبی اجرا می‌شده است. "اُورست" اثر اشیل (سده پنجم ق.م) به ترین نمونه‌ی تراژدی سه‌تایی است که سرگذشت آگامنون و اُورست را به طور کامل در بر می‌گیرد. تشبیه عکس دل من چون دهن تنگ بتان / دهن تنگ بتان چون دل مناین بیت "تشبیه عکس" دارد. تشبیه عکس آن است که دو طرف تشبیه را به یک‌دیگر مانند کنند. نمونه‌ی دیگر این صنعت را در بیت زیر می‌بینیم:ز سم سواران و گرد سپاه / زمین ماه روی و زمین روی ماه (عنصری)بلاغیون ایرانی و اسلامی اغلب متفق‌القولند که هر چه اختلاف میان دو طرف تشبیه بیش‌تر باشد، آن تشبیه زیباتر است، زیرا نشان می‌دهد که شاعر نسبت به دقایق طبیعت پیرامون خود حساس‌تر بوده است تشبیه مشزوط تشبیه مشروط آن است که در تشبیه شرطی قرار دهند و چیزی را با شرط به چیزی مانند کنند، برای نمونه:اگر موری سخن گوید و گر موئی میان دارد / من آن مور سخن گویم، من آن مویم که جان دارد تشبیه مطلق تشبیه مطلق آن است که چیزی را به چیزی بدون قید وشرط تشبیه کنند (مشبه و مشبه به و ادات تشبیه و وجه شبه را بیاورند)، مانند:پیچیدن افعی به کمندت ماند / آتش به سنان دیو بندت مانداندیشه به رفتن سمندت ماند / خورشید به همت بلندت ماندتشخیص تشخیص (personification)، که به آن انسان‌وارگی و جاندار‌انگاری و آدم‌گونگی نیز گفته ‌می‌شود، آن است که گوینده عناصر بی‌جان یا امور ذهنی را به رفتاری آدمی‌وار بیاراید. برای نمونه‌ در این بیت:بر لشگر زمستان، نوروز نامدار / کرده‌ست رای تاختن و قصد کارزارشاعر در این بیت با نسبت دادن حالاتی چون "رای تاختن" و "قصد کارزار" به نوروز، آن را هم‌چون انسان تصویر کرده‌ است. تشخیص، تقریبن یکی از گونه‌های استعاره‌ است. این که می‌گوییم تقریبن به این علت است که تشخیص نیز مانند استعاره تنها یکی از چهار جزء مشبه، مشبهٌ‌به، ادات تشبیه، وجه شبه را دارد. با این تفاوت که در استعاره ۳ جزء حذف می‌شوند و تنها مشبهٌ‌به باقی می‌ماند، در حالی که در تشخیص تنها مشبه باقی می‌ماند. ضمن این‌که در تشخیص الزامن باید از مشبه رفتاری انسانی سر بزند. تشیب تشبیب (یا همان نسیب و یا تغزل): تشبیب در لغت به معنای یاد ایام جوانی کردن است در اصطلاح، تشبیب مقدمه ای در مدح معشوق و توصیف زیبایی های طبیعت و وصف مجلس بزم و از این قبیل است. گفته می شود این بخش همانست که بعدها به صورت مستقل به غزل تبدیل می گردد. تعریض تعریض در اصطلاح علم بیان از اقسام کنایه است که موصوف آن ذکر شده باشد. این گونه کنایه بیتی است شناخته و زبانزد که به هنگام سخن گفتن با کسی بر زبان آورند و آن چه را که نمی خواهند آشکارا و پوست کنده با او در میان نهند، بدین شیوه، در پرده با او بگویند. برای نمونه اگر ابیات زیر را برای کسی که دچار خودپسندی و لاف زنی است بخوانند، تعریض به کار برده اند:نه هر که چهره برافروخت دلبری داند / نه هر که آینه سازد سکندری داندنه هر که طرف کله کژ نهاد و تند نشست / کلاهداری و آیین سروری داندهزار نکته باریکتر ز مو اینجاست / نه هر که سر بتراشد قلندری داند تغزل تفاوت تغزل با غزل عبارت است از: الف) تغزل وحدت موضوعی دارد و در آن اغلب یک امر توصیفی یا عشقی به صورتی پیوسته بیان می شود. حال آن که در غزل بیش تر ابیات، دست کم به ظاهر، َ ربطی به هم ندارند.ب) عشق مطرح در تغزل همیشه مادی و زمینی است و معشوق دارای حقیقت اجتماعی است. اما در غزل، عشق اغلب معنوی و آسمانی است.ج) در تغزل اغلب وصال و شادی و شادکامی مطرح است. اما در غزل بیش تر از هجران و فراق و اندوه سخن می رود.د) قهرمان تغزل عاشق و قهرمان غزل معشوق است.ه) تغزل نوعی رئالیسم سطحی است. غزل به ظاهر ضد رئالیستی است، اما در باطن رئالیستی به شمار می آید.و) تغزل دارای سطح لفظی است اما غزل علاوه بر آن دارای سطح معنایی نیز هست. بدین معنی که با دانستن لغات، ابیات تغزل قابل فهم است. لیکن در غزل علاوه بر معنای ظاهری یک معنای باطنی نیز وجود دارد که اغلب مقصود شاعر نیز آن است.ز) تغزل عقل گرا و غزل عشق گراست.ح) زبان تغزل به سبک خراسانی و زبان غزل به سبک عراقی است.تنسیق الصفات تنسیق در لغت به معنی منظم و دارای نظم و ترتیب است و تنسیق الصفات درعلم بدیع آن است که شاعر صفات کسی را به توالی ذکر کند. تنسیق الصفات در صورتی آرایه محسوب می شود که شمار صفت ها بیش از دو باشد.برای نمونه:لعبتان داری به طبع اندر ز معنی های بکر / ماه وش، بر جیش رخ، ناهید دل، خورشید سانو:کینه توز و دیده دوز و خصم سوز و رزم ساز / شیر جوش و درع پوش و سخت کوش و کاردانو:دست حاجت چو بری پیش خداوندی بر / که کریم است و رحیم است و غفور است و ودودو:چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش / زین معما، هیچ دانا در جهان آگاه نیستو: نورت از مهر، لطفت از ناهید / برت از ابر، جودت از کهسار تنه اصلی قصیده تنه اصلی قصیده آن بخش از قصیده است که شاعر در آن به مدح ممدوح می پردازد و با اغراق او را به صورت یک قهرمان حماسی و موجودی مافوق طبیعی که اعمال محیرالعقولی انجام داده است، توصیف می کند.ثلاثه ثلاثه (triplet) یکی از قالب های پاره شعر در ادبیات انگلیسی است که از سه سطر هم قافیه تشکیل می شود. طول سطرها در ثلاثه می تواند ثابت یا متغیر باشد. جبریت زمانی ویلیام فن هومبولت (١۷٦۷-١٨۳۵) فیلسوف و زبان شناس آلمانی معتقد به جبریت زبانی بود. او عقیده داشت که "آدمی در دنیایی زندگی که می کند که در اصل و در واقع منحصرن ساخته و پرداخته زبان اوست". بر طبق نظریه ی جبریت زبانی، بین فکر و زبان ارتباط مستقیمی وجود دارد و هر کس مطابق ساخت زبان خود می اندیشد و خارج از آن مقوله نمی تواند بینشی داشته باشد. جامعه شناسی ادبیات زمینه های مورد مطالعه جامعه شناسی ادبیات به قرار زیرند:١- بررسی و تبیین محتوای آثار ادبی و ژرفکاوی در زمینه های روانی، اجتماعی و فرهنگی پیدایی آن ها.٢- پژوهش انواع شیوه های نگارش، روش های تحقیق ادبی، ادبیات عامیانه یا فولکلور و ارزیابی اثرات اجتماعی آن ها۳- تحلیل و ژرف نگری در آثار ادبی، جهت شناخت شخصیت اجتماعی پدید آورندگان آن ها٤- بررسی و ژرفکاوی تازه های ادبی، جهت شناسایی وضعیت اجتماعی که موجب پدید آمدن آن ها شده و به منظور بازشناسی "فرایند تکاملی" جامعه. جناس به کار بردن واژه هایی را گویند که تلفظی یکسان و نزدیک به هم دارند. این آرایه بر تأثیر موسیقی و آهنگ سخن می افزاید جناس خطی:هنگامی که دو لفظ در خط و نوشتن نظیر هم باشند اما در تلفظ مختلف. مانند: عِلم و عَلَم، سِحر و سَحَر و گـُل و گِل.جناس زائی:هنگامی که دو کلمه در همه اجزاء با یکدیگر شبیه باشند، جز آن که یکی حرفی افزود بر دیگری یا متفاوت از دیگری داشته باشد، مانند:دور از تو، مرا، عشق تو کرده‌ست به حالیکز مویه چو موئی شدم از ناله چو نالی جناس صامت: جناس صامت یکی از جلوه های موسیقی در شعر است و به هم جنس بودن حروف صامت (بی صدا) که قبل یا بعد از مصوت های مختلف تکرار شود. گویند. برای نمونه تکرار صامت های "ص" یا "ف" در بیت زیر از حافظ:نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد / ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد جناس محرف: جناس محرف یا جناس آوایی نوعی از جناس است که در آن صامت‌ها در ابتدای کلمات نزدیک به هم (با فاصله‌ی اندک) تکرار شوند. برای نمونه تکرار صدای "س" در بیت زیر:این سو کشان سوی خوشان، وان سو کشان با ناخوشان / یا بگذرد یا بشکند، کشتی در این گرداب‌ها (مولوی)جناس مفروق:نوعی جناس مرکب است که دو کلمه در لفظ مشابه و در خط مختلف باشند مانند:تا زنده ام در راه مهر تو تازنده ام من مرده نیم و لکن مردنیم جنبش ادبی پیشا رافائلی "انجمن اخوت هنرمندان جوان لندن" در اواسط سده ی ١٩ که به منظور ایستادگی در برابر قرارداهای هنری رایج و آفرینش یا بازآفرینی اشکال هنری ای که پیش از عصر رافائل به کار می رفت متحد شدند و نظریه های خود را در نشریه "جوانه" بیان کردند. اعضای گروه عبارت بودند از: اورت میله، ویلیام هولمن هانت، دانته گابریل روزتی، ویلیام مایکل روزتی، تامس وولز، فردریک جورج استفنس و جیمز کالینسن. این جنبش بعدها بر ویلیام موریس، کریستینا روزتی و سوئنبرن هم اثر گذاشت. شعر پیشارافائلی شباهت زیادی به سبک قرون وسطا دارد. اینان سخت تحت تأثیر "اسپنسر" بودند. جوانان خشمگین این عبارت در اصل عنوان زندگی نامه ی لسلی پال بود که به قلم خودش نوشته شد و در سال ١٩۵١ به چاپ رسید. بعدها این اصطلاح به عده‌ای از نویسندگان انگلیسی دهه ١٩۵٠گفته شد. این نویسندگان در آثارشان خصومت خویش را با معیارها، سنت ها و نیز عملکرد نهادهای قانونی انگلستان منعکس می کردند. شخصیت اصلی در این گونه آثار اغلب به جای قهرمان، یک ضد قهرمان خشمگین و ستیزه جو است. نمایش نامه ی "با خشم به گذشته بنگر" اثر جان اسبورن نمونه ای از آثار این نویسندگان است. چارگانه چارگانه یا tetralogy چهار نمایش نامه (سه تراژدی و یک نمایش ساتیر) است که در مسابقات تئاتری آتن در سده ی پنجم ق.م برای دریافت جایزه تراژدی عرضه می شد. امروزه ممکن است این اصطلاح در مورد هر گونه آثار به هم مربوط به کار رود. هشت اثر از ده نمایش نامه تاریخی شکسپیر گاهی به دو چارگانه تقسیم می شود:الف) هنری ششم (بخش ١ و ٢و۳) و ریچارد سومب) ریچارد دوم، هنری چهارم (بخش ١ و٢) و هنری پنجم چکامه چکامه که در متون پهلوی به صورت چکامک ضبط شده، در لغت به معنی شعر و قصیده است و در اصطلاح ادب فارسی، به نوعی شعر روایتی در دوره ساسانی اطلاق می شده است. هرگاه شعرا و سخنوران می خواستند داستانی عاشقانه یا مشابهانی چون شرح جنگ و دلاوری پهلوانان و نظایر آن را نشان دهند، به این نوع شعر پرداخته اند و آن را چامه و چامک نیز گفته اند. چهارپاره نوعی شعر است که با بند های چهار مصراعی سروده می شود. همه ی بندهای چهارپاره از نظر معنا با هم پیوند دارد. هر بند دارای دو بیت است و از نظر قافیه آزادتر از دوبیتی است، زیرا نیازی نیست که مصراع های ١ و ۲ و ۴ هم قافیه باشند، بلکه کافی است که مصراع های زوج هم قافیه شود.فریدون تولّلی، فریدون مشیری، دکترخانلری و ملک الشعرای بهار از به ترین چارپاره سرایان به شمار می آیند. اکنون نمونه ای ازچارپاره ی فریدون توللّی که دو بند آن رادر زیر می آوریم : دور، آن جا که شب فسونگر و مست / خفته بر دشت های سرد و کبوددور، آن جا که یاس های سپید / شاخه گسترده بر ترانه ی روددور، آن جا که می دمد مهتاب / زرد و غمگین ز قلّه ی پر برف دور، آن جا که بوی سوسن ها / رفته تا درّه های خامش و ژرف چهارلایه معنایی اندیشمندان قرون وسطا معتقد به وجود چهار لایه معنایی در آثار ادبی بودند. در این زمینه دانته در نامه ای به ولی نعمت خود هدف نهایی را در تحلیل "کمدی الهی" این گونه شرح می دهد: خواننده باید هنگام خواندن کمدی الهی چهار لایه معنایی را در آن جستجو کند:١- معنای ظاهری یا داستان یعنی وقایع ظاهری داستان٢- معنای اخلاقی۳- معنای تمثیلی یعنی معنای نمادینی که به کل بشریت مربوط می شود.٤- معنای روحانی و عرفانی که متضمن حقیقتی جاوید است. حس آمیزی در ادبیات غرب سابقه ی استفاده از حس آمیزی به اشعار هومر می رسد. در ادبیات انگلیسی آن را گاه "استحال حواس" (sense transference) و "قیاس حسی" (sense analogy) گفته اند و در شعرهای دوره های مختلف حضور قابل اعتنایی دارد. برای مثال در شعر "گیاه حساس" سروده س شلی شاعر رمانتیک انگلیسی گل های شیپوری، چنان غریوی از موسیقی را در فضا می پراکنند و حواس را به گونه ای متأثر می کنند که گویی عطر سنبل به مشام می زسد حشو حشو کلامی زاید در میان جمله است که از نظر معنا احتیاجی به آن نیست (اعتراض الکلام) حشو قبیح حشو قبیح : مثل کلمات کاملن زاید در عبارت "رمد چشم" (رمد = درد چشم) و "صداع سر" (صداع = سردرد در این بیت :گر نرسم به خدمتت معذورمزیرا رمد چشم و صداع سرم است.حشو ملیح حشو ملیح استفاده از کلمات زاید به شیوه ای دل پسند است مثل جمله ی "ذکرش به خیر باد" در بیت:دی پیر می فروش که ذکرش به خیر بادگفتا شراب خور که غم دل برد ز یاد حکمای سبعه حکمای سبعه به هفت تن ازفلاسفه ی قدیم یونان گفته می شود. البته درنام این فلاسفه بین نویسندگان مختلف، اختلاف نظر وجود دارد. از آن میان چهار تن مورد اتفاق همه ی روایاتند، از این قرار:١- تالس (thales) ٢- بیاس (bias) ۳- پیتاکوس (pittakos) ٤- سولون (solon)۳ تن دیگررا نیز از میان افراد زیر نام برده اند :قلیوبولس (kleobulos) موسون (myson) فریاندرس (periandros) خیلون (chilon) اناخارسیس (anacharsis) افمندیس (epimenides) و غیره حماسه حماسه در لغت به معنای دلیری، دلاوری و شجاعت است و در اصطلاح، شعری بلند و روایتی را گویند که بر محور موضوعی جدی و رزمی، به سبکی با ارزش سروده شده باشد. برخی از ویژگی‌های حماسه به طور خلاصه از این قرارند:- قهرمان اصلی حماسه اغلب پهلوان یا نیم‌خدائی است که با اَعمال بزرگ و شگفت‌انگیز خود، سرنوشت قبیله، قوم یا نژادی را رقم می‌زند.- عمل حماسه بر محور جنگ‌های مافوق قدرت بشر استوار است.- حوادث حماسه اغلب در زمانی دور اتفاق می‌افتد، به طوری که به ترین حماسه‌ها معمولن به نخستین اعصار حیات هر ملت یا نژادی تعلق دارند.- منشأ حماسه یا داستان‌های کهن تاریخی، دینی و پهلوانی است و یا داستان‌های تخیلی.خمریات در ادبیات فارسی خمریات به اشعاری گفته می‌شود که شاعر در آن از موضوعاتی مانند ساقی و ساغر و مینا و جام و خُم و سبو و می‌کده و پیر ِ مِی‌فروش و ... و به طور کلی از مِی و مِی‌گساری گفت‌وگو کند.موضوع خمر از اوایل دوره‌ی عباسی در اشعار عرب وارد شد و سپس ایرانیان آن را در اشعار خود به کار بردند. تا اوایل قرن پنجم هجری، هر جا در شعر از مِی و مِی‌گساری سخن به میان آمده مقصود همان شراب واقعی است. شیواترین خمریات را در زبان فارسی رودکی و منوچهری سروده‌اند. داستان تو در تو بعضی از نمونه های مشهورتر این نوع داستان عبارتند از: "هزار و یک شب"، "دگرگونگی" اثر اووید، "دکامبرون" اثر بوکاچو و "داستان های کنتربری" اثر چاسر.. گوته و هوفمان نیز به این نوع داستان پرداخته اند. نویسندگان سوییسی سی.اف.مایر و گوتفرید کلر از دست اندر کاران ورزیده در این زمینه اند. از آثار عمده ی آنان Der Heilige (١٨٨٠) اثر مایر و Das Sinnge dicht (١٨٨١) اثر کلر را باید نام برد. دلالت ذاتی دلالت ذاتی از خاصیت آوایی کلماتی سرچشمه می گیرد که ادای اصوات آن ها بیان کننده معنای آن هاست مثل چک چک، شُرشُر، هیس، تـَرَق، ...دلالت ذاتی از جمله ویژگی های موسیقایی شعر است که در انتقال احساس و اندیشه شاعر با بهره گیری از هماهنگی بین صوت و معنی نقش با اهمیت ایفا می نماید. استفاده از دلالت ذاتی کلمات با در آمیختن و تجمع و تناسب بین اصوات به لحاظ اندازه، حرکت، نیرو، و ادا موجب تبلور و انتقال احساس خاصی می شود. مثلا در بیت:ستون کرد چپ را و خم کرد راستخروش از خم چرخ چاچی بخاستترکیب صداهای چ و خ به گونه ایست که صدایی شبیه به شکستن چوب و رها شدن تیر از کمان از آن شنیده می شود.دوبیتی دوبیتی یا ترانه، از جهت قافیه همانند رباعی است و تفاوت آن با رباعی در وزن آن ها است . دوبیتی معمولن بر وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل سروده می شود. موضوع دوبیتی ها بیان حال و روز شاعر و مشکلات روزانه، آرزوهای نخستین انسان وگاهی باورهای فلسفی و مطالب عرفانی است. مشهورترین گویندگان دوبیتی باباطاهر و فایز دشتستانی هستند. دوبیتی های باباطاهر به فهلویات یا پهلویات نیز معروف است. بابا طاهر می گوید: ز دست دیده و دل هردو فریاد / که هرچه دیده بیند دل کند یادبسازم خنجری نیشش ز فولاد / زنم بر دیده تا دل گردد آزاد فایز دشتستانی می گوید:سحرگاه ز آرزوی شوق دیدار / کشاندم خویش بر بالین دلدارادب نگذاشت (فایز)بوسدش لب / همی سودم به زلفش چشم خونبار دو تلفظی "دو تلفظی" به کلماتی می گویند که در فارسی رایج و معیار، به دو شکل تلفظ می شوند. ما امروز هم مهرْبان (مهر + بان = دو هجایی) می گوییم و هم مهرَبان (مه + رَ + بان = سه هجایی، هم چنین است روزْگار (دو هجایی) و روزِگار (سه هجایی). ذم شبیه به مدح الحق این مطرب ما گر چه زند سازی بد / لیکن این خاصیتش است که ناخوش خوانداین بیت صنعت ذم شبیه به مدح دارد. در علم بدیع، نکوهشی را به نکوهشی دیگر که در آغاز به ستایش شبیه باشد استوار کردن را ذم شبیه به مدح گویند. راوی خودآگاه راوی خودآگاه، نویسنده ای است که در ضمن روایت داستان، با خواننده از خصوصی‌ترین مشکلات خود برای نوشتن داستانی که هم اکنون می‌خواند، سخن می‌گوید؛ مثل راوی "تام جونز" (هنری فیلدینگ) و راوی "آتش پریده رنگ" (نابوکوف). رباعی که آغازگر آن رودکی بوده است، عبارت است از چهارمصراع که مصراع های اول، دوم و چهارم آن هم قافیه است و گاه مصراع سوم نیز با دیگرمصراع ها هم قافیه است . رباعی بر وزن لا حول و لا قوة الّا بالله بنا می شود. موضوع رباعی عبارت است از مسایل حکمی، فلسفی، شکوه از کوتاهی عمر و گشوده نشدن راز آفرینش و گاه شکایت از دوست و تنهایی و جدایی.عطار، مولانا، بیدل و شیخ ابوسعید از مشهورترین رباعی سرایان تاریخ ادبیات ایران هستند و نام آورترین آنان عمرخیام است. از گویندگان رباعی در دوران معاصر باید از سیدحسن حسینی ، نصرالله مردانی ، وحیدامیری و مصطفی علی پور نام برد. خیام می گوید:هرذرّه که درخاک زمینی بوده ست / پیش از من و تو تاج و نگینی بوده ست گرد از رخ نازنین به آزرم فشان / کان هم رخ خوب نازنینی بوده است عطار می گوید:گر مرد رهی میان خون باید رفت / از پای فتاده سرنگون باید رفت تو پای به راه در نه و هیچ مپرس / خود راه بگویدت که چون باید رفت مولوی می فرماید:من درد تو را ز دست آسان ندهم / دل بر نکنم ز دوست، تا جان ندهم از دوست به یادگار دردی دارم / کان درد به صد هزار درمان ندهم ردالقافیه صنعت رد القافیه در علم بدیع، دوباره آوردن قافیه ی مصراع اول قصیده یا غزلی در آخر بیت دوم است، مانند:بر لشکر زمستان نوروز نامدار / کرده است رأی تاختن و عزم کارزارو اینک بیامده است به پنجاه روز پیش / جشن سده طلایه نوروز نامدار (منوچهری دامغانی) ردیف ردیف از ویژگی های شعرهای سنتی است و آن واژه ای است که درپایان هر بیت تکرارمی شود. این تکرار برتأثیر موسیقی شعر می افزاید و در انسجام شعر موثر است. تکرار، مانند قافیه، تداعی معانی را ممکن می سازد و موجب تأکید می شود. سعدی می گوید: ای ساربان آهسته ران که آرام جانم می رود / وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رودمن مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او / گویی که نیشی دور از او دراستخوانم می رود ردیف می تواندیک یا چند واژه و یا یک جمله باشد. گوهرخود را هویداکن کمال این است و بس / خویش را درخویش پیدا کن کمال این است و بس (حاج میرزاحبیب خراسانی) رمان گوشه دار رمان گوشه دار نوعی رمان است شامل یک رشته حوادث که از لحاظ مضمون، پیوستگی خیلی روشنی با هم ندارند. نمونه ی قابل ذکر این نوع رمان " ژیل بلاس دوسانتیان " اثر لوساژ رمانسی پیکارسک است. رمانتیک اجتماعی رمانتیک اجتماعی در آثار کسانی چون ویکتور هوگو و ویلیام بلیک و در دیدگاه های خاص آنان نسبت به خوبی فطری بشر و نقش مخرب شرایط ناعادلانه اجتماع و نهادهای اجتماعی در فساد اخلاقی بشر منعکس می کند. رمانتیک عرفانی رمانتیک عرفانی اعتقاد به وجود جان جهان و منشأ ربوبی روح بشر است که نزد پاره ای از شعرای رمانتیک نظیر وردزورث منجر به میل شدید به بازگشت به این مرحله از زندگی روحانی گردید. رَوی آخرین حرف قافیه را گویند، مانند حرف را در "در" و "زر" زبان شناسی زبان‌شناسی مطالعه‌ی قانون‌مند زبان است. زبان‌شناسی به شیوه‌ی علمی عمل می‌کند زیرا رویکردی بی‌طرفانه دارد و نیز شیوه‌ی آن تجربی است. یعنی آن‌گونه که نوآم چامسکی عنوان می‌کند مطالعه‌ی زبان‌شناسی بر ۳ اصل مشاهده، توصیف و تشریح استوار است. موضوعات عمده‌ی زبان‌شناسی به شرح زیر می‎باشد:واج شناسی (phonology)آوا شناسی (phonetics)نحو (syntax)معناشناسی (semantics)تحول زبان (ethimology) به طور کلی زبان‌شناسی به جای اداره کردن زبان، به فهم زبان می‌پردازد و دغدغه‌ی عمده‌ی آن به هر گرایشی که باشد پاسخ به پرسش‌های اساسی زیر است: زبان چیست؟ چه گونه عمل می‌کند؟ وجه اشتراک زبان‌ها چیست؟ چرا زبان تغییر می‌کند؟ چه گونه یاد بگیریم حرف بزنیم؟ ... زشت و زیبا زشت و زیبا همان "مدح شبیه به ذم" است که به آن "تحویل" هم می‌گویند. این صنعت به گونه‌ای‌ست که در اثنای مدح با استفاده از کلماتی چون وَ اِلّا، اما، جز، لیکن، ولی، مگر، ... سخن را در مدح چنان بیاورند که شنونده در آغاز آن را مذمّت بپندارد و هنگامی که بیت یا کلام پایان می‌پذیرد، معلوم شود که مدح و ستایش است. مانند:همی به فرّ تو نازند دوستان، لیکنبه بی‌نظیری تو دشمنان کنند اقرار زنگی گری این اصطلاح در یکی ازسال های دهه ی ١٩۳٠م به وسیله ی امه سزر (شاعر و درام نویس فرانسوی اهل مارتینیک) و شاعر و سیاستمدارسنگالی لئوپولد سدارسنگور باب شد و به بینش و رویکرد نویسندگان آفریقایی و به ویژه آفریقایی های فرانسوی زبان درسال های اخیر باز می گردد. درادبیات نماینده ی نوعی زیبایی شناسی در بازیافت و نگهداشت فرهنگ و حساسیت های سنتی آفریقایی است. اندیشه ی زنگی گری پس از انتشار "بازگشت به زاد بوم" (١٩۳٩م) و به دنبال آثار سنگور رواج عام یافت. ژانر ژانر اصطلاحی فرانسوی است برای نوع اثر، زمره و گونه ی ادبی. سجع متوازی سجع متوازی آن است که در آخر دو جمله، کلماتی قرار گیرند که در وزن، عدد و حرف رَوی (قافیه) یکسان باشند. مثل: انیس و جلیس.مثال‌هایی از گلستان سعدی: سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند.هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید.باران رحمت بی‌حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی‌دریغش همه جا کشیده. سکته عروضی دکتر سیروس شمیسا در کتاب "فرهنگ عروضی" آمدن یک هجای بلند به جای دو کوتاه و افزودن یک مصوت کوتاه را به صامت، برای آن که تبدیل به هجای کوتاه شود، سکته خوانده است (سکته ی حرکتی). به گفته ی وی ادبای پارسی‌گوی هند نیز� هر چند از بحث هجا استفاده نمی‌کردند� همین عقیده را داشته اند. آنان به دو اصطلاح سکته‌ی حرفی و سکته‌ی حرکتی اعتقاد داشتند. منظور از سکته‌ی حرکتی همین دو موردی است که در بالا اشاره شد و منظور از سکته‌ی حرفی این است که شاعر در مواردی (مثلن در پایان افاعیل پنج‌ هجایی) حرفی زاید بر تقطیع بیاورد. مانند حرف "ل" در کلمه‌ی "سال" در بیت زیر:اگر چه صد سال ز بی‌خودی‌ها به خاک راهت فتاده باشمچو باز پرسی حدیث منزل ز شوق گویم لَبثتُ یوماسلامه الاختراع سلامة‌الاختراع همان ابداع است. ابداع در لغت به معنی طرز نونهادن و نوپدید آوردن و ایجاد و اختراع و خلقت و آفرینش آمده و در علم بدیع آن است که شاعر و نویسنده، مضمون تازه و نو و معنی لطیف و متین و نیکو در نظم و نثر خود بیاورد. و دارای برخی محسّنات لفظی و معنوی شود. ابداع، شامل هر دو نوع صنایع لفظی و معنوی می‌شود. سلخ سلخ یکی از انواع سرقت های ادبی است و آن است که شاعری شعری را از شاعری دیگر بردارد و با تغییر دادن ترکیب الفاظ، آن منتشر کند. رودکی می گوید :هر که نامخت از گذشت روزگار / نیز ناموزد ز هیچ آموزگارو ابو شکور بلخی می گوید:مگر پیش بنشاندت روزگار / که به زو نیابی تو آموزگارسلسله ی غزل واره در ادبیات انگلیسی sonnet sequence یا سلسله‌ی غزل‌واره، مجموعه‌ ی چند شعر عاشقانه‌ی متوالی است که در قالب "سانه" یا غزل‌واره سروده شده است و از حیث درون‌مایه با یک‌دیگر پیوند دارند. شاعر در این سلسله غزل‌واره‌ها به شرح و بیان یک به یک مراحل و مراتب شیفتگی خود به معشوقه می‌پردازد به طوری که شعرهای هر سلسله رابطه‌ای متوالی با یک‌دیگر پیدا می‌کنند. غزل‌واره‌های (سانه‌های) شکسپیر کیفیتی زنجیره‌ای دارند. پیش از او، سِر فیلیپ سیدنی منظومه‌ی "آستروفل و استلا" را به صورت ‌غزل‌واره سروده بود. سهل و ممتنع برگردان لاتینی این عبارت (ars celar artem) به این معنی است که هنر، خود را پنهان می‌کند. یعنی اثر هنری، هنرهای خود را به رخ نمی‌کشد و بروز نمی‌دهد. در بسیاری از آثار عالی هنری هیچ نشانه‌ی آشکاری از هنرورزی‌های آفریننده ی آن دیده نمی‌شود �البته برای اهل فن فرق می‌کند� مثل اشعار سعدی (در مقابل حافظ). نظر شکلوفسکی از فرمالیست‌های روسی بر عکس است و می‌گوید اثر ادبی باید هنر خود را افشا کند و بروز دهد. در فارسی این اصطلاح به سخنی گفته می شودکه در ظاهر ساده و آسان جلوه کند، به گونه ای که تصور شود مانند آن را به آسانی می توان گفت ، اما درعمل معلوم شود که دشوار و ممتنع است . اشعارسعدی از این ویژگی برخوردار است سیاق الاعداد درعلم بدیع، چند چیز را دنبال یکدیگر ذکر کردن، و سپس، درباره ی هریک جداگانه یا درباره ی مجموع، وصفی یا حکمی آوردن را سیاقة الاعداد گویند. مانند :دارم ز اشتیاق تو ای ماه سنگدل / دارم ز اشتیاق تو ای سرو سیمبردل گرم و آه سرد و غم افزون و صبرکم / رخ زرد و اشک سرخ و لب خشک و دیده تر شاعر تراژدی شاعر تراژدی لقب شاعری ایتالیایی‌ به نام ویتوریو آلفیری است که در سال ١۷٩٤متولد شد. وی جوانی خود را در هوس‌بازی و ماجراجویی گذراند و بدون هدف خاص قسمت اعظم اروپا را سیاحت کرد و در ١٦ سالگی شروع به نوشتن کرد و با روح پرهیجان و پرحرارتی که داشت پیاپی ٢٠ تراژدی نوشت که لحن همه‌ی آن ها به خلاف تراژدی نویسان ایتالیایی قبل از او، جدی و محکم بود. تراژدی های او مورد پسند فراوان مردم ایتالیا قرار گرفت و آن ها را "طلیعه‌ی تئاتر ملی" ایتالیا شمردند. در ١۷٨٨ وی با یک کنتس بیوه ازدواج کرد و این زن به نام آلفیری بنایی در کلیسای سانتاکروچه فلورانس ساخت که از شاهکارهای بزرگ حجاری ایتالیا به شمار می رود. مهم ترین آثار وی بدین قرارند:پادشاه و ادبیات، فیلیپ دوم، آنتیگون، آگاممنون، ویرجینیا، اوکتاویا و تاریخ زندگانی من. شبه خبر شبه خبر اصطلاحی در نقد ادبی است. این اصطلاح را آی.ا.ریچاردز، منتقد معاصر برای تمایز میان خبر علمی از خبر شعری وضع کرد. منظور ریچاردز از "خبر"، بیان علمی واقعیتی است که قابل اثبات باشد. ولی در شعر، نمودهای شبیه به خبر یا شبه خبر، واقعیتی است که در شعر یافت می شود اما قابل اثبات و منطبق با منطق نیست. شریطه شریطه ابیات پایانی قصیده است و در آن شاعر به صورت جملات شرطی ممدوح را دعا می گوید شطحیات در ادب فارسی و در اصطلاح عرفا و صوفیه، نوعی کلام متناقض را که صوفیان به هنگام وجد و حال، بیرون از شرع گویند، شطح می نامند. شطح در لغت بیان امور و رموز و عباراتی است که حال و شدت وجد را وصف کند ولی از آن بوی خودپسندی و ادعا و خلاف شرع استشمام شود. از این گونه است عباراتی چون "اناالحق" که به حسین بن منصور حلاج منسوب است و "سبحان الله ما اعظم شأنی" که بایزید بسطامی گفته و نیز:در در میکده رندان قلندر باشند / که ستانند و دهند افسر شاهنشاهیخشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای / دست ِ قدرت نگر و منصب صاحب جاهی (حافظ) شعر انگاره وار در اصطلاح ادبیات، شعری داریم با عنوان "شعر طرح وار" یا "شعر انگاره دار". شعر طرح وار آن است که ابیات و سطور شعر به ترتیبی قرار گیرند تا در مجموع شکل و طرح خاصی بر صفحه کاغذ تشکیل دهند. طرح به دست آمده اغلب شکل هندسی است اما تصویر اشکال دیگری همچون بال، تخم مرغ، و نیزه هم در این قسم شعر معمول است. به عنوان نمونه به شعر "قهوه خانه سر راه" اثر کیومرث منشی زاده دقت کنید که ترتیب نوشته کلمه "پرتاب" در آن، تداعی کننده فعل پرتاب کردن است:و دستی ماهی قرمز را که دیگر نه ماهی است و نه قرمزاز پنجرهبه باغپرتابخواهد کرد. شعر پژواکی شعر پژواکی (echo verse) شعری‌ است که در آن برخی از سطرها بنا بر خصوصیت پژواک صوت در کوه، تکرار می‌شود و آخرین هجاهای سطر پیشین را کامل می‌کند و به آن معنی می‌دهد. شعر "قصه‌ی شهر سنگستان" اثر مهدی اخوان ثالث نمونه‌ی جالبی از این نوع شعر است:سخن می‌گفت �سر در غار کرد� شهریار شهر سنگستانسخن می‌گفت با تاریکی و خلوتحزین‌ آوای او در غار می‌گشت و صدا می‌کردغم دل با تو ‌گویم غاربگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟صدا نالنده پاسخ داد: "آری نیست" شعر ذوبحرین شعر ملوّن یا ذوبحرین در اصطلاح عروض شعری است که به دو بحر از بحور عروض خوانده شود. مانند:این مه شکر لب شیرین دهن!این بت سنگین دل سیمین زقن!که می توان آن را به دو بحر مفتعلن مفتعلن فاعلن و نیز فاعلاتن فاعلاتن فاعلن خواند.ذوبحرین در اوزانی ظاهر می شود که تعداد هجاهای آنها مساوی باشد، اما در هجاهای بخصوصی کوتاهی و بلندی وجود داشته باشد. شنل و شمشیر این اصطلاح اشاره به کمدی های مربوط به عشق و دسیسه ی کمابیش ملودرام در بین اشراف سده های ١٦ و ١۷ میلادی دارد. دو نمایش نامه نویس عمده در این زمینه لوپ دوگا و کالدرون هستند. آشنایی با اصطلاحات ادبی صدر صدر در علم عروض نخستین پایه از مصراع اول هر بیت را گویند، مانند واژه‌ی توانا بر وزن فعولن در این بیت:توانا بود هر که دانا بودز دانش دل پیر برنا بودضرب ضرب آخرین پایه‌ی از مصراع دوم هر بیت را گویند، مانند "بُوَد" بر وزن فَعَل در توانا بود هر که دانا بودز دانش دل پیر برنا بودضعف تالیف در علم معانی، نادرستی و سستی سخن به سبب تقدم و تأخری که بر خلاف قواعد دستور زبان در اجزای کلام واقع شود، یا حذفی ناروا که در آن‌ها پیش آید، یا استعمال نا به جای کلمه‌ای در ترکیب کلام را ضعف تألیف می‌گویند. مانند: "والاتر از آن‌چه بود مقامش شد" به جای "مقامش از آن‌چه بود والاتر شد".یا مانند: "دیروز هوا گرم و من مدتی در استخر شنا کردم" که حذف نا به جای فعل "بود" از جمله ‌ی اول باعث ضعف تألیف شده است.ضعف تألیف از عیب های فصاحت کلام است. عدالت ادبی عدالت ادبی از خصلت های اخلاقی ادبیات به شمار می رود. به موجب این خصلت، هر اثر ادبی در نهایت باید بازتابنده روحیه ای عدالت خواهانه باشد به طوری که خبث و بدطینتی به کیفر برسد و پاکی و نیکی پاداش نیکو ببیند. این نظریه نخستین بار توسط توماس رایمر، ادیب قرن هفدهم در کتاب "تراژدی های اعصار گذشته" (١٦۷٨م) پیش کشیده شد اما پیش از آن نیز همواره از آثار ادبی توقع عدالت جویی و عدالت خواهی رفته است.عدالت ادبی نزد دسته ای از نویسندگان مثل اسکار وایلد، نویسنده و شاعر ایرلندی و دیگر طرفداران نظریه "هنر برای هنر" چندان مورد توجه و اهمیت قرار نگرفته است. عصر ژاکوب در تاریخ اجتماعی انگلستان سالهای حکومت جیمز اول (١٦۵۳-١٦٢۵) را در بر می گیرد. این دوران مانند دوران الیزابت از حیث فعالیت های ادبی بسیار غنی بوده است. شخص پادشاه حداقل چهار کتاب نوشت که دو تای آن راجع به شعر و شاعری بود. از نمایش نامه نویسان برجسته ی این دوران می توان ویلیام شکسپیر، بن جونسون، و وبستر را نام برد. جان دان و درایتون نیز از مشهورترین شعرای غنایی در این عصر بوده اند. در زمینه نثر فرانسیس بیکن و روبرت برتون از نویسندگان برجسته ی عصر ژاکوب به شمار می آیند. غزل یکی از انواع مهم شعر فارسی غزل است که ۵ تا ١۶ بیت و در مواردی تا بیش از۲۰ بیت دارد و همه ی ابیات آن بر یک وزن و قافیه اند. ساختمان غزل همانند قصیده است . بدین معنی که مصراع اول بیت نخست با مصراع دوم همان بیت و مصراع های دوم سایر ابیات هم قافیه است . موضوع غزل برخلاف قصیده در خدمت آرزوها و خواست های خود شاعراست، از عشق و آرزو و شکایت از یار و امثال آن گرفته تا باورهای فلسفی، عرفانی، اخلاقی و اجتماعی .منظور از عشق در غزل، عشق صوری و زمینی و در غزلیات عرفانی که عالی ترین تجلیات عاشقانه و ربّانی در شعر فارسی است ،عشق الهی و آسمانی است .نخستین بیت غزل را مطلع و آخرین بیت آن را که اغلب همراه با ذکر تخّلص شاعراست، مقطع می نامند. تخّلص درغزل برخلاف تخّلص درقصیده، عنوان شعریِ شاعراست و در واقع امضای شاعر در پایان آن است که پس از دوره ی مغول بیش ترمعمول شده است.رودکی،کمال الدین اصفهانی، سعدی و حافظ، فخرالدین عراقی، مولوی، صائب، خواجوی کرمانی و عطار را غزلیات زیبا و نغز است .غزل پردازان هم روزگار ما بسیارند و از آن میان باید به ملک الشعرای بهار، رهی معیری، استاد شهریار، هوشنگ ابتهاج ،دکترحمیدی شیرازی و بسیار کسان دیگر نام برد. از مخالفان غزل، ناصرخسرو مشهورترین است .زیباترین و برجسته ترین بیت غزل یا قصیده را از لحاظ لفظ و معنی بیت الغزل و بیت القصیده و یا شاه بیت می گویند. حافظ می گوید :درخرابات مغان نورخدا می بینم / این عجب بین چه نوری ز کجا می بینم جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو / خانه می بینی و من خانه خدا می بینم خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن / فکردور است همانا که خطا می بینم سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب / این همه از نظر لطف شما می بینم کس ندیده است ز مشک ختن و نافه چین / آن چه من هرسحر از باد صبا می بینم . . . . . مولوی می فرماید:یارمرا، غارمرا، عشق جگرخوار مرا / یارتویی، غارتویی، خواجه نگه دار مرانوح تویی، روح تویی، فاتح مفتوح تویی / سینه ی مشروح تویی بر در اسرار مرانورتویی، سورتویی، دولت منصورتویی / مرغ گه طور تویی، خسته به منقار مراقطره تویی،بحرتویی، لطف تویی، قدرتویی / قندتویی، زهرتویی، بیش میازار مراروزتویی، روزه تویی، حاصل در یوزه تویی / آب تویی، کوزه تویی، آب ده این بار مرادانه تویی، باده تویی، جام تویی / پخته تویی، خام تویی، خام بمگذار مرااین تن اگر کم تندی، راه دلم کم زندی / راه شدی، تا نبدی این همه گفتار مرا و رهی معیری می گوید:نه دل مفتون دلبندی، نه جان مدهوش دلخواهی / نه بر مژگان من اشکی، نه بر لب های من آهی نه جان بی نصیبم را، پیامی ازدلارامی / نه شام بی فروغم را، نشانی از سحرگاهی نیابد محفلم گرمی، نه از شمعی نه از جمعی / ندارد خاطرم الفت، نه بامهری نه با ماهی به دیدار اجل باشد، اگرشادی کنم روزی / به بخت واژگون باشد، اگرخندان شوم گاهی کی ام من؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان / نه آرامی، نه امیدی، نه همدردی، نه همراهی گهی افتان و خیزان، چون غباری در بیابانی / گهی خاموش و حیران، چون نگاهی به نظرگاهی رهی، تا چند سوزم در دل شب ها چو کوکب ها / به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی قصیده و غزل درتعداد ابیات و نیز درون مایه با هم تفاوت دارد. متوسط ابیات قصیده چهل تا پنجاه بیت است و درازترین آن ها به نزدیک ٣۰۰ بیت می رسد. سرودن قصاید استوار و پر معنی درحد شاعران بزرگ است و شماره ی ابیات غزل های نغز و زیبا و یکدست از ١۰ بیت بیش تر نیست .غلیان غلیان در لغت به معنی رویش و جوشش بی اختیار و پیش بینی نشده است و در نقد ادبی اصطلاحی است که به طور عمده توسط شعرا و منتقدان رمانتیک مطرح شد تا از چه گونگی زایش و تولد شعر سخن گویند. در این ارتباط، غلیان یا خودجوشی بیانگر نظریه ای است که به موجب آن عمل زایش و شکفتگی شعر در وجود شاعر به شیوه ای فارغ از پیش اندیشی به مثابه تراکم و بارشی یکباره تحقق می پذیرد. فابل فابل داستانی است تمثیلی، دارای نکته های اخلاقی که قهرمانان آن حیوانات و گاه گیاهان هستند که مانند انسان رفتار می کنند و حرف می زنند. دلایل استفاده از حیوانات در فابل این بوده است که گفتار صریح و بدگویی و یا ریشخند مستقیم بزرگان و فرمانروایان برای نویسندگان کار ناممکنی بوده است. زیرا شمشیر تهدید همواره بالای سر آنان بوده است. کلیله و دمنه، موش و گربه عبید زاکانی و مرزبان نامه اسپهبد مرزبان بن رستم را می توان از این نوع دانست. فاصله صغری فاصله صغری سه متحرک و یک ساکن را گویند. مثل شِنَوَم و یا بـِرَوَم، یا دو هجای کوتاه و یک هجای بلند. فاصله کبری فاصله کبری چهار متحرک و یک ساکن را گویند. مثل بـِبَرَمَش و یا بـِخوانـَمَش، یا سه هجای کوتاه و یک هجای بلند فرافکنی ادبی فرافکنی ادبی فرایندی روانی است که به موجب آن شاعر یا نویسنده، حالات و احساسات درونی خود را به طبیعت بسط و نسبت می‌دهد و به همگون‌سازی عواطف خود با طبیعت می‌پردازد. نمونه‌ی چنین فرافکنی را می‌توان در شعر شاعری اندوهناک از فراق دلدار یافت که نم نم باران را جلوه‌ی اندوه آسمان از نظاره‌ی چنین فراقی می‌داند و آن را همدردی با خود تعبیر می‌کند. فرا نقد نقد نقد (یا همان فرانقد) بحث درباره خود نقد و مطالعه ی انواع و اقسام آن و شیوه های مختلف آن و رجحان برخی بر دیگری و نشان دادن محاسن و معایب شیوه های نقادی است. در این صورت نقد علمی است که می توان در باب خود آن به مطالعه پرداخت. نمونه آن کتاب شیوه های نقد ادبی دیچز یا کتاب نقد نو جان کرورنسام (که در آن آراء منتقدان انگلیسی چون ریچاردز و امپسون و الیوت مورد نقادی قرار گرفته است) یا مقاله ابرمز در فرهنگ اصطلاحات ادبی است.گاهی این اصطلاح را در مورد نقدی که بر اثر انتقادی نوشته شده است نیز به کار می برند، مشروط بر این که بحث کلی باشد و مثلن بررسی شود که آیا آن شیوه ی نقد در مورد موضوع مورد بحث متناسب بوده است یا خیر؟ فصاحت فصاحت را در فارسی گشاده زبانی و گویایی معنی کرده اند و به دست نیاید مگر آن که در سخن از واژه ها و ترکیبات خوش آهنگ و رایج بهره بگیرند. فمینا جایزه‌ی فمینا که مبلغ آن اکنون ۵٠٠٠ فرانک است در سال ١٩٠٤م به‌وسیله‌ی گروهی از بانوان نویسنده‌ی فرانسوی و مجله‌ی "فمینا" و "وی اورز" بنیاد نهاد شد. در سال‌های اخیر مجله‌ی "وی پراتیک" جای مجله‌ی "وی اورز" را گرفت. این جایزه تاکنون به نام‌های "جایزه‌ی فمینا � وی اورز" و جایزه‌ی فمینا پراتیک شناخته شده است. جایزه‌ به عالی‌ترین کتاب سال که به‌وسیله‌ی زن یا مردی نویسنده به زبان فرانسوی نوشته شده باشد داده می‌شود. اثر منتخب باید بیانگر قدرت خلاقه‌ی نویسنده یا دارای انسجام و اصالتی مبشر آتیه‌ی درخشان وی باشد. این جایزه مخصوص رمان و داستان است و تنها به یک نفر تعلق می‌گیرد. هر سال در ماه دسامبر گروهی از بانوان فاضل به داوری در مورد کتاب برنده می‌پردازد. قافیه به حروف مشترکی گفته می شود که در واژه های پایانی ِ قرینه های شعر منظوم تکرارمی شود و واژه هایی که این حروف مشترک درآن ها آمده است " کلمات قافیه " نامیده می شود. ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می رودمن مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از اوگویی که نیشی دور از او در استخوانم می رودگفتم به نیرنگ و فسون ،پنهان کنم ریش درون پنهان نمی ماندکه خون بر آستانم می رود به واژه ها ی پیش از ردیف (می رود) در پایان مصراع اول و مصراع های زوج در شعر بالا بنگرید ! حروف " انم " در پایان همه ی این واژه ها تکرار شده است. این حروف مشترک" قافیه" نام دارد و واژه های " جانم ،دلستانم ،استخوانم و..." که این حروف مشترک درآن ها آمده است، " کلمات قافیه " است. قافیه افزون بر تأتیر موسیقایی، به تنظیم فکر و احساس شاعر کمک می کند، به شعر استحکام می بخشد، مصراع ها و بیت ها را جدا می کند و با تداعی معانی درآفرینش مفاهیم نو و تازه به شاعر کمک می کند. در شعر سنتی قافیه اجباری و ردیف که پس از قافیه می آید، اختیاری است. قافیه خطی قافیه خطی (Eye rhyme) به کلماتی می‌گویند که در مقام قافیه، در نوشتن، هم‌قافیه اما در تلفظ متفاوت باشند. این مورد در شعر فارسی کاربردی ندارد، اما می‌توان به عنوان مثال کلمات خِرَد و خُرد را ذکر کرد. شاید بتوان این قافیه را با یکی از انواع عیوب قافیه (اقوا) مشابه دانست. در انگلیسی، برای نمونه، کلمات laughter و daughter قافیه‌ی خطی است. قافیه درونی واقع شدن کلمات هم‌قافیه در میانه‌ی سطور یا مصراع‌های شعر را قافیه‌ی درونی گویند. در ادبیات فارسی، به شعری که دارای قافیه‌ی درونی است، شعر مسجع و مسمط نیز می‌گویند. برای مثال:ای ساربان منزل مکن جز در دیار یار من / تا یک زمان زاری کنم بر ربع و اطلال و دمنربع از دلم پر خون کنم، اطلال را جیحون کنم / خاک دمن گل‌گون کنم، از آب چشم خویشتن (معزّی)مثالی دیگر:یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا / یار تویی، غار تویی، خواجه نگه‌‌دار مرا (مولوی) قافیه مصنوع در عروض و قافیه اصطلاحی داریم به نام قافیه ی مصنوع و یا قافیه ی معیوب. چنانچه یکی از دو کلمه ی قافیه در تلفظ تغییر کند تا بتواند با قرینه ی خود هم قافیه بشود، آن را قافیه ی مصنوع گویند، مثل دو کلمه ی "سالخورد" و "کرد" در بیت زیر:چه گفت آن سراینده ی سالخوردچو اندرز انوشیروان یاد کرددر مثال فوق "سالخورد" به صورت "سالخَرد" تلفظ می شود.قافیه ی مصنوع، یکی از عیب های قافیه است. قالب شکلی که قافیه به شعرمی بخشد، " قالب " نام دارد. تفاوت قالب ها با یکدیگر ،تفاوت در چه گونگی قافیه آن هاست ، زیرا قافیه می تواند درپایان مصراع فرد یا زوج و یا تنها در پایان هردو مصراع یک بیت بیاید. اگرنحوه ی تکرار قافیه در دو شعر یکسان باشد، آن گاه تعداد ابیات ، محتوا و وزن است که تفاوت نوع قالب ها را مشخص خواهد کرد. قصه در یک تقسیم بندی کلی، قصه های گذشته را به انواع زیر می توان تقسیم کرد:١- قصه هایی در فنون و رسوم کشورداری و آیین فرمانروایی، مملکت داری، لشکرکشی، بازرگانی، علوم رایج زمان، عدل و سیرت نیکوی پادشاهان و وزیران و امیران، مانند حکایت های سیاست نامه (سیر الملوک) خواجه نظام الملک توسی.٢- قصه هایی در شرح زندگی و کرامات عارفان و بزرگان دینی و مذهبی چون حکایت های اسرار التوحید۳- قصه هایی در توضیح و شرح مفاهیم عرفانی، فلسفی و دینی به وجه تمثیلی یا نمادین (سمبلیک) مانند "عقل سرخ" سهروردی و منطق الطیر عطار.٤- قصه هایی که جنبه های واقعی و تاریخی و اخلاقی آن ها به هم آمیخته است و بیش تر از نظر نثر و شیوه نویسندگی به آن ها توجه می شود. مانند مقامات حمیدی تألیف حمید الدین بلخی و گلستان سعدی۵- قصه هایی که جنبه های تاریخی دارند و اغلب در ضمن وقایع کتاب های تاریخی آمده اند. مانند قصه های تاریخ بیهقی تألیف ابوالفضل محمد بیهقی٦- قصه هایی که از زبان حیوانات روایت می شود ماند کلیله و دمنه.۷- قصه هایی در زمینه ی تربیت و تعلیم. مانند قصه های "قابوس نامه" اثر عنصرالمعالی کی کاووس بن اسکندر بن قابوس بن وشمگیر.٨- قصه هایی که بر اساس امثال و حکم فارسی و عربی تنظیم شده اند. مانند جامع التمثیل حبله رودی.٩- قصه های عامیانه که حاوی سرگذشت ها و ماجراهای شاهان و بازرگانان و مردان و زنانی گمنام است. مانند سمک عیار و هزار و یکشب. قصیده (چکامه، چامه) نوعی کلام منظوم است که بیش از ١۷ بیت دارد. موضوع قصیده عبارت است از مدح، هجو، موعظه، شکایت ازروزگار، وصف مجالس بزم و رزم، وصف مناظره قصرها و همانند این ها و گاهی نیز مسایل فلسفه وحکمت. ساختمان قصیده چون آن است که نخستین مصراع بیت نخست، با مصراع دوم همان بیت و مصراع دوم سایر ابیات دارای قافیه است . بیت آغازین قصیده را مطلع می گویند و در قصیده های دراز ممکن است که شاعر مطلع دیگری نیز بیاورد که آن را تجدید مطلع می نامند. برخی از اجزای تشکیل دهنده ی قصیده عبارت است از:تغزّل یا تَشبیب : ( که به آن ها نسیب نیز می گویند) مقدمه ی قصیده را گویند . بیش تر شاعران مدیحه سرا در آغاز قصیده ی خود چند بیتی درباره ی موضوعات گوناگونی مانند طلوع و غروب خورشید، وصف بهار، خزان، یک شب پرستاره و غیره می سرایند و سپس به اصل مدح می پردازند. این چند بیت نخستین را که ربطی به خود مدح ندارد، تغّزل (شعرعاشقانه گفتن )و یا تشبیب (یاد روزگارجوانی کردن ) می نامند.تخلّص : رابط ی میان تغزّل و اصل قصیده است .تخلّص (بیت گریز ) پس از مقدمه می آید و به معنی رهایی از مقدمه و پرداختن به موضوع اصلی است .اصل قصیده : مقصوداصلی شاعراست با محتوایی چون مدح، رثا، پند و اندرز، عرفان، حکمت و ...فرخی سیستانی، عنصری، منوچهری، ناصرخسرو، مسعودسعد، سنایی، انوری، جمال الدین اصفهانی، خاقانی از صیده سرایان مشهور به شمار می آیند. بهار و مهرداد اوستا از گویندگان هم روزگار ما در قصیده هستند.قصیده ی بدون مقدمه را قصیده محدود یا مقتضب نامند، قصیده ی زیر دیوان مداین نام دارد و از خاقانی است:هان، ای دل عبرت بین از دیده عبرکن، هان / ایوان مداین را آیینه ی عبرت دان یک ره ز لب دجله منزل به مداین کن / وز دیده دوم دجله برخاک مداین ران خود دجله چنان گرید صد دجله ی خون گویی / کز گرمی خونابش آتش چکد از مژگان از آتش حسرت بین بریان جگر دجله / خود آب شیندستی کاتش کندش بریان تا سلسله ی ایوان بگسست مداین را / درسلسله شد دجله چون سلسله شد پیچان ما بارگه دادیم، این رفت ستم برما / بر قصر ستمکاران گویی چه رسد خذلان بر دیده ی من خندی کاینجا ز چه می گرید / کوبند بر آن دیده کاینجا نشود گریان این هست همان ایوان کز نقش رخ مردم / خاک در او بودی دیوار نگارستان قصیده بی قاعده اصطلاح قصیده ی بی قاعده مربوط به ادبیات غرب و رایج ترین شکل قصیده در ادبیات انگلستان است. این نوع قصیده را ابراهام کالی، شاعر قرن هفدهم رواج داد.قصیده بی قاعده به پیروی از قصیده های "پینداری" به وجود آمدند و مانند آن، از ساختمانی پاره پاره تشکیل شده است. اما این پاره شعرها نظم قصیده های پینداری را ندارد به این معنی که هر پاره شعر به مناسبت تغییر موضوع یا حال و هوا از حیث تعداد و طول سطرها و طرح قافیه الگوی متفاوتی دارد. قصیده مقتضب قصیده ای که تغزل یا نسیب نداشته باشد و مستقیمن به مدح ممدوح بپردازد قصیده مقتضب یا محدود نامیده می شود. قطع (كتاب) به اندازه طول و عرض كتاب و هر نوع نشریه، قطع گفته می‌شود. هدف از آن رواج اندازه‌های مختلف برای كتاب، به‌منظور استفاده آسان‌تر یا متناسب با نوع كاربرد كتاب است.در سال‌های آغازین پیدایش چاپ، قطع رایج كتاب‌های چاپی همانند نسخه‌های خطی بود. ولی، به‌تدریج، چاپ‌كنندگان كتاب دریافتند كه استفاده از اندازه‌های مختلف در بهبود كار مؤثر خواهد بود. آلدوس مانوتیوس (١٤٤٩-١۵١۵)، چاپگر ساكن ونیز، نخستین كسی بود كه به نقش و اهمیت قطع كتاب در میزان استفاده از آن پی برد. اندازه ابداعی او برای كتاب، هم حمل و نقل آن را آسان می‌ساخت و هم هزینه‌های چاپ را كاهش می‌داد. قطع مورد استفاده او، قطع وزیری بود كه جانشین قطع سلطانی شد امروزه، قطع كتاب نشان‌دهنده تعداد دفعات تاشدن كاغذ در چاپخانه نیز هست كه منجر به تشكیل ورق‌های كتاب می‌شود .به‌طور مثال كاغذ دوورقی با چهار صفحه در قطع رحلی، چهارورقی با هشت صفحه در قطع وزیری، و هشت‌ورقی با شانزده صفحه در قطع رقعی برابر است .در حال حاضر، رایج‌ترین قطع برای كتاب، در همه جا، قطع وزیری است كه ابعاد آن از ١۳�٢٠ تا ٢٠�٢٦ سانتی‌متر متغیر است. قطع رقعی با ابعاد ١۵�٢٢ و قطع جیبی با ابعاد ١١�۵/١٦سانتیمتر نیز از دیگر قطع‌های رایج به شمار می آید. معمولن در چاپ كتاب‌های هنری و نفیس از قطع رحلی و برای كتاب‌های كودكان از قطع خشتی استفاده می‌شود. باید توجه داشت ابعاد ذكر شده برای هر قطع تقریبی است و در برخی منابع اندازه‌های متفاوتی ارایه شده است.اندازه طول در اندازه عرض اوراق نسخه است. اندازه قطع كتاب در تمدن اسلامی بسیار متنوع بوده است ولی مهم ترین و معمول ترین اندازه‌های قطع كتاب‌ها عبارتند از: قطع سلطانی (تیموری): اندازه‌ای از قطع كتاب است كه در اواخر عصر مغولان و اوایل عهد تیموریان برای كتاب‌های خطی در ایران رواج یافت که به این جهت آن را قطع تیموری نیز می‌گویند. طول و عرض تقریبی آن ٤٠�۳٠ سانتی‌متر است. قطع رحلی: این قطع را به این جهت رحلی می‌گویند كه هنگام خواندن كتاب قطع رحلی، آن را بر روی چهارپایة چوبی � یعنی رحل � قرار می‌داده‌اند. قطع مزبور دارای اندازه‌های تقریبی زیر است: * رحلی كوچك: طول ٤٢، عرض ٢۷ سانتی‌متر.* رحلی متوسط: طول ۵٠، عرض ۳٠ سانتی‌متر.* رحلی بزرگ: طول ٦٠، عرض ۳٠ سانتی‌متر. عمومن نسخه‌های كتاب‌هایی چون قرآن، مثنوی مولوی، شاهنامه فردوسی كه در مجالس و محافل خوانده می‌شده ، با این قطع بوده است. قطع رقعی: اندازه قطعی است که در گذشته به طول و عرض تقریبی ١٩�١٠ سانتی‌متر بوده است. قطع وزیری: این قطع در گذشته دارای سه اندازه كوچك (به طول و عرض تقریبی ٢١�١۵)، (متوسط ٢٤�١٦) و (بزرگ ۳٠�٢٠) بوده است. قطع خشتی: از كهن‌ترین قطع‌های نسخه‌های خطی است به طول و عرض همسان و برابر. قطع بیاضی: نسخه‌ایی است كه از جانب طول آن باز و بست می‌شده و شیرازه‌بندی آن از طرف عرض اوراق بوده که در میان نسخه‌نویسان و كتاب‌سازان به بیاض شهرت داشته است، قطع بیاضی منسوب است و مخصوص به بیاض‌ها كه بیش تر كتب ادعیه، زیارات و مجموعه‌های ادبی (كه به خواست اشخاص فراهم می‌آمده) به شکل گفته شده صحافی و جلد می‌شده است. قطع بغلی: دارای طول و عرض تقریبی ۷�۵ سانتی‌متر بوده است. قطع جانمازی: با اندازه تقریبی طول ١٢ و عرض۷ سانتی متر.قطع حمایلی: قطعی بوده است به طول و عرض ١٢�٦ سانتی‌متر. وجه تسمیة این قطع به حمایلی، این است كه نسخه‌هایی را كه در قطع مزبور بوده است به صورت حمایل روی لباس زیرین می‌آویخته‌اند. قطعه عبارت است از ابیاتی متحد در وزن و قافیه در بیان یک اندیشه یا شرح یک حکایت و رویداد. قطعه تنها قالب شعری است که هم قافیه بودن دو مصراع بیت نخست در آن الزامی نیست و تنها مصراع های زوج هم قافیه است، دارای وحدت موضوع و موضوع آن پند و اندرز است . شماره ی ابیاتش ۲ تا ۶۰ و معمولن ۲ تا ۲۰ بیت است. قطعات ناصرخسرو، ابن بمین، سعدی و از معاصران ما پروین اعتصامی و ایرج میرزا مشهور است. سعدی می گوید: دوست مشمار آن که درنعمت زند / لاف یاری و برادرخواندگی دوست آن باشد که گیرد دست دوست / در پریشان حالی و درماندگی ایرج میرزا می گوید: گویند مرا چو زاد مادر / پستان به دهن گرفتن آموخت شبها بر گاهواره ی من / بیدار نشست و خفتن آموخت دستم بگرفت و پا به پا برد / تا شیوه ی راه رفتن آموخت یک حرف و دو حرف بر زبانم / الفاظ نهاد و گفتن آموخت لبخند نهاد بر لب من / بر غنچه ی گل شکفتن آموخت پس هستی من زهستی اوست / تا هستم و هست دارمش دوست کریتیک کریتیک ارزیابی و سنجش یک اثر ادبی است که معمولن به صورت مقاله و نوشتار انتقادی در می آید. همچنین پژوهش نظام داری در ماهیت و چه گونگی آرا و اصول و نهادها و عقاید در فلسفه، سیاست و علوم اجتماعی که اغلب به منظور روشن کردن حدود یا تناقض های آن صورت می گیرد. کمدی احساساتی کمدی احساساتی که به "درام حساسیت" نیز مشهور است و از "کمدی دوره بازگشت" ناشی می شود، واکنشی است در برابر آن چه بعدها به بد اخلاقی و افسارگسیختگی تعبیر شد. جرمی کالینز (١۷٢٦-١٦۵٠م) در "نگاهی اجمالی به بد اخلاقی و بی حرمتی در تئاتر انگلیس" (١٦٩٨م) از کمدی دوره بازگشت سخت انتقاد کرد. کمدی احساساتی در قیاس با نمایش های دیگر اکنون به ندرت به صحنه می آید. سبب ظهور آن نیز این بود که طبقه ی متوسط بالنده از این نوع درام که در آن به قول گلداسمیت "فضایل و نیکی های زندگی خصوصی نشان داده شده می شود تا زشتی ها و پلیدی ها و اضطرار و پریشانی انسان به نمایش در نیاید، لذت می برد. در این آثار شخصیت ها چه خوب و چه بد بسیار ساده بودند. قهرمان همواره در برابر دیگران بزرگ منش و هم درد و سخت حساس بود. نمونه ی آن قهرمان کتاب "بشر دوست" (١٦۷١م) اثر همپتن است. گویش گویش به تنوعات جغرافیایی زبان که دامنه‌ی آن به شکل‌های نحوی و عناصر لغتی گسترش می‌یابد گفته می‌شود. گویش از آن‌ جهت با لهجه تفاوت دارد که لهجه فقط به مؤلفه‌های تلفظ برمی‌گردد. بسیاری از گویش‌ها ناحیه‌ای هستند زیرا در نواحی خاصی به کار می‌روند. به عنوان مثال در ایران گویش مازندرانی و در انگلیسی گویش کورن وال (cornwall) از این جمله‌اند. اما هم در یک ناحیه گویش دستخوش تغییر می‌شود یعنی از یک محل تا محل دیگر اندک اندک در آن تفاوت ایجاد می‌شود و لی این تغییر تدریجی و رفته رفته صورت می‌گیرد. یعنی برای مثال وقتی در خطه‌ی شمال ایران از سمت مازندران به سمت خراسان حرکت می‌کنیم در یک محل ناگهان گویش مازندرانی به خراسانی تبدیل نمی شود، بلکه این تغییر به موازات حرکت از منطقه‌ی جغرافیایی مازندران، گرگان و خراسان با رنگ باختن تدریجی گویش مازندرانی در برابر گویش خراسانی انجام می‌شود. در این حالت باید گفت که نوعی پیوستار گویشی وجود دارد. مادیگری فرهنگی مادی گری فرهنگی اصطلاحی است در نقد ادبی معاصر و در رویکرد تاریخ گرایان نو. این اصطلاح را نخست ریموند ویلیامز، منتقد مارکسیست انگلیسی به کار برد و سپس توسط عده ای از محققان انگلیسی برای نشان دادن گرایش مارکسیستی در نگرش تاریخ به کار رفت. تأکید این گروه بر آن است که متنیّت تاریخ هر چه باشد، فرهنگ و محصولات ادبی هر دوران همواره به نیروهای مادی و مناسبات تولیدی آن دوران تاریخی بستگی دارد. مانیفست مانیفست یا بیانیه، اعلامیه ای عمومی است که معمولن اصول و عقاید سیاسی، مذهبی، فلسفی یا هنری را بیان می کند. مانند بیانیه آندره برتون به نام مانیفست سوررئالیسم. متل متل بیان کوتاه و ساده ی ماجراهایی است که به دنبال هم می آیند. بیش تر متل ها وزن و گاهی قافیه دارند و بعضی از کلمه ها و جمله ها در آن ها تکرار می شوند. متل نیز، چون لالایی، از زمان های بسیار دور به ما رسیده است. متل کودکان خردسال را سرگرم می کند. به آنان نظم فکری می آموزد و آنان را با تجربه های تازه آشنا می کند. متل های روزگاران کهن، چون لالایی ها، سرایندگان شناخته شده ندارند. بعضی از سرایندگان متل های جدید از متل های قدیم الهام گرفته اند و متل های نو پدید آورده اند. مثال برای متل:یکی بود یکی نبودغیر از خدا هیچکس نبوددویدم و دویدمسر کوهی رسیدمدو تا خاتونو دیدمیکیش به من آب دادیکیش به من نون دادنونو خودم خوردمآبو دادم به زمینزمین به من علف داد . . . مثنوی نوعی از کلام منظوم است که در آن هردو مصراع، یک قافیه دارد و بنابراین در مثنوی هر بیت دارای قافیه ای جداگانه است. از این رو مثنوی به ظاهر آسان ترین نوع شعر است، هرچند که سرودن مثنوی زیبا و دلنشین کارآسانی هم نیست. علت گذاردن نام مثنوی بر این قالب شعری همین بوده است که هر دو مصراع هر بیت هم قافیه است. از آن جا که در مثنوی محدودیت بیت وجود ندارد و قافیه نیز در هر بیت تفاوت می کند، اشعار دراز، منظومه های داستانی، حماسی، عاشقانه، تاریخی، فلسفی و عرفانی به صورت مثنوی و در اوزان گوناگون سروده می شود. موضوع مثنوی متنوع و متفاوت است و برخی آن را به چهار نوع بخش بندی کرده اند:١- مثنوی رزمی (حماسی) : مانند شاهنامه فردوسی، گرشاسب نامه اسدی توسی ۲- مثنوی بزمی (عاشقانه) : مانند خسرو و شیرین نظامی، ویس و رامین فخرالّدین اسعد گرگانی ٣- مثنوی عرفانی (معنوی) : مانند مثنوی مولانا، حدیقةالحقیقة سنایی و منطق الطیرعطار۴- مثنوی حکمی (اخلاقی � اجتماعی) : مانند بوستان سعدی نمونه های دیگرمثنوی : مخزن الاسرارنظامی، هفت پیکر، لیلی و مجنون نظامی، گلشن راز شیخ محمودشبستری ،جام جم اوحدی مراغه ای، تحفةالاحرار جامی، یوسف و زلیخا جامی.از شاعران هم عصر ما که در سرودن مثنوی موفق بوده اند، می توان از هوشنگ ابتهاج، حمیدی شیرازی، علی معلم و احمد عزیزی نام برد. نظامی در مخزن الاسرار می گوید: جنبش اول که قلم بر گرفت / حرف نخستین ز سخن در گرفت پرده ی خلوت چو برانداختند / جلوت اول به سخن ساختندتا سخن آوازه ی دل در نداد / جان تن آزاده به گل در ندادچون قلم آمد شدن آغازکرد / چشم جهان را به سخن باز کرد . . . .سعدی در بوستان می گوید: شبی یاد دارم که چشمم نخفت / شنیدم که پروانه با شمع گفت که من عاشقم گر بسوزم رواست / ترا گریه و سوز باری چراست بگفت ای هوادار مسکین من / برفت انگبین یار شیرین من چو شیرینی از من به در می رود / چو فرهادم آتش به سر می رودکه ای مدعی عشق کار تو نیست / که نه صبرداری نه یارای ایست . . . . مجاز مجاز عبارت است از كاربرد واژه، در معنی غیر اصلی خود كه برای رسیدن به معنی مجازی و عدول از معنی حقیقی باید مناسبتی یا علاقه ای بین معنی حقیقی و مجازی وجود داشته باشد تا ذهن بتواند به مفهوم مورد نظر شاعر برسد .به طور مثال وقتی گفته می شود كلاس ساكت است، واژه ی كلاس مجاز است زیرا مفهوم آن شاگردان كلاس است .یا مواردی كه شاعر جزء را ذكر کند ولی كل را اراده كند . مانند:من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم / كه گاهگاه بر او دست اهرمن باشد .نگین(جزء ) گفته و انگشتری (كل ) را اراده كرده است.رَستم از این بیت و غزل، ای شه سلطان و ازل / مفتعلن، مفتعلن، مفتعلن كشت مرا بیت گفته و شعر را اراده كرده و مفتعلن گفنه و عروض را اراده كرده است.تا شدی فارغ از كلاه و كمر / بر سران زمانه گشتی سر .سران گفته و بزرگان را اراده كرده است .ز مادر همه مرگ را زاده ایم / به بی كام گردن بدو داده ایم.گردن گفته و تمام وجود را اراده كرده است .چمن از غلغله زاغ و زغن در خطر است / سنبل و سوسن و ریحان و سمن در خطر است نام گل ها را گفته و باغ را اراده كرده است .گفتم : مذمت اینان روا مدار كه خداوند كرمند، گفت : غلط گفتی كه بنده درمند .درم گفنه و مال و ثروت اراده كرده است .به یاد روی شیرین بیت می گفت / چو آتش شیشه می زد كوه می سفت .بیت گفته و شعر را اراده كرده است. مدح شبیه به ذم از مدح شبیه به ذم به عنوان "تأکید المدح بمایشبه الذم" هم یاد کرده اند و چنان است که در اثنای مدح با استفاده از کلماتی چون والّا، اما، جز، لیکن، ولی، مگر، ... (حروف استثنا و استدراک) سخن را در مدح چنان بیاورند که شنونده در آغاز آن را مذمّت و نکوهش پندارد، لیکن چون بیت یا کلام پایان پذیرد، معلوم گردد که مدح و ستایش است. این نوع صنعتگری را "صنعت تحویل" یا "زشت و زیبا" هم می نامند. قمری شاعر قرن چهارم هجری می گوید:همی به فرّ تو نازند، دوستان، لیکنبه بی نظیری تو دشمنان کنند اقرار مردف شعری که ردیف دارد " مردّف " خوانده می شود. مستزاد مستزاد به معنی " زیاد ذکرشده " اسنت و در اصطلاح ادبی شعری است که در هر بیت آن ، درپایان هرمصراع، پاره ای به آن می افزایند که با مصراع اول هم وزن نیست، اما با معنای مصراع اول ارتباط دارد. این پاره ها نیز با یکدیگر هم قافیه است. مستزاد تنها قالب شعری سنتی است که بلندی و وزن مصراع های آن در هر بیت یکسان نیست و کهن ترین آن را به قرن پنجم نسبت داده اند. مولوی غزلی زیبا درمستزاد دارد که چون این آغازمی شود: هرلحظه به شکلی بت عیّار بر آمد / دل برد و نهان شدهردم به لباس دگر آن یار برآمد / گه پیر و جوان شد مسغ هر گاه به صامت پایانی هر یک از پایه‌های عروضی که به دو هجای بلند ختم می‌شود مصوت بلند "آ" افزوده گردد، پایه‌ی به دست آمده را مسبّغ گویند. مانند فاعلاتان و مفاعیلان که مسبّغ فاعلاتن و مفاعیلن هستند. در این بیت:دام است جهان بر تو ای پسر دامزین دام ندارد خبر دد و دامدر این جا پایه‌های آخر مصراع‌ها فاعلاتان و مسبّغ هستند. مسمط " مسمّط" به معنی به رشته کشیدن مروارید است و در اصطلاح ادبی نوعی از شعر است که دارای چند بند است. هر بند مسمط دارای چند مصراع هم قافیه است و در پایان هر بند مصراعی با قافیه ای جداگانه آورده می شود که قافیه مصراع های پایان همه ی بندها یکی است . این قالب شعری ابتکار منوچهری دامغانی شاعرقرن پنجم است .مسمّط ها بر پایه ی شماره ی مصراع های هر بند نام گذاری می شوند، مانند مسمّط مخمس (با بندهای ۵ مصراعی)، مسمّط مسدّس (با بندهای ٦ مصراعی ) و ... منوچهری در مسمط خود می گوید:خیزید و خز آرید که هنگام خزان است / باد خنک از جانب خوارزم وزان است آن برگ رزان بین که برآن شاخ رزان است / گویی به مثل پیرهن رنگرزان است دهقان به تعّجب سرانگشت گزان استکاندرچمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار طاووس بهاری را دنبال بکندند / پرّش ببریدند و به کنجی بفکندندگویی به میان باغ، به زاریش پسندند / با او نه نشینند و نه گویند و نه خندندوین پرّ نگارینش بر او باز نبندندتا آذر مه بگذرد، آید سپس آذار مصراع به معنی یک لنگه از در دو تختی و در اصطلاح ادبی نیمی از یک بیت است. بیتی که هر دو مصراع آن هم قافیه باشد " مُصَرّع " نام دارد.بشنو از نی چون حکایت می کند / وز جدایی ها شکایت می کندسینه خواهم شرحه شرحه ازفراق / تا بگویم شرح درد اشتیاق مقطع مقطع در لغت به معنی جای برش، محل قطع و محل جدایی است. در اصطلاح آخرین بیت غزل و قصیده را گویند. در غزل شاعر معمولن تخلص خود را در مقطع می‌آورد:غزل گفتی و دُر سُفتی، بیا و خوش بخوان حافظکه بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را که بیت واپسین ِ یکی از غزل‌های حافظ است. ملمع ملمّع به معنی رنگارنگ و درخشان است و در اصطلاح ادبی شعری است که یک پاره ی آن (مصراع یا بیت ) فارسی و پاره ی دیگر آن به زبان دیگری است ، (عربی، ترکی ) و درکتاب های سنتی علم بدیع، " زبان دیگر" را تنها عربی گرفته اند. ملمّع معمولن به شکل غزل است . سعدی می گوید: شبم به روی تو روز است و دیده ام به تو روشن وان هجرت سواء عشیتی و غداتی سل المصانع رکباً تهیم فی الفلوات تو قدر آب چه دانی که در کنا رفراتی . . . . . . حافظ می گوید: تو نیک و بد خود هم از خود بپرس چرا بایدت دیگری محتسب و من یتق الله یجعل له و یرزقه من حیث لایحتسب مناظره به شیوه ی پرسش و پاسخ یا گفت و شنود می گویند که در ادبیات فارسی پیشینه ای دراز دارد. درشعرفارسی، اسدی توسی را مبتکر فن مناظره دانسته اند. مناظره ی " فرهاد با خسرو" درمنظومه ی خسرو و شیرین نظامی نشانگر استادی و توانایی شاعر بزرگ گنجه است. از معاصرین استادانه ترین نمونه های مناظره، مناظرات زیبا و آموزنده ی پروین اعتصامی است. به دو نمونه از مناظره در زیر توجه کنید: نظامی می گوید:نخستین بار گفتش کز کجایی / بگفت از دار ملک آشناییبگفت آن جا به صنعت در چه کوشند / بگفت اندوه خرند و جان فروشندبگفتا جان فروشی در ادب نیست / بگفت از عشق بازان این عجب نیست ... پروین اعتصامی می گوید: محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت مست گفت:"ای دوست، این پیراهن است افسارنیست"گفت:"مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی" گفت:"جرم راه رفتن نیست، ره هموارنیست " موسیقی بیرونی موسیقی بیرونی همان چیزی است که وزن عروضی خوانده می‌شود و لذت بردن از آن، گویا، امری غریزی است یا نزدیک به غریزی و به همین دلیل هم است که در شعر کودکان و شعر عوام، چشم‌گیرترین عامل، عامل وزن است که آشکارترین موسیقی را هم‌راه دارد. بنابراین، بحور عروضی یک شاعر به لحاظ حرکت و سکون آن‌ها و به لحاظ تنوع یا عدم تنوع آن‌ها و به لحاظ هماهنگی با زمینه‌های درونی و عاطفی شعر، قابل بررسی است. موسیقی کناری منظور از موسیقی کناری، عواملی است که در نظام موسیقایی شعر دارای تأثیر است ولی ظهور آن در سراسر بیت یا مصراع قابل مشاهده نیست. برعکس موسیقی بیرونی که تجلی آن در سراسر بیت و مصراع یکسان است و به طور مساوی در همه‌ جا به یک اندازه‌ حضور دارد. جلوه‌های موسیقی کناری بسیار است و آشکارترین نمونه‌ی آن ردیف و قافیه است و دیگر، تکرارها و ترجیع‌ها.برای مثال در این بیت:ای یوسف خوش‌نام ما، خوش می‌روی بر بام ماای در شکسته جام ما، ای بر دریده دام ماتکرار "- ام ِ ما" در چهار مقطع این بیت، از جلوه‌های موسیقی کناری است که دومی و چهارمی را در اصطلاح قافیه و ردیف می‌نامند. موَشَح شعری را می گویند که در آغاز هر مصراع یا بیت آن، حرفی آورده باشند که از مجموع آن ها نام کسی یا چیزی یا جمله ای ساخته شود. مونولوگ مونولوگ یا تک‌گویی گفتاری است که گوینده‌ای خطاب به دیگران یا به خود ادا می‌کند. انواع مهمش شامل تک‌گویی دراماتیک (مونودرام: نوعی شعر که در آن فرض می‌شود گوینده به شنوندگانی خاموش خطاب می‌کند) و خود‌گویه (که در آن گویی تنها صدای گوینده‌ی را می‌شنویم) است. بعضی نمایش‌نامه‌های مدرن که فقط دارای یک شخصیت است، مثل "آخرین نوار کراپ" (١٩۵٨م) اثر بکت، را مونودرام یا تک‌گویی می‌شناسند. در این داستان، تک‌گویی درونی، نمایش اندیشه‌های ناگفته شخصیت داستان است که گهگاه به صورت جریان سیال ذهن او عرضه می‌شود. گوینده‌ی تک‌گویی را مونولوگیست می‌نامند. میانوند علاوه بر پیشاوند و پساوند، الفاظی وجود دارد که در میان کلمه‌های مرکب می‌آید و به آن‌ها میانوند می‌گویند. مثلن در کلمه‌های مرکب زیر:سراسر، لبالب، دمادم، کمابیش، بناگوش، پایاپای، سراپا و سراشیب الف میان‌وند است. همچنین در کلمه‌ی مرکب جورواجور، وا میان‌وند است.برخی از حروف اضافه نیز همچون میانوند به کار می‌روند:به: سربه‌سرتا: سرتاسردر: پی‌درپی میس آن بیم اصطلاحی است که نویسنده فرانسوی، آندره ژید، آن را در اشاره به تکرار درونی اثر یا بخشی از اثر، ساخته است. رمان خود ژید موسوم به "سکه سازان" نمونه‌ی شایان آن است. قهرمان این اثر، رمان نویسی است که در حال نگارش رمانی به نام سکه سازان است که سخت شبیه همین رمانی است که خود وی قهرمان آن است. ناول novel ناول یا نوول یک واژه‌ی فرانسوی است که با ناوّلا در زبان ایتالیایی مترادف است. این کلمه در حیات خود تحولات زیادی را از سر گذرانده است. در ابتدا به قصه‌های کوتاه هجوآمیز و هزل‌گونه‌ای گفته می‌شد که در قرون وسطا رواج داشت و مانند ناوّلا، قصه‌های دکامرون یا حکایت‌های کانتربری را در بر می‌گرفت.بعدها با پیدایش رمان، ناول برای گزیده‌ی رمان‌هایی که در متون درسی نقل می‌شد به کار رفت. سپس هنری جیمز، نویسنده‌ی امریکایی از داستان‌های بلند خود تحت عنوان ناول نام برد. در زبان فارسی ناول معمولن برابر داستان کوتاه استفاده می‌شود. از حیث ساختار، ناول داستانی را گویند که بر محور حادثه‌ای مرکزی و واحد قرار گرفته باشد و نقطه‌ی اوج داستان معمولن به طرزی دور از انتظار خواننده رخ می‌دهد. ناول داستان کوتاهی است که نویسنده چند تن را در تلاش و کوشش یا مساله ی بغرنجی نشان می دهد و از آن نتیجه ای مشخص می گیرد. البته ناول شبیه رمان است اما مسایلی که در آن مطرح می شود، کوتاه تر و با شاخ و برگ کم تر بوده ولی دارای سبک و هدف محکمی است. نسیب نسیب در لغت غزل گفتن و شرح احوال عاشق و معشوق را بیان داشتن است. نظم پردازی نظم پردازی سه معنی متمایز دارد:١- عمل سرودن شعر یا هنر منظومه پردازی٢- قالب یک نوشته ی شاعرانه از لحاظ ساختار و وزن و بحر۳- بازسازی موزون یک متن منثور نظیره سازی هر نوع تقلید سخره‌آمیز ادبی، نظیره‌سازی محسوب می‌شود. در نظیره‌سازی ممکن است موضوع با اهمیتی را به شیوه‌ای سَبُک یا سخره‌آمیز بیان کنند. برخی از منتقدان غربی نظیره‌سازی را یک نوع ادبی می‌دانند که شامل نقیضه و سخره حماسه است. اما پاره‌ای دیگر، نقیضه و نظیره‌سازی را دو نوع مستقل ادبی به شمار می‌آورند و تنها تفاوت بین این دو را در آن می‌دانند که هدف نقیضه جواب به اثر مشخص و معینی است. حال آن‌که در نظیره یک طرز فکر یا نگرش خاص دستاویز اثر نویسنده و شاعر قرار می‌گیرد. برای نمونه، سروانتس، نویسنده‌ی اسپانیایی سده ی هفدهم میلادی در کتاب دُن کیشوت، سنت ادبی رمانس را به سخره و ریشخند می‌گیرد. نقد فمینیستی دیدگاه اصلی نقدهای فمینیستی آن است که: تمدن غرب تمدنی پدرسالار و مردمحور است و به گونه ای سازمان یافته است که در تمام مظاهر این تمدن از فلسفه تا کتاب مقدس یهودیان، زن نسبت به مرد همواره کم تر است و جایگاهی پست تر و منفی دارد. تفاوت جسمانی و قدرت جسمانی مردانه در کنار ویژگی های شخصیتی این جنس باعث شده است که بر طبق این نگاه مردانه، مردان موفق به اختراعات بزرگ، کارهای مهم و ایجاد فرهنگ و تمدن بشوند. برعکس در طول تاریخ زنان را طوری تربیت کرده اند که این پدرسالاری را باور کرده اند و خود را دست کم گرفته اند. نهاد مفعولی نهاد مفعولی کلمه‌ای است که برای بخشی از جمله، نهاد و برای بخشی دیگر، مفعول باشد. به عبارت دیگر: کلمه‌ای‌ است در جمله‌ی مرکب، که در یکی از جمله‌های پایه یا پیرو، نهاد است، و در دیگری، مفعول. مانند کتاب در دو جمله‌ی زیر:کتابی خریده‌ام که خواندنی است.کتابی که خریده‌ام خواندنی است. واژه واژه" اصطلاحی است در زبان شناسی به معنی "کلمه" اما تفاوت آن با "کلمه" در آنست که واژه یا قاموس می تواند کلماتی با شکل های متفاوت داشته باشد. در واقع واژه آن واحد انتزاعی است که در دل کلمه قرار دارد. برای مثال اگر چه کلمه "گذشت" در جمله "او از آنجا گذشت" و "انسان باید گذشت داشته باشد" یکی است، قاموس آنها تغییر کرده است بطوری که در دومی واژه ای متفاوت داریم. وحدت زمان اصطلاح وحدت زمان از اشاره ای سرچشمه می گیرد که ارسطو در کتاب فن شاعری دارد. وی می گوید: حوادث تراژدی باید در طول یک شبانه روز رخ دهد و یا حداقل از این حدود تجاوز نکند. نمایش نامه ی مطلوب آن است که مدت وقوع حادثه ی آن تقریبن برابر همان مدتی باشد که برای اجرا لازم است، زیرا جا دادن حادثه ی سال ها و قرن ها در یک نمایش سه چهار ساعته کاری طبیعی نیست و مغایر با اصل حقیقت نمایی است. موضوع "وحدت مکان" را نیز ماگی، منتقد ایتالیایی ، از وحدت زمان ارسطو نتیجه گرفت. وحشی ارجمند وحشی در لغت به کسی می گویند که از مواهب تمدّن بی بهره است و ارجمند در لغت به معنای با ارزش، بزرگوار، گرانمایه، شریف، اصیل، غنی است. "وحشی ارجمند" در اصطلاح اشاره به گرایشی دارد که در سده ی هفدهم و هجدهم میلادی در حیات فرهنگی و ادبی اروپا پدید آمد و بیانگر جستجویی است که غرض از آن احیای پاکی، شکوه، و غنای بکر و تمدّن نیافته اولیه است. اساس این گرایش بر این اعتقاد استوار است که در زمان های اولیه و شرایط آزاد بدوی، انسان های بیگناهی همچون آدم و حوا می زیسته اند. وزن ما با شنیدن هر یک ازمصراع های یک شعر موزون، آهنگ خاصی را حس می کنیم که آن را در یک جمله ی معمولی نمی یابیم .این آهنگ را که در همه ی مصراع ها یکسان است، " وزن شعر" می نامند. وزنی که در هر یک ازمصراع ها احساس می شود، پیرو نظمی است که در چه گونگی قرارگرفتن واژه های آن مصراع وجود دارد، به گونه ای که اگر در هر مصراع واژه ای برداشته شود و یا جای آن وازه یا واژه های شعر تغییر کند، آن آهنگ و وزن نخستین احساس نخواهد شد. در هر شعر همه ی مصراع ها هم وزن اند، یعنی تعداد و ترتیب هجاها در هر دو مصراع یکی است. علمی که درباره ی وزن شعر سخن می گوید عروض نامیده می شود. وزن کامل هر وزن که از تکرار پایه "متفاعلن" یا شاخه‌ها و زحاف‌های آن به دست آید، آن را وزن کامل گویند. وزن کامل بر دو گونه است: کامل سالم و کامل غیرسالم:١- وزن کامل سالمآن است که از تکرار پایه‌ی متفاعلن به وجود آمده باشد، مانند این بیت:چه کند شمن، چو جدا شود شمن از صنمبه جز آن که روز و شبان نشسته بود به غم٢- وزن کامل غیرسالموزنی است که از شاخه‌ها و زحاف‌های متفاعلن به وجود آمده باشد و زحاف‌های آن عبارتند از:- مقطوع- موقوص- مقطوف وزن متقارب هرگاه وزنی از تکرار پایه‌ی "فعولن" یا شاخه‌ها و زحاف‌های آن به وجود آید، آن را متقارب گویند. وزن متقارب بر دو گونه است: متقارب سالم و متقارب غیر سالم. وزن متقارب سالم وزنی است که از "تکرار پایه‌ی فعولن" به دست بیاید. وزن متقارب غیرسالم وزنی است که از "شاخه‌ها و زحاف‌های پایه‌ی فعولن" به وجود بیاید. وزن های تک پایه در علم عروض وزه های تک‌پایه عبارتند از:١- رمل با پایه یا تکرار پایه و شاخه‌های "فاعلاتن"٢- متقارب با پایه یا تکرار پایه و شاخه‌های "فعولن"۳- رجز با پایه یا تکرار پایه و شاخه‌های "مستفعلن"٤- هزج با پایه یا تکرار پایه و شاخه‌های "مفاعیلن"۵- متدارک با پایه یا تکرار پایه و شاخه‌های "فاعلن"٦- وافر با پایه یا تکرار پایه و شاخه‌های "مفاعلتن"۷- کامل با پایه یا تکرار پایه و شاخه‌های "متفاعلن" همنشینی مالوف در معنی شناسی تمایل کلمات معین در همنشینی با یکدیگر را همنشینی مألوف کلمات گویند. برای نمونه، صفت "پاکیزه" با اسم هایی نظیر آسمان، جامه، انسان، دست و صورت قابلیت همنشینی دارد، اگر چه با هر یک از این کلمات معنی اندک متفاوتی را ممکن است القا کند. کلمات مترادف (synonym) با وجود مطابقت دلالت نمی توانند با کلمات متفاوتی همنشین شوند. مثلن کلمات "عمیق" و "ژرف" هر دو می توانند با "همدردی" همنشین شوند، اما فقط "عمیق" با "چاه" همنشینی مألوف دارد.

غلط های مشهور املایی و دستوری زبان فارسی

غلط مشهور در توصیف دو دسته به کار برده می شود:

دسته ی نخست کسانی هستند که از رهگذر سالوسی و ریاکاری در زمره ی نیک مردان جای می گیرند. در باره ی این " گندم نماهای جو فروش " می گویند: فلانی غلط مشهور است، یعنی نان پرهیزکاری می خورد ولی " چون به خلوت می رود آن کار دیگر می کند ".

دسته ی دوم آن واژه ها و عباراتی است که بر خلاف حقایق تاریخی و یا آیین دستور زبان و صرف و نحو آن، بر زبان ها جاری است.

اکنون به نمونه های گوناگون این غلط های رایج در زبان فارسی که پرهیز از گفتن آن ها بایسته است دقت کنید :

به کار بردن تنوین برای واژه های فارسی

کاربرد تنوین که ابزار ساختن قید در زبان عربی است برای واژه های عربی جایز است، مانند: اتفاقا، تصادفا، اجبارا، ولی واژه های ناگزیر و ناچار و مانند آن ها که فارسی است هرگز تنوین بر نمی دارد و نباید آن ها را چون این به کار برد:

گزارشا به عرض می رسانم ( به جای بدین وسیله گزارش می کنم که )،

ناچارا رفتم ( به جای به ناچار، یا ناگزیر رفتم).

اکنون کار به جایی رسیده است که بسیاری تنوین را حتا برای واژه های لاتین نیز به کار می گیرند و مثلن می گویند: تلفونا به او خبر دادم، یعنی به وسیله ی تلفن، یا تلفنی او را آگاه کردم.

تلگرافا به او اطلاع دادم، یعنی با تلگراف یا تلگرافی او را آگاه کردم.

در این جا لازم به گفتن است که دیرزمانی است که نوشتن تنوین به صورت ا در خط فارسی به کناری نهاده شده و آن را به صورت ن می نویسند. مثلن : اتفاقن، تصادفن یا اجبارن

واژه ی های دو قلو، سه قلو، چهارقلو و مانند آن

واژه ی ترکی دو قلو اسمی مرکب از " دوق " و " لو " است که روی هم همزادها معنی می دهد و هیچ گونه ارتباطی با عدد ۲ (دو) فارسی ندارد که اگر بانویی احیانن سه یا چهار فرزند به دنیا آورد بتوان سه قلو یا چهار قلو گفت.

درست مانند واژه ی فرانسوی دو لوکس De Luxe که بسیاری گمان می کنند با عدد ۲ (دو) فارسی ارتباطی دارد و لابد سه لوکس و چهار لوکس آن هم وجود دارد. De حرف اضافه ی ملکی در زبان فرانسوی است به معنی " از" ( مانند Of در انگلیسی یا Von در آلمانی ) و Luxe به معنی " تجمل و شکوه " است و دو لوکس به معنی " از (دسته ی ) تجملاتی " است ، یعنی هر چیزی که دولوکس باشد، نه از نوع معمولی، بلکه از نوع تجملاتی و با شکوه آن است.

به کارگیری واژه ها یا اصطلاحات با معنی نادرست

* جمله هایی مانند :

من به او مظنون هستم ( می خواهند بگویند: من به او بدگمان هستم)

او در این قضیه ظنین است ( می خواهند بگویند: او در این قضیه مورد شک و گمان قرار دارد)

هر دو نادرست و درست وارونه ی آن درست است.

ظنین صفت فاعلی و به معنی کسی است که به دیگری بدگمان است و مظنون صفت مفعولی و به معنی کسی است که مورد شک و بدگمانی قرار دارد. یعنی صورت درست این جملات می شود:

من به او ظنین هستم .( یعنی من به او بدگمان هستم)

او در این قضیه مظنون است. ( یعنی او در این قضیه مورد شک و گمان قرار دارد)

* مصدر عربی فقدان به معنی کم کردن، کم شدن و از دست دادن است و معنی نبود ندارد و درمورد مرگ و فوت کسی هم باید گفت: در گذشت، یا رخت بر بست.

* یا مثلن می گویند: " کاسه ای زیر نیم کاسه وجود دارد ". در حالی که کاسه هرگز زیر نیم کاسه جای نمی گیرد و در ادبیات هم همیشه گفته اند: زیر کاسه نیم کاسه ای وجود دارد.

* شعر سعدی، یعنی: " بنی آدم اعضای یک پیکرند " را " بنی آدم اعضای یکدیگرند " می گویند.

* هنگامی که دانش آموزی در پایان سال تحصیلی در برخی از درس ها نمره ی کافی برای قبولی نمی آورد می گوید در فلان و فلان درس تجدید شدم و یا درباره ی کسی می گویند فلانی امسال تجدید شد. حال آن که این نه خود دانش آموز، بلکه درس های نمره نیاورده است که تجدید می شود و در شهریور ماه باید دوباره جدید شده و از نو امتحان داده شود ، چون این دانش آموزی تجدیدی شده است و باید او را تجدیدی، یعنی دارنده ی درس های تجدید شده نامید.

غلط های دستوری

استاد: این واژه فارسی است و باید جمع آن را استادان گفت نه اساتید .

مهر: مهر واژه ای فارسی است و صلاحیت اشتقاق عربی را ندارد و نباید مثلن گفت حکم ممهور شد، بلکه درست آن است که بگویند: حکم مهر کرده شد یا مهر زده شد.

غلط های واگویی (تلفظی)

پساوند " وَر " در زبان فارسی برای رساندن مالکیت و به معنی " صاحب " و دارنده است. " رنج وَر " به معنی دارنده ی رنج و " مزد وَر " به معنی دارنده ی مزد است. امروزه بر خلاف این قاعده و برخاسته از خط عربی که ایرانیان به کار می برند، این واژه ها را به صورت رنجور و مزدور می نویسند که موجب آن گردیده است تا آن ها را به نادرستی با واو " سیرشده " (مانند واو در واژه ی " کور ") تلفظ نمایند.

واژه های دیگر ی نیز مانند دستور ( دست وَر به معنی صاحب منصب، وزیر) و گنجور ( گنج وَر) نیز از این گروه است.

نامیدن پدر به جای پسر

زکریا نام پدر " محمد بن زکریای رازی " و سینا نیز نام پدر " ابوعلی این سینا " بوده است. لیکن همه جا آنان را با نام زکریای رازی و ابن سینا ، یعنی نه با نام خود، بلکه با نام پدران شان می نویسند. " بیمارستان ابن سینا " هنوز نیز در چهار راه حسن آباد تهران با این نام وجود دارد.

منصور نیز پدر " حسین ابن منصور حلاج " است که کوتاه شده ی نام وی "حسین حلاج " است. لیکن این نامی ترین عارف وارسته ی ایران در سده ی سوم هجری را همه جا " منصور حلاج " می نامند و نه "حسین وار"، بلکه "منصوروار" بر سر دار می کنند، در حالی که منصور (یعنی پدر حلاج) در آن هنگام در خوزستان به حلاجی و پنبه زنی مشغول بوده است.

● غلط های املایی مشهور

آزمایشـات: واژه آزمایش را که فارسی اسـت برخی از فارسی زبانان با " آت " عربی جمع می بندند که نادرسـت اسـت و باید با " ها" ی فارسی جمع بسته شود. آزمایش ها درسـت اسـت.

در جمع بستن واژه ها ی فارسی با " جات " نیز غالبن همین گونه اشتباهات رخ می دهد، چرا که به نظر می رسد که این نوع جمع فرقی با جمع با " آت " ندارد . اما برای نوشتن فارسی فصیح به تر است که این واژه ها نیز با " ها "جمع بسته شود، برای احتراز از عربی مآبی . یعنی به جای روز نامه جات ، کارخانجات ، نوشته جات ، شیرینی جات ، ترشیجات ، دسته جات ، میوه جات ، نقره جات و.... به تر است چون این بنویسیم :روزنامه ها ، کار خانه ها ، نوشته ها، شیرینی ها ، ترشی ها ، دسته ها ، میوه ها ، نقره ها .

از غلط های فاحش در همین زمینه یکی هم جمع بستن نام های جمع است. مانند تشکیلات که جمع تشکیل است و هنگامی که با : آت آن را جمع می بندند ، جمع الجمع می شود، از آن جمله اند : آثارها، اخبارها ، ارکان ها ، اعمال ها ، جواهرها یا جواهرات ، حواس ها ، عجایب ها ِ، منازل ها ، نوادرات ، امورات ، عملیات ها و دیگر، که شکل درست نوشتن وگفتن آن چون این است : آثار، اخبار ، ارکان ، اعمال ، جواهر ، حواس ، عجایب، منازل ، نوادر ، امور ، عملیات و ..

آذان / اذان: این دو واژه را باید از هم جدا نمود. زیرا که معـنای آذان( گوش ها ) و معـنای اذان اعلام کردن، آگاه کردن، خبردادن وقت نماز با خواندن کلمات مخصوص عربی در سـاعت های معینی از روز در گلدسـته و مناره ی مسجد است.

آزوقه / آذوقه: اصل این واژه که آن را آزوغه هم می نویسـند ترکی اسـت. پس باید به" ز" نوشـته شـود.

آسـیا / آسـیاب: این واژه را به هردوشـکل می توان نوشـت و بزرگان ادب فارسی هردو شکل را به کار بسـته اند.

آن را / آنرا: " را" واژه ی مسـتقلی است و پـیـوسته آن را جدا از کلمه ی پیشـین می نویسـند. مانند: این را، وی را، ایشـان را، تو را، آن را .

اتاق / اطاق: از آن جا که این واژه ترکی اسـت و در ترکی مخرج " ط" وجود ندارد پس باید آن را با حرف " ت" نوشـت.

اتو / اطو:چون این واژه عربی نیسـت وممکن اسـت فارسی یا روسی باشـد، پس به تر اسـت به " ت" نوشـته شـود .

ارابه/ عـرابه: ارابه واژه ی فارسی اسـت و عرابه معـرب آن. پس به تر اسـت آن را به صورت ارابه نوشـت.

ازدحام / ازدهام: این واژه را تنها می توان با حرف "ح" نوشـت زیرا ازدهام واژه ای بی معنی اسـت.

اسـب / اسـپ: به هردوصورت می توان این واژه را نوشـت. زیرا این واژه پهلوی اسـت نه عربی. امروزه بزرگان زبان بیش تر با " ب" می نویسـند. اما در گذشـته های بسـیار دور با " پ " می نوشـتند وهمین واژه جزء دوم نام های کهن خراسـانیان بوده است. مانند : ارجاسـپ، جاماسـپ، گشـتاسپ، تهماسـپ ، لهراسـپ و...

اسـتادان / اسـاتید: چون اسـتاد واژه ای فارسی اسـت جمع آن می شـود اسـتادان. این کلمه که به صورت اسـتاذ به عربی رفـته است، در این زبان به صورت اسـاتیذ و اسـاتید جمع بسـته می شـود

اسـلحه/ سـلاح: بسـیاری کاربرد درسـت این دو کلمه را نمی دانند. به طوری که گاه به جای اسـلحه، سـلاح و گاه برعکس آن را به کار می برند. در حالی که اسـلحه جمع اسـت و سـلاح مفرد و نباید جمع اسـلحه را اسـلحه ها نوشت، زیرا که اسـلحه خود کلمه جمع اسـت و به جای آن می توان واژهء سـلاح ها را به کار برد.

اقلاً / اکثراً: این دو کلمه در عربی به هیچ روی تنوین نمی گیرد و کاربرد آن ها بدین صورت از اغلاط مشهور به شمار می آید. به تر اسـت به جای اقلاً " حد اقل " و یا به تر از آن " دسـت کم" و یا " کم از کم " نوشـت و به جای اکثراً " غالبن" و یا به تر از آن " بیش تر " را به کار برد. .همچنین نمی توان واژه هایی مانند دوم وسـوم و چهارم راکه فارسی اند، دوماً و سـوماً و چارماً نوشـت. یا واژه فارسی " زبان " را زباناً .

اِن شاء الله / انشاء ألله: جمله ی " ان شاء الله " از سـه کلمه سـاخته شـده اسـت: اِن ( اگر )، شـاء (بخواهد )، الله (خداوند)، یعنی: اگر خداوند بخواهد. اما جمله ی " انشاء الله " از دو کلمه سـاخته شـده اسـت: اِنشـاء ( آفریدن )، الله ( خدا ) به معنی: خداوند بیافریند. آن چه به هنگام نوشتن این جمله مراد نویسنده است جمله ی نخست است ولی آن را به صورت جمله ی دوم می نویسد.

انتر / عـنتر: واژه انتر را که فارسی و معـنای آن بوزینه می باشـد باید به همین صورت نوشـت. عـنتر به زبان عربی نوعی مگس و مجازن به معنای شـجاع است.

باتلاق/ باطلاق: واژه ی باتلاق ترکی اسـت، نه عربی. پس نوشـتن آن با حرف " ت" درسـت اسـت.

باغ ها / باغات: واژه ی باغ فارسی اسـت و جمع بسـتن آن به " ات " عربی نا درسـت اسـت.

بوالهوس / بلهوس: پیشـوند " بُل " برسـر برخی واژه های فارسی می آید ومعـنای پـُر، بسـیار و فراوان دارد، برابر این پیشوند در زبان عربی ابو می باشد که برای واژه های عربی به کار می رود و کوتاه شده ی آن را به صورت بو می نویسند. پس" بُل " برای واژه های فارسی ( مانند بلکامه: پر آرزو، بلغاک: پر شور) و "بو" برای واژه های عربی (مانند بوالهوس : پر هوس، بوالعجب: پر شگفتی) درست است.

بوته / بته: معـنای این واژه، گیاه پـر شاخ و برگی اسـت که تنه ی ضخیم نداشـته باشـد و زیاد بلند نشـود و املای درسـت آن بوته اسـت.

به نام / بنام: در زبان عربی حرف جر " ب " را هـمیشـه باید به کلمه ی بعد که مجرور اسـت متصل نوشـت، اما در زبان فارسی حرف اضافه " به" را باید همواره جدا از کلمه نوشـت. مگر در اشکال کهن مانند: بدین و بدو.، زیـرا اگر چون این ننویسـیم در موارد بسیاری امکان به جای یکدیگر گرفته شدن واژه ها و معانی (التباس معنی) وجود دارد، مانند همین "به نام" و "بنام " که هر کدام جای کاربرد ویـژه ای دارد. به این نمونه ها دقت کنید: او نویسـنده ی بنامی بود و یا " من او را به نام نمی شـناختم". به همین ترتیب اگر " به روی" را " بروی" بنویسیم معلوم نخواهد شـد که مراد چیسـت؟ آیا منظور از " بروی" فعلی از مصدر رفـتن اسـت، مانند برو، بروی و... .یا آن که مثلن می خواهـیم بنویسـیم که: این قـلم به روی میز اسـت یا اگر ما " به درد " را " بدرد " بنویسـیم بازهم شباهت معـنا رخ می دهد، زیرا " بدرد : یعنی پاره کند و " به درد " یعنی به غم و اندوه. به همین گونه اند صد ها واژه که باید به هنگام نوشـتن آن ها با احتیاط بود، مانند: به دل و بدل، به شـتاب و بشـتاب، به کار و بکار، به گردن و بگردن، به کس و بکس، به همان و بهمان، به گردش و بگردش، به چشم و بچشم، به هر و بهر، به خر و بخر، به دوش و بدوش، به بار و ببار، به خواب و بخواب و غیره

بها / بهاء : بها به معنی قیمت ، ارزش و نرخ چیزی است . اما معنی بهاء روشنی ، درخشندگی ، رونق ، زیبایی و نیکویی است و به معنای فر وشکوه و زینت و آرایش نیز به کار رفته است . مانند بهاء الدین یا بها ء الحق و یا بها ء الملک که معنای آن ها رونق دین ، شکوه دین و شکوه کشور است. در پشت جلد ( پوشانه ) برخی از کتاب ها می نویسند : بهاء .... ریال . که سخت نادرست است .

پائین / پایین :. شاید گروه بسیاری از پارسی نویسان روزانه ده ها بار همزه ی عربی را در نوشته های خود به کار می برند و نمی دانند که این نشانه ی نوشتاری عربی درزبان پارسی جایی ندارد. براین پایه نوشتن واژه هایی مانند " پائیز " ، " پائین " ، "موئین " ، "روئین" ، " آئین " ،" پر گوئی" ، " چائی "، " امریکائی " و... نادرست است و باید پاییز ، پایین ، مویین ، رویین ، آیین ، پر گویی ، چایی، آمریکایی و چون این ها نوشت.

تاس / طاس: تاس واژه ای فارسی اسـت که عرب ها آن را گرفته و طاس می نویسند (معرب کرده اند)، یعنی ایرانیان باید آن را به حرف ت بنویسند.

تراز/ طراز: تراز واژه ای فارسی است که عرب ها آن را گرفته و طراز می نویسند (معرب کرده اند). به همین سـبب " تراز" و همه ی ترکیبات آن باید با حرف " ت" نوشـته شـود. مانند: تراز نامه، هم تراز، ترازکردن و مانند این ها.

تپیدن / طپیدن : تپیدن واژه ای فارسی اسـت. و باید با حرف " ت " نوشـته شـود و نوشـتن واژه های مشـتق از آن نیز مانند: تپش، تپنده، تپید، تپاندن و مانند آن نیز بایسته است. همچنان واژه هایی مانند تالار، تپانچه، تنبور، تشـت وتهران که فارسی اند، نباید با " ط" نوشـته شـود.

دیگر آن که در زبان عربی، هم ت وجود دارد و هم ط. مانند تابع و طبیب. از این رو واژه های عربی را می توان به همان صورت عربی نیز نوشت. نکته ی دیگر آن که: اگر کلمه ای مربوط به زبان های بیگانه ی دیگر باشـد، به ت نوشـته می شـود. مانند: ایتالیا، اتریش، اتیوپی، امپراتور، ترابلس. اما برخی نام های خاص مانند سـقراط و بقراط و افلاطون و مانند آن ها که از رهگذر زبان عربی وارد زبان فارسی شـده است می تواند به همان صورت عربی هم نوشته شود و گر نه چه فرقی با اسـامی عربی چون حافظ، نظامی، ملا صدرا، ابوریحان و جز آن دارد که در آن ها تغییری ایجاد نمی شود.

ثواب / صواب: نوشـتن یکی از این واژه ها به جای دیگری نیز یکی از غلط های رایج در املای زبان فارسی اسـت. در حالی که ثواب وصواب معانی جدا گانه ای دارد و نباید آن ها را با هم اشـتباه کرد. ثواب اسـم است به معـنی " مزد و پاداش " ، اما صواب صفت اسـت به معـنی "درسـت، به جا و مناسـب".

جذر/ جزر: برخی ها درکاربرد درسـت این دو واژه نیز اشـتباه می کنند. جذر به معـنای ریشـه اسـت و در ریاضی نیز عددی اسـت که آن را در خودش ضرب می کنند. مانند عدد ٣ که وقتی آن را در خودش ضرب کنند عدد ۹ به دست می آید که آن را مجذور می گویند. جزر اما فرو نشـسـتن آب دریا، بازگشـتن آب دریا و ضد مد می باشد.

جرأت/ جرئت: این واژه را باید جرات نوشت و به صورت جرئت اصلن وجود ندارد.

حایل / هایل: این دو واژه را نیز برخی با یکدیگر اشـتباه کرده و به جای هم به کار می برند. حایل اسـم اسـت به معـنای چیزی که پرده وار میان دو چیـز واقع شده و مانع از اتصال آن دو گردد. اما هایل صفـت اسـت به معنای ترسـناک: شـب تاریک وبیم موج و گردابی چنین هایل / کجا دانند حــال ما سـبکـسـاران سـاحل ها
( حافظ )

خرد/ خورد: معـنای واژه خُرد کوچک و ریز و اندک اسـت مانند: خرد سال یا خرده فروشی، و واژه خورد سـوم شـخص مفرد از مصدر خوردن است در زمان گذشته. نمونه های دیگر: سالخورده یا خورد و خوراک

داوود/ داود: املای این گونه واژه ها را در املای زبان فارسی با دو ( واو ) سفارش کرده اند. به همین ترتیب واژه هایی مانند طاوس و کیکاوس را نیز باید با دو ( واو ) نوشـت: طاووس، کـیکاووس.

دُچار/ دوچار: این واژه را که گمان می رود ریشـه ی آن دو چهار باشـد، در متون قـدیمی به صورت دوچار می نوشـته اند. اما در سده های اخیر آن را به صورت دُچار نوشـته اند. امروزه نیـز به تر اسـت به همین صورت نوشـته شـود.

ذِ لت / ز َ لّت: معـنای ذلت خواری ( متضاد عزت) است، اما زلت یه معنای سـهو و خطا اسـت.

رُتیل / رطیل: نوعی عنکبوت زهر دار را به عربی رتیل می گویند و رطیل وجود ندارد.

زرع / ذرع: زرع به معـنای " کشـت" و " کاشـتن " اسـت، در حالی که ذرع مقـیاس قـدیم یرای طول و برابر یک دهم از چهارمتر بوده اسـت.

زغال / ذغال: املای درسـت این واژه زغال اسـت.

زکام / ذکام: این واژه را بایـد با ز نوشـت،

سِـتبَر/ سـِطبَر : این واژه را که به معنای درشـت و کلفت اسـت، قـدما با حرف ط هم نوشـته اند.اما چون واژه ای فارسی اسـت به تر اسـت با حرف ت نوشـته شـود.

سـؤال / سـئوال: شـکل درسـت آن این واژه سـؤال است.

سـوک/ سـوگ: املای این واژه هم با ک وهم با گ درست اسـت.

شـرایین/ شـرائین: املای این کلمه به صورت شـرایین درسـت اسـت.

شـسـت/ شـصت: این واژه ها راهم بسـیاری ها به اشـتباه به جای یکدیگر به کار می برند. شـسـت به معنای انگشـت بزرگ دسـت وپا وشـصت عدد ۶۰ اسـت. آقای ابوالحسن نجفی می نویسـد که چون هر دو عدد فارسی اسـت، تنها برای تمایز میان معـنای آنها است که یکی را با س و دیگری را با ص می نویسـند. ولی درمتون کهن، هردو واژه با " س" آمده اسـت.

صد / سـد: چون واژه ی " سـده " فارسی اسـت، سـد را نیز می توان با " س" نوشـت. اما چون در متون کهن و جدید این واژه را با " ص " نوشـته اند، اکنون نوشـتن آن با " س" غـیر متعارف به نظر می رسـد. از سوی دیگر چون معنای دیگر سـد، مانع و بند و حایل اسـت، لابد قـدما، عدد ١۰۰ را برای تفکیک صد از سـد. با " ص" نوشـته اند

صفحه/ صحیفه : صفحه به هر کدام از دو روی کاغذ و صحیفه به خود ورق کاغذ ( که دارای دو روی ) اسـت گفته می شـود. البته ورق را در سـال های پسـین برگ نیز می گویند.

طوفان/ توفان: اصل این کلمه یونانی اسـت و شکل های دیگر این واژه ی یونانی در بسـیاری از زبان های ارو پایی هم به کار می رود، چون آن که در زبان انگلیسی Typhoon و در زبان فرانسوی Typhon به همین معنای طوفان به کار می رود. در فرهـنگ معین واژه ی طوفان را که اسم و معرب از کلمه یونانی اسـت به معنای باران بسـیار سـخت و شـدید و آب بسـیار که همه را بپـوشد وغرق کند و باد شـدید وناگهانی که موجب خسـارت و خرابی بناها و سـاختمانها شـود و سـبب تشـکیل امواج سـهمگین و مخرب گردد، و همچنان به معنای هر چیز بسـیار است که فراگیر باشـد مانند طوفان آتش یا طوفان باد. اما در همان فرهنگ، یک " توفان " هم درفارسی هست که صفت فاعلی و از مصدر توفـیدن اسـت و به معنی شور و غوغا کننده، فریاد کننده و غُران می باشد. پس برای تفکیک طوفان از توفان باید معنا های لغوی این واژه ها را مد نظر قرار داد.

طوطی/ توتی: توتی واژه ای فارسی است و از این رو می توان آن را با "ت " نوشـت. اما قـدمای زبان و ادب فارسی این واژه را با " ط" نوشـته اند و به این دلیل امروزه نیز اگرچه این واژه فارسی می باشد نوشتن آن با "ط " نامانوس و نامتداول است.

غلتیدن/ غلطیدن: غلتیدن واژه ای فارسی اسـت و باید با " ت" نوشـته شـود . تر کیبات این فعل را نیز باید با ت نوشـت، مانند: غَلت، غلتیدن، غلتنده، غلتیده، غلتان، غلتک و...

غوته / غوطه : " در آب فرو رفتن " به فارسی " غوتیدن " است که امروز در زبان تاجیک نیز به همین شکل و به همین معنی به کار می رود. از این رو غوطه خوردن، غوطه زدن و غوطه ور نیز همگی نادرست است و باید با تای دو نقطه نوشته شود. از این گروهند: تپش، تپیدن، غلتیدن؛ غلت زدن، ؛ غلت خوردن؛ غلتک، غلتان.

غیظ / غیض: در عربی غیظ، خشـم و غضب را گویند و غیض به معنای کاهـش آب اسـت.

فترت/ فطرت: معنای فترت، رکود وسـسـتی و بی حاصلی اسـت میان دو دوران خوشـبختی، یا فاصله ی میان دو دوره ی فعالیت. اما فطرت به خصوصیت و هر موجود از آغاز خلقتش می گویند و به سـرشـت و طبیعت او.

فطیر/ فتیر: فطیر واژه ای عربی و به معنی خمیر ور نیامده و تخمیر نشـده است و از این رو باید با " ط " نوشـته شود و واژه ای به نام فتیر اصلن وجود ندارد.

قفص / قفس: این واژه عربی اسـت و باید با "ص " نوشـته شـود . اما در زبان فارسی آن را همیشه با "س " نوشـته اند و املای آن به شکل قفس رایج اسـت.

قیمومت / قیمومیت: واژه ی قیمومت را که به معنی قیم بودن است، فارسی زبانان ساخته اند و در زبان عربی کاربردی ندارد و کاربرد قیمومیت نادرست است

کُحل / کــَهل: کحل اسم است به معنای " سـرمه" اما کهل ، صفت اسـت برای مرد میان سـال.

گزارش ها / گزارشات: برخی ها واژه ی فارسی گزارش را با " ات" عربی جمع می بندند که نادرسـت اسـت

لایتجزا / لایتجزی: این واژه با آن که عربی اسـت املای درسـت آن لایتجزا اسـت و معنای آن تجزیه نا پذیر.

مآخذ / مأخذ: واژه ی عربی مأخذ مفرد و به معنی منبع و محل گرفتن و مآخذ جمع آن است . اما برخی این واژه ها را به جای یک دیگر یعنی مفرد را به جای جمع وجمع را به جای مفرد به کار می برند.

مبرا / مُبری : این واژه ی عربی به معـنی" تبرئه شـده از تهمت" اســت و در فارسی و عربی آ ن را مبرا می نویسـند.

مجرا / مجری: واژه ی مجری اسـم فاعـل مصدر اجراء و به معـنای اجرا کننده اسـت، مانند " مجری قانون ". ولی در عربی مجری را به صورت مجرا نیز تلفظ می کنند که در آن صورت، اسـم مفعول مصدر اجراء و به معنای " اجرا شـده، عملی شـده " اسـت که در فارسی به تر است که به صورت "مجرا" نوشـته شـود تا با "مجری" اشتباه گرفته نشـود.

محظور/ محذور: واژه ی محظور به معـنای " ممنوع و حرام" اسـت و محذور هم به معـنای " آن چه از آن می ترسـند" و هم به معنای "مانع و گرفـتاری" آمده اسـت. یعنی در مواردی که مراد گرفـتاری و مانع و حجب وحیای اخلاقی باشـد باید محذور نوشـت مانند: " محذور اخلاقی " و یا " در محذور قرار گرفتم و پیشـنهاد اورا پذیـرفـتم "،

مسأله / مسئله: این واژه عربی اسـت و در خط عربی به صورت مسـألة نوشـته می شـود و در زبان فارسی هم بسـیاری این اصل را رعایت نموده و آن را به صورت مسأله می نویسـند، نه مسئله.

مسـؤول/ مسـئول: املای این واژه به هردو شـکل آن درسـت اسـت. در عربی البته مسـؤول می نویسـند، اما در فارسی همیشه آن را با یک واو نوشـته اند.

مزمزه / مضمضه: واژه ی مزمزه فارسی و به معـنای چشـیدن و نرم نرم خوردن چیزی است و مضمضه عربی و به معـنای گرداندن اب در دهان برای شـسـتن آن است.

مُعتـَنی به/ متنابه: این واژه عربی اسـت و معنی آن، هـنگفت، مهم و قابل اعتنا اسـت و املای آن نیز به صورت معتنی به درسـت اسـت.

مقتدا / مقتدی : این واژه را که به معنی پیشوا است در عربی مقتدی نوشته اما مقتدا تلفظ می کنند. از این رو در زبان فارسی برای پرهـیـز از اشـتباه خواندن باید آن را مقتدا نوشـت.

منتها / منتهی: این دو واژه را در فارسی به تر اسـت برحسـب تلفظ شـان بنویسـیم مانند: سـاختمان های این ناحیه هـمه بلند اسـت، منتها محکم نیسـت یا " این خیال باطل به جنون منتهی خواهد شـد" .

نیاگان / نیاکان : در فارسی نیاگ یا نیا به معنی جد است و جمع درست آن نیاگان است نه نیاکان.

وهله/ وحله: این کلمه را که به خط عربی وهـله می نویسـند ومعنای آن نوبت و دفعه اسـت، نباید وحله نوشـت، زیـرا که وحله در عربی و در فارسی معنایی ندارد.

هیز / حیز: واژه ی هـیـز به معنای بدکار و بی شـرم اسـت، مانند: او نگاه هـیـز و دریده ای داشـت. و حیز به معنی جا و مکان است.

هیئت / هیأت: واژه ی هیئت عربی و به معنی شـکل و صورت چیزی و نیز به معنی عـده ودسـته ای از مردم است. جمع هیئت نیز هیأت اسـت و نباید یکی را به جای دیگری به کار برد.

پیشینه زبان فارسی

زبان ایرانی

دانشمندان زبان شناس برآنند که زبان های امروزی دنیا بر سه بخش است :

نخست - بخش یک هجایی (یک سیلابی) و این قسم زبان ها را زبان های ریشگی نامند، زیرا لغات این زبان ها تنها یک ریشه است که به اول یا آخر آن هجاهایی نیفزوده اند. زبان چینی، آنامی و سیامی را از این دسته می دانند، در زبان های ریشگی شماره ی لغت ها محدود است، چنان که گویند چینیان برای بیان فکر خود ناگریزند لغات را پس و پیش کنند یا مراد خود را با تغییر لحن و آهنگ کلمه بفهمانند.

دوم - بخش زبان های ملتصق این زبان ها یک هجایی نیست چه در لغات این زبان به هنگام اشتقاق هجاهایی بر ریشه ی اصلی افزوده می شود ولی ریشه ی اصلی از افزودن هجاها هیچ گاه تغییر نمی‌کند و دست نمی‌خورد و هرچه بر او افزایند به آخر او الحاق می شود. مردمی که زبانشان را ملتصق خوانند اینانند :

1- مردم اورال و آلتایی که شاخه ای از نژاد زردپوست می باشند مانند مغولان و تاتاران و ترکان و مردم دونغوز و فین و ساموئید و بیشتر ساکنان سیبریا و دشت قبچاق
2- مردم ژاپن و اهالی کره
3- دراوید و باسک از مردم هند
4- بومیان آمریکا‌
5- مردم نوبی (جنوب مصر در آفریقا) مردم هُوتْ تِنْ تُتْ مردم کافرْ و سیاه پوستان آفریقا
6- مردم استرالیا

سوم - بخش زبان های پیوندی، در این زبان ها بر ریشه و ماده ی لغات هجاهایی افزوده می شود ولی نه تنها به آخر ریشه، بلکه به آخر و اول ریشه هم - دیگر اینکه ریشه ی لغت بر اثر افزایش تغییر می‌کند، گویی که ریشه با آنچه بر وی افزوده شده است جوش خورده و پیوند یافته است - به خلاف زبان ملتصق که چون ریشه تغییر نمی‌کند هجاهایی که بر ریشه افزوده است مثل آن است که به ریشه چسبانده باشند نه با او پیوسته باشد.

زبان های پیوندی این هاست :

الف - زبان های سامی مانند عبری، عربی و آرامی که بعد سُریانی نامیده شد، و در عهد قدیم زبان های فنیقی و بابلی و آشوری و زبان مردم "قرطاجنه" که شعبه بوده اند از فنیقیان و زبان حیمری.

ب - زبان های مردم هند و اروپایی به معنی اعم: آریاییان هند - آریاییان ایران - یونانیان - ایتالیاییان - مردا سِلْت (بومیان اروپایی غربی) ژرمنی (آلمان و آنگلوساکسون و مردم اسکاندیناوی) - لِتْ و لیتوانی و سلاو (که روس و سلاوهای شرقی اروپا و مردم بلغار و صرب و سایر سلاوهای بالکان باشند)

علمای زبان شناسی برآنند که زبان های بخش سوم از مراحل زبان های بخش اول و دوم در گذشته و ترقی کرده تا بدین درجه رسیده است - یعنی این زبان ها مستقلا در سیر تطور کمال یافته و به مرحله ای رسیده است که اکنون مشاهده می کنیم و ما در این پاره به تفصیل گفتگو خواهیم کرد.

زبان پارسی

فارسی زبانی است که امروز بیشتر مردم ایران، افغانستان، تاجیکستان و قسمتی از هند، ترکستان، قفقاز و بین النهرین بدان زبان سخن می گویند، نامه می نویسند و شعر می‌سرایند.

تاریخ زبان ایران تا هفتصد سال پیش از مسیح روشن و در دست است و از آن پیش نیز از روی آگاهی های علمی دیگر می دانیم که در سرزمین پهناور ایران - سرزمینی که از سوی خراسان (مشرق) به مرز تبت و ریگزار ترکستان چین و از جنوب شرقی به کشور پنجاب و از نیمروز (جنوب) به سند و خلیج پارس و بحر عمان و از شمال به کشور سکاها و سارمات ها (جنوبی روسیه امروز) تا دانوب و یونان و از مغرب به کشور سوریه و دشت حجاز و یمن می پیوست مردم به زبانی که ریشه و اصل زبان امروز ماست سخن می‌گفته‌اند.

زرتشت پیمبر ایرانی می گوید که ایرانیان از سرزمینی که "اَیْرانَ وَیجَ" نام داشت و ویژه ی ایرانیان بود، به سبب سرمای سخت و پیدا آمدن ارواح اهریمنی کوچ کردند و به سرزمین ایران درآمدند. دانشمندان دیگر نیز دریافته اند که طایفه ی "اَیْریا" از سرزمینی که زادگاه اصلی آنان بود برخاسته گروهی به ایران، گروهی به پنجاب و برخی به اروپا شتافته اند و در این کشورها به کار کشاورزی و چوپانی پرداخته اند و زبان مردم ایران، هند و اروپا همه شاخه هایی هستند که از آن بیخ رسته و باز هر شاخ شاخه ی دیگر زده و هر شاخه برگ و باری دیگرگون برآورده است.

در علم نژادشناسی مردم اروپایی را به هشت شعبه بخش کرده اند و زبان آنان را نیز از یک اصل دانسته اند به طریقی که گذشت.

ما را اینجا به سایر زبان ها کاری نیست، چه آن علم خود به دانستنی های دیگر که آن را زبان ‌شناسی و فقه اللغه گویند باز بسته است. ما باید بدانیم که تاریخ زبان مادری ما از روزی که نیاکان ما بدین سرزمین درآمده اند تا به امروز چه بوده است و چه شده است و چه تطورها و گردش هایی در آن یافته است، از این رو به قدیم ترین زبان های ایران باز می گردیم.

زبان مادی

قدیم ترین یادگاری که از زندگی نیاکان باستانی ما باقی است "نُسک های اَوسْتا" است که شامل سروده های دینی، احکام مذهبی و محتوی تواریخی است که شاهنامه ی فردوسی نمودار آن است و مطالب تاریخی آن کتاب از "کیومرث" تا زمان "گشتاسب شاه" می پیوندد، و پادشاهی اَپَرداتَه (پیشدادیان)،کَویان (کیان) و زمانه ی هفت خدایی را با هجوم بیگانگان، مانند: اژیدهاک (ضحاک) و فراسیاک تور (افراسیاب) ترک تا پیدا آمدن زردتشت سپیتمان شرح می دهد.

در این روایات همه جا می رساند که رشته ی ارتباط سیاسی، اجتماعی و ادبی ایران هیچ وقت نگسسته و زبان این کشور نیز به قدیم ترین زبان های تاریخی یا قبل از تاریخ می پیوندد و "گاثه ی زردشت" نمونه ی کهن ترین آن زبان هاست.

اما آنچه از تواریخ ایران، روم، نوشته های سمگ و تواریخ دیگر مردم همسایه بر می آید، دوران تاریخی ایران از مردم "ماد" که یونانیان آن را مدی و به زبان دری "مای" و "ماه" گویند برنمی‌گذرد، و پیداست که زبان مردم ماد یا ماه زبانی بوده است که با زبان دوره ی بعد از خود که زبان پادشاهان هخامنشی باشد تفاوتی نداشته، زیرا هرگاه زبان مردم ماد که بخش بزرگ ایرانیان و مهم ترین شهرنشینان آریایی آن زمان بوده اند با زبان فارسی هخامنشی تفاوتی می‌داشت. هر آینه "کورش"، "داریوش" و غیره در کتیبه های خود که به سه زبان فارسی، آشوری و عیلامی است، زبان مادی را هم می افزودند تا بخشی بزرگ از مردم کشور خود را از فهم آن نبشته ها ناکام نگذارند، از این رو مسلم است که زبان مادی خود، زبان فارسی باستانی یا نزدیک بدان و لهجه ای از آن زبان بوده است و از نام پادشاهان ماد مانند "فراَ اوَرْت"، "خشِثَرْیت"، "فْروَرَتْیش"، "هُووَخشَثْرَهْ"، "آستیاک � اژی دهاک"، "اَرتی سس- اَرته یس- اَرته کاس آ" به لفظ "اَرْتَ" آغاز می شود و "اِسْپادا" که سپاد و سپاه باشد نیز یکی این دو زبان معلوم می گردد.

"هرودوت" در جایی که از دایه ی کورش اول یاد می کند می گوید، نام وی "سْپاکُو" بوده، سپس آورده است که "سپاکو" به زبان مادی، سگ ماده را گویند و معلوم است که نام سگ "سپاک" بوده است و (واو) آخر این کلمه حرف تأنیث است که هنوز هم این حرف در واژه ی بانو و در پسرو، دادو، دخترو و کاکو به عنوان تصغیر یا از روی عطوفت و رأفت باقی است، یکی از رجال آن زمان نیز (سپاکا) نام داشته است که واژه ی نرینه ی سپاکو باشد.

بعضی از دانشمندان را عقیده چنان است که گاثه ی زردشت به زبان مادی است و نیز برخی برآنند که زبان کردی که یکی از شاخه های زبان ایرانی است از باقیمانده های زبان ماد است بالجمله چون تا امروز هنوز کتیبه ی سنگی یا سفالی از مردم ماد به دست نیامده است نمی توان زیاده بر این درباره ی آن زبان چیزی گفت مگر از این پس چیزی کشف گردد و آگاهی بیشتری از این زبان بر معلومات بشر چهره گشاید.

اوستا و زند

زبان دیگر زبان "اَوِسْتا" است.

اوستا در اصل "اَوْپِسْتاکْ" است به معنی بنیان جا افتاده و محکم، کنایه است از آیات محکمات و شریعت پابرجای و به صیغه ی صفت مشبهه است، در "تاریخ طبری" و دیگر متقدمان از مورخان عرب "ابستاق" و "افستاق" ضبط شده است و در زبان دری "اُوسْتا - اُسْتا - وُسْت - اُسْت" به اختلاف دیده می شود و همه جا با لفظ "زند" ردیف آمده است - کاف آخر "اوپستاک" که از قبیل کاف "داناک" و "تواناک" است در زبان دری حذف می شود و تلفظ صحیح این کلمه بایستی "اوْپِستا" باشد ولی به تقلید شعرایی که بضرورت این کلمه را مخفف ساخته اند ما آن لفظ را "اوْسِتْا" خوانیم.

اما لفظ زند از آزنتی "Azanti" و به معنی گزارش و ترجمه است و مراد از زند کتب پهلوی است که نخستین بار کتاب اوستا بدان زبان ترجمه شده است و پازند مخفف "پات زند" می باشد که با پیشاوند "پات" ترکیب یافته و به معنی دوباره گزارش یا ترجمه و برگردانیدن زند است به زبان خالص دری.

پازند عبارت است از نُسک هایی که زند را به خط اوستایی و به زبان فارسی دری ترجمه کرده باشند و از این رو متأخران خط اوستایی را خط پازند نامند و ما باز از آن صحبت خواهیم کرد.

قسمتی از اوستا عبارت بوده است از قصیده هایی (سرودهایی) به شعر هجایی در ستایش اورمزد و سایر خدایان اَرْیایی (امشاسپنتان) که سمت زیردستی یا مظهریت نسبت به اورمزد و خدای بزرگ یگانه داشته اند و اشاراتی داشته در بیان بنیان خلقت و وجود کیومرث و گاو نخستین "ایوداذ" و کشته شدن گاو و کیومرث به دست اهرمن و پیدا شدن نطفه ی کیومرث در زیر خاک به شکل دو گیاه که نام آن دو (مهری و مهریانی - مردی و مردانه - ملهی و ملهیانه - میشی و میشانه - به اختلاف روایات) بوده است و مورخان آن را از جنس "ریواس" دانند و ظاهرا مرادشان همان "مهر گیاه" معروف باشد. و نیز مطالبی داشته در پادشاهی هوشنگ (هوشهنگ)، طهمورث، جمشید، ضحاک (اژدهاک)، فریدون، سلم، تور، ایرج، منوچهر، کیقباد، کاوس، سیاوخش، کیخسرو، افراسیاب، لهراسب، گشتاسب، زرتشت، خانواده ی زرتشت، جمعی دیگر از وزرا و خاندان های تورانی و ایرانی و نیز اوراد، دعاها، نمازها، احکام دینی، دستورالعمل های پراکنده در آداب و اصطلاحات مذهبی و امثال این ها و پیداست که این کتاب از اثر فکر یک نفر نیست و یا قسمت هایی از اوستا بعدها نوشته شده است و چنین گویند که "گاثه" قدیم ترین قسمت اوستا است و سایر قسمت ها به آن کهنگی نیست.

اینک شرحی که راجع به جمع آوری اوستا از روایات مختلف و از اسناد پهلوی در دست است یادآوری می نماییم :

گویند اوستای قدیم دارای 815 فصل بوده است منقسم به 21 نسک یا کتاب و در عهد ساسانیان پس از گردآوری اوستا از آن جمله 348 فصل به دست آمد که آن جمله را نیز به 21 نسک تقسیم کردند و دانشمندان محقق 21 نسک ساسانی را به 345700 کلمه برآورد کرده اند و از این جمله امروز 83000 کلمه در اوستای فعلی موجود و باقی به تاراج حادثات رفته است.

در کتب سنت از جمله در "دینکرت" روایتی آورده اند و در نامه ی "تنسر" به شاه مازنداران نیز بدان اشاره شده و مسعودی مورخ عرب و جمعی دیگر از مورخان اسلامی هم نقل کرده اند که "اسکندر" بعد از فتح "اصطخر" اوستا را که بر دوازده هزار پوست گاو نوشته بودند برداشت و مطالب علمی آن را از طب، نجوم و فلسفه به یونانی ترجمه کرد و به یونان فرستاد و خود آن کتاب را بسوزانید.

و نیز دینکرت که یکی از کتب قدیم پهلوی است گوید:
"دارای دارایان هَماک اَپستاک و زندچی گون زرتوهشت هَچ اَوْهر مزد پَتْ گرپت ونپشتک دوپچین یَوکْ پَتْ گنچی شپیکان (شسپیکان- ن.ل) یِوک پَتْ دِچْوی نَپَشْت داشتن پرمود"

در کتاب "شتروهای ایران" گوید :
"اَنیک زرتشت دین آورد از فرمان و شتاسپ شه هزار و دوست فَرْکَرْت پَتْ دین دیپوریه پت تختکیهاء زرین کرت و نپشت و پت گنچ هان اتهش نیهاذ و انیک کجستک سکندر سوهت و اندر او دریاپ فکند دینکرتی هپت خذایان."

یعنی : "دیگر دارای پسر دارا همگی اوستا و زند را چنان که زردشت از هرمزد پذیرفت و نبشت در دو نسخه یکی به گنج شایگان و یکی به دژنپشت فرمود نگاه دارند، (روایت دیگر) هزار و دویست فر کرد (فصل) بدین دبیری به تخته های زرین تعبیه نمود و نبشت و به گنج آن آتش نهاد، پس سکندر ملعون دینکرت هفت خدایان را سوزانیده در دریا افکند."

گویند نخستین کسی که بعد از اسکندر ملعون از نو "اوستا" را گرد آورد و آیین دیرین مزدیسنا را نو کرد "وُلَخْش" اشکانی بود (51-78 ب م) ولخش همان است که ما او را "بلاش" خوانیم. در میان اشکانیان پنج شهنشاه به این نام شناخته اند، دار مستتر گوید، کسی که اوستا را گرد کرده است باید ولخش نخستین باشد، زیرا او مردی دیندار بوده است. و بعضی گمان کرده اند که این شهنشاه ولخش سوم است که از (148 تا 191 ب م) پادشاهی کرده است.

پس از ولخش اشکانی اردشیر پاپکان مؤسس دولت ساسانیان بنای سیاست و پادشاهی ایران را بر مذهب نهاد و دین و دولت را به یکدیگر ترکیب داد و آیین زرتشت را که غالبا ظن قوی بر آن است که اشکانیان هم دارای همان آیین بوده اند - آیین رسمی کشور ایران قرارداد، و این کار او به سایر عاقلانه بود، زیرا آن دوره به سبب قوت گرفتن دین مسیحی در انحاء کشور ایران و روم، دوره ی قوت دین و آغاز نفوذ دینداری محسوب می شد، چنانکه بعد هم دیده شده که از سویی مانی پدید آمد و بعد مزدک ظهور کرد و چندی نگذشت که حضرت محمد بیرون آمد.

یک علت دیگر تعصب دینی اردشیر آن بود که پدران و نیاکان او به قولی امیران و رییسان دین زرتشتی بوده اند، "پاپک" که به قولی پدر و به قولی پدر ِمادر اردشیر بوده است از امرای محلی پارس و از آن بزرگانی بود که بازمانده ی امرا و شاهان "پَرَتَه دار" فارس بودند پادشاهان پرته دار فارس که نخستین آنان "بَغَ کْرِتَ" و سپس (بَغَ دَاتَ) و آخر آنان "پاپک" است همه در فارس و قسمتی از هندوستان ریاست و بزرگی داشته اند، و سکه زده اند و روی سکه ی آن ها نقش آستانه ی آتشکده و درفش (علم چهارگوشه) که شاید همان درفش کاویان باشد دیده شده است و پادشاه با "پنام" که سرپوش ویژه ی عبادت است در پیشگاه آتشکده به حال خشوع ایستاده است.

این پادشاهان دست نشانده ی اشکانیان بوده اند و از عهد اسکندر و خلفای اسکندر به ریاست مذهبی و کم‌کم به پادشاهی گماشته می شدند و اردشیر چنان که گذشت یا پسر پاپک آخرین شاهان مذکور و یا پسر ِدختر او بوده است و چون پدران و نیاکان اردشیر جنبه ی مذهبی داشته اند، از سکه های آن ها این جنبه به خوبی دیده می شود. خود او هم در استواری بنیان دین کوشید و دین و دولت را با هم کرد و به وزیر خود (تنسر) هیرپدان هیرپد امر کرد که اوستای پراکنده را گرد آورد و خود را در سکه ها خداپرست و خدایی نژاد خواند.

در عهد "شاهپور" پسر اردشیر و جانشینان وی نیز در گردآوری اوستا و تهیه ی فقه و سایر احکام و عبادات زرتشتی توجه و اعتنای کامل به عمل آمد و در حمایت از آیین مزبور کار به تعصب کشید از آن جمله مانی پیر فدیک سخن گوی و مصلح بزرگ ایرانی به اعتماد آزادی مذهبی که پیش از ساسانیان در ایران موجود و برقرار بوده است در عصر شاپور اول ظاهر شد و شاهپور را دعوت کرد. شاپور با او به عادت قدیم رفتار نمود و مانی کتابی از کتاب های خود را به نام شاپور نوشت و نام آن را "شاهپو هرگان" نهاد، لیکن در زمان بهرام پسر هرمز وی را برخلاف وصیت زرتشت و برخلاف اصول دینی که در ایران مرسوم بود کشتند.

خلاصه، قسمتی از اوستا در زمان شاپور اول به دست آمد و در عصر شاپور دوم "آذر پاذمار سپندان" - که موبدی بزرگ و سخنگویی گران مایه بود و بعض مورخان عرب او را زرتشت ثانی نامیده اند و واقعه ی ریختن مس گداخته بر سینه ی زردشت منسوب به اوست خرده اوستا را آورد و چنان به نظر می رسد که تمام اوستا را به دست آوردند و یا مدعی شدند که اوستا به تمامی به چنگ آمده است و دانشمندی دیگر مرسوم به "ارتای ویراف" نیز در عالم خواب، سیری در بهشت و دوزخ کرد و احکامی دیگر پیدا آورد که در کتاب "ارتای ویراف نامک" مندرج است، و نیز تفسیرهای اوستا از این به بعد به زبان پهلوی رایج گشت.

در قرن نهم میلادی و دوم هجری مؤلف دینکرت - که تفسیری از اوستا و مهم ترین کتب فقه، عبادت و احکام مزدیسنی است - گوید اوستا دارای 21 نسک است، و اسامی آن ها را ذکر می کند و مجموع 21 نسک را به اصطلاح زبان پهلوی به سه قسمت منقسم می نماید به قرار ذیل :

الف- گاسانیک

ب- هاتَکْ مانْسَریک

ج- داتیک

گاسانیک یعنی بخش "گاثه" که سرودهای دینی و منسوب است به خود زرتشت و محتویات آن ستایش اهورامزده و مراتب ادعیه و مناجات ها می باشد.

هاتک مانسریک، مخلوطی از مطالب اخلاقی و قوانین و احکام دینی است.

داتیک، فقه و احکام و آداب و معاملات است.

اما بعد از این تاریخ (یعنی بعد از قرن سوم هجری) معلوم نیست چه وقت بار دیگر اوستا دست خورده و قسمتی از آن از میان رفته است. باری آن چه امروز از این کتاب در دست ما باقی است پنچ جزو یا پنج بخش است و به این نام معروف :

1- یَسْنا - که گاثه جزء آن است، و معنی آن ستایش می باشد.

2- ویسپَرَذ ْ- که آن هم از ملحقات یسنا و در عبادات است و معنی آن "همه ی ردان و پیشوایان" است.

3- وَنْدایداذ - که در اصل وندیودات بوده است، یعنی ادعیه و اوراد بر ضد دیوان و اهریمنان.

4- یَشْت - که قسمت تاریخی اوستا از آن مستفاد می شود آن هم از ماده ی یسنا و به معنی عبادت و ستایش است.

5- خرده اَوِستا - یعنی اوستای مختصر یا مسائل مختصر و خرد اوستا، و آن عبارت است از عبادات روزانه، ماهیانه، سالیانه، اعیاد، جشن ها، طریقه ی زردشتی گری، کُشتی بستن، آداب زناشویی، عروسی، سوگواری و غیره.

زبان اوستایی هم یکی از اصول و پایه های زبان ایران است. این زبان خاصه قسمت های قدیم آن "گاثه" بسیار کهنه به نظر می رسد و مانند زبان سنسکریت و عربی دارای اعراب است، یعنی اواخر کلمات از روی تغییر عوامل تغییر می کرده است و حرکات گوناگون به خود می گرفته است، همچنین دارای علایم جنسی و تثنیه بوده است.

زمان زردشت

اگر گاثه را از زرتشت معاصر "ویشتاسپ شاه" بدانیم زمان نزول آن سخنان را باید بین سنه (630 قبل از میلاد) - یعنی سی سال بعد از زمان تولد زردشت و چند سال قبل از سنه 583 ق م که زمان شهادت زردشت باشد - دانست، چه برحسب روایات پهلوی زردشت در سی سالگی مبعوث شده است.

فارسی باستان

دیگر زبان فارسی باستان است که آن را "فرس قدیم" نامیده اند این همان زبانی است که بر سنگ های "بیستون"، "اَلَوَنْد"، صد ستون "تخت جمشید"، دخمه های هخامنشی، لوح های زرین و سیمین بُنلاد تخت جمشید و جاهای دیگر کنده شده است و مهم تر از همه نبشته ی بیستون است که داریوش شاهنشاه هخامنشی تاریخ بیرون آمدن و به شهنشاهی رسیدن و کارنامه های خود را در آن جا گزارش داده است و خطی که آثار نام برده بدان نوشته شده است خط میخی است.
این زبان نیز یکی دیگر از زبان های قدیم ایران است و با اوستایی فرق اندک دارد و آن نیز چون اوستایی دارای اعراب و تذکیر و تأنیث می باشد؛ خط میخی برخلاف اوستایی و پهلوی از چپ به راست نوشته می‌شده است.

پهلوی

دیگر زبان پهلوی است، این زبان را فارسی میانه نام نهاده اند و منسوب است به "پرثوه" نام قبیله ی بزرگی یا سرزمین وسیعی که مسکن قبیله ی پرثوه بوده و آن سرزمین خراسان امروزی است که از مشرق به صحرای اتابک (دشت خاوران قدیم) و از شمال به خوارزم و گرگان و از مغرب به قومس (دامغان حالیه) و از نیمروز به سند و زابل می پیوسته، مردم آن سرزمین از ایرانیان (سَکَه) بوده اند که پس از مرگ اسکندر یونانیان را از ایران رانده دولتی بزرگ و پهناور تشکیل کردند و ما آنان را اشکانیان گوییم و کلمه ی پهلوی و پهلوان که به معنی شجاع است از این قوم دلیر که غالب داستان های افسانه ی قدیم شاهنامه ظاهرا از کارنامه های ایشان باشد باقی مانده است.

زبان آنان را زبان "پرثوی" گفتند و کلمه ی پرثوی به قاعده ی تبدیل و تقلیب حروف "پهلوی" گردید و در زمان شهنشاهی آنان خط و زبان پهلوی در ایران رواج یافت و نوشته هایی از آنان به دست آمده است که قدیم ترین همه دو قباله ی ملک و باغ است که به خط پهلوی اشکانی بر روی ورق پوست آهو نوشته شده و از "اورامان کردستان" به دست آمده است و تاریخ آن به (120 پیش از میلاد مسیح) می کشد.

زبان پهلوی زبانی است که دوره ای از تطور را پیموده و با زبان فارسی دیرین و اوستایی تفاوت هایی دارد، خاصه آثاری که از زمان ساسانیان و اوایل اسلام در دست است به زبان دری و فارسی بعد از اسلام نزدیک تر است تا به فارسی قدیم و اوستایی چنان که بعد از این در جای خود بدان اشاره خواهد شد.

زبان پهلوی از عهد اشکانیان زبان علمی و ادبی ایران بود و یونان مآبی اشکانیان به قول محققان، صوری و بسیار سطحی بوده است و از این رو دیده می شود که از اوایل قرن اول میلادی به بعد این رویه تغییر کرده سکه ها، کتیبه ها، کتاب های علمی و ادبی به این زبان نوشته شده است و زبان یونانی متروک گردیده است و قدیم ترین نوشته ی سنگی به این خط کتیبه ی اردشیر اول در نقش رستم و شاپور اول است که در شهر شاپور اخیرا بر روی ستون سنگی به دو زبان پهلوی اشکانی و پهلوی ساسانی کشف گردیده است.
زبان پهلوی و خط پهلوی به دو قسمت تقسیم شده است:

1- زبان و خط پهلوی شمالی و شرقی که خاص مردم آذربایجان و خراسان حالیه (نیشابور- مشهد - سرخس - گرگان - دهستان - استوا - هرات - مرو) بوده و آن را پهلوی اشکانی یا پارتی و بعضی پهلوی کلدانی می گویند و اصح اصطلاحات (پهلوی شمالی) است.

2- پهلوی جنوب و جنوب غربی است که هم از حیث لهجه و هم از حیث خط با پهلوی شمالی تفاوت داشته و کتیبه های ساسانی وکتاب های پهلوی که باقی مانده به این لهجه است و به جز کتاب "درخت اسوریک" که لغاتی از پهلوی شمالی در آن موجود است دیگر سندی از پهلوی شمالی در دست نیست مگر کتیبه ها و اوراقی مختصر که گذشت؛ معذلک لهجه ی شمالی از بین نرفت و در لهجه ی جنوب لغت ها و فعل ها زیادی از آن موجود ماند که به جای خود صحبت خواهیم کرد.

در وجه تسمیه ی پهلوی اشاره کردیم که این کلمه همان کلمه ی "پرثوی" می باشد که به قاعده و چم تبدیل حروف به یکدیگر حرف (ر) به (لام) و حرف (ث) به (ه) بدل گردیده و "پهلوی" شده است، پس به قاعده ی قلب لغت هایی که در تمام زبان ها جاری است چنان که گویند قفل و قلف و نرخ و نخر و چشم و چمش، این کلمه هم مقلوب گردیده "پهلوی" شد. این لفظ در آغاز نام قومی بوده است دلیر که در (250 ق م) از خراسان بیرون تاخته یونانیان را از ایران راندند و در (226 ب م) منقرض شدند - و آنان را پهلوان به الف و نون جمع و پهلو و پهلوی خواندند، و مرکز حکومت آنان ری، اصفهان، همدان، ماه نهاوند، زنجان و به قولی آذربایجان بود که بعد از اسلام مملکت پهلوی نامیدند - در عصر اسلامی زبان فصیح فارسی را پهلوانی زبان و پهلوی زبان خواندند و پهلوی را برابر تازی گرفتند نه برابر زبان دری و آهنگی را که در ترانه های "فهلویات" می خواندند نیز پهلوی و پهلوانی می گفتند؛ پهلوانی سماع و لحن پهلوی و گلبانگ پهلوی اشاره به فهلویات می باشد.

مسعود سعد گوید :

بشنو و نیکو شنو نغمه ی خنیاگران به پهلوانی سماع به خسروانی طریق

خواجه گوید :

بلبل به شـاخ سرو به گلبانگ پهلوی می خواند دوش درس مقامـات معنوی

شاعری گوید :

لحــن او را مــن و بیـــت پــــهلـــوی زخــمــه ی رود و ســرود خســـروی

زبان سغدی

دیگر زبان سُغدی است، سُغْد نام ناحیه ای است خرم، آباد و پر درخت که "سمرقند" مرکز اوست و در قدیم تمام ناحیه ی بین "بخارا"، "سمرقند" و حوالی آن ایالت را سُغد می خوانده اند - این نواحی در اوایل اسلام به سبب خوبی آب و هوا و نعمت فراوان مشهور شده یکی از چهار بهشت دنیا به شمار می آمده است.

این نام در کتیبه ی بزرگ داریوش به نام (سوگدیانا) ذکر شده است و از شهرستان های مهم ایران شمرده می شد و زبان مردم آن نیز لهجه یا شاخه ای از زبان ایرانی و به سغدی معروف بوده است، این زبان در طول خطی متداول بوده است که از دیوار چین تا سمرقند و آسیای مرکزی امتداد داشته و مدت چند قرن این زبان در آسیای مرکزی زبان بین المللی به شمار می رفته است.

هنوز یادگار این زبان در آن سوی جیحون و دره ی زرافشان و نواحی سمرقند، بخارا، بلخ و بدخشان باقی است و یادگار دیگری نیز از آن در ناحیه ی "پامیر" متداول است و قدیم ترین نمونه ایی که از این زبان به دست ما رسیده اوراقی است که از کتاب های مذهبی مانی پسر فدیک، پیمبر مانویان به خط آرامی و این ورقه در سال های نزدیک، به دست کاوش کنندگان آثار قدیم که در ترکستان چین به کاوش و پژوهش پرداخته بودند از زیر انقاص شهر ویران "تورفان" و سایر قسمت های ترکستان چین پیدا آمده است و چون آن را خواندند، دانستند که سرودهای دینی مانی و شعرهایی است که در کیش مانوی گفته شده و از آیات کتاب های مذکور است و نیز برخی اسناد از کیش بودایی و فصلی از عهد جدید ترسایان و مطالبی که هنوز حل نشده است در میان آن ها است.

هرچند این آیه ها و شعرها پاره پاره، جدا جدا و شیرازه فرو گسسته است و گویا باز ماند و مره ریگی است از کتاب های پارسی مانی "شاپورگان" و کتابی دیگر که نام آن "مهرک نامه" بوده است. اما با وجود این به تاریخ تطور زبان پارسی یاری بزرگی کرده بسیاری از لغت های فارسی را که با لغات اوستا، فارسی باستانی و پهلوی از یک جنس ولی به دیگر لهجه است به ما وانمود می سازد و بنیاد قدیم زبان سغدی و بلکه ریشه و پایه ی زبان شیرین "دری" را که زبان فردوسی و سعدی است معلوم می دارد؛ و نیز از کشفیات به زبان های آریایی دیگری که زبان "تخاری" و زبان "سکایی" باشد می توان پی برد و اکنون مشغول حل لغات و تدارک صرف و نحو آن زبان ها می باشند.

زبان دری

در معنی حقیقی این کلمه اختلاف است و در فرهنگ ها وجوه مختلف نگاشته اند و از آن جمله آن است که :
"گویند لغت ساکنان چند شهر بوده است که آن بلخ، بخارا، بدخشان و مرو است و طایفه ای بر آن اند که مردمان درگاه کیان بدان متکلم می شده اند و گروهی گویند که در زمان "بهمن اسفندیار" چون مردم از اطراف عالم به درگاه او می آمدند و زبان یکدیگر را نمی فهمیدند بهمن فرمود تا دانشمندان زبان فارسی را وضع کردند و آن را دری نام نهادند یعنی زبانی که به درگاه پادشاهان تکلم کنند و حکم کرد تا در ممالک به این زبان سخن گویند - و منسوب به دره را نیز گویند همچو کبک دری و این به اعتبار خوشخوانی هم می توان بوده باشد زیرا که بهترین لغات فارسی زبان دری است."

از این تقریرها و توجیه های دیگر چیزی که بتوان پذیرفت دو چیز است :

یکی آن که در دربار و میان بزرگان در خانه و رجال مداین (تیسفون پایتخت ساسانی) به این زبان سخن می گفته باشند.

دیگر آنکه این زبان، زبان مردم خراسان، مشرق ایران، بلخ، بخارا و مرو بوده باشد و جمع بین این دو وجه نیز خالی از اشکال است و مسائلی که این دو وجه را تأیید می کند.

قدیم ترین آثار زبان ایران

مورخان اسلامی نوشته اند نخستین کسی که به زبان پارسی سخن گفت "کیومرث" بود و معلوم است که این سخن افسانه ای بیش نیست. اما آن چه تا امروز از روی آثار صحیح و تاریخی به دست آمده است قدیم ترین کلامی از زبان ایرانی که در دست ما می باشد همان سخنان اشو زرتشت سپیتمان است که در سرودهای دینی "گاثه" مندرج است و بعد از آن قسمت های قدیم اوستا که غالب آن ها نیز نظم است نه نثر؛ گاثه به زبانی است که آریایی های هند نزدیک بدان زبان کتاب های دینی و ادبی قدیم خود را تألیف و نظم نموده اند، نام کتاب زردشت چنان که گذشت "اوپستاک" بود و گاهی از آن کتاب به عبارت "دَین" تعبیر می‌شده است. مخصوصا در کتاب پهلوی "بندهش" به جای اوستا همه جا "دین" آمده است و خط اوستایی را هم بدین مناسبت "دَینْ دِپیوَریه" گویند، یعنی خط دین و در "دینکرت" و سایر کتاب ها هرجا که گوید "زردشت دین آورد" مرادش اوستا است.

دیگر کتیبه هایی است که از هخامنشیان باقی مانده است که مهم ترین آن ها کتیبه ی بهستان (= بیستون) می باشد و ما اینک اشاراتی به مجموع کتیبه های سنگی و سفالی می نماییم :

1- در شهر پازارگاد یا پاسارکاد عبارتی بوده است به خط میخی که : "من، کورش، پادشاه هخامنشی ام" و نیز مجسمه ای از زیر خاک در 1307 به اهتمام پروفسور هرتسفلد بیرون آمده و بر آن این سطور نبشته است: "من، کورش، شاه بزرگم"

2- کتیبه ی بیستون

این نوشته بر تخته سنگی بزرگ در دره ی کوچکی از کوه معروف به بیستون (بغستان) از طرف "داریوش" کنده شده است، و در زیر نبشته ها صورت داریوش است که پای خود را بر زبر مردی که بر زمین به پشت درافتاده است نهاده و کمان در دست دارد و پیشروی او نه نفر از طاغیان بریسمان بسته با جامه های گوناگون دیده می شوند و بر بالای صفه پیکر "فَرَوَهَرْ" نمودار است و پشت سر داریوش دو تن از بزرگان ایستاده اند. داریوش در این جا دو کتیبه دارد: یکی کتیبه ی بزرگ به خط میخی و به زبان فارسی قدیم، عیلامی و بابلی در دو هزار کلمه؛ دیگر کتیبه ای کوچک به زبان فارسی و عیلامی در صد و پنجاه کلمه. خلاصه ی این نوشته ها شرح فتوحات داریوش و فرو نشاندن فتنه ی بردیای دورغین "گئوتامای مغ" و داستان نه تن از طاغیان می‌باشد. این کتیبه مهم ترین ِکتیبه های هخامنشی است و از روی این نوشته ها قسمت بزرگی از تاریخ هخامنشی روشن می گردد.

3- کتیبه ی تخت جمشید

در وادی مرودشت که رود "کور" از میانش جاری است، در دامنه ی کوه رحمت، پشت به مشرق و روی مغرب بر کمر کوه چند کاخ و عمارت بزرگ بوده است، و شهری هم - که به اغلب احتمالات "پارس" نام داشته و پیش از شهر "سْتَخْرْ" و بعد از شهر "پارسَ کْرتَ" پایتخت "فارس" بوده است و یونانیان آن را "پرس پولیس" خوانده اند - در پیرامون این عمارات وجود داشته است.
این عمارات بر طبق کتیبه هایی که از داریوش و خشایارشا باقیمانده است هرکدام نامی خاص داشته، آن چه پیشاپیش پله و دروازه ی ورود به مغرب قرار دارد. بارگاه شاهنشاهی و بر طبق کتیبه ی درب بزرگ به صفت "وَسْ دَهْیو" یعنی "همه کشور" یا "همه کشورها" خوانده می شده است و جایگاه پذیرایی فرستادگان و بار دادن همه ی رعایای شاهنشاهی هخامنشی بوده؛ دیگر "اَپَدانَهْ" نام داشت ظاهرا از همان ماده ی "آبادان" و بیرونی شمرده می شد، قصر دیگر در دست چپ "اَپَدانَه" واقع است نام "صد ستون" داشته است و این نام در کتیبه ی پهلوی "شاپور سکانشاه" که روزی در این عمارت فرود آمده است دیده می شود و به جای خود از آن کتیبه گفتگو خواهد شد.
دیگر کاخ "هَدِشْ" یا "هَدیشْ" به یاء مجهول بر وزن "مَنشْ" نام داشت و در سوی جنوبی اپدانه واقع بود، چنین پنداشته اند که این کاخ اندرونی شاهنشاهی و حرم سرای بوده است و این حدس به دلایلی درست می نماید چه شاید واژه ی "هَدیش" اصل و ریشه ی "خدیش" باشد، که به زبان دری کدبانو، خاتون بزرگ و رسمی را گویند و چنان که خواهیم دید حرف "خ" و "ه" در زبان فارسی به یکدیگر بدل می شوند.
عمارت دیگر "تَجَر" است و آن کاخ کوچک تری بوده است در ضلع شمالی صفه ی تخت جمشید که آن را قصر زمستانی یا "آفتاب‌کده" پنداشته اند، در فرهنگ ها "تجر" بر وزن شَرَر خانه ی زمستانی را گویند و بعضی مخزن و صندوق خانه نیز هست، و این بنا رو به آفتاب ساخته شده است و امروز این کاخ را آینه خانه گویند و دو کتیبه از سکانشاه به پهلوی و یک کتیبه از عضدالدوله فنا خسره ی دیلمی به خط کوفی و چند کتیبه ی دیگر از آل مظفر و تیموریان در آن جا هست. سوای این چند کاخ بزرگ آثاری از معبد، خلوت ها و ابنیه ی خرد و ریز دیگر نیز در آن صفه باقی است.

این بنا به دست داریوش در سنه 520 ق م آغاز گردید و سپس داریوش ولیعهد خود خشارشا را در حیات خود به تخت نشانید و اتمام ابنیه ی نامبرده را به اهتمام وی باز گذاشت در این ابنیه نیز جای به جای کتیبه‌هایی از داریوش، خشایارشا و اَرْتَخَشَتْرَ سوم باقی است به سه زبان پارسی، عیلامی، آشوری و اخیرا قریب سی هزار خشت مکتوب به خط میخی که نظیرش در شوش نیز به دست آمد در تخت جمشید پیدا شد و برای پختن و خواندن به فیلادلفی امریکا ارسال گردید و نیز لوحه های زرین و سیمین که در زیر پایه های عمارت به عنوان "بُنلاد" یعنی سنگ یادگارِ بنا به خط میخی از داریوش به دست افتاده درموزه ی ایران باستان در تهران موجود می باشد این کاخ ها را اسکندر ملعون پس از ورود به "پارسا" عمدا آتش زد و علامت آتش سوزی هنوز در آن پیداست و نگارنده خود زغال های قدیم را دیده است ....

در تُنده ی کوه بیرون از این عمارت نیز دو دخمه است و دخمه ی سومین که گویا از آن داریوش سوم بوده ناتمام مانده است، بر آن دو نیز نقوش و نام هایی کنده شده است.

4- کتیبه ای در تنگه ی سوئز یافته اند از داریوش اول دارای هشتاد کلمه که بعضی از آن ها محو شده است، مضمون کتیبه ی مذکور چنین است - بعد از عناوین و القابی که در همه ی کتیبه ها معمول است گوید:
" داریوش شاه می گوید من پارسیم و به دستیاری پارسیان مصر را گشودم و فرمودم از آب روانی که نیل نام دارد و در مصر جاری است به سوی دریایی که از پارس به آن جا می رود این کال را بکنند و این کال کنده شد چنان که من فرمان دادم و کشتی ها روانه شدند از مصر از درون این کال به پارس چنانکه اراده ی من بود"

5- کتیبه ی نقش رستم

در سه میلی تخت جمشید دخمه هایی بر بدنه ی کوه کنده و تراشیده اند، این ها سه دخمه است که یکی روی دیگری به شکل چلیپا کنده شده است و 24 متر و نیم از زمین بلندتر است در قسمت بالای این آثار حجاری های زیبا، صورت داریوش و "گاس"، سریری که روی گاس نهاده شده، داریوش بر آن ایستاده است نقش گردیده و کتیبها ی هم به امر داریوش در آن جا کنده شده است.

6- آثار داریوش

"شوش" در خاک خوزستان و پایتخت زمستانی شاهان هخامنشی بوده است - در شوش ارگ، قلعه و کاخ بزرگ و زیبایی داشته اند که ستون های سنگی شبیه به ستون های تخت جمشید و کاشی کاری های بسیار ممتاز در آن عمارت به کار برده شده بود و غالب این یادگارها در موزه ی "لُوْر پاریس" موجود است. در این ارگ مانند تخت جمشید خشت هایی پیدا شد از گِل رُسْ که روی آن ها به خط میخی کتیبه هایی نوشته اند به زبان معهود و نسخه ی بابلی (اسوری) از همه سالم تر مانده بود، آن را مأخذ ترجمه قرار دادند و پس از سالیان رنج و بررسی عاقبت در (1928 مسیحی) بعد از سی سال تمام این نبشته ها خوانده شد و منتشر گردید. این نبشته از داریوش بزرگ است که نخست وی این کاخ و ارگ را آباد کرده است؛ این کتیبه بعد از کتیبه ی بیستون مهم ترین نوشته ای است که از هخامنشیان به دست آمده است، و اگر نبشته های خشتی تخت جمشید نیز خوانده شود سومین قسمت مهم این آثار شمرده خواهد شد.
همچنین در شوش کتیبه های کوتاه دیگری بر پاسنگ های ستون، آجرها، کاشی ها، مجسمه ها و لوحه های سنگی و میزهای مرمر و اشیاء متفرق از داریوش پیدا شده است که این شاهنشاه را معرفی می‌نماید؛ این یادگارها نیز همه به سه زبان پارسی، عیلامی و آسوری می باشد.
در شوش از خشایارشا، اردشیر دوم و اردشیر سوم نیز کتیبه هایی یافت شده است که خود را معرفی می‌کنند و نام اَپَدانه، خَدیش، دَسَرْ (تچر)، پَرَدیس (فردوس= باغچه) و سَرَوُمْ (ظ:تچر) پستو یا خانه ی پسین در ضمن ذکر ابنیه و کاخ ها برده می شود و معلوم می دارد که عمارات شوش باری آتش گرفته و ویران گردیده است و جانشینان داریوش از نو آن را عمارت کرده اند.

7- در کرمان

در کرمان هرم کوچکی از سنگ پیدا شده که در پهلوهای آن سنگ به سه زبان کتیبه ای از داریوش نقش گردیده است و او را و پدرش را نام می برد.

8- درالوند

در الوند دو کتیبه، اول از داریوش بر کوه نزدیک روستای عباس آباد به قرب همدان به سه زبان موجودست که دارای دو بند می باشد، یکی در ستایش اهورامزدا، دیگر در معرفی خود و پدرش، کتیبه ی دوم از خشایارشا در دو بند درست مانند کتیبه ی پدرش.

9- کتیبه های همدان

1- در همدان دو لوحه ی سنگ بنا (بُن لاد) از زر و سیم پیدا شد و دولت ایران آن را خریداری کرد، در آن جا داریوش حدود کشور خویش را مشخص می نماید.

2- در همدان کتیبه ای از طرف اردشیر دوم بر پایه ی ستونی که در موزه ی بریتانی است به سه زبان نوشته شده است که خود و پدر و خانواده ی خویش را معرفی کرده است و اهورمزد و اناهیتا و میثره (مهر) را ستوده و از بنای اَپَدانه ای در همدان خبر می دهد که وی بنا گذارده است.

10- کتیبه ی وان

خشایارشا بر سنگی که به زمین عمودست و در ارگ شهر واقع بوده است و آن را "اُرتُوقاپُو" گویند، کتیبه ای دارد که بسیار استادانه صقیل یافته، کنده گری شده و خوب هم مانده است. خشایارشا درین نبشته پس از ستایش هورمزد و معرفی خویش گوید که، داریوش کارهای زیبای بسیار انجام داد از جمله این سنگ را بفرمود تا صقال دادند اما چیزی بر آن نبشته نکرد، پس از او من این نبشته را فرمودم براین سنگ بکندند، الی آخر.

11- مُهری‌ است چهار گوشه از داریوش استوانه ای شکل که پادشاه برگردونه ای سوار است و به شکار شیر مشغول می باشد و روی آن نبشته اند:" من داریوش شاه‌ام"

12- وزنه ایست از مرمر سیاه که دو کَرْشَهْ وزن داشته است و بر سر قبر شاه نعمت الله در کرمان بوده و از آن جا به موزه ی بریتانی نقل کرده‌اند روی این سنگ به پارسی، عیلامی و آسور کنده‌اند: "دو کَرْشه � منم داریوش شاه بزرگ پسر ویشتاسپ هخامنشی"

13- بر گلدان های متعددی از مرمر سفید به سه زبان نوشته اند "خشایارشا شاه بزرگ" و این گلدان ها در موزه های لندن و پاریس و فیلادلفی باشند.

14- بر گلدان های دیگری که در موزه ی فیلادلفی، برلن و دنیس می باشد به سه زبان کنده شده است: "اردشیر شاه بزرگ" و چند مهر از مردم دیگر به دست آمده است بدین نام ها: "اَرْشَک پسر آثیابَئوُشنْه" دیگر "هَدَ خِی یَ.... ثَدَثْ" سه دیگر "دَشْداسَک" چهارم "وَهِیَ ویش داپایَ" پنجم "من خرشادَ شی یا" که گویا نام های خاصی است.

غیر از این نبشته ها نبشته های دیگری هم از شاهنشاهان هخامنشی به زبان های دیگر غیر از پارسی در دست است مانند: بیانیه ی کورش بزرگ در بابل که به زبان و خط بابلی انتشار یافته بود - این کتیبه بر استوانه ای از گل رُس نبشته شده است دارای 45 سطر که قسمتی بزرگی از آن محو شده است.

کتیبه ی داریوش اول بر سنگ یادگار کانال که در نزدیکی کانال سوئز به دست آمد و شرحش گذشت، این کتیبه در پهلو ی کتیبه ای است که به سه زبان پارسی، عیلامی و آسوری نوشته شده است و به زبان مصری و با خط هیریوغلف می باشد و داریوش را "آن تریوش" نامیده اند و القاب و عناوین فرعونان مصر را بدو داده اند و طرز نوشته با طرز نوشته های پارسی به کلی متفاوت است.

کتیبه دیگر به زبان شوشی جدید در بیستون که هنوز خوانده نشده است و تکرار مختصری است از سه سطر کتیبه ی بزرگ داریوش و کتیبه ای به زبان آرامی از او در نقش رستم و باز سطوری در بیستون به زبان بابلی و شوشی از داریوش هست. هنوز مضامین این سه کتیبه ی آخری خوانده نشده و یا انتشار نیافته است.

کتیبه ای از اردشیر اول در تخت جمشید به زبان بابلی در 13 سطر که قسمت چپ آن ها باقی و باقی محو شده است، و نیز از اردشیر دوم کتیبه ای در تخت جمشید به زبان و خط بابلی است که چند کلمه از آن برجای است.

سوای این آثار بازهم از کنار و گوشه یادگارهایی و اشیایی که دارای کتیبه است به دست آمده و می‌آید، چنان که گیره ی دری از لاجورد بزرگ تر از کف دست که متعلق به یکی از درهای عمارت اَپَدانه تخت جمشید بوده است پیدا شده و بر لبه ی گیره ی مذکور روی لاجورد به خط سفید میناکاری کتیبه ای نوشته اند، به خط میخی به نام خشایارشا نیز مهرها و پارچه های دیگر.

زبان فارسی باستان بعد از انقراض دولت هخامنشی از میان رفت - یعنی زبان رسمی کشور تغییر یافت - و در عهد اشکانیان که بار دیگر کارها به دست ایرانیان افتاد، رفته رفته زبان پهلوی شمالی و شرقی که زبان اقوام "پرثوی" بود رواج گرفت و پس از ترک یونان مأبی سکه ها و سایر اسناد ایران با زبان ایرانی و به خط آرامی نمودار گردید.

قدیمی ترین آثار پهلوی اشکانی

قدیم ترین آثاری که از خط و زبان پهلوی در دست است دو قباله ی ملکی است که در ایالت اورامان کردستان چند سال پیش به خط پهلوی اشکانی و به زبان پهلوی بر روی کاغذ پوست به دست آمد و تاریخ آن مربوط به صد و بیست سال پیش از میلاد مسیح است و قبلا بدان اشاره شد. در یکی از آن قباله ها خواندم که از طرف دولت قید گردیده و خریدار پذیرفته است که اگر باغی را خریداری می کند آباد نگاه ندارد و آن را ویران سازد مبلغ معینی جریمه بپردازد، و از این قباله اندازه ی اعتنا و توجه پادشاهان ایران را به آبادانی کشور می توان قیاس کرد.
اسناد قدیمی دیگری که در دست است، باقی مانده ی کتب و آیین مانی و سایر مطالب از قبیل فصول از عهد جدید و مطالبی از کیش بودایی است که در آغاز قرن حاضر از طرف خاورشناسان از خرابه‌های شهر "تورفان" پیدا شد و به دست دانشمندان خوانده شد و قسمتی از آن ها انتشار یافت هرچند که دانشمندان تردید دارند که آیا بهتر است این خط و زبان را منسوب به "سُغُدی" بدارند یا منسوب به پهلوی شمالی ؟

این اوراق غالبا روی پوست آهو یا بر پارچه نوشته شده است. خطوط آن نوعی از خط پهلوی است و نوعی دیگر که از خط پهلوی گرفته شده و از بالا به پایین نوشته شده است و بعدها خط "اویغُوری" که خط اویغُوره و مغول ها باشد از این خط گرفته شده است.
مطالب آن ها دینی و اخلاقی است و لغات دری که در پهلوی جنوبی دیده نمی شود در این اوراق دیده می شود و با پهلوی جنوبی بسیار تفاوت دارد؛ آن اوراق به زبانی است که بلاشک پایه ی زبان مردم سمرقند، بخارا و بنیان زبان قدیم مردم خراسان شرقی محسوب می شود و پایه و اصل زبان دری را نیز بایستی در این زبان جستجو کرد. چنان که قبلا بدان اشاره شد، ‌و باز هم در جای خود ما از این اوراق، لغات و بعضی مختصات آن گفتگو خواهیم کرد.

در خصوص اسناد دوره ی اشکانیان بدبختانه به جایی دسترسی نداریم. از این روی اطلاع زیادی از پهلوی شرقی و شمالی و تفاوت آن با پهلوی جنوبی در دست نیست و در لهجه های مختلف خراسان غربی، طبرستان، آذربایجان و طوالش نیز که بدون شک مخلوطی از پهلوی شمالی و شرقی (اشکانی) و پهلوی جنوبی و دری است کنجکاوی و بررسی کامل نشده است ورنه آگاهی های زیادتری به دست خواهد آمد،‌ خاصه هرگاه از اوراق تورفان و از زبان ارمنی نیز استفاده شود.

کتب عهد اشکانی هفتاد کتاب بوده است که نام چهار کتاب از آن باقی است چنان که در مجمل‌التواریخ و القصص گوید:
"و از آن کتاب ها که در روزگار اشکانیان ساختند هفتاد کتاب بود از جمله کتاب مروک (مردک ؟) کتاب سندباد، کتاب یوسیفاس کتاب سیماس" و رساله ای است به پهلوی در مناظره ی نخل و بز به شعر دوازده هجایی، مخلوط به نثر که گویا در آغاز منظوم بوده است و بعد ابیات آن کتاب مغشوش و دست کاری شده است و فعلا نثر و نظمی است مختلط و این کتاب هم برحسب عقیده ی "هرتسفلد" به لهجه ی پهلوی شمالی است و نامش "درخت آسوریک" است.

آثار پهلوی جنوبی

بعد از کشته شدن "اَرْدَوَانِ پنجم" که وی را "اَفْدُمْ" یعنی آخرین نیز می نامیده اند، خاندان نجیب و بزرگ "پرثوی" برچیده شد و دولت اشکانی منقرض گردیده و شهنشاهی از خانواده ی مشرقی به خانواده ی جنوبی (فارسی) که به دست "اَرْتَخشَتْرَ"(= اردشیر) پسر "پاپک" تأسیس شده بود انتقال یافت، آن دولتی که بعدها خود را وارث بهمن اسفندیار و جانشین کیان شمرد.

در این دوره، خط و زبان رسمی خط و زبان پهلوی است که آن را برای تفکیک از پهلوی قدیم "پهلوی جنوبی" می نامند خط پهلوی جنوبی نیز از الفبای آرامی گرفته شده است و با خط شمالی تفاوت هایی داشته است که بعد گفته خواهد شد؛ اما زبان پهلوی جنوبی یکی از شاخه های فارس قدیم محسوب می‌شود و به واسطه ی دخالت اصطلاحات مذهبی و لغات شکسته بسته ی اوستایی و اختلافات دیگری که از حیث بعض لغات، صرف و نحو با پهلوی شمالی داشته است لهجه ای از لهجه های پهلوی به شمار می‌آید.

امتیاز آشکاری که بین خط پهلوی و خط و زبان های شرقی ایران بوده در مسئله "هُزْوارشْ" است، که به دست کاتبان وارد رسم الخط پهلوی شد چنین که لغاتی را به زبان آرامی نوشته و به پارسی می‌خوانده‌اند، و ما از این مقوله در فصل خطوط به تفضیل گفتگو خواهیم کرد، این رسم در نوشته‌های "تورفان" و آثار مانی دیده نمی شود لکن در دو قباله ی ملک اورامان و کتیبه های اشکانی و "درخت آسوریک" موجود است و معلوم می شود که در پهلوی اشکانی نیز موجود بوده است.

کهنه ترین سندی که از پهلوی جنوبی در دست است سکه های شاهان پَرَته دار فارس است. بعد سکه‌های اردشیرپاپکان، دیگر کتیبه ی اردشیر پاپکان در نقش رستم به دو لهجه ی اشکانی و ساسانی و به یونانی، دیگر کتیبه ی شاپور اول که اخیرا در کاوش های شهر "شاپور" به دو لهجه ی شمالی و جنوبی و به دو خط اشکانی و ساسانی به دست آمده و غیره.

اما کتاب هایی که به خط و زبان پهلوی موجود است، هرچند یقین نیست که در زمان خود ساسانیان تألیف شده باشد. و بعض آن ها علی التحقیق متعلق به دوره ی اسلامی است مانند "دَینْ کِرْتْ" تألیف موبد "آذر فرنبغ" معاصر مامون عباسی و غیره، معذلک ممکن است ترجمه هایی از اوستا از قبیل قسمت هایی از یشت ها و قسمت هایی دیگر اوستا که به زبان پهلوی است و فصولی از بندهش که از کتاب های معتبر سنت مَزْدیَسنُی است و "درخت آسوریک"، "خسرو کواتان وریذکی"، "ایاتکار زریران" و غیره در عهد شاهنشاهان تألیف یافته باشد و نیز قسمت عمده از داستان های ملی مانند "کارنامک اردشیر"، "خوتاینامک" و "آیین نامک" محتمل است که به دوره ی ساسانیان به پیوندد. چنان که گویند خوتاینامک به امر یزدگرد شهریار تدوین گردید. بالجمله هرچند زمان تألیف کتاب ها و رساله های پهلوی غالبا در قرون اسلامی است اما مواد آن ها قدیمی است.

اینک ما یادگارهایی که از پهلوی جنوبی - ساسانی باقی است به ترتیب ذکر می کنیم :

1- کتیبه های ساسانی

مهم ترین کتیبه های پهلوی ساسانی به قرار ذیل است :

کتیبه ی اردشیر اول در نقش رستم، که به سه زبان (پهلوی ساسانی و پهلوی اشکانی و یونانی) نوشته شده است.

کتیبه ی شاپور اول در نقش رجب که به سه زبان مذکور نوشته شده است.

کتیبه ی شاپور اول در حاجی آباد که به دو زبان پهلوی ساسانی و اشکانی نوشته شده است.

کتیبه ی شاپور اول که بر روی ستون جلوخان عمارت شهر شاپور فارس به دو زبان ساسانی و اشکانی کنده شده و اخیرا کشف شده است.

کتیبه ی ساسانی از موبد "کاردیر هرمزد" در نقش رجب و کتیبه ی دیگر از همو در بالای نقش برجسته ی شاپور در نقش رستم که این کتیبه بسیار ضایع شده است.

کتیبه ی نرسی در پایکولی (شمال قصر شیرین) که به دو زبان ساسانی و اشکانی نوشته شده است و استاد هرتسفلد آلمانی در (1913-14) آن را خوانده و کتابی به دو جلد در آن باب نوشته است.

کتیبه ی پهلوی ساسانی در روی نقش وهرام اول در شاپور فارس که از طرف نرسی کنده شده است.

کتیبه ی کوچک پهلوی ساسانی از شاپور دوم در طاق کوچک طاق وُسْتان کنده شده است.

کتیبه ی پهلوی ساسانی از شاپور سوم که در سمت چپ کتیبه ی شاپور دوم در طاق کوچک طاق وُستْان کنده شده است.

کتیبه های پهلوی ساسانی تخت جمشید یکی از طرف شاپور پسر هرمز برادر شاپور دوم که مأمور پادشاهی سکستان بوده کنده شده است و دو کتیبه ی دیگر در همان جا به امر دو تن از بزرگان کشور به نام شاپور دوم ساخته شده.

کتیبه های کوچک دیگر که در دربند به فرمان امیران آن جا نقر شده و تاریخ آن ها اواخر عهد ساسانیان است.

کتیبه ی پهلوی که در قاعده ی کعبه ی زردشت در نقش رستم به وسیله ی هیأت حفاری دکتر اشمیت به سال (1315 هـ.) حفاری و پیدا شده است، ولی متأسفانه دوباره روی آن را گچ مالیده و پوشانیده اند و هنوز قرائت نشده است.

کتیبه های متفرقه متعلق به بعد از اسلام نیز به دست آمده است که مهم نیست.

2- کتاب ها و رساله های پهلوی

کتاب ها، نامه ها و مقاله هایی است که بعضی از چند صد صحیفه نیز تجاوز می کند چون "دین کرت"، "بندهش" و بعضی به صد صحیفه نمی رسد چون "ایاتکار زریران" و بعضی از چند سطر نمی گذرد، مجموع این یادگارها با مواظبت ضبط شده است و بعضی مانند "کاروند" و "آیین نامک" معلوم نیست به چه سبب از میان رفته است و بعضی چون "هزار داستان"، "خوتای نامک" و "کلیلک و دمنک" و غیره، ترجمه اش باقی و اصل فانی شده است. ما اکنون از آنچه هنوز باقی است صورتی به اختصار نقل می کنیم.

آنچه از اوستا به زبان پهلوی ترجمه شده است

مجموعا 141000 کلمه

1- وندیداد (پهلوی) تقریبا 4800 کلمه

2- یسنا (پهلوی) تقریبا 39000 کلمه

3-نیرنگستان تقریبا 3200 کلمه اوستایی و 600 پهلوی
ترجمه ی آن و 22000 کلمه ی پهلوی شرح و توضیح و 1800 کلمه اوستایی

4- ویشتاسب یشت (پهلوی) تقریبا 5200 کلمه

5- وِیسْپَ رَذْ (پهلوی) تقریبا 3300 کلمه

6- فرهنگ اُیم اِیوَکْ تقریبا 2250 کلمه پهلوی و1000 اوستایی

7- اوهرمزد یَشْت (پهلوی) تقریبا 20000 کلمه

8- بهرام یشت (پهلوی) تقریبا 2000 (ظ) کلمه

9- هادُخت نسک (پهلوی) تقریبا 1530 کلمه

10- ائو گمادَ ائچا این کتاب مخلوطی است از 29 فقره اوستایی تقریبا در 280 کلمه و 1450 کلمه ی پازند

11- چیتک اوپستاک گاسان تقریبا 1100 کلمه پهلوی و 400 اوستایی

12- اتهش نیایشن تقریبا 1000 کلمه پهلوی و 400 اوستایی

13- وُچِرْ کرت دینیک این کتاب مخلوطی است از تفسیر پهلوی و متن دینی، متن دینی دارای 17500 کلمه پهلوی و 260 کلمه اوستایی و ترجمه اش دارای 630 کلمه اوستایی است که این کلمات به 900 کلمه پهلوی ترجمه و تفسیر شده است و در "وُچرکرت" است یکی "دینیک و جرکرتْ" دیگر "وچرکرتِ دینیک"

14- آفرینکان گاهنباز (پهلوی) تقریبا 490 کلمه

15- هپتان یشت (پهلوی) تقریبا 700 کلمه

16- سروش یشت ها دُخت (پهلوی) تقریبا 700 کلمه

17- سی رو چک بزرگ (پهلوی) تقریبا 650 کلمه

18- سی رو چک کوچک (پهلوی) تقریبا 530 کلمه

19- خورشید نیا یشن (پهلوی) تقریبا 500 کلمه

20- آبان نیایشن (پهلوی) تقریبا 450 کلمه

21- آفرینکان دَهْمان (پهلوی) تقریبا 400 کلمه

22- آفرینکان گائه (پهلوی) تقریبا 300 کلمه

23- خورشید یشت (پهلوی) تقریبا 400 کلمه

24- ماه یشت (پهلوی) تقریبا 400 کلمه

25- قطعه ای ازیشت (22) 350 کلمه پهلوی و 60 کلمه اوستایی

26- آرینکان فروردکان (پهلوی) نام دیگری است از برای آفرینکان دهمان

27- ماه نیایش (؟)
کتب دینی و اخلاقی و ادبی قریب 446000 کلمه

28- دینِ کرت (پهلوی) تقریبا 169000 کلمه

29- بُن دِهِش (پهلوی) تقریبا 13000 کلمه

30- دادستان دینیک (پهلوی) تقریبا 28600 کلمه

31- تفسیری بر وندیداد (پهلوی) تقریبا 27000 کلمه

32-روایات پهلوی تقریبا 26000 کلمه

33- روایات همت اشوهشتان (پهلوی) تقریبا 22000 کلمه

34- دینیک وُچِرْکِرت (رجوع کنید بشماره ی 13)

35- منتخبات اززاتسپرم (پهلوی) تقریبا 19000 کلمه

36- شکند گمانیک وچار (پهلوی) تقریبا 16700 کلمه

37-شایست نی شایست (پهلوی) تقریبا 13700 کلمه

38- داتستان مینوک خرت (پهلوی) تقریبا 1100 کلمه

39- نامه های منوچهر (پهلوی) تقریبا 9000 کلمه

40- ارتای وراژنامک (پهلوی) تقریبا 8800 کلمه

41- ستایش سی روزه ی کوچک (پهلوی) تقریبا 5260 کلمه

42- جاماسب نامک (پهلوی) تقریبا 5000 کلمه

43- بهمن بست (پهلوی) تقریبا 4200 کلمه

44- ماتیکان پوشت فریان (پهلوی) تقریبا 3000 کلمه

45- پرسش هایی که با آیات اوستا پاسخ داده شده است (پهلوی) تقریبا 3000 کلمه

46- اندرچ اتورپات مار سپندان (چهار یک این رساله از میان رفته است به نظر "وست" نسخه ی کامل آن اگر در دست بود شامل تقریبا 3000 کلمه می شد، وست کتاب خاصیت روزها را که با این رساله همراه است نیز در ذیل همین عنوان یاد کرده است و گوید مجموع آن شامل 300 کلمه است اندرز مذکور و سی روزه ی ضمیمه ی آن در متون پهلوی انگلسار یا صفحه 58 تا 71 طبع شده و نگارنده آن را به نثر ترجمه کرده و به بحر متقارب بنظم آورده است و در سال دوم مجله ی مهر به طبع رسیده است.

47- پتیت ایرانیک (پهلوی) تقریبا 2200 کلمه

48- پند نامک وژرک کیتر بوختکان (پهلوی) تقریبا 1760 کلمه

49- پتیت اتورپارت مارسپندان (پهلوی) تقریبا 1490 کلمه

50- پند نامک زرتشت (پهلوی) تقریبا 1430 کلمه

51- اندرچ ائو شنَرِ داناک (پهلوی) تقریبا 1400 کلمه

52- آفرین شش گاهنبار (پهلوی) تقریبا 1370 کلمه

53- واچکی ایچنداتورپات مارسپندان (پهلوی) تقریبا 1270 کلمه

54- ماتیکان کجستک ابالش (پهلوی) تقریبا 1200 کلمه

55- ماتیکان سی روچ (پهلوی) تقریبا 1150 کلمه

56- پتیت و تُرتَکان (پهلوی) تقریبا 1100 کلمه

57- پتیت خوت (پهلوی) تقریبا 1000 کلمه

58- ماتیکان هپت اُمهر سپنت (پهلوی) تقریبا 1000 کلمه

59- اندرزهایی به مزدیسنان (پهلوی) تقریبا 980 کلمه
ظاهرا این رساله همان است که بنام "اندرژداناگان به مزدیسنان" جزو متون پهلوی انگلساریا از صفحه 51 تا 54 طبع شده و دارای چند واژه ی اوستایی است.

60- اندرز دستوران بر بهدینان (پهلوی) تقریبا 800 کلمه

61- خصایص یک مرد شادمان (عدد کلمات این رساله را "وست" معنی نکرده است و به نظر می رسد که این رساله همان باشد که جزو متون انگلساریا بنام "اپرخیم و خرت فرخ مرت" یعنی "در خوی و خرد مرد فرخ" از صفحه 162 تا 167 به طبع رسده و عدد کلمات آن 920 است به تقریب.

62- ماتیکان ماه فروتین روچ خوردت (پهلوی) تقریبا 760 کلمه

63- آفرین هفت امهر سپنتان (امشاسپنتان) یا آفرین دهمان (پهلوی) تقریبا 700 کلمه

64- پدری پسر خود را تعلیم می دهد (پهلوی) تقریبا 600 کلمه

65- ستایش درون (نان معروف) (پهلوی) تقریبا 560 کلمه

66- آفرین ار تافَرَوَشی (پهلوی) تقریبا 530 کلمه

67- اندر ژداناک مرت (پهلوی) تقریبا 530 کلمه

68- اشیرواد (پهلوی) تقریبا 350 تا 560 کلمه

69- آفرین مِیَزْد (پهلوی) تقریبا 450 کلمه

70- انرچ خسروی کواتان (پهلوی) تقریبا 380 کلمه

71- چم درون (نان مقدس) (پهلوی) تقریبا 380 کلمه

72- نماز او هر مزد (پهلوی) تقریبا 340 کلمه

73- سخنان اتور فرنبغ و بوخت آفریذ؛ دو رساله است و مجموعا شامل 320 کلمه

74- نیرنک بوی داتن (پهلوی) تقریبا 260 تا 630 کلمه

75- نام ستایشینه (پهلوی) تقریبا 260 کلمه

76-پنج دستور از موبدان و ده پند برای بهدینان (پهلوی) تقریبا 250 کلمه

77- آفرین وژرگان (پهلوی) تقریبا 200 کلمه

78- آفرین گاهنبار چَشْنیه (پهلوی) تقریبا 300 کلمه

79- اَوَرْمَتَنِ شه وهرام ورچاوند (پهلوی) تقریبا 190 کلمه

80- داروک خرسندیه (پهلوی) تقریبا 120 کلمه

81- پاسخ های سه مرد دانشمند به شاه (پهلوی) تقریبا 90 کلمه

82- ماتیکان سی یَزَتان (پهلوی) تقریبا 90 کلمه
متون غیر دینی پهلوی قریب 41000 کلمه

83- قانون مدنی پارسیان در عهد ساسانی (پهلوی) تقریبا 42000 کلمه

84- کارنامک ارتخشتر پاپکان (پهلوی) تقریبا 5600 کلمه

85- ادی واتکارزریران (پهلوی) تقریبا 3000 کلمه

86- خسرو کواتان وریذکی (پهلوی) تقریبا 1770 کلمه

87- فرهنگ پهلویک (پهلوی) تقریبا 1300 کلمه

88- ابرادوین نامک نپشتن (پهلوی) تقریبا 990 کلمه

89- شتروهای ایران (پهلوی) تقریبا 880 کلمه

90- وچارشن چترنک (ماتیکانی چترنگ) (پهلوی) تقریبا 820 کلمه

91- درخت آسوریک (پهلوی) تقریبا 800 کلمه

92- ابرستاییینی تاریه سور آفرین (پهلوی) تقریبا 400 کلمه

93- افدیه وسهیکیه سکستان (پهلوی) تقریبا 290 کلمه

سوای این گردآوردها باز هم قسمت هایی هست که یادآوری نشده از قبیل "اندرچ پیشینکان" در 4 فقره و 280 کلمه که جزو متون پهلوی انکلساریا صفحه 39 به طبع رسیده است و "چیتاک اندرچ فریودکیشان" که از صفحه ی 41 تا 50 متون مزبور به طبع رسیده و مجموع آن 1820 کلمه است و "اندرچ ویه زات فرخ پیروژ" در صفحه ی 73 همان کتاب تقریبا 466 کلمه، و "اَپَرْپنج خیم هُوسْروان" در همان کتاب از صفحه ی 129 الی 131 در 260 کلمه، دیگر "اَوَرْپتمانی کتک خوتائیه" از صفحه 141-143 همان کتاب در 459 کلمه ی دیگر "واچکی چند هچ وژرک متر" صفحه ی 85 و "افسون گزندگان" و قسمت های بی سر و ته دیگر که باز در همان کتاب طبع شده است و مهم تر از همه "ماتیکان هزارداتستان" یعنی "گزارش هزار فتوای قضایی" است.
کتاب هایی نیز بوده است که در عهد اسلامی از آن ها استفاده می شده و بعدها از میان رفته است مانند "آیین نامک" که محتوی مجموعه ای بوده است از اخلاق، فرهنگ، رسوم ، آداب، بازی ها، ورزش ها، سخنان بزرگان و آیین رزم، عزا، سور، زناشویی و غیره. ابن قتیبه و دیگر ادیان عرب بسیار از فصول این کتاب را نقل کرده اند. در خاتمه ی مادیکان چترنگ که به زبان پهلوی باقی است گوید:
" اصل بازیدن شترنج این است که نگرش (ملاحظه) و توخشش (سعی) در نگاه داشتن و مواظبت ابزار خود بیشتر کنی تا در بردن و زدن ابزار طرف بازی، و به امید و طمع زدن ابزار حریفدست بد بازی نکنی و شمار ابزار خود را بداری چنان که یکی را بکار اندازی و دیگری را بپرهیز و احتیاط گذاری و نیز همواره به اصل بازی توجه کنی و پایان را در نظر داشته باشی، چنانکه در "آیین نامه" نپشته است."

از این قبیل است "خوتای نامه" و "کاروند" که جاحظ در البیان و التبیین از قول شعوبیه از آن دو کتاب و فصاحت و بلاغت هریک تعریف می کند و می گوید:
" وَ مَنْ اَحَبَ اَن یَبْلغَ فی صَناعَهِ البَلاغَهِ وَ یَعْرفَ الغَریبَ وَ یَتَبَحَرَ فی اللُغَه فَلْیَقْراء "کتاب کاروند" وَ مَنْ اَحْتاج اَلی العَقْل وَ الْأدَب وَ الْعلْمِ بالْمَراتبِ واَلْعَبْر و اَلْمَثلاتِ و اَلْألْفاظِ الْکَریمه وَ الْمعانی الشَریفه فَلْیَنْظُرْ الی "سِیراَلْملُوْکَ."

دیگر کتاب "دستوران" یکی از کتب قضایی عهد ساسانی که در آغاز به زبان پهلوی بوده است و اکثر منابع آن با "ماتیکان هزار داتستان" یکی است و فعلا ترجمه ی این کتاب به زبان سریانی موجود است؛ این نسخه در قرن هشتم میلادی به وسیله ی رییس نصارای ایران "عیشو بُخْت" تألیف یا ترجمه شده است اما مترجم عیسوی مزبور قواعد حقوقی ایران را تغییر داده است تا با اوضاع و احوال هم کیشان او مناسب تر باشد.

دیگر کتبی مانند "ویس و رامین" و کتابی در منطق که ترجمه ی عربی آن باقی است و کتاب "السکیین" که "مسعودی" نقل می کند و اصل پهلوی "شکند گمانیک وچار" و آن چه بعدها در جای خود اشاره خواهد شد.

آثار دیگر سوای سکه ها که از حیث لغت ها مخصوص و رمز شهرهایی که سکه در آن ها زده می شده است و شکل تاج ها که هر یک علامت مخصوص و دارای ویژگی های تاریخی و اشاره های مخصوص است؛ مهره ها است که از آن عهد به دست آمده و می آید و بر این مهره ها کلماتی غیر از نام های خاص به عنوان شگون و میمنت نقش می شده و صورت حیوان یا علامتی دیگر نیز بر آن منقوش می گردیده است. در ضمن این مهرها نام چند مؤبد و چندین لقب نیز دیده شده است.

3- اسامی چند تن از علمای زردشتی

1- تَنْ سَرْ : این مرد از موبدان عهد اردشیر اول است و "هیرپدان هیرپد" بوده است که مقامی است چون موبدان موبد و سمت مستشاری و وزارت اردشیر داشته و او است که "نامه ی تنسر" را به "جشنسف" شاه طبرستان نوشته و او را به موافقت و دولت خواهی اردشیر اندرز می دهد؛ متن پهلوی این نامه از میان رفته و فارسی آن در "تاریخ ابن اسفندیار" مضبوط است و در تهران به اهتمام فاضل معاصر "مجتبی مینوی" طبع شده است بعد از او نام "زروان داد" پسر مهرنرسی را می شناسیم که هر دو هیربدان هیربد و مأمور امور قضایی بوده اند.

2- بهنک : از موبدان اوایل ساسانیان است و "آذرپاد مارسپندان" جانشین وی بوده است.

3- آذرپاد مارسپندان : ظاهرا از اعقاب زردشت بوده است و یکی از بزرگان این عهد است و در زمان شاپور دوم قسمت مهمی از اوستا و مخصوصا خرده اوستا را گردآوری کرد و اندرزنامه ی او مشهور است و ما قبلا از او یاد کرده ایم.

4- مهروراژ : مهراگاوید و مهر شاپور که در عهد بهرام پنجم بوده اند، دیگر آزاد شاه که در زمان خسرو اول مقام موبدی داشته است.

5- اردای ویراف : که در عصر شاپور اول می زیسته است و او است که برای تکمیل احکام اخلاقی مزدیسنا جامی چند شراب نوشید و در کنف نگاهبانی شاه و رجال دربار در قصری محفوظ به خواب رفت و پس از چند روز برخاست و معراج خود را که سیر در "چینوَتْ پُوْهل"، دوزخ و مینوان بود فرو گزارد و دبیران نوشتند و نام آن کتاب "اردای ویرافنامک" است.

6- بزرگمهر : این نام گویا مصحف "بُرْزْمهر" یا "داد بُرْزْمهر" بوده است که او را "زرمهر" هم نوشته اند، ظاهرا نام صحیح او "دات بُرژمِتر" است و از وزیران، مستشاران و درباریان عمده ی انوشیروان بوده است و در مقدمه ی "اندرز بزرگمهر" مقام و القاب خود را چنین شرح می دهد :
"وَزرُکِ متربوختکان - وینان پَتْ شپستان شتر- واوستیکان خسرو و دَرین پَتْ"
یعنی بزرگمهر پسر بوختک رییس "رایزنان خاص دربار کشور" ملقب به "اوستیکان خسرو" یعنی پلیس و پاسبان شخصی پادشاه و "رییس دربار" و چنین به نظر می رسد که بزرگمهر بختگان همین "دادبُرژمهر" بوده است که به تخفیف او را "زر مهر" خوانده اند و گویند از وزیران بزرگ خسرو کواتان بود و به دست هرمز کشته شد.

برگرفته از سبک شناسی - محمدتقی بهار (چاپ تهران 1381)

مشاهیر سبک هندی

صائب تبریزی ( شاعر قرن یازدهم) مشهورتر از آن است که نیازی به معرفی داشته باشد. غرابت مضمون و قوت لفظ ، به ابیات او درخششی ویژه بخشیده و انتخاب بیتهای زیبا و در عین حال متفاوت را از میان سروده های او دشوار ساخته است. (شناختنامه صائب تبریزی را از اینجا بخوانید)

زلف مشکین تو یک عمر تامل دارد
نتوان سرسری از معنی پیچیده گذشت

کشتی عقل فکندیم به دریای شراب
تا ببینیم چه از آب برون می آید!

گر تو گل همیشه بهار زمانه ای
ما بلبل همیشه بهار زمانه ایم!

از ما خبر کعبه مقصود مپرسید
ما بی خبران قافله ریگ ِ روانیم

گفتگوی کفر و دین آخر به یک جا می کشد
خواب یک خواب است و باشد مختلف تعبیرها

هوا چکیده نور است در شب مهتاب
ستاره خنده حور است در شب مهتاب

گفتگوی اهل غفلت قابل تاویل نیست
خواب پای خفته را تاویل کردن مشکل است!

ما را ز شب وصل چه حاصل که تو از ناز
تا باز کنی بند قبا صبح دمیده ست!

بوی گل و باد سحری بر سر راه اند
گر می روی از خود ، به از این قافله ای نیست

کمند زلف در گردن ، گذشتی روزی از صحرا
هنوز از دور گردن می کشد آهوی صحرایی

پیراهنی که می طلبی از نسیم مصر
دامان فرصتی ست که از دست داده ای

در حسرت یک مصرع ِ پرواز بلند است
مجموعه بر هم زده بال و پر من

نه دین ما به جا و نه دنیای ما تمام
از حق گذشته ایم و به باطل نمی رسیم!

داغ آن دریانوردانم که چون زنجیر موج
وقت شورش برنمی دارند سر از پای هم!

نیست امروز کسی قابل زنجیر جنون
آخر این سلسله بر گردن ما می افتد!

بزرگ اوست که بر خاک، همچو سایه ابر
چنان رود که دل مور را نیازارد!


غنی کشمیری (متوفی۱۰۹۷ه ق) از سرآمدان سبک هندی به شماراست. غنی کهبه مشرب فقر وعرفان گرایش داشت، زندگانی در گوشه نشینی گذراند و در چهل سالگی این جهان را وداع گفت. در اینجا نمونه ای از ابیات او را می آوریم. این نخستین بخش از " مضامین گم شده " است. هر گاه حوصله ای حاصل شد به سراغ برخی دیگر از شاعران این شیوه خواهیم رفت.

تا بود گفت و گو سخنم ناتمام بود

نازم به خامشی که سخن را تمام کرد

بالش خوبان دگر از پر است

شوخ مرا فتنه به زیر سر است!

افتادن و برخاستن باده پرستان

در مذهب رندان خرابات نماز است

خوشا عهدی که مردم آدم بی سایه را دیدند

غریب است این زمان گر سایه آدم شودپیدا

تابوت مرده ای دوش هشیار کرد ما را

پای به خواب رفته بیدار کرد ما را

شعر دگران را همه دارند به خاطر

شعری که غنی گفت کسی یاد ندارد!

خواستم کز گلشن دیدار او چینم گلی

چشم واکردن در حیرت به رویم باز کرد

غافل دادیم دل به دستت

ما را یاد و تو را فراموش!


نظیری نیشابوری( متوفی۱۰۲۱ ه ق ) از پیشگامان سبک هندی است.صاحب تذکره آتشکده او را "شاعری بی نظیر" می داند و صائب رسیدن به او را خیال می شمرد:

صائب! چه خیال است رسیدن به نظیری
عرفی به نظیری نرسانید سخن را

دیوان او که حدود ۱۰۰۰۰ بیت دارد ، یک بار به اهتمام دکتر مظاهر مصفا و یک بار به کوشش محمدرضا طاهری منتشر شده است.

درس ادیب اگر بود زمزمهّ محبتی
جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را

شاهدان چمن تهیدست اند
جامه سرو تا سر زانوست!

گریزد از صف ما هر که مرد غوغا نیست
کسی که کشته نشد از قبیلهّ ما نیست!

ز بس که گشته ام از درد ِ انتظار ضعیف
نگاه را به رخت قوّت رسیدن نیست!

در دل او درد ما از ناله تاثیری نکرد
برد مرغی نامهّ ما را که بال و پر نداشت!

آن که صد نامهّ ما خواند و جوابی ننوشت
سطری از غیر نیامد که کتابی ننوشت!

نیازارم ز خود هرگز دلی را
که می ترسم در او جای تو باشد

گویا تو برون می روی از سینه وگرنه
جان دادن کس این همه دشوار نباشد!

کشته از بس به هم افتاده کفن نتوان کرد
فکر خورشید قیامت کن و عریانی چند

دولتی بود که مُردیم به هنگام وداع
آن قَدَر زنده نماندیم که محمل برود!

سینهّ پر حسرتی دارم که از اندوه او
تا به نزدیک لب آرم خنده را ، شیون شود!

دست طمع چو پیش کسان کرده ای دراز
پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش

ترسم که در روز جزا گیرند خلقی دامنت
با دیگران باری مکن جوری که با ما کرده ای!

ارباب زمانه آفت دل باشند
چون موج سراب نقش باطل باشند

این کهنه سفینه های از کار شده
خوب است جنازه های ساحل باشند!

یک معرکه خویش را به جایی نزدیم
یک مرتبه حرف خونبهایی نزدیم

صد قافلهّ شهید بر ما بگذشت
ما مرده چنان که دست و پایی نزدیم!


میرزا محسن تاثیر تبریزی ( متوفی ۱۱۳۱ه ق) از سخنوران دوران صفوی است که بوی سخن صائب از شعر او به مشام می رسد. دیوان او را دکتر امین پاشا اجلالی - از مدرسان ادبیات در دانشگاه تبریز - تصحیح کرده است.از ابیات تاثیرگذار او اینها را برگزیده ایم:

زنگ ساعت شیونی گر می کند حیرت مکن
از برای فوت وقت خویشتن در ماتم است!

پیرو افتادگی ، آخر به جایی می رسد
قطره ای بودم تنزّل کردم و دریا شدم!

بر ما چه ستمها که نرفت از تن خاکی
چون ریشه دویدیم و به جایی نرسیدیم!

شبی در هجر او بر ما گذشته ست
که باک از شورش محشر نداریم!

به رقیب چون پسندم که تو رو به رو نشینی
که ز رشک می دهم جان ، چو به مرگ او نشینی!

نالهّ جانسوزم از بس دلنشین افتاده است
هیچ کوهی برنمی گرداند این فریاد را

جستجوی حق به پای کفر و ایمان می کنم
یک قدم در سایه دارم ، یک قدم در آفتاب

بر این نسَق گذرد گر مدار صحبتها
به هر کجا که کسی نیست جای ما خالی ست!

راحتی نیست که از رنج کسی گُل نکند
خواب مخمل ز نخوابیدن مخملباف است

دو پادشاه به یک مملکت نمی گنجد
در آن دلی که محبت بود فراغت نیست

تو می خرامی و از بس به خویش می بالد
زمین به پیرهن آسمان نمی گنجد!

مشو ز نکهت پیراهن سحر غافل
که بوی یوسف از این گرگ و میش می آید

گمان کنید عزیزان! که آب برده مرا
تعجب از مژهّ اشکبار من مکنید!

تنش از لطف می آید در آغوش
به آن نرمی که آید خواب در چشم!


قاسم مشهدی: نویسندگان کتابهای تاریخ ادبیات معمولا نظر خوشی به ادبیات دوره صفوی و به اصطلاح شعر سبک هندی ندارند. "دوران رکود و رخوت شعر" ، "روزگار ابتذال زبان" و "دوره بی توجهی به شعر" و ...تعبیراتی است که به شکل "نرخ شاه عباسی" در مورد این دوره به کار می رود!

اما اگر به تذکره های موجود نگاهی بیفکنیم می توانیم از حیث تعداد ، فقط در تذکره نصرآبادی با نام و شعر نزدیک به یک هزار شاعر ایرانی این دوره آشنا شویم که بسیاری از آنها دیوانهای بزرگ داشته اند. در میان شاعران این دوران ، شاپور تهرانی حدود ۱۰۰۰۰بیت ، شفایی بیش از ۱۵۰۰۰ بیت ، اسیر شهرستانی نزدیک به ۲۰۰۰۰بیت و سالک قزوینی در حدود ۳۰۰۰۰بیت و وحید قزوینی بیش از ۹۰۰۰۰بیت سروده اند. دو شاعر بسیار شاخص این دوران، یعنی صائب و بیدل ، دیوانهایی پرحجم دارند که تنها دیوان صائب بیش از ۷۰۰۰ غزل را دربر می گیرد! با افزودن شاعران پارسیگوی هند و آثار آنان ، کارنامه شعر این دوره از لحاظ کمّی بسی بیشتر از مجموعه شاعران و دیوان و دستکهای برجای مانده از هزار سال شعر فارسی برآورد می شود!

از لحاظ کیفی نیز ، اگر بیرون از معیار و سلیقه پیروان سبک بازگشت و بنیانگذاران دانشکده های ادبیات که اکثرا از منظر شعر خراسانی به دنیای ادبیات می نگریستند و برخی از آنها حتی سعدی را هم به شاعری قبول نداشتند ، بنگریم ، شعر این دوره دارای ارزشهای مخصوص به خود است. تلاش سخنوران این دوره برای یافتن و سرودن مضامین بکر و باریک ، قطعا کوششی بوده است برای گریز از ابتذال و تکاپو برای نوآوری در فضای شعر که باید مایه تحسین و تقدیر باشد ، نه دستمایه طعن و تعریض!

در بستر ادبیات ما همواره دو جریان پویا وجود داشته است: ادبیات رسمی و به اصطلاح درباری و ادبیات مردمی که شاعران گمنامی از میان توده های مردم آفریننده آن بوده اند. متاسفانه همیشه آنچه مجال ثبت و ماندگاری نمی یافت ، قسم دوم بود! در دوران مورد بحث، برای نخستین بار شعر شاعران معمولی کوچه و بازار که از قهوه خانه ها و محافل ادبی غیر درباری برخاسته بودند ، مجال ماندگاری یافت و به شکل ابیات سائر در زبان مردم و تذکره ها باقی ماند.

***

اما ابیاتی از قاسم مشهدی ، از شاعران قرن یازدهم هجری که او را به نام "قاسم دیوانه"نیز می شناخته اند:

به گوش بحر ، حرف لذت لب تشنگی گفتم
تپیدنهای دل بیرون فکند از آب ماهی را

هر کسی را در مقام خویش می باید گذاشت
صورت منصور را بر دار می باید کشید!

گوش را هوش شنیدن نبوَد ، کاش کسی
از لبت شهد سخن را به مکیدن گیرد!

چون ز صحرای غمت باد جنون برخیزد
گل پیراهن ما رنگ دریدن گیرد

اشک و آهم گر غبارآلود آید دور نیست
یاد طفلی در دل من خاکبازی می کند!

قرب تو را دلیل همین بس بوَد که من
افتاده ام به یاد تو هر جا نشسته ام!

کردم سفید دیده خود را در انتظار
شاید که در دلم شب مهتاب بگذری

سرخی چهرهّ من از دگری ست
عکس در خون فتاده را مانم!


وحید قزوینی(متوفی ۱۱۱۲ه ق) از شاعران و دبیران و تاریخ نگاران و سیاستمداران دوران صفوی است. در اینجا نمونه هایی از نازک خیالی های او را به اهل تامل تقدیم می کنیم:

چندان که می پرم به پر و بال بی خودی
از عالم خیال تو بیرون نمی روم!

گردش این ساغر خالی که گردون نام اوست
اهل دولت را نمی دانم چرا مدهوش کرد؟!

چه بلایی تو که از شوق خرامیدن تو
جاده چون رگ به تن خاک تپیدن گیرد!

اهل دنیا را ز غفلت زنده می پنداشتم
خفته دایم مردگان را زنده می بیند به خواب!

می برد آخر تو را خواب عدم ، غافل مشو
آمد و رفت نفسها جنبش گهواره است!

اگر در خانهّ من نیست چیزی
خجل گشتن ز روی میهمان هست!

دیدم آن چشمهّ هستی که جهانش خوانند
آن قدر آب کز او دست توان شست ، نداشت!

گر چه مهمان چو نفس مایهّ روح است ، ولی
خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود!

واعظ! مکن دراز حدیث عذاب را
این بس بود که بار دگر زنده می شویم!

به سان خامهّ نقاش ، در عشق
به مویی می توان کوهی کشیدن!

نمی آید به چشم از نازکی مانند بوی گل
گر آید از لباس خویش آن گل پیرهن بیرون

دشمن دوست نما را نتوان کرد تمیز
شاخ را مرغ چه داند که قفس خواهد شد!؟


مسیح کاشانی از شاعران و طبیبان دوره صفوی است. او به سال ۱۰۶۶ ه ق در کاشان درگذشته است. برای اطلاع از شرح احوال و آثار او می توان علاوه بر تذکره ها به کتاب آقای امیرعلی آذر طلعت [انتشارات سروش ، ۱۳۷۸] مراجعه کرد. اینک نمونه ای از اشعار او:

کلید کهکشان در قفل گردون
شکستند و کنون در بسته مانده ست!

مگر به گمشدگی خویش را عزیز کنم،
به هر که زود کند گم ، سپرده ام خود را!

جان ما در دل و ما در پی جان می گردیم
یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم!

در گلشن سودای او چون خار عریانم مبین
آن غنچه ام کز بوی خود دارم گلستان در بغل!

در غربت مرگ بیم تنهایی نیست
یاران عزیز آن طرف بیشترند!

نه یوسفیم ولی در زمان این اخوان
کسی که چاه کَنَد بهر ما برادر ماست!

عشقی که رفته رفته جنون آورد چه سود؟!
دیوانه گشتن از نگه اولین خوش است!

تا چند گفتگوی تو بی هوشی آورد؟
کو حیرت وصال که خاموشی آورد

چو کبوتران وحشی همه می رمند از هم
ز فلک به گوش مردم چه صدا رسیده باشد؟!

انس، یک ساعت نمی گیرد دلم با شهر و کوی
شام شهری نیستم، صبح بیابان زاده ام!

گر فلک یک صبحدم با من گران باشد سرش
شام بیرون می روم چون آفتاب از کشورش!

آن قَدَر بار ندامت به وجودم جمع است
که اگر پایم از این پیچ و خم آید بیرون،

لنگ لنگان درِِ ِ دروازه هستی گیرم
نگذارم که کسی از عدم آید بیرون!

جنون به رقص در آمد کجاست منصوری
که باز نوبت افشای راز نزدیک است!


سلیم تهرانی: زیبایی بسیاری از تک بیتهای شاعران "طرز نو" که در زمانه ما به "سبک هندی" نامبردار است، گاه با حلاوت غزلی شیوا برابری می کند. این ابیات معمولا کشفی تازه را در خیال یا زبان شعر در بر دارند و چنانچه به خوبی دریافته شوند ، تا مدتها دست از سر خواننده و خاطر او بر نمی دارند . این ابیات این قدرت را نیز دارند که به سادگی وارد زبان مردم کوچه و بازار بشوند و به عنوان ضرب المثل به کار روند.
در اینجا برای نمونه ابیاتی از سلیم تهرانی را برگزیده ایم. سلیم از معاصران کلیم کاشانی است و در بیتی او را با چنین ظرافتی مورد تعریض قرار داده است:

بریده باد از آن طور پای همّت من
که گر عروج کند کار من ، کلیم شوم!

سلیم به سال ۱۰۵۷ ه ق در گذشت. مقبره کلیم و سلیم در کشمیر در کنار یکدیگر قرار دارد. دیوان سلیم را آقای رحیم رضا به سال ۱۳۴۶ به عنوان رساله دکتری تصحیح و سپس به چاپ رسانده است.

صورت نبست در دل ما کینهّ کسی
آیینه هر چه دید فراموش می کند

داریم شعله ای که ملایم تر از گل است
پروانه ای نسوخته است از چراغ ما

به صورت تو بتی کمتر آفریده خدا
تو را کشیده و دست از قلم کشیده خدا

ز باد صبح محیط کرم به جوش آمد
پیاله گیر که وقت گناه می گذرد!

می کنم در غبار خاطر خود
آرزوهای کشته را در خاک!

مطلبی در گفتگوی مردم دیوانه نیست
همچو مخمل در پی تعبیر خواب ما نباش!

به راهش سر نهادیم و گذشتیم
نماز رهروان کوتاه باشد!

عشق آشوب دل و جوش درون می آرد
گل این باغ نبویی که جنون می آرد!

ز ناز و غمزه در آن چشم هر چه خواهی هست
ولی چه سود ، اسیران نگاه می خواهند!

در روزگار نیست مرا چون تو دشمنی
در حیرتم که این همه چون دوست دارمت؟!

در باغ هر گلی ز تو در خون تازه ای ست
هر بید در هوای تو مجنون تازه ای ست

ای مرغ چمن از اثر باد خزان است
کاواز تو چون بلبل تصویر گرفته ست!

یوسف من! چشم پیران نیست تنها بر رهت
شوق مکتوب تو طفلان را کبوترباز کرد!

عشق را سلسله جنبان تویی امروز ای دل
بی تو زنجیر جنون کوچهّ خاموشان بود!

مرا معانی کوتاه دلپسند نباشد
چو کر نمی شنوم تا سخن بلند نباشد!


واعظ قزوینی از عالمان و شاعران و خطیبان سده یازده هجری است. دیوان او را مرحوم دکتر سید حسن سادات ناصری به سال ۱۳۳۹ به عنوان رساله دکتری خویش تصحیح و سپس منتشر کرده است. گویا برگزیده ای از سروده های او به سلیقه مرحوم سید محمد عباسیه کهن در دست چاپ است و آقای محمد علی حضرتی نیز کتابی در شرح احوال و آثار او آماده چاپ دارند. بعضی از ابیات او را بارها از زبان مردم کوچه و بازار شنیده اید:

ما را بغیر عمر که آمد به سر دگر
هرگز کسی نکرد ز یاران عیادتی!

روزگاری که منش سر به قدم می سودم
زلف او در عدم آباد کمر می گردید!

از پایهّ بلند ز خود بی خبر شدن
افتادم آن قدر که فتادم به فکر خویش!

ز خود هر چند بگریزم ، همان در بند خود باشم
رم آهوی تصویرم ، شتاب ساکنی دارم!

گفتم ز چه آیا طرب از ما رفته ست
شوق از سر و ذوق طلب از پا رفته ست

بر چهره چو نردبان چینها دیدم
معلومم شد که عمر بالا رفته ست!

گر شدم محروم دوش از خدمتت معذور دار
بود مهمان عزیزی همچو تنهایی مرا!

نالهّ من ز ناتوانی ها
بی صدا تر ز آب تصویر است!

بر درگه خلق بندگی ما را کشت
هر سو پی نان دوندگی ما را کشت

فارغ نشویم یک دم از فکر معاش
ای مرگ بیا که زندگی ما را کشت!


کلیم کاشانی: شعر سبک هندی و ادبیات دوران صفویه نه تنها به خوبی شناخته نشده و آثار آن ،چنان که باید ، مورد تتبع و تحقیق قرار نگرفته ، بلکه دیوار بلندی از پیشداوریها و قضاوتهای غرض آلود آن را احاطه کرده است . تامل در نازک اندیشی های شاعران این دوران شاید روزنه ای فراروی شاعران جوان ما بگشاید تا به جای روی آوردن به شعر "ترجمه ای" یا غرق شدن در بازیهای زبانی که به سرعت رنگ می بازند ، و به جای دست و پنجه نرم کردن بیهوده با قواعد دستور زبان و... فارغ از هر تقلیدی به درنگ در خویشتن و کشف قلمروهای نامکشوف خیال و فضاهای ناشناختهّ احساس و اندیشه بپردازند. ابیاتی که در اینجا آورده ام از ابوطالب کلیم (متوفی ۱۰۶۱ ه ق) ، از مشهورترین سخنوران این شیوه است. تصور می کنم از بازخوانی بیتهای او خسته نشوید.

ما ز آغاز و ز انجام جهان بی خبریم
اول و آخر این کهنه کتاب افتاده ست

سبک پی قاصدی باید که چون غمنامهّ ما را
به دست او دهد کاغذ هنوز از گریه تر باشد

پرپیچ و تاب و تیره و بی امتداد بود
این زندگی که نسخه ای از گردباد بود

این همسفران پشت به مقصود روانند
شاید که بمانم قدمی پیش تر افتم!

گرچه ز تمکین حسن کم سخن افتاده ای
بوسه فغان می کند در لب خاموش تو!

صاحب آوازه در اقلیم گمنامی منم
نام خود را از زبان هیچ کس نشنیده ام!

حدیث بحر فراموش شد که دور از تو
ز بس گریسته ام ، آب برده دریا را!

نگذاشت آستانش در جبهه ام سجودی
بی سجده می گزارم اکنون نماز خود را!

گر چه این ره را به سر طی می کنم همچون قلم
سرنوشت تازه ای هر گام در راه من است

دانی عرق نقطه به روی سخن از چیست؟
بسیار به دنبال سخن فهم دویده ست!


رفیع مشهدی از شاعران کم شناخته سبک هندی در قرن یازدهم هجری است. جاذبه دیار افسانه ها او را که در زمره دیوانیان و منشیان بود ، چون بسیاری دیگر از شاعران و سخنوران ، به هند کشاند. رفیع واپسین سالهای زندگی را در شاهجهان آباد در انزوای درویشانه سپری کرد. دیوان او گویا هنوز چون بسیاری آثار این دوره، تصحیح و چاپ نشده است. اینک نمونه ای از تاملات شاعرانهء اوکه از صیادان معنی برگزیده ایم:

دست صاحب همتان کشور دانش تهی ست

طرفه اقلیمی ست کز وی یک توانگر برنخاست

عمر اگر خوش گذرد زندگی خضر کم است

ور به ناخوش گذرد نیم نفس بسیار است

دیدم که در ره عشق تنها نمی توان رفت

همراه خویش بردم سوز و گداز خود را

سحر ز سجدهء بت باز ماندم از مستی

به عمر خویش گناهی که کرده ام این است!

من نه آنم که ز رخسار تو بردارم چشم

بلهوس بود کزین باغ گلی چید و گذشت!

نکته سنجان همه غارتگر مضمون هم اند

سخن تازه کم و دزد سخن بسیار است!

نه محبتی نه دردی نه غمی ، از این چه حاصل

که چو صبح آه سردی ز جگر کشیده باشی

بازیگران دهر ز خود غافل اند و ما

در گوشه ای برای تماشا نشسته ایم!

صد هنر چون خامهء مو دارم و نقاش دهر

انتقام از هر سر مویم به رنگی می کشد!



عیش و محنت چون گل و شبنم به هم وابسته اند

خندهء شادی بود با گریهء غم آشنا

خنده زد برق بر اساس جهان

ابر بهر چه می گریست بگو


بجز از مرگ دوستان دیدن

حاصل عمر خضر چیست بگو

خلق عالم بس که بی خود از شراب غفلت اند

مستم و از خود نمی بینم کسی هشیارتر!

ما قوت پرواز نداریم ، و گر نه

عمری ست که صیاد شکسته ست قفس را

چون ابر به هر وادی و چون سیل به هر دشت

می گریم و می نالم و فریاد رسی نیست

از بس که ستم دیده ام از مردم عالم

از مردمک چشم خودم هم گله دارم!

من یک شب از تو دور شدم ، سوختم ز غم

خورشید از فراق تو هر شب چه می کند


گفتی که چیست بی لب من پیشهء لبت؟

خون می خورد ز حسرت آن لب ، چه می کند؟!

پروای من سوخته دل نیست کسی را

خاکستر پروانه خریدار ندارد


قدسی مشهدی از شاعران مضمون پرداز سبک هندی در قرن یازدهم هجری است. او در قالبهای مختلف طبع آزموده است٬اما در قصیده و مثنوی تواناتر می نماید. بیشتر قصاید قدسی در منقبت ثامن الائمه حضرت رضا (ع) است. دیوان قدسی را استاد محمد قهرمان تصحیح و انتشارات دانشگاه مشهد به سال منتشر کرده است. اینک نمونه ای از ابیات او:

در بزم جهان شمع شب افروزی کو

در هفت فلک اختر فیروزی کو

گویی : نبود به یک روش سیر فلک

عمری است که شب می گذرد روزی کو

من و تو چون قدح و باده آشنای همیم

من از تو چشم نمی پوشم و تو از من روی

چه حیله کرد ندانم دلیل راه وصال

که ره تمام شد و من به جای خویشتنم

بر لب شکسته می گذرد حرف توبه ام

چون کودکی که نو به سخن آشنا شود

شرح احوال اسیران سر به سر سوز دل است

نامه ما شعله در بال کبوتر می زند

آن سیه روز فراقم که قضا صبح ازل

روز من دید و سواد شب یلدا برداشت

پیوسته دیگران ز قدح باده می خورند

ما خورده ایم زین قدح واژگون شکست

سبحه بر کف توبه بر لب دل پر از ذوق گناه

معصیت را خنده می آید ز استغفار ما!

دلگرمی من ز دیدن توست

این آینه رو بر آفتاب است!


دانش مشهدی (درگذشته پس از ۱۰۸۳ ه ق) از لطیف گویان سبک هندی است. دیوان او را استاد محمد قهرمان تصحیح کرده است. اینک ابیاتی از او :

چشم بر راه نسیم خوش خبر داریم ما
همچو بوی گل عزیزی در سفر داریم ما

شکسته بالی من عذرخواه پرواز است
نشسته ام که نگاهی کند شکار مرا

کجا پروای مردم هست چشم می پرستش را
بغیر از خواب شبگردی نگیرد چشم مستش را

تو رفتی سرگران از بزم و دور از دیده می گردد
ز بی جایی چو مرغ آشیان گم کرده ، خواب امشب

می رود هر شام از کویت به حسرت آفتاب
توشه راهش نگاه واپسینی بیش نیست

پیک یار آمد و تسکین دل نالان داد
برگ گل در قفس مرغ گرفتارم ریخت

شاید آن روی فلک بهتر از این رو باشد
پشت این آینه بر جانب ما افتاده ست

فتنه خیز است ره دیده و دامان ، بسیار
رفت صد قافله اشک و یکی باز نگشت

نشاط مرده و دل بی ترانه تاریک است
به چشم اهل مصیبت زمانه تاریک است

چراغ فیض در این بزم ، تیره می سوزد
ببند دیده و بگشا که خانه تاریک است !

گره نتواند از کارم گشودن
قلم در دستم انگشت زیاده ست !

سینه ما جانگدازان کربلای حسرت است
آرزوی کشته ای هر سو شهید افتاده است

سرگذشت شیشه می خواب غفلت آورد
گوش بر افسانه ای افکن که بیدارت کند !

چنین مست از شبیخون گلستان که می آیی
که بوی خون گل از دامن پاک تو می آید

رنگ گل قطره شبنم شد و بر خاک چکید
چمن از روی که امروز طراوت دارد ؟

به امید وصالت در شب هجر
نمی خوابم چو خون بی گناهان

دلیل راه عدم کو که زحمت عجبی ست
به سوی منزل نادیده بی نشان رفتن !

همچو دزدی که به باغ از گذر آب رود
از رگ تاک به میخانه رهی پیدا کن

در این سودا نزد ناخن به دل افغان زنجیری
ندارد ناله های پیش پا افتاده تاثیری

می آید و گرم از برم می گذرد
چون اشک که از چشم ترم می گذرد

همچون مژه بس که در نظرها پستم
یک قطره آب از سرم می گذرد !


ظفرخان احسن از سرداران و والیان و شاعران قرن یازده هجری است.صائب تبریزی از معاشران او بوده و وی را ستوده است. از او حدود ۳۸۰۰ بیت برجاست. ابیاتی از او :

گرچه همچون شانه عمرم در تهیدستی گذشت
یک سر مو از سر زلف تو درهم نیستم !

به مردم چنان این جهان تنگ شد
که خود را به ملک عدم می کشند

یک چند چو ما سلسله جنبان جنون باش
تا چند به تقلید خردمند توان بود !؟

با پستی همت چه زنی دم ز اناالحق!؟
این حرف بلندی ست که بر دار توان زد

بی تابی ام بجاست که دوش از هجوم غم
آمد خیال او به دل تنگ و جا نیافت !

در حیرتم که دشمنی کفر و دین چراست
از یک چراغ کعبه و بتخانه روشن است

گه پای بند خالم و گه کوچه گرد زلف
یک دم به حال خود نگذارد هوس مرا

ز دوری تو گرفت آن قدر ملال مرا
که جام باده نمی آورد به حال مرا


میرزا محمد علی شیرازی (متوفی حدود ۱۱۲۰ ه ق) معروف به نعمت خان و دانشمند خان ، از شاعران و مترسلان و طنزپردازان قرن دوازدهم است. نمونه ای از ابیات لطیف او را در اینجا می آوریم. دیوان او پیش از این در هند چاپ شده است.

شد یقین از قصه یوسف که از اعجاز حسن
کف بریدن نیست مشکل ، دل بریدن مشکل است !

کارم ز بس گنه به سرافکندگی کشید
نقاش دید رویم و شرمندگی کشید !

عمری ست که کفرم به ترقی ست ز عشقش
تا حال عجب نیست که ایمان شده باشد !

دلم از بیم فراق تو به خود می لرزد
همچو آن قطره که از گل نچکیده ست هنوز

پیش عشق از عقل خود کی لاف دانایی زنم؟
این قَدَرها هم من دیوانه نادان نیستم !

یا رب نگاه کس به رخی آشنا مکن
گر می کنی، کرم کن و از هم جدا مکن !

پرده برداشت ز رخ شوخ ستمکاره من
می چکد رنگ گل امروز ز نظّاره من


نجیب کاشانی از شاعران و تاریخ نگاران پایان عصر صفوی است و در سخن او شور و حال دیگر مضمون یابان و نکته پردازان این دوران را می توان یافت. اینک گزیده ای از ابیات او:

سر به سر طومار زلفت شرح احوال من است
مو به مو فهمیده ام این مصرع پیچیده را

یاری چرخ و مددکاری ساقی ست یکی
هر که را دست گرفته ست ز پا می افتد !

خم سپهر تهی شد ز می پرستی ما
وفا نمی کند این باده ها به مستی ما

خاکساری بین که چون نقش قدم در راه او
عشق با خاکم برابر کرد و گردی برنخاست

مانند جام می که به گردش فتد به بزم
صد جا دلم زدست تو نامهربان پر است !

می توان از شش جهت تا کعبه مقصود رفت
مختلف هرچند باشد راهها منزل یکی ست

مشکل فتاده با یار کارم چو صبح و خورشید
با او نمی توان بود بی او نمی توان زیست

گریزانم از بیم غفلت ز راحت
چو طفلی که در خواب ترسیده باشد

در این ره به منزل رسد خاکساری
که چون جاده بر خویش پیچیده باشد

شاعری نیست که معنی بر و ماخذ خوان نیست
همه دزدند ولیکن عسس یکدگرند!

تا نگشتم پیر معلومم نشد
روسفیدیها به مویی بسته بود

شد چشم ما سفید و شب وصل او ندید
تا صبح انتظار کشیدیم و شب نشد

در بند آن نی ام که به دشنام یا دعاست
یادش به خیر هر که مرا یاد می کند !

کجا بودی که دیشب تا سحر در فکر گیسویت
دلم خواب پریشان دید و من تعبیرها کردم

عجب دارم که ابر رحمتم نومید بگذارد
که من عمری به امید کرم تقصیرها کردم

خمیازه کشیدیم به جای قدح می
ویران شود آن شهر که میخانه ندارد!

مرنج ای جان نرفتم گر به استقبال یار از خود
تپیدنهای دل پنداشتم آواز پایش را


بسیار بدی کردی و پنداشتیش نیک
نیکی چه بدی داشت که یک بار نکردی؟!

میر نجات اصفهانی: بیت فوق که به عکس شاعرش در میان مردم شهرتی فراوان دارد از میر نجات اصفهانی (متوفی ۱۱۲۲ ه ق ) از شاعران دوره صفوی است.بد نیست دیگر ابیات غزل میر نجات را از یک نسخه عکسی از کتابخانه دانشگاه تهران (به شماره ۳۵۷۷) نقل کنیم:

ای جان هوس عالم انوار نکردی
از داغ غمی فکر دل زار نکردی

از دوش .....بار.... نفکندی
خود را ز غم دهر سبکبار نکردی

از صفحه دل زنگ کدورت نزدودی
خود را ز صفت آینهّ یار نکردی

جز کوی توکل به همه کوی دویدی
کردی همه کاری ولی این کار نکردی

منصور نگشتی به جهاد دل خودکام
مردانه خرامی به سر دار نکردی

از بس که خوش افتاده تو را معنی انکار
دیدی رخ جانانه و اقرار نکردی

بر مائدهّ دوست بدین گرسنه چشمی
هرگز هوس نعمت دیدار نکردی

بسیار بدی کردی و پنداشتیش نیک
نیکی چه بدی داشت که یک بار نکردی

در کفر "نجات" است تو را دست غریبی
یک سبحه ندیدیم که زنار نکردی!

میر نجات اصفهانی (متوفی ۱۱۲۲ ه ق) از سادات کهکیلویه بود. او از دبیران و منشیان دوران صفوی است که در سرودن شعر شاگردی صائب تبریزی را کرده است. در مطلبی که در مورد اصطلاحات کشتی پیش از این نوشتیم ذکر خیری از او کردیم. ابیاتی از او در تذکره ها آمده که برخی از آنها هنوز ورد زبان مردم است. بیتهایی که در اینجا آورده ایم از صیادان معنی استاد محمد قهرمان انتخاب شده است:

کوه و صحرا پر است از نامت
بس که فریاد کرده ایم تو را

آن قَدَرها که یاد ما نکنی
آن قَدَر یاد کرده ایم تو را!

لباس سرمه ای ای کعبهّ نگاه مپوش
به مرگ من که دگر جامهّ سیاه مپوش!

رفت حاجی به طواف حرم و باز آمد
ما به قربان تو رفتیم و همان جا ماندیم!

ما به لطفی ز تو یک عمر قناعت داریم
یاد کن یک دم و صد سال فراموشم کن!

شد باعث غفلت مرا آگاهی از آمرزشت
برده ست خواب راحتم در سایهّ دیوار تو

رفتند رفیقان همه ، ای عمر گرامی
ماندیم در این بادیه ، بردار قدم ، های!

ناز عجبی می کشم از زندگی خویش
باز آ که وجود تو ضرور است عدم! های!

بسیار بدی کردی و پنداشتی اش نیک
نیکی چه بدی داشت که یک بار نکردی!؟

لاله خاکستری از خاک برون می آید
بس که در هر قدمی سوخته ای کاشته ای!


ابیات پراکنده از شاعران سبک هندی:

سفر اول شوق است به کویت ما را
صید ما زود توان کرد که نوپروازیم!

(سلیم تهرانی)

سینهّ ما جانگدازان کربلای حسرت است
آرزوی کشته ای هر سو شهید افتاده است !

(دانش مشهدی)

ما خویش را برای دل خلق سوختیم
ای وای بر دلی که نسوزد به حال ما

(نجیب کاشانی)

وادی امّید، بی پایان و فرصت نارسا
می روم بر دوش حسرت چون نگاه واپسین

(بیدل دهلوی)

اگر دلدار بی مهر است من هم غیرتی دارم
گر او رفت از نظر من نیز خواهم رفت از یادش !

(شاپور تهرانی)

شب که نم در جگر دیدهّ بی خواب نبود
اشک را نیز فشردیم ، در او آب نبود

(الهی اسدآبادی)

داغ بی دردی ابرم که ز دریا برخاست
می توانست که از چشم تری برخیزد!

(منصف تهرانی)

بی خوش آمد ، اگر تو باشم من
چشم از آیینه برنمی دارم !

(تنهای قمی)

پرتو عمر چراغی ست که در بزم وجود
به نسیم مژه بر هم زدنی خاموش است !

( سایر مشهدی)

گر اندک قوتی می داشتم می رفتم از یادش
غبار خاطر او گشته ام از ناتوانیها

(فطرت مشهدی)

پیراهنی از تار وفا دوخته بودم
چون تاب جفای تو نیاورد کفن شد

(طالب آملی)

غمهای مرده در دل من زنده کرد هجر
گویی شب فراق تو صبح قیامت است !

(فصیحی هروی)

سبک ها و دوره های شعر فارسی :

سبک شعر، یعنی مجموع کلمات و لغات و طرز ترکیب آنها، از لحاظ قواعد زبان و مفاد معنی هر کلمه در آن عصر، و طرز تخیل و ادای آن تخیلات از لحاظ حالات روحی شاعر، که وابسته به تأثیر محیط و طرز معیشت و علوم و زندگی مادی و معنوی هر دوره باشد، آنچه از این کلیات حاصل می شود آب و رنگی خاص به شعر می دهد که آن را "سبک شعر" می نامیم، و قدما گاهی به جای سبک "طرز" و گاه "طریقه" و گاه "شیوه" استعمال می کردند.

1- سبک خراسانی ( ترکستانی )

2- سبک عراقی

3- سبک هندی

4- بازگشت ادبی یا سبکهای جدید که منتهی به سبک جدید دوره مشروطه شده است.


__________________________________________________
سبک خراسانی

سبک خراسانی که آن را سبک ترکستانی هم می گویند در واقع طرز و شیوه شاعران خراسان و ماوراءالنهر است. در این شیوه که از ابتدای شعر فارسی یعنی اوایل قرن چهارم تا اواسط قرن ششم ادامه دارد، شاعران و استادان زیردستی مانند: رودکی، فرخی، عنصری، فردوسی، منوچهری، ناصرخسرو، سنایی و مسعود سعد سلمان ظهور کرده و شیوه خراسانی را به کمال رسانیده اند. سبک خراسانی دو مرحله دارد:

یکی دوره سامانی و دیگر دوره غزنوی و سلجوقی.

در دوره سامانی، سادگی بیان و کهنگی تعبیرات و اصطلاحات و نیز غلبه کلمات فارسی بر واژه های عربی و توجه به توصیفات طبیعی و ساده و محسوس و عینی از ویژگیهای شعر محسوب می شود.

معانی که در شعر این دوره می آید غالباً یا مدح است و یا هجور و هزل که هر دو ملایم است و معتدل و دور از اغراق. گذشته از آن، تغزلات عاشقانه و پند و اندرز و حکمت با شیوه ای شاعرانه، نه عالمانه از معانی شعر این دوره به شمار می رود.

از قالبهای مهم در این عصر یکی قصیده است و دیگر مثنوی. در قصیده معمولاً مدح و هجور و تغزل و در مثنوی تمثیل و داستان و حماسه سروده می شود. قالبهای دیگری مانند رباعی و دوبیتی گه گاه در یک دوره دیده می شود که بسیار اندک است و ناچیز.

صنایع لفظی و معنوی در شعر این دوره اگر وجود دارد، خالی از تکلف و تصنع است و بسیار اندک.

استفاده از بعضی معلومات علمی و برخی آیات و احادیث نبوی و روایات تاریخی و حماسی در شعر این دوره وجود دارد اما همه ی این مواد چنان در نسج کلام به کار می رود که صفت اصلی شعر این دوره یعنی سادگی بیان همچنان برجای می ماند و از بین نمی رود.

اما سبک خراسانی در دوره غزنوی و اوایل سلجوقی گذشته از بعضی مختصات لفظی و خصایص دستوری که در واقع مربوط به زبان و لهجه ی منطقه خراسان قدیم می شود، با شعر دوره سامانی تفاوتهایی دارد. از جمله این که سادگی بیان، جای خود را به استحکام و فخامت کلام می دهد و شعر تا حدی به پختگی می رسد.

هر چند شعر فرخی با صفت سادگی همراه است، اما پختگی و استحکام کلام در آن کاملاً مشهود است. عنصری و منوچهری و بعدها ناصرخسرو و سنایی به تدریج سادگی طبیعی را از شعر سبک خراسانی دور می سازند و آن را تا حدی از میان می برند.

در سبک این دوره بعضی قالب های تازه مانند ترجیع بند و ترکیب بند و نیز مسمط و قطعه به وجود می آید. با این همه قصیده و مثنوی از قالب های معتبر این سبک است. صنایع بدیهی اعم از لفظی و معنوی و انواع تشبیهات مرکب و مشروط در شعر این دوره رواج می یابد. صنایع بدیعی از صورت لزوم و ضروریات شعر و شاعری خارج می شود و برای نشان دادن چیره دستی و تبحر در فنون ادب و بلاغت هنرنمایی ها نموده می شود و حتی بعضی صنایع متکلفانه در شعر وارد می گردد.

شاعرانی مانند عنصری، منوچهری، ناصرخسرو و سنایی از اصطلاحات فلسفی، نجوم، ریاضیات و بعضی مباحث علوم طبیعی و پزشکی در شعر خود استفاده می کند و دین طریق نوعی صبغه عالمانه به شعر خود می زنند. استفاده از احادیث و آیات قرآنی و نیز اشعار عربی در میان شاعران این دوره رواج بیشتری می یابد.

مثلاً منوچهری که دیوان اشعار تازیان را از بردارد نمی تواند خود را از زیر نفوذ و تاثیر آن خارج سازد و ناصرخسرو و سنایی معلومات و مطالعات دینی خود را در شعر خویش می آورند.

معانی شعری مانند مدح و هجو و تغزل و پند و حکمت همچنان ادامه دارد جز آن که در این معانی اغراق و تا حدی اضافه گویی زیادتر می شود و در واقع نوعی تکامل می یابد. با این همه کسانی مانند ناصر خسرو، مدح اغراق آمیز را به یک سو می نهند و حکمت و دین و اخلاق را به جای آن معنای قرار می دهند. هر چند در ابتدای این سبک روح ملی و حماسی خاصه در دوره سامانی جلوه ای بارز دارد در پایان آن این روحیه تضعیف می شود و جای آن را روحیه اخلاقی و زاهدانه ناصرخسرو و صوفیانه ی سنایی می گیرد.

بنابراین شروع این سبک با روحیه حماسی است و پایان آن با روحیه صوفیانه.


__________________________________________________

سبک عراقی

سبک عراقی با ظهور سلاجقه در خراسان و اتابکان در عراق (ایالات و ولایت مرکزی ایران) و آذربایجان به وجود می آید و به تدریج شعر دری که مرکز اصلی آن در خراسان و ماوراءالنهر است، به عراق و آذربایجان راه می یابد.

از طرفی بر اثر سیاست سلجوقیان مدارس مختلف دینی تأسیس می شود و معارف اسلامی مانند تفسیر و منطق و حکمت و علوم بلاغی و ادبیات عربی در این مدارس تدریس می شود.

ترویج علوم و معارف اسلامی باعث می شود که شاعران و ادیبان نیز خود را به زیور علوم زمانه بیارایند. ناچار در این دوره علوم مدرسه ای در شعر تأثیر فراوان می گذارد تا آنجا که فرا گرفتن علوم از لوازم شاعری می شود و مایه تفاخر و مباهات شاعران. رواج شعر دری در عراق و آذربایجان و تاثیر علوم اسلامی و ادبیات عربی در آن باعث می شود که در شعر فارسی تحولی به وجود آید.

این تحول هر چند در شعر شاعران آذربایجان و عراق مشهودتر است اما می توان آن را قبل از همه در شعر انوری، ابیوردی و ظهیر فاریابی مشاهده کرد. انوری نخستین کسی است که این شیوه جدید را ارائه می دهد، وی از یک طرف قصاید و مدایح اغراق و پرصنعت را وارد شعر می کند و از طرف دیگر غزلهای لطف و پرشور می سراید.

در آذربایجان خاقانی و نظامی پرچمدار شیوه تازه می شوند و در عراق جمال الدین اصفهانی و پسرش کمال الدین و بعدها در دوره مغول سعدی و حافظ.

معانی شعری در این شیوه تازه گذشته از مدح که با اغراقات و خضوع و خشوع فراوان نسبت به ممدوح همراه است هجو و هزل نیز هست که بیش از دوره قبل رواج می یابد، و نه تنها کسانی مانند انوری و سوزنی و سمرقندی هجوهای تند و هزل های زشت و رکیک می گویند بلکه شاعرانی مانند خاقانی و جمال الدین اصفهانی نیز در این شیوه آزمایش های استادانه انجام می دهند.

غزل و عرفان و اخلاق و نیز وعظ زهد از معانی رایج در شعر این دوره است. غزل که ابتدا انوری آن را به صورت یک نوع جدید ارائه می دهد، در شعر غالب شاعران این دوره آزمایش می شود و نه تنها شهرت می یابند. با این همه اوج آن در غزل سعدی و حافظ جلوه گر می شود.

عرفان و تصوف نیز در این عصر یک مضمون رایج است که غالباً مستقل و بدون آن که خصایص دیگر سبک عراقی را بپذیرد، در شعر کسانی مانند مولوی و عطار و فخرالدین عراقی وجود پیدا می کند.

قالبهای شعری، گذشته از قصیده که انوری و خاقانی و جمال الدین اصفهانی و ظهیر فاریابی آن را به اوج می رسانند، قالب مثنوی و غزل رواج فراوان می یابد.

نظامی گنجوی در خمسه نوعی جدید از انواع ادبی را در قالب مثنوی ارائه می دهد. او کلام خود را نو می داند و حتی با فردوسی به چالشگری بر می خیزد. سخن خود را نو و گران بها می داند و کلام فردوسی را پرگویی و خشت خام می خواند.

نظامی غالباً سنایی را در نظر دارد و شیوه او را بیش از دیگران می پسندد. سعدی بوستان را می آفریند و امیر خسرو دهلوی و جامی گذشته از مثنوی های داستانی، اخلاق و حکمت را در قالب مثنوی رواج می دهند.

شاعران فارس و اصفهان هر چند شیوخ جمال الدین اصفهانی را می پسندند اما قالب غزل را بر قالبهای دیگر ترجیح می دهند. فارس مرکز غزلسرایی به سبک عراقی می شود. سعدی و حافظ خداوندان غزل هر یک شیوه تازه ای می آفرینند.
شیوه عراقی البته در غزل با آنچه در قصیده و مثنوی هست تفاوت دارد.

توجه به زیبایی کلمه و سادگی و خوش آهنگی که در واقع سبک خاص سعدی است در غزل تاثیر می گذارد و کسانی مانند سلمان و خواجو و همام و اوحدی و امیرخسرو و جامی چه در فارس و چه در جاهای دیگر آن شیوه را در نظر دارند. با این همه حافظ تحولی بزرگ در غرل فارسی ایجاد می کند و سبکی منتقل و آزاد که آن را سبک والا باید خواند می آفریند. در سبک عراقی قالب مثنوی و غزل اهمیت بیشتری پیدا می کند و تا دوره های بعد ادامه می یابد.

به طور کلی خصایص شعر سبک عراقی را می توان در مورد زیر خلاصه کرد:

کثرت لغات و ترکیبات عربی و از میان زفتن لغات مهجور فارسی، رواج اشارات و تلمیحات فراوان مربوط به معانی علوم و عصیری و اظهار فضل کردن و توجه و گرایش شاعران به حکمت و فلسفه و منطق، تضمین و اشاره به آیات و احادیث و ادبیات و مصاریع اشعار مشهور عربی و اشاره به اخبار و احوال انبیا و مشایخ و مشاهیر قدما، اجتناب از صراحت بیان و کار بردن مجازات و کنایات و گرایش به تشبیهات غیرصریح و انواع استعارات و لغز و معما و ایهام، اغراقات و تکلفات صنعتی و صنایع بدیعی خاصه در قصیده و التزام ردیفهای فعلی و اسمی، رواج و شیوع حس دینی و در مقابل ضعف حس ملی و گاه اظهار بیزاری از حکمت یونانی.

گذشته از اینها در این سبک توجه به اموال شخصی و زن و فرزند و اظهار بدبینی و تأسف از زندگی و گاه نفرت از شعر و شاعری که غالباً روحیات و احوال نفسانی شاعر را نشان می دهد و از خصایص ممتاز و چشمگیر سبک عراقی به شمار می روند.

سبک هندی

سبک هندی یا اصفهانی که مقدمات آن از دوره مغول فراهم می شود با ظهور دولت "صفویه" در ایران و "بابریه" در هند و نیز اثر بعضی عوامل اجتماعی و سیاسی و دینی به وجود می آید.

پادشاهان صفوی برای حفظ استقلال ایران و تشکیل حکومت ملی، مذهب شیعه را به عنوان یک مذهب ملی و رسمی در سراسر ایران رواج می دهند و برای اشاعه آن تبلیغات دامنه داری را آغاز می کنند، همین امر روال مذهبی و سنتی گذشته را تغییر می دهد. توجه شدید پادشاهان صفوی به تشیع و علاقه فراوان آنان به خاندان نبوت و اهل بیت باعث می شود که شعر در خدمت مذهب و تبلیغ مذهبی قرار گیرد.

پادشاهان صفوی به مدح و اغراقات آن چندان علاقه ای نشان نمی دهند. غالباً شعر در نظر آنان جزو مناقب و مراثی امامان و اهل بیت چیزی نیست و شاعران مدیحه سرا که جز اغراق و تملق چیزی ندارند مورد بی اعتنایی قرار می گیرند. برخی از شاعران به دربار بابریه می روند و بسیاری به شعر مذهبی خاص مرثیه روی می آورند.

از آنجا که دربار ایران به شاعران روی خوش نشان نمی دهد، قصیده سرایی خاصه مدیحه ضعیف می شود و از رونق می افتد. همین امر باعث می گردد که شعر از دربار خارج شود و در میان مردم و طبقات مختلف اهل حرفه و کسب بیفتد. مدرسه ها که در دوره سلجوقیان رونقی گرفته بودند، به تدریج از میان می روند. در نتیجه علوم مختلف اسلامی، اعتبار و اهمیت خود را از دست می دهد. شاعران که غالباً اهل حرفه و کسب و کارند از مدرسه و علوم مدرسه فاصله می گیرند.

از این رو، از یک طرف سنتهای درباری و از طرف دیگر علوم مدرسه ای در شعر فارسی فراموش می شود و به جای این هر دو، سنتهای مذهبی خاصه تشیع و حکمت عامیانه وارد شعر می گردد. معانی و بافت کلام در شعر به تدریج تغییر می کند و سبک هندی یا اصفهانی متولد می شود.

از معانی شعری که در این سبک مورد توجه است یکی مرثیه است و منقبت و دیگر غزل عاشقانه با مضامین مختلف آن. در باب مرثیه شاعران غالباً به مناسبت خوشایند پادشاهان و یا بنا به اعتقاد خودشان گرایشی بدین معنی پیدا می کنند، در کتاب عالم آرای عباسی در شرح حال شاه طهماسب صفوی آمده است که چون شاعری وی را مدح می کند در جواب او می گوید:

"من راضی نیستم که شعرا زبان به مدح و ثنای من آلایند بلکه باید قصاید در شأن شاه ولایت و ائمه معصومین علیهم السلام بگویند وصله، اول از ارواح مقدسه حضرات و بعد از آن، از ما توقع نمایند."

این طرز فکر البته منحصر به شاه طهماسب نیست، غالب پادشاهان خاندان صفوی نیز همین اندیشه را دارند. از همین روست که اکثر شاعران این عصر به مرثیه روی می آورند و محتشم کاشانی (متوفی به سال 996 هـ.ق) آن را به اوج کمال می رساند.

غزل از مهم ترین معانی شعری سبک هندی است. جوهر اصلی معانی غزل در این دوره عشق است.عشق با نوعی لاابالیگری و رندی و فساد و بی بند و باری همراه با مبالغات مربوط به سوز و گداز عاشقانه و معاملات عاشق و معشوق و خضوع فوق العاده و اظهار تواضع بیش از حد نسبت به معشوق.

با این همه، نوعی واقع گویی با مکتب وقوع در سبک هندی خاصه در غزل به وجود می آید که حاکی است از معاملات واقعی احوال عشق و عاشقی بر مبنای تجارب زندگی روزمره. مثلاً در این ادبیات دقت کنید که چگونه شاعر از تجارب واقعی زندگی عاشقانه خود سخن می گوید:

به هر مجلس که جا سازم حدیث نیکوان پرسم

که حرف آن مه نامهربان را در میان پرسم


مرهم ناز مکن بر دل ریشم ضایع

که جگر سوخته داغ نهان دگرم


جلوه ی قد توام زود ز پا می افکند

گر نمی برد ز جا سرو روان دگرم

اما این واقع گرایی در عشق به تدریج در پرده ای از خیال پردازی فرو می رود و نوعی پیچیدگی و ابهام در آن به وجود می آِد که نه تنها شور و هیجان را از غزل می گیرد بلکه درک آن را محتاج تامل فراوان می سازد. مثلاً در این بیت که آن را عبدالقادر در بیدل راجع به تبسم معشوق گفته است:

تبسم که به خون بهار تیغ کشید؟

که خنده بر لب گل نیم بسمل افتاده است

این ابهام به چشم می خورد، در صورتی که شاعر می خواهد بگوید تبسم معشوق چنان زیباست که خنده گل در مقابل آن هیچ جلوه ای ندارد. یا در این بیت از ملاجمال لاهوری:

دهان تنگش از من چشمه حیوان نهان می داشت

خطش سر زد ز لب کای تشنه جان من خضر این را هم

که پیچیدگی آن لطف شعر را از میان برده است. اما در غزل به غیر از مضامین عاشقانه، عرفان و فلسفه و اخلاق نیز وجود دارد و مثلاً در شعر شاعری مانند صائب فلسفه با عرفان به هم می آمیزد و شاعر که مثل صوفی از استدلال می گریزد، مثل واعظ به تمثیل می پردازد.

در سبک هندی البته قالب غزل بیش از قالب های دیگر اهمیت می یابد و شعرای بزرگ این مکتب مانند صائب تبریزی، نظیری نیشابوری، کلیم کاشانی، فیض دکنی، عرفی شیرازی و بیدل هندی و امثال آنان بدان توجه فراوان دارند. قالب قصیده و مثنوی نیز تا حدی رواج دارد و کسانی مانند محتشم کاشانی، طالب آملی، قدسی مشهدی به سرودن قصیده و کسانی مانند عرفی، کلیم، زلالی خونساری به ساختن مثنوی گرایش و علاقه دارند. با این همه در این قالب ها جز در مرثیه چیز تازه ای ارائه نمی دهند.

به طور کلی خصایص اصلی سبک هندی عبارت است از:

اجتناب از سادگی بیان، سعی در رقت فکر و خیال و رعایت ایجاز در الفاظ و جست و جوی در مضامین پیچیده و تعبیرات بی سابقه، آوردن ترکیبات غریب و کلمات نامأنوس و نازک کاری و مضمون آفرینی و نیز غرابت در تشبیهات و استعارات و آفرینش خیال و توجه به تمثیلات و ارسال المثل ها بر مبنای استفاده از تجارب روزمره و اشخاص و اشیاء تا حدی که نشان دهنده تاثیر محیط زندگی در شعر باشد.

گذشته از این ها عدم توجه به صحت و متانت استعمال زبان و توجه به لغات محاوره ای و الفاظ بازاری و در واقع ترجیح جانب معنی بر جانب لفظ و در نتیجه وجود اشعار سست و بی ارزش از خصایص عمده سبک هندی است.

توجه به اوهام و خرافات و رواج حکمت عامیانه، بیان احوال شخصی و عواطف مربوط به زن و فرزند و خویش و پیوند نیز از خصوصیات این سبک به شمار می رود.

مضمون آفرینی و به جست و جوی مضامین بکر و ناگفته و نشناخته رفن چنان که قبلاً هم اشاره شد چندان در سبک هندی رواج می یابد که کار به ابتذال می کشد. مثلاً محمد طاهر غنی کشمیری از این که ساقه نرگس مانند قلم تهی است و از زمین آب می گیرد و کسی که درد دندان دارد باید با قلم نی آب بخورد، در تشبیه معشوق و رقابت نرگس با آن، و سیلی خوردن وی از دست صبا، چنین مضمون عجیبی می سازد:

نرگس از چشم تو دم زد، بر دهانش زد صبا

درد دندان دارد اکنون می خورد آب از قلم

یا شوکت بخاری از سایه مژه چشم مور، قلم مو می سازد و به دست مصور می دهد تا دهان تنگ یار را بدان تصویر کند:

ز سایه مژه چشم مور بست قلم

چو می کشید مصور دهان تنگ تو را

پرگویی نیز از خصایص شعر سبک هندی است. شاعران این عصر غالباً در تمام مدت عمر به شعر گویی یا به عبارت دیگر شعر بافی سرگرمند. مثلاً گویند شاعری به نام غواصی یزدی، روزی پانصد بیت شعر می گفته است و نود سال عمر کرده. وی در چهل سال پیش از مرگش گفته است:

ز شعرم آنچه اکنون در حساب است

هزار و نهصد و پنجه کتاب است

حتی شاعری بزرگ مثل صائب تبریزی ظاهراً تا دویست هزار بیت شعر گفته است که میان شاعران بزرگ این مکتب وجود داشته سبب می شده است که اشعار سست و بی معنی به فراوانی سروده شود.

اما در میان این اشعار سست و ناهنجار بعضی ادبیات زیبا و لطیف و هنرمندانه به وجود می آمده که غالباً شهرت می یافته است. از این روست که گاه تک بیتهای ممتازی می توان در شعر شاعران این سبک یافت که مایه شهرت آنهاست. این مفردات غالباً دارای نکات و لطایف هنری است و مانند امثال زبان زد عموم می گردد.

بازگشت ادبی

بازگشت ادبی شیوه و سبک خاصی نیست بلکه نوعی تقلید از گذشته است. این نهضت از اواخر قرن دوازدهم هجری شروع شد و در اول مرکز اولیه آن اصفهان بود. علت ظهور این نهضت نه تنها تاسیس دولت قاجاریه و تشویق و علاقه پادشاهان و شاهزادگان قاجاریه به مدیحه و شعر درباری است بلکه بنا به قول ملک الشعرای بهار غالب شاعران این دوره به علت ابتذالی که در شیوه هندی راه یافته بود، از آن شیوه خسته شده بودند و به احیای شعر گذشته ایران رو آوردند.

این نهضت ابتدا در اصفهان آغاز می شد و شاعرانی مانند سید محمد شعله اصفهانی، میر سید علی مشتاق، لطفعلی بیگ آذربیگدلی و سید احمد هاتف اصفهانی به مخالفت با شیوه هندی، دست به سرودن اشعاری به شیوه شاعران متقدم مانندسعدی و حافظ می زدند. سپس در زمان سلطنت آغامحمدخان قاجار، عبدالوهاب نشاط اصفهانی انجمن ادبی در همان شهر تشکیل می داد و شاعران را به سرودن اشعاری به شیوه قدما خاصه به سبک عراقی تشویق کرد.

چندی بعد در زمان فتحعلی شاه "نشاط" به تهران می آمد و به دستور او انجمنی ادبی تشکیل می داد به نام "انجمن خاقان" که زیر نظر خود فتحعلی شاه کار می کرد. این انجمن در واقع در جایی برای جمع شدن شاعران درباری و تجدید حیات شعر درباری بود. هدف شاعران در این انجمن احیای شعر کهن، یعنی سبک خراسانی و عراقی بود.

شاعرانی مانند صبا، نشاط، مجمر، سحاب، وصال شیرازی غالباً به شیوه گذشته شعر می سرودند و به مدح فتحعلی شاه و شاهزادگان و تقلید از انواع و قالب های مختلف شعر پیشینیان سرگرم شدند و به این ترتیب روند شعر فارسی در تمام قرن سیزدهم یعنی تا زمان سلطنت ناصرالدین شاه با این رویه پیش می رود.

از معروف ترین شاعرانی که در قرن سیزدهم و قسمتی از قرن چهاردهم بدین شیوه شعر سروده اند می توان به فروغی بسطامی، قاآنی شیرازی، سروش اصفهانی و ملک الشعرای بهار اشاره کرد.

این شاعران هر چند گه گاه اشعار نسبتاً خوبی هم دارند اما بیشتر نیروی خود را صرف محکوم کردن شیوه هندی کرده و اکثراً از پیشینیان تقلید کرده اند.

سبک ها و دوره های نثر فارسی

نثر، در لغت به معناى پراکندن و افشاندن است و در اصطلاح ادب‏به معنى سخنى مى‏باشد که مقید به وزن و قافیه نبوده و نویسنده به‏وسیله آن‏مکنونات ذهنى خود را به خواننده منتقل مى‏نماید. معنی لغوی نثر:"پراکنده، سخن پاشیده و غیرمنظوم" است. در اصطلاح ادب نثر به نوشتار یا گفتاری اطلاق می شود که در قیاس با شعر از نظم و ترتیبی که لازمه کلام منظوم است، یعنی از وزن و قافیه خالی باشد و با بحور عروضی مطابقت نکند.

نثر، چون از قیود وزن و قافیه و بحور عروضی، همچنین در اغلب موارد از تخیلات شاعرانه خالی است، وسعت میدان آن برای بیان هر گونه فکری مناسبتر از کلام منظوم است و شاید به همین دلیل باشد که انواع دانشهای بشری و اندیشه های فلسفی، دینی، سیاسی، تربیتی و اجتماعی در قالب نثر اظهار شده و به رشته تحریر در آمده است.

از لحاظ ادبی، نثری ارزشمند و مورد توجه سخن سنجان است که نسبت به سخنان یا نوشته های معمولی زیباتر و از جهت لفظ و معنی فصیح تر و بلیغ تر باشد. مانند نثر کتابهایی چون گلستان، کلیله و دمنه یا بعضی از نوشته های معاصران.

انواع نثر در زبان فارسی

با توجه به شیوه کاربرد واژگان و نوع ابزارهای بیانی که نویسندگان در نوشتن مطالب خود دارند، شاید دقیقتر این باشد که نثر فارسی را به اقسام زیر تقسیم کنیم:


1- نثر مرسل یا ساده

نثرى را گویند که سجع نداشته باشد و کلمات آن آزاد و خالى ازقید خاص باشند. نوشته‏هاى معمولى و از جمله کتبى چون سفرنامه ناصرخسرو وکیمیاى سعادت و تاریخ بیهقى و اسرارالتوحید و تذکرةالاولیاء همه نثر مرسل‏اند.

نثر مرسل یا ساده نوشته ای است که از صنایع لفظی و معنوی و سجع عاری باشد. در این نوع از نثر، نویسنده مقاصد خود را در کمال سادگی و بی پیرایگی می نویسد و از استعمال کلمات و عبارات هماهنگ و واژه ها و اصطلاحات مهجور اجتناب می کند. نمونه های فراوانی از نثر مرسل و ساده را در آثار دوره اول نثر فارسی (قرن چهارم و نیمه اول قرن پنجم)، همچنین در اغلب نوشته های نویسندگان معاصر می توان یافت.

نثر مرسل نثری است ساده و روشن با جملات کوتاه که از لغات مهجور عربی خالی است. در این نوع نثر از مترادفات استفاده نمی شود. توصیفات کلی و کوتاه است و بیشتر به امور بیرونی معطوف است. به نثر مرسل، نثر سبک خراسانی، نثر بلعمی و نثر دوره ی اول نیز می گویند.


نثر بینابین
نثر منشیان و دبیران عهد غزنوی است که در پایان دوره نثر مرسل و آغاز نثر فنی به فاصله ی نیم قرن ظاهر می سود. این نوع نثر هم سادگی و استواری نثر مرسل را دارد و هم نشانه هایی از آمیختگی نظم و نثر و ورد لغات عربی و آیات و احادیث نثر فنی را به همراه دارد. تاریخ بیهقی، سیاست نامه ی نظام الملک، قابوس نامه ی عنصرالمعالی از این جمله اند.



2- نثر مصنوع

که خود به دو نوع تقسیم می شود:

نثر مسجع یا موزون

نثر مسجع نثرى است که جمله‏ ها و عباراتى قرینه در آن داراى‏سجع باشند. سجع در نثر به منزله قافیه در شعر است. سجع نیز خود به‏ سه نوع تقسیم مى‏شود، سجع متوازن، سجع مطرف و سجع متوازى.

در این نوع از نثر، نویسنده کلمات هموزنی را به نام سجع- نظیر قوافی اشعار- به کار می برد و جملات نوشته خویش را با قرینه سازی آهنگین می کند. نظیر عبارات ذیل از مقدمه کنزالسالکین خواجه عبدالله انصاری.

"عقل گفت: گشاینده در فهمم، زداینده رنگ وهمم، پا بسته تکلیفاتم، شایسته تشریفاتم، گلزار خردمندانم، افزار هنرمندانم.....
عشق گفت: دیوانه جرعه ی ذوقم، بر آرورنده شوقم، زلف محبت را شانه ام و زرع مودت را دانه ام"

نمونه های زیبای نثر مسجع را در آثار خواجه عبدالله انصاری(396- 481هـ) و کتابهایی نظیر، تفسیر کشف الاسرار (سال تالیف 520 هـ) ترجمه ابوالفضل میبدی، اسرار التوحید فی مقامات ابوسعید ابوالخیر، تألیف محمد بن منور (بین 553 تا 559 هـ) کلیله و دمنه بهرامشاهی، ترجمه و تحریر: ابوالمعالی نصرالله بن محمد عبدالحمیدمنشی، تذکره الاولیا فرید الدین عطار نیشابوری، گلستان شیخ مصلح الدین سعدی و غیره، می توان یافت.

از میان کتابهای مزبور، گلستان سعدی از ویژگی خاصی برخوردار است زیرا در آن شیوه مختلطی از نثر مرسل با نثر موزون مسجع به کار رفته است و چون از لحاظ زیبایی و روانی و بلاغت در بیان ممتاز می باشد لذا پس از سعدی مورد تقلید عده ای از نویسندگان قرار می گیرد و آثار متعددی مشابه این کتاب نوشته می شود که مهمترین آنها بهارستان اثر عبدالرحمن جامی، روضه خلد (تألیف 737) نوشته مجد خوافی و پریشان، تألیف میرزا حبیب الله شیرازی متخلص به قاآنی و منشآت قائم مقام است.


نثر متکلف یا فنی
این نثر ترکیبى از دو نوع نثر مرسل و مسجّع است که درآن لغات و ترکیبات و مثلهاو روایات و آیات و اصطلاحات و تعبیرات زیادى نیزبه کار رفته است.

در نثر مصنوع، انواع صنایع لفظى و معنوى چون اطناب و سجع و جناس وتضاد و تقابل و تلمیح و استعاره و غیره به کار مى‏رود.
در این نوع از نثر همانگونه که از نام آن پیداست، نویسنده با لفاظی عباراتی مصنوع می نویسد و علاوه بر استفاده از سجع و به کار بردن اشعار و شواهد عربی و فارسی و آیات قرآنی و احادیث و اصطلاحات علمی و لغات مهجور و استعارات و تشبیهات مختلف، کلام خود را به شیوه ای مصنوع با پیرایه ای و ظرایف ادبی و صنایع لفظی می آراید و البته مراد از این صنایع "تفننهایی است که در الفاظ و عبارات می شود و همین تنوعهاست که کلام را در واقع از صورت نثر بیرون می آورد و به جانب شعر که محل هنرنمایی گوینده است، متمایل می سازد. بنابراین اتخاذ چنین شیوه ای در نگارش از آن جهت که نویسنده زحمت اظهار مهارت و بیان تخیلات شعری را به خود می دهد، قابل توجه است و از این جهت که نگارنده مطالب ساده خود را در لباس عبارات متکلف می پوشاند و به جای توجه به مقصود اصلی، به مقاصد فرعی می پردازد، کار او به منزله نقض غرض در امر نویسندگی و مانع ایراد آزادانه معانی تلقی می شود. بعلاوه در شیوه نثر متکلف یا فنی، نویسنده ناگریز است خود را به دامان زبان عربی بیفکند، زیرا زبان فارسی تاب تحمل ایراد صنایع گوناگون خصوصاً استعمال سجع و جناس و ترصیع و ممائله و این گونه صنعتهای لفظی را بیش از اندازه ندارد و به همین جهت مبالغه در این روش،باعث راه یافتن تعداد فراوانی از لغتهای غیر لازم عربی به زبان پارسی است".

کتابهایی نظیر مقامات حمیدی تألیف قاضی حمیدالدین بلخی، مرزبان نامه ترجمه و تحریر سعدالدین وراوینی (اوائل قرن هفتم)،التوسل الی الترسل تألیف بهاءالدین محمد بغدادی (اواخر قرن ششم)، تاریخ وصاف نوشته شرف الدین عبدالله شیرازی ملقب به وصاف الخصره (قرن هشتم)، دره نادره تألیف میرزا مهدی خان استرآبادی (قرن دوازدهم) نمونه هایی اعلا از نثر متکلف یا فنی است.
نثر فنی نثری است که می خواهد به شعر نزدیک شود و به این جهت هم از نظر زبان و هم از نظر فکر و هم از نظر ویژگی های ادبی نمی توان آن را نثر دانست بلکه نثری است شعروار که دارای زبان تصویری و سرشار از آرایه های ادبی است. آغازگر این سبک نصرالله منشی است. در این نوع نثر از آیات و احادیث و ضرب المثل های عربی زیاد استفاده می شود و توصیف بر خبر برتری دارد. شعر و نثر با هم آمیخته می شود. کلیله و دمنه نمونه ای از این نوع نثر است.

نثر مصنوع و متکلف نثری است که لبریز از تکلف و کاربرد آرایه های ادبی است به نحوی که گاه معنا تحت تاثیر لفظ قرار می گیرد. تاریخ جهان گشای جوینی، مقامات حمیدی و حبیب السیر خواندمیر نمونه هایی از این نوع نثر هستند.


نثر شکسته یا نگارش به شیوه زبان محاوره

نثر شکسته آن است که نوشتار به زبان محاوره و گفتگوی معمولی مردم کوچه و بازار نگاشته می شود و همچنان که کلمات در زبان محاوره عامه مردم مخفف می گردد و برخی از واژه ها در قیاس با صورت مکتوب آنها شکسته می شود در نگارش این نوع نثر که در دوره معاصر بیشتر در داستان نویسی یا نوشتن موضوعات طنزآمیز به کار می رود نویسنده برای نشان دادن چهره طبیعی و واقعی قهرمانان داستانهای خود که غالباً از میان طبقات عامی و عادی اجتماع انتخاب شوند، عین الفاظ، تعبیرات و تکیه کلامهایشان را به لهجه عامیانه در آثار خود می آورد. مبتکر این نوع از نثر در ادبیات معاصر مرحوم علامه علی اکبر دهخدا است که برای اولین بار در مقالات فکاهی و انتقادی خود با عنوان چرند و پرند و به امضای "دخو" در روزنامه صوراسرافیل از تعبیرات عامیانه و واژه های تخفیف یافته و شکسته سود می جوید.

سید محمدعلی جمالزاده و صادق هدایت و جلال آل احمد نیز از جمله اولین نویسندگانی هستند که اسلوب محاوره و نثر شکسته را در نثر داستانی فارسی معاصر متداول می کنند و پس از آن گروهی دیگر از نویسندگان آثار خود را به نثر شکسته می نویسند.



دوره های نثر فارسی :

1- نثر مرسل (معادل سبک خراسانی) قرن سوم و چهارم و نیمه قرن پنجم
2- نثر بینابین، اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم.
3- نثر فنی، در قرن ششم.
4- نثر مصنوع یا صنعتی و نثر ساده در قرن هفتم
5- نثر صنعتی و نثر ساده در قرن هشتم
6- نثر ساده در قرن نهم تا اوایل قرن دهم.
7- نثر ساده معیوب، از قرن دهم تا میانه قرن دوازدهم.
8- نثر قائم مقام و تجدید حیات(نثر دوره قاجار) این نثر ساده و خوب است.
9- نثر مردمی دوره مشروطه (نثر روزنامه).
10- نثر جدید (نثر رمان و نثر دانشگاهی )

در دوره مشروطه نویسندگان از تکلف، دوری و اصل ساده نویسی و حفظ اصالت معنی را رعایت می کنند. نوشته های میرزا فتحعلی آخوندزاده و طالبوف و حاج زین العابدین مراغه ای نمونه ای از این نوع نثر است.

عروض و وزن شعر فارسی

شعر را سخنی موزون و با قافیه خوانده اند و منطقیان نیز اگر چه معتقدند كه شعر سخنی خیال انگیز است، اما وجود وزن یا وزن و قافیه را برای شعر ضروری دانسته اند. حتا خواجه نصیرالدین توسی وزن را به دلیل خیال انگیز بودن، از فصل های ذاتی شعر دانسته است. اصولن شعر همیشه نزد مردم موزون بوده و تنها در سده ی اخیر، شعرهای بی وزن نیز سروده شده است. شعرهای بی وزن گرچه خیال انگیز هم باشند، اما شور و فسون اشعار موزون را ندارند.
مراد از خیال انگیز بودن یك شعر چیست؟ این پرسشی است كه همواره در برابر شاعران مطرح می شود. اگر بگویید : "خورشید طلوع كرد" تنها خبر از طلوع خورشید داده اید، اما اگر بگویید: "گل خورشید شكفت"، افزون بر دادن خبر طلوع خورشید و آغاز روز، سخن شما خیال انگیز و موزون و زیبا نیز هست. چرا خیال انگیز است؟ زیرا شما پیوند نهانی زیبایی میان خورشید و گل را یافته اید و خورشید را به گل، و طلوعش را به شكفتن تشبیه كرده اید. این سخن شما موزون نیز هست، زیرا بخش هجاهای آن با نظمی زیبا كنار هم نشسته اند و اگر می گفتید: " گل خورشید شكفته شد"، این سخن شما تنها خیال انگیز بود، اما از نعمت وزن بهره ای نداشت.
وزن به شعر زیبایی سحرآمیزی می بخشد و آن را شورانگیز می سازد. اگر وزن شعری را برهم بزنیم خواهیم دید كه تا چه میزان از زیبایی و تاثیر آن در خواننده كاسته می شود. به عنوان مثال اگر شعر:
دانه چو طفلی است در آغوش خاك / روز و شب این طفل به نشو نماست
به صورت بی وزن درآید، در می یابیم كه چقدر زیبایی و شورانگیزی اش را از دست داده است.
دانه چو طفلی در آغوش خاك است، روز و شب این طفل به نشو نما است
پس وجود وزن در شعر از فصل های ذاتی آن است. از این رو كسانی كه با شعر و شاعری سر و كار دارند، به ویژه با شعر فارسی، باید شناختی از وزن و قواعد ان داشته باشند، زیرا وزن های شعر فارسی از نظر خوش آهنگی و زیبایی و كثرت و تنوع و نظم در جهان بی نظیر است.
پیش از آغاز آشنایی با علم عروض، نخست باید با چند اصطلاح آشنا شویم:

حرف:
شاعر با واژه به سرودن شعر می پردازد و واژه خود از واحدهای كوچك تری به نام حرف تشكیل شده است، بنابراین برای شناختن وزن شعر به ناچار از حرف آغاز می كنیم. باید توجه داشت كه در وزن شعر، صورت ملفوظ حروف مد نظر است نه شكل نوشته شده ی آن ها. مثلن واژه ی "خواهر" به صورت "خاهر" تلفظ می شود و پنج حرف دارد : ( خ ا ه ----َ ر ) و واژه ی "نامه" به صورت "نام ِِ " تلفظ می شود و چهار حرف دارد( ن ا م ----ِ ).
حرف بر دو گونه است : صدادار و بی صدا

مصوت ها :حرف های صدادار (حرکات):

زبان فارسی دارای سه حرف صدادار كوتاه و سه حرف صدادار بلند است.

حرف های صدادار كوتاه یا "حركات" عبارتند از : --َ--، ---ِ--، ---ُ-- مثلن در كلمات سَر، دِل، پُل.

هر یك از حركات، که در خط فارسی به صورت اِعراب، در بالا یا زیر حرف قرار می گیرند و بعد از آن حرف تلفظ می شوند. یك حرف به شمار می آید.
حرف های صدادار بلند عبارتند از : "و"، "ا"، "ی" مثلن در آخر واژه های "كو"، "پا"، "سی".
نكات مهم:

١- هر حرف صدادار بلند تقریبن دو برابر حرف صدادار كوتاه است، از این رو حرف صدادار بلند در وزن شعر فارسی دو حرف به شمار می آید.
٢- "و"، "ا"، "ی" زمانی حرف صدادار بلند و دو حرف به شمار می آید كه دومین حرف هجا باشند. مثلن در كلمات "كار"، "سو" و "دید" حرف های صدادار، بلند و دو حرف به شمار می آیند، اما حرف "و" در كلمه ی "وام" و "قول" و حرف "ی" در كلمات "یاد" و "سیل" بی صدا هستند، زیرا به ترتیب نخستین و سومین حرف هجا هستند.
صامت ها :حرف های بی صدا
زبان فارسی دارای ٢۳حرف بی صدا است :
ء(=ع) ، ب ، پ ، ت (=ط) ، ج ، چ ، خ ، د ، ر ، ز (=ذ ، ظ ، ض )، ژ، غ، س ( =ث ، ص ) ، ش ، غ (=ق ) ، ف ، ك ، گ ، ل ، م ، ن ، و (در آغاز كلمه ی وجد) ، ه (= ح ) ، ی( در آغاز كلمه ی یاد ).


هجا:
هجا یا بخش، یك واحد گفتار است كه با هر ضربه ی هوای ریه به بیرون رانده می شود. در زبان فارسی هر هجا دارای یك حرف صدادار است كه دومین حرف هجاست. از این رو در هر گفته به تعداد حرف های صدادار هجا وجود دارد. مثلن كلمه ی (پر) یك هجایی و كلمه ی (پر-- وا) دو هجایی و كلمه ی (پر -- وا -- نه) سه هجایی و كلمه ی ( آ � زا � دِ -- گی) چهار هجایی است.
انواع هجا:
در وزن شعر فارسی انواع هجا سه دسته هستند: كوتاه، بلند و كشیده.

١)- هجای كوتاه:
دارای دو حرف است و با علامت U نشان داده می شود. مانند كلمات: نه (نَ ) و تو (تُ )

٢)- هجای بلند:
دارای سه حرف است و با علامت __ نشان داده می شود. مانند كلمات: نر، پا.

۳)- هجای كشیده:
دارای چهار یا پنج حرف است و با علامت __ U نشان داده می شود. مانند كلمات: نرم، پارس.

متوجه باشید كه یك یا دو حرف آخر هر هجای كشیده، هجای كوتاه نیست بلكه از نظر امتداد هجاها، در حكم یك هجای كوتاه است، زیرا هر هجای فارسی باید دارای یك حرف صدادار باشد.

نكات بسیار مهم:
١- گفتیم كه امتداد هر حرف صدادار بلند دو برابر حرف صدادار كوتاه است از این رو در وزن شعر فارسی هر حرف صدادار بلند دو حرفی به شمار می آید. مثلن كلمه ی (سی) سه حرفی است. هر یك از حرف های دیگر؛ چه صدادار كوتاه و چه بی صدا، یك حرف به شمار می آیند.
٢- در وزن شعر، حرف "ن" پس از یک حرف صدادار بلند در یك هجا (یعنی نون ساكن)، به شمار نمی آید. مانند: برین = بری، خون = خو.
ولی اگر حرف "ن" به هجای بعد منتقل گردد، آن گاه در این هجای جدید، پس از حرف صدادار بلند قرار نمی گیرد و از این رو به شمار می آید. مثلن اگر "دوان آمد" را به صورت "دوانامد" تلفظ كنیم، یعنی حرف "ن" به صورت "نا" در هجای جدید قرار بگیرد، پس دیگر پس از حرف صدادار بلند نیست، لذا به شمار آمده و تلفظ می شود.
۳- " آ " در خط برابر است با همزه ی صدادار و حرف صدادار بلند " ا "، از این رو سه حرف به شمار می آید. مثل: "آباد" كه نخستین هجایش سه حرفی است و هجای دومش چهار حرفی.


وزن شعر فارسی:
وزن شعر عبارت است از نظمی در اصوات گفتار، مثل وزن شعر فارسی كه بر پایه ی كمیت هجاها و نظم میان هجاهای كوتاه و بلند قرار دارد.
عروض:
علمی است كه قواعد تعیین وزن های شعر (تقطیع) و طبقه بندی وزن ها را از جنبه ی نظری و عملی به دست می دهد.
واحد وزن:
واحد وزن در شعر فارسی و بسیاری از زبان های دیگر، مصراع است. از این رو وزن هر مصراع از یك شعر، نمودار وزن مصراع های دیگر است. هنگامی که شاعر مصراع نخست شعر را سرود به ناچار باید دیگر مصراع ها را هم در همان وزن بسراید.
واحد وزن در شعر عرب بیت است. در نام گذاری وزن های شعر فارسی نیز، بر پایه ی سنت دیرینه، واحد وزن را بیت می گیرند.
قواعد تعیین وزن:
برای تعیین وزن یک شعر سه قاعده ی زیر را به دقت باید به کار برد:
قاعده ی یک - درست خواندن و درست نوشتن شعر (خط عروضی)
برای یافتن وزن یک شعر، نخست باید آن را درست و روان و فصیح خواند. در خواندن نباید خط فارسی ما را دچار اشتباه کند. به عنوان مثال در شعر:
طاعت آن نیست که بر خاک نهی پیشانی / صدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست
وقتی این شعر را درست می خوانیم "طاعت آن" به صورت "طاعتان" و "پیش آر" به صورت "پیشار" تلفظ می شود. پس از این که شعر را درست و فصیح خواندیم، باید عین تلفظ را واضح بنویسیم. به عبارت دیگر در تعیین وزن شعر باید خط را تا حد امکان به صورت ملفوظ شعر نزدیک کرد. این خط را "خط عروضی" می نامند.
در نوشتن شعر به خط عروضی رعایت چند نکته لازم است:
١- اگر در فصیح خوانی شعر، همزه ی آغاز هجا (وقتی پیش از آن حرف بی صدایی باشد) تلفظ نشود، در خط عروضی نیز همزه را باید حذف کرد، مثلن در شعر بالا "طاعت آن" با حذف همزه به صورت "طاعتان" تلفظ می شود. همچنین مصراع "بنی آدم اعضای یک پیکرند" با حذف همزه ی "اعضا" به صورت "بنی آدمعضای" خوانده می شود.
٢- در خط عروضی باید حرکت حروف صداردار کوتاه را گذاشت و لازم به یادآوری است که حرکت ها مانند حروف صدادار بلند همیشه دومین حرف هجا هستند.
اِی چَشمُ چِراغِ اَهلِ بینش / مَقصودِ وُجودِ آفَرینِش
روشن است کلماتی مانند "تو" ، "دو" و "و" ربط (عطف) و به صورتی که تلفظ می شوند باید نوشته شوند. یعنی به صورت "تُ " ، "دُ " و " �ُ- ". معمولن واو عطف در شعر به صورت ضمه تلفظ می شود، مانند" من و او " که به صورت " منُ او " تلفظ می شود.
۳- حروفی که در خط فارسی هست اما تلفظ نمی شود، در خط عروضی حذف می شود. مثلن کلمات "خویش"، "خواهر" ، "نامه" ، و "چه" به صورت "خیش"، "خاهر"، "نام ِِ" و "چِ ِ " در خط عروضی نوشته می شوند.
هرچ ِِ بر نفس خیش نَپسَندی / نیز بَر نَفس دیگَری نَپَسَند
٤- پیش از این گفتیم که حرف صدادار بلند دومین حرف هجاست، لذا حرف های "و" ، "ا" و "ی" فقط هنگامی که دومین حرف هجا باشند، صدادار هستند و دو حرف به شمار می آیند. مثلن در کلمات "کو" ، "سار" ، "ریخت". ولی در کلمه ای مانند "نُو" که دومین حرفش ضمه (حرف صدادار کوتاه) است، حرف "واو" بی صدا است چون دیگر حرف دوم هجا نیست.
قاعده ی دو - تقطیع:
تقطیع یعنی تجزیه ی شعر به هجاها و ارکان عروضی.

منظور از تقطیع هجایی و تقطیع ارکانی مشخص کردن هجاهای شعر اعم از کوتاه، بلند و کشیده، سپس جدا کردن هجاها و نوشتن شعر به خط عروضی و سرانجام مشخص کردن مرز دسته هجاهای تکرار شونده با / است.

دقت کنید که به تعداد حرف های صدادار هجا وجود دارد. هجای کشیده را نیز به یک هجای بلند (سه حرف نخست) و یک هجای کوتاه (یک یا دو حرف بعد) تقسیم می کنیم.
تقطیع هجایی و ارکانی:
علامت هجای دو حرفی (کوتاه) " U" است.
علامت هجای سه حرفی (بلند) " __ "است.
علامت هجاهای چهار یا پنج حرفی (کشیده) " __ U" است.
نخست شعر را به خط عروضی می نویسیم. به عنوان مثال شعر :
ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود
در خط عروضی به این شکل در می آید:
اِی سا رِ با آ هِس تِ را کا را مِ جا نَم می رَ وَد

ای (__) سا (__) رِ (U) با (__) آ (__) هِس (__) تِ (U) را (__) کا (__) را (__) مِ (U) جا (__) نَم (__) می (__) رَ (U) وَد (__)
که مرتب آن می شود:

__ __ U __ / __ __ U __ / __ __ U __ / __ __ U __
هجاهای مصراع شعر بالا را اگر سه تا سه تا از هم جدا کنید، خواهید دید که هیچ نظمی نخواهد داشت، ولی اگر چهار تا چهار تا جدا کنید می بینید که دارای نظم می شود، که از تکرار __ __ U __ تشکیل شده است.
ارکان عروضی:
وقتی هجای شعری را به اجزای چهار تا چهار تا یا سه تا سه تا و یا غیره جدا کردیم به شکلی که نشان دهنده ی نظمی در آن ها باشد. ساده تر ان است که به جای آن که بگوییم وزن فلان شعر از دو هجای بلند و یک هجای کوتاه در چهار بار تکرار تشکیل شده است، نام ارکانی ان را بگوییم.
به عنوان مثال در شعر بالا که تقطیع کردیم و از چار بار تکرار __ __ U __ تشکیل گردید، به جای آن که بگوییم این شعر دارای دو هجای بلند در آغاز و یک هجای کوتاه و در پایان یک هجای بلند دیگر است که چهار بار تکرار می شود، بگوییم از رکن "فاعلاتن" است.

ارکانٍٍٍ عروضی، مدل "افاعیل" را به وجود می آورند و تمام این ارکان بر مبنای ۳ حرف ف و ع و ل ساخته می شوند.

مهم ترین ارکان عروضی بر حسب تعداد هجا به قرار زیرند:

نوع

نوع هجا

رکن عروضی

یک هجایی

_

فَع

دو هجایی

U _

_ _

فَعَل

فَع لَن

سه

هجایی

_ _

_ U _

U _ _

_ _ _

U _ _

فعلُن

فاعَلَن

فعولن

مفعولن

مفعولُ

چهار هجایی

_ U _ _

_ U _ U

U U _ _

U _ U U

U _ _ _

U _ _ U

U _ U _

_ _ U _

_ _ U U

_ U U _

فاعلاتن

فاعلاتُ

فعلاتن

فعلاتُ

مفاعیلن

مفاعیلُ

مفاعلن

مستفعلن

مستفعِلُ

مفتعلن

پنج

هجایی

_ _ U _ _

U U _ U _

مستفعلاتن

متفاعلن

تقسیم بندی ارکان عروضی بر حسب جای آن ها در مصراع:

الف - ارکانی، که در آغاز، میان و پایان مصراع می آیند:

١- فاعلاتن __ U __ __
٢- فاعلن __ U __
۳- مفاعیلن U __ __ __
٤- فعولن U __ __
۵- مستفعلن __ __ U __
٦- مفعولن __ __ __
۷- فَعَلاتن U U __ __
٨- فَعَلن U U __
٩- مَفاعلن U __ U __
١٠- مفتعلن __ U U __

ب - ارکان غیر پایانی که در پایان مصراع قرار نمی گیرند:

١- فاعلاتُ __ U __ U
٢- فَعَلاتُ U __ U U
۳- مَفاعیلُ U __ __ U
٤- مُستفعِلُ __ __ U U
۵- مَفعولُ __ __ U
٦- مَفاعِلُ U U __ U
ج - ارکان پایانی که فقط در پایان مصراع می آیند:
١- فَعَل U __
٢- فَع __
آرایش ارکان عروضی گوناگون در کنار یکدیگر، "وزن ها" یا "بحرهای عروضی" را ایجاد می کند (که در دنباله ی این بحث به تفصیل معرفی خواهند شد). مثلن این مصراع شعر حافظ :" که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها" دارای وزن "مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن" است که از تکرار رکن "مفاعیلن" ایجاد شده است.
مثال های زیر از جمله وزن های پرکاربرد شعر کلاسیک فارسی هستند:
� فـَعـولـُن فـَعـولـُن فـَعـولـُن فَعَل (وزن حماسی شاهنامه ) :
کنون گر به دریا چو ماهی شوی / و یا همچو شب در سیاهی شوی
� مـَفاعیلـُن مـَفاعیلـُن مـَفاعیلـُن مـَفاعیلـُن :
سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی / خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
� مـَفاعیلـُن‏ مـَفاعیلـُن ‏فـَعولُن (وزن دوبیتی و فرهاد و شیرین از نظامی):
بگفتا جان‏فروشی از ادب نیست / بگفت از عشق‏بازان این عجب نیست
� فاعـِلاتـُن فاعـِلاتـُن فاعـِلاتـُن فاعـِلـُن :
بر نیامد از تمنای لبت کامم هنوز / بر امید جام لعلت دردی ‏آشامم هنوز

قاعده ی سه - اختیارهای شاعری:
وزن شعر فارسی بسیار منظم و دقیق است و نظم و تساوی هجاها در مصراع های شعر فارسی به دقت رعایت می شود و از این نظر تقطیع شعر فارسی بسیار ساده است. البته شاعر در سرودن شعر اختیارهایی دارد كه به ضرورت از آن ها بهره می برد.

تبصره:
برای تعیین وزن یك شعر، تقطیع یك مصراع از آن كافی است اما چون در شعرهای فارسی اغلب از اختیارهای شاعری بهره گرفته می شود، با مقایسه ی دو مصراع یعنی از روی اختلاف هجاها، اختیارهای شاعری را به تر درمی یابیم. لذا در تقطیع، هجاهای مصراع های دوم را به ترتیب زیر هجاهای مصراع اول می نویسیم.

اختیارهای شاعری بر دو گونه است: زبانی و وزنی.


- اختیارهای زبانی شاعر:
در هر زبانی برخی از كلمات دارای دو یا گاه چند تلفظ هستند و گوینده اختیار دارد هر كدام از آن ها را كه می خواهد به كار ببرد. اختیارهای زبانی بر دو گونه است:
١- امكان حذف همزه:
در فارسی اگر قبل از همزه ی آغاز هجا حرف بی صدایی بیاید، همزه را می توان حذف كرد. مثلن كلمه ی" آب" كه با همزه شروع شده است، اگر پیش از آن حرف بی صدایی مانند "ر" بیاوریم، همزه را می شود حذف كرد. مثلن " در آب " را بگوییم "دراب" یا "از این" را بگوییم "ازین" یا "در آن " را بگوییم "دران".
٢- تغییر كمیت حرف های صدادار:
شاعر در موارد ویژه ای می تواند به ضرورت وزن شعر، حرف صدادار كوتاه را بلند و یا حرف صدادار بلند را كوتاه تلفظ كند.
الف- بلند تلفظ كردن حرف های صدادار كوتاه:
حرف صدادار كوتاه پایان كلمه را به ضرورت وزن می توان كشیده تلفظ كرد تا حرف صدادار بلند به شمار آید. همچنین كسره ی اضافه و ضمه ی عطف را می توان كشیده تلفظ كرد تا حرف صدادار بلند به شمار آید.
ب- كوتاه تلفظ كردن حرف های صدادار بلند:
هرگاه پس از كلمات پایان یافته به حرف های صدادار بلند "و" و "ی" صوتی بیاید، شاعر اختیار دارد كه این حرف های صدادار بلند را كوتاه تلفظ كند تا كوتاه به شمار آید. در ضمن میان دو حرف صدادار، حرف بی صدای " ی" قرار می گیرد كه آن را "ی" وقایه می نامند.


- اختیارهای وزنی شاعر:
اختیارهای زبانی تنها تسهیلاتی در تلفظ برای شاعر فراهم می آورد تا به ضرورت وزن از آن بهره بگیرد.بی آن كه موجب تغییری در وزن شود. اما اختیارهای وزنی امكان تغییرات كوچكی در وزن را به شاعر می دهد. تغییراتی كه گوش فارسی زبانان آن را عیب نمی شمارد.
اختیارهای وزنی بر چهار گونه است:
١- بلند بودن هجای پایان مصراع. آخرین هجای هر مصراعی بلند است اما شاعر می تواند به جای آن هجای كشیده یا كوتاه بیاورد. هجای پایان مصراع را همیشه با علامت هجای بلند نشان می دهیم.
سرو را مانی و لیكن سرو را رفتار نه / ماه را مانی و لیكن ماه را گفتار نیست
گر دلم از شوق تو دیوانه شد عیبش مكن / بدر بی نقصان و زر بی عیب و گل بی خار نیست


در این جا آخرین هجا در مصراع نخست كوتاه است و در مصراع های دوم و چهارم كشیده است بی آن كه موجب كم ترین اختلالی در وزن شده باشد. پس باید به خاطر بسپاریم كه در پایان مصراع فرقی میان هجای كشیده و كوتاه یا بلند نیست و همه بلند به شمار می آیند. امروزه هیچ یك از شاعران فرقی میان این سه نوع هجا نمی گذارد و همه را بلند به شمار می آورند، اما در عروض سنتی به غلط میان هجای كشیده و بلند در پایان مصراع فرق گذاشته اند.
٢- بعضی از اوزان با "فاعلاتُ" آغاز می شوند. شاعر هجای اول را در آغاز مصراع می تواند بلند به شمار آورد. یعنی به جای "فاعلاتُ " با بلند تبدیل كردن هجای آغاز مصراع آن را به "فاعلاتن" تبدیل نماید.
۳- شاعر می تواند به جای دو هجای كوتاه میان مصراع، یك هجای بلند بیاورد. این عمل بیش تر در دو هجای كوتاه ماقبل آخر مصراع صورت می گیرد. یعنی شاعر به جای "فَعَلن" با تبدیل دو هجای كوتاه اول به یک هجای بلند، آن را به "فع لن" تبدیل می نماید.
٤- قلب : شاعر به ضرورت وزن می تواند یك هجای بلند و یك هجای كوتاه كنار هم را جا به جا كند. این اختیار شاعری به ندرت اتفاق می افتد و آن هم در "مُفتَعِلُن" و "مفاعِلُن" رخ می دهد.

مرور و یادآوری :
تقطیع شعر و اختیارهای شاعری
برای تقطیع شعر با اختیارهای شاعری یك راه، استفاده ی دقیق از گوش است. مثلن اگر "دل من" را عادی تلفظ كنیم، تقطیع هجایی آن " UU _ " اما تلفظ "دل من" در مصراع: دل من همی داد گفتی گواهی به صورت " U _ _ " است زیرا در هجای دوم " لِ " كشیده تلفظ می شود. یعنی "لِ " به اندازه ی یك هجای بلند ممتد می گردد و لذا آن را یك هجای بلند به شمار می آوریم و وزن را به دست می آوریم.
راه دیگر درست کردن وزن، روش مقایسه هجاهای دو مصراع یك شعر است. می دانیم كه ترتیب و تعداد هجاهای كوتاه و بلند یك مصراع شعر در تمام مصراع های دیگر رعایت می شود. حال اگر یك یا چند هجای یک مصراع با معادل هایشان در مصراع دیگر مطابقت نداشته باشد، نقص را باید بتوان با اختیارهای شاعری رفع كرد و گرنه وزن مختل می ماند. مثلن:
دل من داد همی گفتی گواهی / كه باشد مرا روزی از تو جدایی
اگر شعر را درست تقطیع كنید خواهید دید كه هجاهای ٢ و ۷ و ٩ در دو مصراع بر خلاف وزن شعر فارسی با معادل هایشان در مصراع دیگر یكسان نیستند. یعنی در مصراع نخست هجای ٢ كوتاه است و در مصراع دوم معادل همین هجا بلند است. در مصراع دوم همچنین هجای ۷ بلند است و در مصراع نخست كوتاه. در مصراع دوم نیز هجای ٩ بر خلاف معادلش در مصراع نخست كوتاه است. این اختلال در وزن را بر مبنای قواعد زیر می توان تصحیح کرد:
در هجای ٢ در مصراع نخست حرف "لِ " كوتاه است و معادل آن در مصراع دوم " با " بلند است. "با " را نمی شود طبق هیچ قاعده ای كوتاه كرد، اما " لِ " را می توان با اضافه كردن كسره كشیده تلفظ كرد و آن را هجای بلند به شمار آورد.
در هجای ۷ در مصراع دوم با یك هجای بلند روبرو هستیم كه معادل آن در مصراع نخست كوتاه است.در این جا نیز هجای ۷ مصراع اول را نمی شود بلند به شمار آورد، ولی هجای هفتم مصراع دوم را طبق قاعده ی كوتاه تلفظ كردن مصوت بلند "ی" می توان كوتاه به شمار آورد.
هجای ٩ در مصراع دوم " تُ " نیز برخلاف معادلش در مصراع نخست" تی " كوتاه است، اما طبق قاعده ی كشیده تلفظ كردن ضمه (حرف صدادار) در پایان كلمه می توان آن را یک هجای بلند به شمار آورد و بدین ترتیب و با این عملیات عروضی، هجاهای هر دو مصراع، با یكدیگر برابر و همسان می شوند.


بَحر

بحر در لغت "شكافی است فراخ در زمین، دارای آب بسیار" و در اصطلاح عروض عبارت است از كیفیّت وزنی یا آهنگی ویژه، برآمده از تكرار یا تركیب یك یا چند رکن عروضی و به گفته ی خواجه نصیر "تكرار اركان" که افاعیل هم خوانده شده است.

بحر از نظر خلیل بن احمد عروضی، بنیادگذار عروض عرب (در گذشته در سال ١۷٠ق) و پیروان او، هشت رکن اصلی دارد. این ارکان که به زبان سنت، افاعیل نامیده می شوند، عبارت اند از: مفاعیلن، مستفعلن، فاعلاتن، مفاعَلَتن، متفاعلن، فعولن، فاعلن و مفعولات. خلیل بن احمد عروضی وزن های اصلی شعر عرب را در پنج دایره و پانزده بحر محدود ساخته، و پس از او شاگردش، اخفش نحوی (سده ی سوم ق)، بحر متدارك را نیز بدان‌ها افزوده است. بدین ترتیب وزن های شعری در دایره های عروضی عبارتند از:

� دایره ی نخست مختلفه، دارای بحرهای طویل و مدید و بسیط،؛

� دایره ی دوم مؤتلفه، دارای بحرهای وافر و كامل؛

� دایره ی سوم مجتلبه، دارای بحرهای هزج و رجز و رمل؛

� دایره ی چهارم مشتبهه، دارای بحرهای منسرح و خفیف و مضارع و مقتضب و سریع و مجتث؛

� دایره ی پنجم متّفقه، دارای بحرهای متقارب و متدارك.

بعدها عروضیان ایرانی دایره های دیگری برای بحرهای ویژه ی فارسی یا بحرهای مشترکی که به گونه ای ویژه و متفاوت با گونه های عربی سروده شده، وضع کردند.
اگر افاعیل گفته شده بدون تغییر، تکرار یا ترکیب شوند، بحرهای به دست آمده را سالم ، و اگر تغییراتی بیایند آن بحرها را مُزاحَف می نامند. هر تغییری، نامی دارد و هر رکنی بنا به تغییراتی که می یابد، لقبی پیدا می کند.

اقسام بحر

١) متّفق‌الاركان: كه از تكرار افاعیل عروضی به دست می آید، دارای بحرهای :

هزج، رجز، رمل، وافر، كامل، متقارب، متدارك.

٢) مختلف الاركان: كه از تركیب یا از تركیب و تكرار افاعیل عروضی به دست می آید، دارای بحرهای :

طویل، مدید، بسیط، غریب، قریب، مشاكل، مضارع، مقتضب، مجتثّ سریع، و خفیف.


گونه های شعری ایرانیان با گونه های شعر عرب، تفاوت دارد. برخی بحر ها، مانند قریب و مشاکل و غریب ویژه ی شعر فارسی است و در عربی کاربردی ندارد، برخی دیگر میان شعر فارسی و عربی مشترک است همچون هزج و رجز و رمل و مُنْسَرح و مضارع و خفیف و مُقْتَضَب و مُجْتَث و سریع و متقارب و متدارک، و برخی ویژه ی شعر عرب است مانند طویل و مدید و بسیط.

این اختلاف، ناشی از ویژگی های زبانی، شعری و احساسی دو زبان فارسی و عربی است.

آشنایی با بحرهای عروضی

� بحر متقارب

متقارب در لغت به معنی نزدیك به هم است و در اصطلاح عروض به بحری گفته می شود كه از تكرار جزء "فعولن" به دست می آید.

زحافات (تغییرات) مشهور بحر متقارب:

١- حذف: برداشتن یك هجای بلند از آخر "فعولن" است و " فعو" را كه باقی می ماند، به فعل تبدیل می كند که به آن محذوف می گویند.

٢- ثلم: اگر از "فعولن" تنها دو هجای بلند باقی بماند آن را با "فع لن" نشان می دهند و به آن اثلم می گویند.

وزن های مشهور بحر متقارب

١- بحر متقارب مثمن سالم: فعولن فعولن فعولن فعولن

جهانا همانا فسوسی و بازی / كه بر كس نپایی و با كس نسازی ابوطیب مصعبی

دو عیدست ما را از روی دو معنا / هم از روی دین و هم از روی دنیا المعجم

نكوهش مكن چرخ نیلوفری را / برون كن ز سر باد خیره سری را ناصرخسرو

٢- بحر متقارب مثمن محذوف: فعولن فعولن فعولن فعل

چو از زلف شب باز شد تاب ها / فرو مرد قندیل محراب ها منوچهری

به نام خداوند جان و خرد / كزین برتر اندیشه بر نگذرد فردوسی

بر آمد ز كوه ابر مازندران / چو مار شكنجی و ماز اندر آن منوچهری

۳- بحر متقارب مثمن اثلم: فع لن فعولن فع لن فعولن

آیین تقوی ما نیز دانیم / لیكن چه چاره با بخت گمراه حافظ

چندان كه گفتم غم با طبیبان / درمان نكردند مسكین غریبان

ما درد پنهان با یار گفتیم / نتوان نهفت درد از طبیبان حافظ

� بحر رجز

رجز در لغت به معنی اضطراب و سرعت است و در اصطلاح عروض به بحری گفته می شود كه از تكرار ركن "مستفعلن"‌به دست می آید.

زحافات مشهور بحر رجز:

١- طی : حذف حرف ساكن چهارم (ف) از ركن "مستفعلن" است و سپس مستعلن را كه می ماند به " مفتعلن " تبدیل می كنند که به آن " مطوی " می گویند.

٢- خبن: حذف حرف ساكن دوم (س) از "مستفعلن" است و سپس متفعلن را كه می ماند، به "مفاعلن" تبدیل می كنند و به آن " مخبون" می گویند.

۳- ترفیل: اگر یك هجای بلند به آخر جزء "مستفعلن" افزوده شود آن را با "مستفعلاتن" نشان می دهند و به آن "مرفل" می گویند.

وزن های مشهور بحر رجز

١- بحر رجز مثمن سالم: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن

من خاك پای آن كسم كو خون ساغر می خورد / تا راز دل ساغر چرا هر دم به لب می آورد سلمان ساوجی

عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم / دست شفاعت هر زمان در نیكنامی می زنم حافظ

ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم كرده ام / زان می كه در پیمانه ها اندر نگنجد خورده ام مولوی

٢- بحر رجز مثمن مطوی مخبون: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن

سرو چمان من چرا میل چمن نمی كند / همدم گل نمی شود یاد سمن نمی كند حافظ

تاب بنفشه می دهد طره ی مشكسای تو / پرده ی غنچه می درد خنده ی دلگشای تو حافظ

ای كه ز دیده غایی در دل ما نشسته ای / حسن تو جلوه می كند وین همه پرده بسته ای سعدی

۳- بحر رجز مثمن مطوی: مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن

یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم / تا كه رسیدم بر تو از همه بیزار شدم

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم / دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم مولوی

منفعلم بر كه برم حاجت خویش از بر تو / ای قدمت بر سر من چون سر من بر در تو بیدل دهلوی

� بحر رمل

رمل در لغت به معنی بافتن حصیر است و در اصطلاح عروض به بحری گفته می شود كه از تكرار جزء "فاعلاتن" ‌پدید می آید.

زحافات مشهور بحر رمل:

١- كف: انداختن حرف هفتم ساكن را "كف" و "فاعلات" را كه پس از حذف "ن" از فاعلاتن می ماند، "مكفوف" می گویند.

٢- حذف: انداختن هجای بلند آخر "فاعلاتن" است كه از آن "فاعلا" می ماند و آن را به "فاعلن" تبدیل می كنند كه به آن "محذوف" می گویند.

۳- خبن : انداختن حرف ساكن دوم "فاعلاتن" را "خبن" و "فعلاتن" را كه می ماند "مخبون" می گویند.

٤- خبن و كف: پس از انجام دو زحاف خبن و كف از جزء فاعلاتن "فعلات" می ماند كه به آن "مخبون مكفوف" یا "مشكول" می گویند.

۵- خبن و حذف: پس از انجام دو زحاف خبن و حذف از جزء "فاعلاتن" "فعلا" می ماند كه آن را به"فعلن" تبدیل می كنند، كه به آن "مخبون محذوف " می گویند.

٦- صلم: اگر از "فاعلاتن" تنها دو هجای بلند بماند، آن را با "فع لن" نشان می دهند و به آن "اصلم" می گویند.

۷- طمس: اگر از جزء "فاعلاتن" تنها دو هجای بلند بماند ، آن را با "دفع" نشان می دهندكه در این صورت به آن "مطموس" می گویند.

وزن های مشهور بحر رمل

١- بحر رمل مثمن سالم: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن

هر كه چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گمارد / هر كه محرابش تو باشی سر زخلوت بر نیارد سعدی

روزگار و هر چه در وی هست بس ناپایدار است / ای شب هجران تو پندارم برون از روزگاری وصال شیرازی

٢- بحر رمل مثمن محذوف: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

یاد می داری كه با من جنگ در سر داشتی / رای رای تست خواهی جنگ و خواهی آشتی سعدی

ای مسلمانان فغان از جور چرخ چنبری / وز نفاق تیر و قصد ماه و کید مشتری انوری

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش / بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش حافظ

۳- بحر رمل مسدس محذوف: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

عشق هایی كز پی رنگی بود / عشق نبود عاقبت ننگی بود مولوی

هر كسی كاو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش مولوی

٤- بحر رمل مثمن مخبون محذوف : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

تاخبر دارم ازو بی خبر از خویشتنم / با وجودش ز من آواز نیابد كه منم سعدی

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین / وین اشارت ز جهان گذران ما را بس حافظ

گر مرا خار زند آن گل خندان بكشم / ور لبش جور كند از بن دندان بكشم مولوی

۵ - بحر رمل مسدس مخبون محذوف: فاعلاتن فعلاتن فعلن

بی رخت چون به چمن راه كنم / سوی گل بنگرم و آه كنم جامی

علی آن شیر خدا شاه عرب / الفتی داشته با آن دل شب شهریار

روی بنمای كه دیوانه شدم / رحمتی كز غمت افسانه شدم كمال الدین اصفهانی

٦- بحر رمل مثمن مخبون: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن

ملكا ذكر تو گویم كه تو پاكی و خدایی / نروم جز به همان ره كه توام راهنمایی سنایی

۷- بحر رمل مثمن مخبون مطموس: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع

كار و كردار تو ای گنبد زنگاری / نه همی بینم جز مكر و ستمكاری ناصر خسرو

پانزده سال بر آمد كه به یمگانم / چون و از بهر چه زیرا كه به زندانم ناصرخسرو

٨- بحر رمل مثمن مخبون اصلم: فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن

از تو با مصلحت خویش نمی پردازم / همچو پروانه كه می سوزم و در پروازم سعدی

٩- بحر رمل مثمن مخبون مكفوف(مكشوف): فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن

اگرم حیات بخشی و گرم هلاك خواهی / سر بندگی به حكمت بنهم كه پادشاهی سعدی

همه شب در این امیدم كه نسیم صبحگاهی / به پیام آشنایی بنوازد آشنا را حافظ

منابع:

١- دكتر عباس ماهیار: "عروض فارسی شیوه ای نو برای آموزش عروض و قافیه"،انتشارات نشر قطره،تهران، چاب چهارم، سال ١۳۷٨

٢- دكتر جلیل مسگرنژاد: "مختصری در شناخت علم عروض و قافیه"، انتشارات دانشگاه علامه طباطبایی، تهران، چاپ نخست، سال ١۳۷٠

۳- دكتر كامل احمد نژاد: "جزوه ی درس عروض" انتشارات دانشگاه شهید بهشتی تهران، سال ١۳٦٨

٤- دكتر محمد معین:"فرهنگ فارسی" انتشارات مؤسسه ی امیر كبیر، تهران، چاپ یازدهم، سال ١۳۷٦

۵- علی اكبر دهخدا: "لوح فشرده لغت نامه" انتشارات دانشگاه تهران

٦- دكترجلیل تجلیل: "عروض" انتشارات نشر همراه، تهران، چاپ اول، سال ١۳٦٨

۷- دكتر ابولحسن نجفی: "در باره ی طبقه بندی وزن های شعر فارسی" مجله ی آشنایی با دانش، فروردین ١۳۵٩

٨- دكتر محمد رضا شفیعی كدكنی: "موسیقی شعر" انتشارات آگاه، تهران، چاپ سوم، سال ١۳۷٠.

دنباله دارد . . .


پیوست :

وزن شعر فارسی

منبع : هفتاد سخن، جلد اول (شعر و هنر)، بهار ١۳٦۷

دکتر پرویز ناتل خانلری

وزن شعر در زبان فارسی، مانند زبان های عربی، سانسکریت، یونانی و لاتین بر پایه ی کمیت صداهای ادا شده قرار دارد.

خلیل بن احمد در سده ی دوم هجری برای شناختن وزن های شعر عربی قواعدی وضع کرد و مجموعه ی آن را "عروض" نامید که هنوز هم معمول است. در فارسی نیز که بنای وزن شعرش با عربی یکی است، همان قواعد را پذیرفتند و به جز تصرفاتی جزیی که بر حسب اقتضای زبان فارسی لازم بود، در اصول آن تغییری ندادند.

قواعد عروض دو عیب دارد:

- یکی آن که بسیار پیچیده و آموختنش دشوار است.

- دیگر آن که چون بسیار کهنه است بر اصول علمی استوار نیست و به فرض آموختن از روی آن باز هم نمی توان به حقیقت وزن و رابطه و نسبت وزن های گوناگون با یکدیگر پی برد.

از این رو ما برای آشنا شدن با وزن شعر فارسی از مبانی، اصول و روش دیگری بهره می گیریم.

برای این کار در آغاز باید با چند مفهوم آشنا شویم :

● حرف

هر گاه سلسله ی صوت های گفتار را تجزیه کنیم، به واحدهایی می رسیم که دیگر قابل تجزیه نیستند. این واحدهای تجزیه ناپذیر را "حرف" می خوانیم.

حرف ها را بر حسب صدا به دو دسته تقسیم می کنند: صامت (بی صدا) و مصوت (صدادار)

- حرف های بی صدا (consonant) آن هایی هستند که از بسته شدن راه نفس در یکی از سه عضو گفتار (حلق، دهان، لب) و باز شدن ناگهانی آن یا بر اثر تنگ شدن گذرگاه نفس در یکی از این اعضا پدید می آید.

در حالت نخست آوازی چون بانگ ترکیدن شنیده می شود. مانند صدای "ب" ، "پ" ، "گ" و "همزه" در فارسی.

در حالت دوم آواز سایشی به گوش می زسد و آن حاصل ساییده شدن هوا به کناره های گذرگاهی است که تنگ شده است. مانند صدای "ف"، "و"، "س"، "ز" و "خ" و مانند آن ها در گفتار فارسی.

- حرف های صدادار (vowel) آن هایی هستند که در ادای آن ها گذرگاه نفس بسته یا تنگ نمی شود، بلکه کم و بیش گشاده می ماند و هوا از میان اعضای گفتار به آزادی می گذزد.

در فارسی و عربی برخی از حرف های صدادار را "حرکت" می خوانند و در نوشتن آن ها را در شمار حروف نمی آورند، بلکه به صورت نشانه هایی در بالا یا پایین حروف می گذارند (فتحه، کسره، ضمه).

برخی دیگر از حروف صدادار را "حروف مد" می نامند و آن ها را به صورت های ا � و � ی می نویسند.

دقیق تر بگوییم :

حروف صدادار فارسی

در فارسی شش حرف صدادار ساده و دو حرف صدادار مرکب هست.

سه حرف از شش حرف صدادار ساده، کوتاه و سه حرف دیگر آن بلند هستند:

- حروف صدادار ساده ی کوتاه عبارتند از فتحه، کسره و ضمه

- حروف صدادار ساده ی بلند نیز عبارت است از آ (A)، ای (I)، او (U)

دو حرف صدادار مرکب هم عبارت است از:

- حرف صداداری که در کلمه هایی مانند نو و دو (امر از دویدن) وجود دارد.

- حرف صداداری که در کلمه هایی مانند می (شراب) و ری (شهری است) وجود دارد.

● هجا (Syllabe)

همان گونه که گفتیم کوچک ترین جزیی که از تجزیه ی صوت های گفتار به دست می توان آورد "حرف" است. اما حرف واحد صوت های گفتار نیست، زیرا بیش تر حرف ها به تنهایی ادا شدنی نیستند و اگر برخی از آن ها را تنها می توان ادا کرد، در صورت های گفتار تنها نمی مانند و از یک حرف تنها کلمه، یعنی لفظ معنی دار ساخته نمی شود.

واحد صوت های گفتار هجا است و آن ترکیبی از چند حرف است که به یک دم زدن، بی فاصله و بدون قطع، شنیده می شود.

کلمه از نظر اجزای آن به "حرف" تقسیم می شود و هر یک از این اجزاء یعنی حرف ها را می توان با حرف دیگری ترکیب کرد و از آن یک هجا به دست آورد. یعنی هجا که واحد صوت های گفتار است، همیشه از چند حرف ترکیب یافته است که ناگزیر یکی از آن ها صدادار است.

هجا گاه خود به تنهایی کلمه است، یعنی معنی مستقلی دارد. مانند: پا، مو، می، که و دل. ولی کلمه اغلب از ترکیب چند هجا به دست می آید. مانند: پیدا، پایان، عدد و کتاب.

هجا از نظر کمیت، یعنی امتداد زمانی آن بر دو نوع است: هجای کوتاه و هجای بلند

هجای کوتاه از ترکیب یک حرف بی صدا با یک حرف صدادار ساده ی کوتاه (فتحه، کسره، ضمه) درست می شود. مانند: که ( از "ک" و کسره) و هجای اول کلمه ی قلم ( از "ق" و فتحه)

هجای بلند نیز خود بر دو نوع است:

- هجایی که از ترکیب یک خرف بی صدا با یک حرف صدادار بلند درست می شود. مانند: "ما"، "بی" و "او"

- هجایی که از ترکیب دو حرف بی صدا که یک حرف صدادار در میان خود داشته باشند درست می شود. مانند: "تن"، "بُز" و "کش" که دو حرف اول و سوم در آن ها بی صدا و حرف وسط صدادار (حرکت) است.

● تجزیه ی کلمه ( تقطیع)

کلمه، دارای یک هجا یا مجموعه ی چند هجا است که به قصد دلالت بر معنی خاصی ادا می شود. هر کلمه را از نظر شنیدن می توان به هجاهای کوتاه یا بلند تجزیه کرد. مثلن:

کلمه ی "من" شامل یک هجا است و بر حسب تعریفی که کردیم هجای بلند است.

کلمه ی "مادر" شامل دو هجا است: یکی "ما" و دیگر "در" که هر دو هجای بلند است.

کلمه ی "بنفشه" از سه هجا ترکیب شده است که یکی "بَ" ( ب و حرکت فتحه) که بر حسب تعریف هجای کوتاه است، دوم "نَف" که هجای بلند است و سوم "ش ِ" ( ش و حرکت کسره) که هجای کوتاه است.

● نشاته گذاری برای هجاها

اکنون برای بررسی وزن شعر فارسی فقط لازم است که برای انواع هجاها نشانه ای قرار بدهیم و سپس به موضوع اصلی بپردازیم.

این نشانه ها را به قرار زیر می پذیریم:

هجای کوتاه = ں

هجای بلند = �

حال با این نشانه های قراردادی می توان مثال های بالا را به صورت های زیر نشان داد:

من = �

مادر = � �

بنفشه = ں � ں

وزن شعر فارسی

هرگاه کلمه های عبارتی را آن گونه ترکیب کنیم که هجاهای کوتاه و بلند آن ها بر حسب نظم و ترتیب خاص و معینی در پی یکدیگر قرار بگیرند، آن گاه شنونده ی فارسی زبان از شنیدن آن عبارت وزنی ادراک می کند.

بعنی در زبان فارسی فرق موزون و ناموزون در این است که در عبارت موزون هجاهای کوتاه و بلند نسبت به هم نظم و ترتیبی دارند، ولی در عبارت ناموزون و ساده این نظم میان هجاها وجود ندارد.

اکنون برای مثال یک عبارت موزون (منظوم) و یک عبارت ناموزون (منثور) را تجزیه ( تقطیع ) می کنیم، یعنی آن ها را همان گونه که پیش از این آموختیم به هجاها تجزیه می کنیم و نوع هر هجا ( کوتاه یا بلند ) را با نشانه هایی که قرارداد گذاشتیم مشخص می سازیم.

توجه : در این کار باید دانست که منظور صورت شنفتنی کلمات است، نه صورت نوشتنی آن ها. پس حرفی که نوشته می شود اما تلفظ نمی شود به شمار نمی آید ( مانند حرف " ﻪ " در کلمه ی " که " و حرف " و " در کلمه ی " خواه " ) و به عکس حرف هایی که نوشته نمی شود ولی تلفظ می شود در تقطیع به شمار می آید ( مانند حرف مشدد که دو حرف شمرده می شود و حرف صدادار " آ " در کلمه ی " الله " )

و اکنون مثال ها :

عبارت موزون (منظوم):

جهانا چه بد مهر و بد خو جهانی

که تجزیه ی آن به هجا ها بدین قرار است:

ﺟ ﮭا نا ﭼ بد ﻣﮭ رو بد خو ﺟ ﮭا نی

و ترتیب هجاها با نشانه های قراردادی (هجای کوتاه = ں و هجای بلند = � ) این است:

ں � � ں � � ں � � ں � �

همان گونه که می بینید میان هجاهای کوتاه و بلند نظمی هست، یعنی در پی یک هجای کوتاه دو هجای بلند قرار دارد و این ترتیب چهار بار تکرار شده است. از شنیدن این عبارت گوش شنونده نیز وزنی ادراک می کند که نتیجه ی همان نظم میان صوت های گفتار یعنی هجاهای آن است.

عبارت ناموزون (منثوز):

اکنون این جمله را از گلستان سعدی تجزیه می کنیم:

یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت

که تجزیه ی آن به هجا ها بدین قرار است:

ی کی از ش ع را پی ش ا می ر دز دان رفت

و ترتیب هجاها با نشانه های قراردادی (هجای کوتاه = ں و هجای بلند = � ) این است:

ں � � ں ں � � ں ں � ں � � �

در این جا می بینید که هجاهای کوتاه و بلند نسبت به یکدیگر نظم و ترتیب معینی ندارند. به این علت از شنیدن این عبارت وزنی هم ادراک نمی شود. پس این جمله نظم نیست، بلکه نثر است

کلمات عوامانه فارسی

الف
آپاردی- شخص زبان دراز و همه جا برو وهمه جا بیا باشد.
آشغال- خرده ریز و باقی مانده کثافت یا هرچیز دیگر است.
اخم- درهم کشیدگی صورت از اوقات تلخی.
اخم وتخم- اخم با اظهار تشدد و اوقات تلخی
اخمو- عبوس و همیشه اوقات تلخ.
ادا- حرکت لغو وتقلید.
ادا درآوردن- حرکات لغو کردن و تقلید درآوردن.
اردنگ- لگدی که با زانو زده شود.
ارقه (یا عرقه)- شخص سرد و گرم روزگار چشیده و نادرست.
اطوار,اطفار, اطفور- ادا و حرکات لوس و بی مزه, اطوار درآوردن.
اطفاری, اطفوری- شخصی که اطفار در می آورد.
اکبیر- کثافت روحانی, فلاکت و آثار ظاهری آن.
اکبیری- کسی که اکبیر اورا گرفته باشد.
آلاخون و والاخون- سرگردان.
الدنگ- لوده و بی غیرت و بی کار و بار.
الش دگش- مبادله.
الک دولک- بازی است که با دو قطعه چوب می کنند که یکی از آن دو قطعه چوب تقریبا نیم
ذرع و دیگری تقریبا سه گره است و دراصفهان آن را پل و چفته گویند.الک اسم چوب کوچک و
دولک اسم چوب بزرگ است.
الم شنگه- رجوع شود به علم شنگه.
امل- بزن بهادر و با استخوان.
انگ انداختن- چیزی را ازا قبل حساب کردن.
انگل- سرخر, کسی را گویند که برای بهره مند شدن از نوالی خود را به دیگران بندد.
انگولک کردن- سربه سر گذاشتن, با انگشت چیزی را زیر و روکردن, به هم زدن, به چیزی
وررفتن.
اهن و تلمب- افاده, سروصدا, کبر وناز.


ب
باباغوری- کسی که چشمش از کاسه بیرون آمده باشد.
بامب- توسری, ضربتی که با کف دست بر روی سر کسی زنند.
بامبول- حقه.
بامبول زدن یا سوار کردن-حقه زدن.
بخو- کند که بر پای زندانیان زنند.
بریده- شخصی را گویند که مصائب بسیار به سرش آمده و کار نیک و بد بسیار کرده است.
بر زدن- در بازی آس و گنجفه و غیره که با ورق می کنند عمل برهم زدن ورق هاست.
برک- زینت.
بش انداختن- نوعی از قرعه کشیدن است که اطفال در بازی به کار می بندند به این ترتیب که
یکباره با هم هرکدام چندین انگشت خود را از پشت سر جلو می آورند و بعد انگشتها را باهم
شمرده و از جایی شروع به شمردن می کنند عدد آخر به هرکس افتاد آن کس برحسب قرارداد برده
یا باخته است.
بغ کردن- عبوس شدن.
بل یا بلبل- آلت تناسل مرد, عموما در موضوع اطفال استعمال می شود.
بلبشو(بهل و بشو)- شلوغی که دیگر کسی به فکر کسی نیست.
بلبلی(گوش)- گوش پهن و بزرگ را گویند.
بنجل- قطعات پارچه کهنه یا لباس کهنه را گویند.
بور- کسی را گویند که بخواهد خوش مزگی کند ولی کامیاب نشود یا تصور می کند کار غریبی
کرده ولی هیچ کس اعتنا نکند.
بی پا- به معنی مزخرف و بی معنی است.


پ
پاییدن- ملتفت و متوجه بودن.
پاتوق- مرکز, محل اجتماع, مقر, موعدگاه.
پاتیل شدن- به کلی از مستی ازپا درآمدن و دیگرگون شدن.
پارس کردن- فریاد کردن و حمله سگ را گویند.
پتی- برهنه.
پچ پچ کردن- نجوی کردن و توگوشی حرف زدن را گویند.
پخ(پخت)- پهن و صاف.
پخت- بخار.
پخش کردن- شدن-پراکنده کردن و شدن است.
پخمه- شخص کودن و نفهم را گویند.
پرت(خرت و پرت)- اسباب خرده و ریزه متفرقه را گویند.
پرت- بی معنی و مزخرف و لاطایل.
پرت و پلا- بی معنی و مزخرف و هذیان صفت.
پرسه- گردش و سیاحت و دورگشتن درویشان و گدایان را برای دریوزگی گویند.
پرند(چرند و)- سخنان لاطایل و بی پا را گویند.
پز- شکل و وضع را گویند و ظاهرا ماخوذ از کلمه فرانسوی است.
پزوا- آدم بی نوا و چرکین لباس را گویند.
پشتی- کمک و یار و یاور را گویند.
پشکن یا بشکن- مالیدن انگشتان را به هم می گویند درموقع عیش و طرب و رقص که صدایی
از آن حادث گردد.
پفیوز- به معنی قرمساق و آدم بی غیرت و بی درد و بی رگ و احمق را گویند.
پک- دم است که بیشتر درمورد دخانیات گویند.
پک و پز- وجنات زشت را گویند.
پکر- به معنی لخت است که به انسان و حیوان هردو گفته آید و به معنی بی عار و حقه و بی کار
و لش باشد.
پینکی- به معنی چرت است که بهعربی سنه گویند و اغلب نشسته و یا ایستاده دست دهد.
پینکی زدن- چرت زدن است.
پوچ- بی معنی و تهی و مزخرف را گویند.
پوزه- چانه را گویند.
پوک- تهی و بی مغز و خالی را گویند.
پپه- احمق و بیهوش را گویند.
پیسی- آزار و اذیت را گویند و پیسی درآوردن یا پیسی سر کسی درآوردن مصدر آن است.
پیل پیلی رفتن- راه رفتن در حال خواب ومستی را گویند.
پیله(شیله و-)- نادرستی و نیرنگ و حقه را گویند.
پیله- به معنی آزار و تعرض مخلوط با لجوجت باشد چنان که گویند فلانی بنای پیله را گذاشت
یا پیله اش گرفت به فلانی.


ت
تاکردن- به معنی سازش و رفتار و معامله کردن است گویند فلانی با من خوب یا بد تا نکرد.
تاراندن- به معنی گریزاندن است.
تار و مارکردن- به معنی تاراندن است.
تپق- گرفتگی زبان است گویند زبان فلانی تپق زده به جای طفل طلف گفت.
تخس- آدم شرور و شیطان را گویند.
تخمه- حالت معده است که موجب سکسکه و آروق می شود.
ترد- چیز لطیف و تازه را گویند مانند خیا ر ترد و غیره .
تریدن- غلتیدن است.
ترکه- شاخه باریک و راست را گویند.
تشر- اوقات تلخی و غضب را گویند(تشرزدن)
تق و لق- چیز یا اشیایی را گویندکه درست برپا نایستد و لغزان و غیرمحکم باشد.
تفاله- باقی مانده میوه و سبزی فشرده شده راگویند که شیره اش را گرفته باشند.
تک- به معنی شدت است گویند تک سرما یا گرما شکست.
تک- به معنی تنهاست می گویند فلانی تک ماند.
تک و پوز- به معنی دک و پوز است که سر و صورت باشد در محل دشنام و تحقیر گویند.
تک و توک- عده کمی از اشیاء یا اشخاص را گویند که از هم جدا و سوا افتاده باشند.
تلان- یعنی با ناز و با افاده چنان که گویند فلانی پس از غلبه بر حریف تلان از میدان برگشت.
تلو تلو خوردن- راه رفتن در حال گیجی ومستی را گویند.
تلکه تسمه- به معنی خرده ریز است گویند با این تلکه تسمه ها نمی توان یک عمارت ساخت.
تنگ و تا- آبرومندی و حفظ ظاهر است گویند فلان پهلوان با آنکه ترسیده بود خود را ازتنگ
وتا نینداخت.
تو- به معنی در(ظرفیت) است گویندتو بازار یعنی در بازار.
توش- قدرت و قابلیت و نفوذ است گویند فلانی توش بر می دارد فلان کار را بکند یعنی از
دستش ساخته است.
توپ زدن- به معنی تشرزدن است.
توپیدن- توپ زدن است.
تیپا (ته پا یا تک پا)- لگدی است که با تک پا دهند.
تیرکردن- تحریک کردن است.
تیله- گلوله یا گردو یا سنگی است که اطفال باآن بازی کنند.
توغولی(دوقولی)- به معنی گرد و چاق است.


ج
جانخانی- کیسه بسیار بزرگی است از پارچه خشن(گونی)که قریب یکبار الاغ ظرفیت دارد.
جخت (جهد)- عطسه دوم را گویند درمقابل ((صبر)) که عطسه اول باشد می گویند صبر آمده
بود ولی بعد جخد شد.
جر- یعنی لج است یعنی غضب و اوقات تلخی, گویند فلانی از بس بیهوده اصرار کرد جرم
انداخت (یا جرم گرفت)
جرانداختن- باعث جرشدن است.
جردادن- (- زدن)- پاره کردن چیزی است مانند کاغذ و پارچه که درحین پاره شدن صدا
بکند.
جربزه- قابلیت و شایستگی اشخاص را گویند.
جرت و قوز- اشخاص سبک و بی ادب را گویند که به سر و وضع و لباس خود مغرور باشند.
جرق(جلق)- استمناء می باشد.
جرق زدن- استمناء کردن است.
جعلنقی (جولقی)- آدم بی سر و پا و بدسیما و بی اندام را گویند.
جغله- در مقام تحقیر آدم کوچک و ضعیف را گویند.
جغور و بغور- چیز و نوشته و تصویر درهم و برهم را گویند!
جفنگ- به معنی مزخرف است و بی معنی.
جلد- به معنی چست و چابک و تند است.
جل- به معنی فرش است.
جل و پلاس- فرش و اثاث البیت کهنه و خراب را گویند.
جلت- آدم بی عار و رند و قلندر را گویند.
جلنبر- آدم بی سر و پا و بدلباس را گویند و به معنی خود لباس کهنه و زشت هم هست.
جلز و ولز- صدای کباب شدن و سوختن چیزی را گویند مانند صدای دنبه که کباب شود و به
معنی اصرار و الحاح و التماس هم آمده است.
جمبوری یا جمبولی- آدم فضول و زبان باز را گویند که درهمه کار مداخله می کند.
جنگولک یا جنگورک- توطئه و کارهایی را گویند که اساسش بر نادرستی است گویند این چه
جنگولک بازی است راه انداخته ای!
جنجال- شلوغ و مرافعه و داد و بیداد را گویند و اشخاص تند را نیز گویند که مدام داد و فریاد
راه می اندازند مثلا گویند سید جنجال رسید و جنجال راه انداخت و یا جنجال بلند شد.
جنم- به معنی قابلیت و شخصیت است گویند فلانی جنم آن را ندارد که یک کشیده به فراش
حکومتی بزند.
جیر و ویر- صدای پرندگان است و همهمه اشخاص نازک صدا را نیز گویند.
جیغ- فریا د است.
جیغ کشیدن- فریاد کردن است.
جیم شدن- به معنی دک شدن یعنی آهسته از مجلس بیرون رفتن است.


ح
حالی کردن- فهماندن است.
حالی شدن- فهمیدن است.
حشل- به معنی خطر است گویند چرا پولت را در حشل می اندازی.


خ
خپله- آدم یا چیز کلفت وکوتاه را گویند.
خرت و پرت- چیزهای مختلف و کم بها را گویند.
خر- به معنی گلو است.
خرفت (خرف- خریفه)- آدم بی ذهن و کند فهم وکم هوش را گویند.
خل- به معنی دیوانه و چل است.
خنگ- به معنی همان خرفت است و اغلب باهم استعمال می شوند.
خیت کردن(- شدن)- کسی را در مباحثه و مجادله مغلوب نمودن و از میدان درکردن است.
خیت و پیت کردن(- شدن)- به همان معنی خیت کردن است.
خیکی درآوردن- درکارها واماندن است گویند فلان کشتی گیر خیکی درآورد.


د
داداش- به معنی برادر است.
داش- مخفف داداش.
داغون شدن- پریشان و متشتت شدن است.
دبش- به معنی گس است مانند مزه پوست انار.
دبه درآوردن- در معامله و غیره بیش از آنچه قرار بوده تقاضا نمودن است.
دبنگوز- به معنی الدنگ و پفیوز است.
ددر- به معنی کوچه است.
ددری- شخص هرزه و بدعمل را گویند.
دده- کنیز سیاه را گویند.
دک شدن- به معنی جیم شدن است یعنی آهسته از جایی بیرون رفتن.
دک کردن- کسی را به بهانه ای از مجلس بیرون نمودن است.
دک و پوز- به معنی سر و صورت زشت است و تک و پوز هم می گویند.
دکل- آدم سست و بلند قد را گویند.
دکیسه- از ادات تمسخر و تعجب است.
دگنک- چماق کلفت است.
دله- آدم شکمخوار را گویند که از خوردن هیچ چیز مضایقه ندارد, و شخصی پست طینت و گدا
طبیعت را نیز گویند.
دمر- به معنی پشت به هوا خوابیدن است چنان که گویند فلانی دمر خوابیده بود.
دمغ- به معنی سرخورده و احمق و از خودراضی است.
دنج- جای راحت و بی سرخر را گویند (گوشه دنج).
دنگ و فنگ- به معنی سر و صدا و اوضاع و ترتیبات است.
دول دادن- امروز و فردا کردن و به وعد و وعید تاخیر انداختن امری را گویند.
دیلاق- آدم بلندقد بی قابلیت را گویند.


ر
راستا حسینی- حرف ساده و صادق و بی ریا را گویند.
رضا قورتکی- الله بختکی است که به معنی اتفاقی باشد.
ریغماستی- به معنی کوچک و خرد و ضعیف و علیل است مانند بعضی بچه های گربه پس از
تولد.
ریغو- تقریبا به همان معنی ریغماستی است.


ز
زبر و زرنگ- آدم چابک و دانا را گویند.
زپرتی- به معنی بی قدذتی و بی زوری است.
زرت- به معنی رمق و تونایی است گویند زرت فلانی قمصور شد یعنی به کلی مغلوب و منکور
گردید.
زرمدی- از ادوات استهزاء و تمسخر است گویند زرمدی قرمه سبزی.
زغنبود- به معنی کوفت و آکله است و درمورد دشنام استعمال شود.
زل زل نگاه کردن- بدون به هم زدن چشم خیرن نگاه کردن است.
زلم زیمبو- به معنی شل و ول و خرت و پرت است.
زوکشیدن- اصطلاحی است دربازی الک و دولک (اصفهانی: پل و جفته) که طرف مغلوب باید
فلان مقدار معین بدون تبدیل نفس زوگویان بدود.
زه زدن- از زیر بار دررفتن و شانه خالی کردن و از عهده کاری برنیامدن است.
زه کشیدن- حالت عصبانی شدن جراحات را گویند.
زهم (بوی-)- بویی است مانند بوی تخمه و ماهی گندیده.


س
سدرمه- چیزی را گویند که مانند چرمی که درآب انداخته باشند سخت باشد.
سر و مر- به معنی چاق و فربه است گویند سر و مر و گنده.
سرتق- به معنی لجوج و مصر است.
سفت- ضد شل است, چیز سخت را گویند.
سقرمه- به همان معنی سدرمه است.
سقلمه- ضربی است که با مشت بسته زنند درحالتی که سرانگشت شست از میان دو انگشت
سبابه و وسطی بیرون آمده باشد.
سک � چوب تیز را گویند و مخصوصا چوبی که چهار پایان را بدان رانند.
سک زدن- با سک راندن است و به معنی تحریک کردن و اصرار نمودن هم هست.
سکندری- زمین خورنی را گویند که از گیر کردن تک پا به معانی باشد و انسان با زانو به زمین افتد.
سلانه- به معنی خرامان و تلان است عموما گویند که سلانه سلانه به تکرار کلمه.
سلف دان- ظرفی را گویند که درآن آب دهن اندازند.
سمبل کردن- سر به هم آوردن کاری را گویند که درآن دقت و مواظبتی نشده باشد.
سوت کردن- چیزی را از پایین روی بام انداختن است.
سوگور و ملنگ- حالت سگها را گویند که درحال تحریک به جنبش آیند و اشاره به حالتی
است که به انسان دست دهد درصورتی که چیز مطلوب را به چشم ببیند ولی دستش از آن کوتاه
باشد.
سولدونی- به معنی هولدونی است که جای کثیف و تاریک باشد.


ش
شپلاقی کردن- به معنی کتک زدن, سخت است.
شتل یا شتیلی- پولی است که در قمارخانه شخصی که برده به عنوان انعام می دهد.
شر و ور- حرفهای مزخرف و بی سر و پا راگویند.
شق و رق- چیز سخت را گویند مانند بعضی کاغذهای آهاردار.
شل- برخلاف سفت و محکم است.
شل و ول- چیز شل و ازهم دررفته را گویند و درحق اشخاص بی نظم و ترتیب هم استعمال می
کنند.
شلتاق- به معنی تعدی و چپاول است.
شلخته- زن هرزه رو و بی سامان را گویند.
شلم شوربا- به معنی شل و ول است.
شلنگ- قدم بلند را گویند.
شلنگ و تخته- به معنی جست و خیز است.
شلوغ- به معنی هنگامه و درهم و برهمی است.
شیرجه(شیرجسته)- فرورفتن در آب را گویند درصورتی که اول سر و کله داخل آب شود.
شیشکی- صدایی است که درمقام تمسخر و تحقیر از دهن درآورند مصدرش شیشکی بستن
است.
شیله و پیله- ریا و نادرستی را گویند.


ط
طاس- بی مویی کامل سر را گویند.
طپاندن- به معنی چپاندن است که به زور چیزی زا در جای تنگی جادادن باشد.


ع
عرقه- آدم قلندر و رند و پاچه ورمالیده را گویند.
علم شنگه- به معنی شلوغی و همهمه و داد و بیداد است.


غ
اغلب کلمات ذیل ممکن است با قاف نیز نوشته شود.
غال- کسی را به وعده خلاف درابتلا انداختن است.
غراب(قرط و-)-آدم از خودراضی و مغرور را گویند که خود را بخواهد توانا و پهلوان قلم
بدهد.
غربیله (قرو -)- قر و ادا و اطوار و ناز.
غنج- طپش قلب را گویند که از فرط میل به چیزی حاصل گردد گویند دلم برای یک قاچ خربزه
گرگاب اصفهان غنج می زند.
غیه- فریاد و هلهله را گویند.


ف
فر(قر و فر)- به معنی غنج و دلال و نوی و تازگی است.
فر دادن- به معنی مجعد ساختن زلف است.
فزرتی- مانند ریغماسی به معنی آدم بی قابلیت و بی عرضه و بی قوه است.
فکسنی- آدم بی سر وپا و بی صورت و سامان را گویند و درمورد اشیاء نیز استعمال می شود.
فیس- به معنی افاده و غرور است.
فیس کردن- مغرور بودن است.
فیسو- آدمی را گویند که فیس بکند.


ق
(اغلب کلمات ذیل را با غین هم می توان نوشت(
قاپیدن- به طور ناگهانی و چابکی چیزی را از جایی برداشتن و یا از دست کسی گرفتن است.
قاچ- قطعه خربزه و هندوانه و میوه های شبیه به آن را گویند.
قاشوقی- پس گردنی را گویند که با کف دست بزنند درصورتی که دست مانند شکم قاشوقی
جمع شده باشد.
قاطی- داخل هم کردن و به هم زدن است.
قایم- به معنی سخت است.
قایم شدن (غایبه)- به معنی مخفی شدن است و((قایم شدنک)) اسم بازیی است.
قر- به معنی حرکت است که رقاصان به بدن خود می دهند.
قر و فر- در مورد فر مذکور آمد.
قر و غربیله- رجوع شود به غربیله.
قر زدن- کسی را به وعد و وعید از جایی بیرون بردن است به قصد استفاده از او.
قرت- آدم ازخود راضی را گویند که به شکل و لباس خود ببالد.
قرتی- به همان معنی قرت است.
قرچی برچی- غضروف را گویند.
قرومپوف- به معنی دیوث و احمق است.
قرمساق- به معنی قرومپوف است.
قرم دنگ- به معنی قرومپوف است.
قرشمال- آدم بی معنی و پرناز و افاده است.
قد- آدم متکبر و مغرور را گویند.
قسنجه- مالش دل را گویند که از فرط میل و هوس به چیزی حاصل گردد.
قشقره- هیاهو و غلغله را گویند.
قل خوردن- غلتیدن است.
قلپ- جرعه آب است.
قلچماق- پهلوان است.
قلدر- آدم قلچماق و گردن کلفت را گویند.
قلفتی- خرابی و بیهودگی در عمل است.
قلقلک - به معنی خارش دادن است به طوری که خنده حاصل شود.
قلمبه- چیز برآمده و حرف و کلمات غریب و عجیب را گویند.
قماٌنینه- افاده و فیس و عجب و تکبر است.
قنبرک- به معنی چنبرک است که گرد نشستن باشد.
قمصور- خراب و ویران را گویند (زرت فلان قمصور شد یعنی به کلی از پا درآمد).
قورت دادن- بلعیدن است.
قورت انداختن- خودستایی نمودن است.
قوقوسی- قسمتی از انار را گویند که به واسطه پرده ای از اقسام دیگر جدا باشد.
قوله (قرض و-)- به همان معنی قرض است.
قیپ- به معنی پر است, قوطی از سیگار قیپ است.


ک
کاس کردن- کسی را از زور اصرار کردن و حرف زدن خسته نمودن است.
کپ آمدن- حال مرغ است در موقعی که می خواهد بچه بگذارد.
کپه- به معنی توده است.
کپه گذاشتن- یعنی خوابیدن است و عموما در مورد دشنام و اوقات تلخی استعمال می شود
چنانکه می گویند بروو کپه مرگ بگذار.
کپیدن- کپه گذاشتن است.
کپره(کوره)- چرکی است که روی اشیاء می بندد.
کتره ای (مخفف کلپتره ای)- به معنی بیخودی و بیهودگی سخن است.
کتک زدن- زدن است گویند فلانی را کتک سختی زدم و او کتک مفصلی خورد.
کره شدن- خواب رفتن و بی حس شدن اعضاء را گویند.
کش- به معنی مرتبه و دفعه است.
کشیده- سیلی و طپانچه است که بر صورت زنند.
کلافه شدن- حالت گیجی و خفگی است که از حرارت حاصل شود.
کلپتره ای- به همان معنی کتره ای است.
کلک زدن- حقه زدن و هرزگی کردن است.
کلکی- آدم هرزه گرد را گویند.
کل قاشوقی- به معنی قاشوقی سخت است.
کله- چیز بی دم و بی دسته را گویند.
کند و کو- به معنی سعی و تکاپو است.
کنس- به معنی خسیس است.
کوتوله- به معنی کوتاه است.
کول- به معنی پشت است.
کولی- برکول و پشت آدم سوارشدن را گویند.
کوم کردن- در یکجا بی صدا و ندا نشستن.
کیپ- به معنی قیپ است.
کیس- به معنی تا و چین است.


گ
گاگول- آدم احمق و گیج را گویند.
گر- سرکچل و بی مو را گویند.
گس- مزه ای است شبیه به مزه پوست انار.
گندلی- به معنی گرد است.
گود- عمیق است.
گه زدن- از میدان دررفتن است.


ل
لات- شخص تهیدست و بی چیز و بی نوا باشد.
لات و لوت- به معنی لات است گویند فلانی لات و لوت و آسمان جل است.
لاس- معاشقه است.
لاس زدن- معاشقه کردن است.
لاسی- کسی را گویند که از عشقبازی خوشش آید.
لاسیدن- لاس زدن است.
لاش گذاشتن- اغراق نمودن است.
لب و لباب- چاق و فربه و دلپذیر است.
لبو- چغندر است.
لپ- گونه است.
لت زدن- خدشه به کسی وارد آوردن است.
لج کردن- لجاجت نمودن است.
لجباز- لجوج است.
لخت(-و پکر)- برخلاف چست و چابک است.
لخم- گوشت بی پوست و بی استخوان را گویند.
لش(-و لوش)- آدم بی غیرت و بی عار را گویند.
لفت و لیس- کم کم از جایی چیزی به دست آوردن.
لق(تق و-)- به معنی لغزان و بی پایه و سست است.
لک لک کردن- کاری را آهسته آهسته ادامه دادن است.
لکنته- به معنی خراب و ضایع و معیوب است.
لم دادن- درجایی به راحتی تکیه دادن و افتادن است.
لنگ- پا و قدم را گویند.
لنگ کردن- با فتح لام به معنی منزل کردن و توقف است در مسافرت و با کسر لام به معنی
زمین انداختن است.
لنگه- به معنی همتاست.
لوچه- لبان و پوز را گویند.
لو دادن- مشت کسی را بازکردن است.
لوده- آدم الواط و خوشمزه را گویند.
لوس- آدم بی معنی و ازخود راضی را گویند.
لول بودن- مست و گیج بودن است.
لول زدن- لولیدن است.
لولیدن- جنبیدن و غلتیدن است.
له کردن-خردکردن است.
لیز خوردن- سر خوردن و لغزیدن است.


م
ماچ- بوسه است.
ماسوندن- بنای کاری را محکم نمودن است.
مالیده- اصطلاحی است در بازی که می رساند بازی باید مکرر شود.
متلک- حرفهای خوشمزه و نیشدار را گویند.
محل- اعتناست گویند به فلانی محل سگ نگذاشتم.
مشتی(مشهدی)- آدم خراج و دست و دلباز و خوش سر و وضع را گویند.
مفنگی- آدم مدمغ و بی قوت را گویند.
ملنگ- سرخوش و تردماغ است.
من من کردن- به طور نارضایی و ترس آهسته سخن راندن است.
ملس- مزه ای است بین ترشی و شیرینی.
ملندوغ- به معنی دوغ است که آدم لوده و جلت باشد.
مدخل زدن- تخمین نمودن است.
موس موس کردن- تملق گفتن است برای به دست آوردن خاطر کسی .
مول- فاسق و رفیق زن شوهردار را گویند.


ن
ناتو- به معنی غدر و خیانت است.
نارو- به معنی ناتو است.
ناقلا- آدم خدعه گر و باهوش را گویند.
ناحق- آدم دم بریده و ناقلا است.
نشگون- با دوانگشت بدن کسی را فشردن است.
نشین- نشیمنگاه است.
ننر- به معنی لوس است.
ننه- مادر است.
نوا- تقلید است.
نیزه زدن- از کسی به گدایی و تردستی چیزی گرفتن است.
نیزه باز- گدای تردست را گویند.


و
وا رفتن- متلاشی شدن و ازهم دررفتن است.
والزاریات- به معنی آشوب و شیون است.
وازدن- ردکردن است.
ور- به معنی سو و طرف است.
وراجی- پرگویی است.
وراجی کردن- پرگویی و زیاد حرف زدن است.
ورپریدن- به معنی مردن و درگذشتن است و درموقع نفرین استعمال شود.
ورچلوزیدن- جوشیدن و نفخ کردن است مانند خاکی که سرکه بر آن ریزند.
وررفتن- مشغول بودن و بازی کردن با چیزی است بدون آنکه نتیجه مطلوب حاصل گردد.گویند
فلانی آنقدر به ساعت ور رفت که خرابش کرد.
ورزدن- وراجی کردن است.
ورقلنبیدن- بالا آمدن و نفخ کردن است.
ور کشیدن- بالا کشیدن و درآویختن است.
ولرم- نیم گرم است.
ول کردن- رها کردن است.
ول گفتن- مزخرف گفتن باشد.
ولنگار- مزخرف گو است.
ولنگاری کردن- مزخرف گفتن است.
ولو- پاشیده و متلاشی باشد.
وول وول کردن- جنبیدن و غلتیدن بی صداست.
ویار- رغبت مفرط زنان آبستن است به چیزی.
ویر- رغبت مفرط و موقتی است.


هـ
هاج و واج- حیران ومتعجب .
هوار- فریاد استمداد و سنگ و خاکی که از خرابی حاصل گردد.
هول دادن- غفلتا کسی یا چیزی را به جلو راندن است.
هولکی- با دستپاچگی و اضطراب.
هول زدن- عجله کردن است.
هو- دفعه و بار و مرتبه است گویند یک هو یعنی غفلتا.
هوزدن- با دست به روی دهن زدن و فریاد کشیدن است در موقع شادی و استهزاء.
هتک- نشیمنگاه است.


ی
یکه خوردن- از تعجب جنبیدن است.
یللی- از ادات بی اعتنایی و سرخوشی است.

قالب های شعر فارسی

قالب های شعر فارسی

مقدمه
منظور از قالب یک شعر، شکل آرایش مصرع ها و نظام قافیه آرایی آن است. شعر به مفهوم عام خود نه در تعریف می گنجد و نه در قالب، ولی شاعران و مخاطبان آنها، به مرور زمان به تفاهم هایی رسیده اند و شکلهایی خاص را در مصراع بندی و قافیه آرایی شعر به رسمیت شناخته اند.

به این ترتیب در طول تاریخ، چند قالب پدید آمده و ؛ شاعران کهن ما کمتر از محدوده این قالبها خارج شده اند. فقط در قرن اخیر، یک تحوّل جهش وار داشته ایم که اصول حاکم بر قالبهای شعر را تا حدّ زیادی دستخوش تغییر کرده است.


1- قالبهای کهن

در قالبهای کهن، شعر از تعدادی مصراع هموزن تشکیل می شود. موسیقی کناری نیز همواره وجود دارد و تابع نظم خاصی است.
هر قالب، فقط به وسیله نظام قافیه آرایی خویش مشخّص می شود و وزن در این میان نقش چندانی ندارد. از میان بی نهایت شکلی که می توان برای قافیه آرایی داشت، فقط حدود چهارده شکل باب طبع شاعران فارسی قرار گرفته و به این ترتیب، قالبهای شعری رایج را پدید آورده است :

قصیده

مثنوی

غزل

قطعه

ترجیع بند

ترکیب بند

مسمط

مستزاد

رباعی

دو بیتی

تصنیف

چهارپاره

مفرد

تضمین



2- قالبهای نوین


تا اوایل قرن حاضر هجری شمسی ،شاعران ما دو اصل کلی تساوی وزن مصراعهای شعر و نظم ثابت قافیه ها را رعایت کرده اند و اگر هم نوآوری در قالبهای شعر داشته اند، با حفظ این دو اصل بوده است. در آغاز این قرن، شاعرانی به این فکر افتادند که آن دو اصل کلّی را به کنار گذارندو نوآوری را فراتر از آن حدّ و مرز گسترش دهند. شعری که به این ترتیب سروده شد، شکلی بسیار متفاوت با شعرهای پیش از خود داشت.
در این گونه شعرها، شاعر مقیّد نیست مصراعها را وزنی یکسان ببخشد و در چیدن مصراعهای هم قافیه، نظامی ثابت را ـ چنان که مثلاً در غزل یا مثنوی بود ـ رعایت کند. طول مصراع، تابع طول جمله شاعر است و قافیه نیز هرگاه شاعر لازم بداند ظاهر می شود. در این جا آزادی عمل بیشتر است و البته از موسیقی شعر کهن بی بهره است.
پدیدآورنده جدی این قالبها را نیما یوشیج می شمارند،. البته پیش از نیما یوشیج نیز اندک نمونه هایی از این گونه شعر دیده شده است، ولی نه قوّت آن شعرها در حدّی بوده که چندان قابل اعتنا باشد و نه شاعران آنها با جدّیت این شیوه را ادامه داده اند.
نوگرایی نیما و پیروان او، فقط در قالبهای شعر نبود. آنها در همه عناصر شعر معتقد به یک خانه تکانی جدّی بودند و حتّی می توان گفت تحوّلی که به وسیله این افراد در عناصر خیال و زبان رخ داد، بسیار عمیق تر و کارسازتر از تحوّل در قالب شعر بود.
شاعران کهن سرا می کوشیدند نظام موسیقیایی را حفظ کنند هرچند در این میانه آسیبی هم به زبان و خیال وارد شود و شاعران نوگرا می کوشند آزادی عمل خویش در خیال و زبان را حفظ کنند هرچند آسیبی متوجه موسیقی شود. پس می توان گفت پیدایش شعر نو، ناشی از یک سبک و سنگین کردن مجدّد عناصر شعر و ایجاد توازنی نوین برای آنها بوده است.

قالب نیمایی

شعر آزاد

شعر سپید

 

اینک به اجمال به شرح و توضیح قالب های شعر فارسی می پردازیم. ابتدا به بیان قالب های سنتی می پردازیم :

قصیده


قصیده نوعی از شعر است که دو مصراع بیت اول و مصراع های دوم بقیه ی بیت های آن هم قافیه اند.
طول قصیده از 15 بیت تا 60 بیت می تواند باشد.

لحن و موضوع قصیده حماسی است و در آن از مدح و مفاخره و هجو و ذم و .... سخن می رود و مسائل دیگر از قبیل مسائل اخلاقی و دینی و وصف طبیعت در قصیده جنبه فرعی دارد.

هر چند قصاید شاعرانی چون ناصرخسرو به موضوعات مذهبی و فلسفی و منوچهری و خاقانی به وصف طبیعت و سنایی به عرفان و مسعود سعد به حسبیه معروفند اما مضمون اصلی قصیده مدح است و در قصاید عنصری و انوری نیز موضوع اصلی مدح کردن شاهان است.

قصیده قالب رایح شعر فارسی از اوایل قرن چهارم تا پایان قرن ششم است و از این تاریخ به بعد غزل اندک اندک جای آن را می گیرد اما اوج قصیده سرائی در قرون پنجم و ششم است.

در قرن ششم بر اثر تحولات سیاسی و اجتماعی که رخ می دهد (بر روی کار آمدن سلجوقیان) بازار مدح از رونق می افتد و تصوف رواج می یابد و قصیده که اصل موضوع آن ستایش ممدوح در پایان شعر است جای خود را به دیگر قالب های شعری می دهد هر چند از این دوره به بعد هم قصیده دیده می شود اما دیگر قالب رایج نیست و غزل حتی وظیفه اصلی قصیده که مدح باشد را نیز بر عهده می گیرد.

سرانجام در قرن هفتم سعدی در طی قصیده ای مرگ قصیده را رسماً اعلام می کند و ساختمان سنتی آن در هم می شکند.

بعضی قصیده را "حماسه دروغین" خوانده اند چرا که در ادبیات حماسی قهرمان اغلب یک موجود اساطیری است که کارهای عجیب و خارج از توان بشر معمولی انجام می دهد ولی در قصیده همه ی این صفات در مورد شخصی که کاملاً او ا می شناسیم و می دانیم هیچ یک از این کارها را نمی تواند بکند بکار می رود.

در قصیده هایی که در مدح سلطان محمد غزنوی سروده شده است به نمونه های خوبی از این اغراق ها بر می خوریم که حتی اندکی هم با واقعیت شخصیت او سازگار نبوده است.

نمونه ای از قصیده

قصیده "بهاریه" فرخی شامل صد و بیست و پنج بیت و در مدح سلطان محمود غزنوی است که برای نمونه ابیاتی از آن نقل می شود:

بهار تازه دمید، ای به روی رشک بهار
بیا و روز مرا خوش کن و نبید بیار
همی به روی تو ماند بهار دیبا روی
همی سلامت روی تو و بقای بهار
رخ تو باغ من است و تو باغبان منی
مده به هیچکس از باغ من، گلی، ز نهار!
به روز معرکه، بسیار دیده پشت ملوک
به وقت حمله، فراوان دریده صف سوار
همیشه عادت او بر کشیدن اسلام
همیشه همت او نیست کردن کفار
عطای تو به همه جایگه رسید و، رسد
بلند همت تو بر سپهر دایره وار
کجا تواند گفتن کس آنچه تو کردی
کجا رسد بر کردارهای تو گفتار؟
تو آن شهی که ترا هر کجا شوی، شب و روز
همی رود ظفر و فتح، بر یمین و یسار
خدایگان جهان باش، وز جهان برخور
به کام زی و جهان را به کام خویش گذار

غزل

"غزل" در لغت به معنی "حدیث عاشقی" است. در قرن ششم که قصیده در حال زوال بود "غزل" پا گرفت و در قرن هفتم رسما قصیده را عقب راند و به اوج رسید.

در قصیده موضوع اصلی آن است که در آخر شعر "مدح" کسی گفته شود و در واقع منظور اصلی "ممدوح" است اما در غزل "معشوق" مهم است و در آخر شعر شاعر اسم خود را می آورد و با معشوق سخن می گوید و راز و نیاز می کند.
این "معشوق" گاهی زمینی است اما پست و بازاری نیست و گاهی آسمانی است و عرفانی.

ابیات غزل بین 5 تا 10 ییت دارد و دو مصراع اولین بیت و مصراع دوم بقیه ابیات هم قافیه اند.

غزل را می توان به شکل زیر تصویر کرد:

......................الف///////// ...................... الف
...................... ب ////////// ...................... الف
...................... ج ////////// ...................... الف

موضوعات اصلی غزل بیان احساسات و ذکر معشوق و شکایت از بخت و روزگار است. البته موضوع غزل به این موضوعات محدود نمی شود و در ادب فارسی به غزل هایی بر می خوریم که شامل مطالب اخلاقی و حکیمانه هستند.

هر چند غزل فارسی تحت تأثیر ادبیات عرب بوجود آمد بدین معنی که در ادبیات عرب قصاید غنائی رواج یافت (در این زمان قصیده در ایران مدحی بود و غزل فقط در قسمت اول آن دیده می شود) و در قرن پنجم به تقلید از این قصاید غنایی غزل فارسی به عنوان نوع مستقلی از قصیده جدا شد، اما موضوعات غزل فارسی اصالت دارد و مثلاً غزل عرفانی به سبک شاعران ما در ادبیات عرب نادر است.



نمونه ای از غزل سعدی:

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوش
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

نمونه ای از غزل حافظ:

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمیماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همیکردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد باد صبا این جا با سلسله میرقصند
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی
ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

نمونه ای از غزل عراقی:

نخستین باده کاندر جام کردند
ز چشم مست ساقی وام کردند
چو با خود یافتند اهل طرب را
شراب بیخودی در جام کردند
ز بهر صید دلهای جهانی
کمند زلف خوبان دام کردند
به گیتی هرکجا درد دلی بود
بهم کردند و عشقش نام کردند
جمال خویشتن را جلوه دادند
به یک جلوه دو عالم رام کردند
دلی را تا به دست آرند، هر دم
سر زلفین خود را دام کردند
چو خود کردند راز خویشتن فاش
عراقی را چرا بدنام کردند؟

قطعه

"قطعه" شعری است که معمولاً مصراع های اولین بیت آن هم قافیه نیستند ولی مصراع دوم تمام ادبیات آن هم قافیه اند. طول قطعه دو بیت یا بیشتر است.

......................الف///////// ...................... ب
...................... ج ////////// ...................... ب
...................... د ////////// ...................... ب

قطعه را بیشتر در بیان مطالب اخلاقی و تعلیمی و مناظره و نامه نگاری بکار می برند.

قدیمی ترین قطعه ها مربوط به ابن یمین است و از بین شاعران معاصر پروین اعتصامی نیز بیشتر اشعارش را در قالب قطعه سروده است.

پروین اعتصامی مناظره های زیادی در قالب قطعه دارد از قبیل مناظره نخ و سوزن، سیر و پیاز و ......

شکل تصویری قطعه به شکل زیر است:



علت اسم گذاری قطعه این است که شعری با قالب قطعه مانند آن است که از وسط یک قصیده برداشته شده باشد و در واقع قطعه ای از یک قصیده است.

نشنیده ای که زیر چناری کدوبنی ----- بررست و بردمید بر او بر، به روز بیست

پرسیدازچنار که توچند روزه ای؟ ----- گفتا چنار سال مرا بیشتر ز سی است

خندید پس بدو که من از تو به بیست روز ----- برتر شدم بگوی که این کاهلیت چیست؟

او را چنارگفت که امروز ای کدو ----- باتو مراهنوز نه هنگام داوری است

فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان ----- آنگه شود پدید که نامرد و مرد کیست!!!

(انوری)

مثنوی

واژه ی مثنوی از کلمه ی "مثنی" به معنی دوتائی گرفته شده است. زیرا در هر بیت دو قافیه آمده است که با قافیه بیت بعد فرق می کند.

از آنجا که مثنوی به لحاظ قافیه محدودیت ندارد بیشتر برای موضوعات طولانی به کار می رود.

خصوصیات مثنوی باعث شده است که داستان ها اغلب در قالب مثنوی سروده شوند. علاوه بر داستان سرایی، برای هر موضوعی که طولانی باشد هم از مثنوی استفاده می شود.

مثلاً در ادبیات آموزشی مثل آموزه های صوفیان هم از قالب مثنوی بهره می برده اند.

سرودن مثنوی از قرن سوم و چهارم هجری آغاز شده است که از بهترین مثنوی ها می توان به شاهنامه فردوسی، حدیقه سنایی، خمسه نظامی و مثنوی مولوی اشاره کرد.

قدیمی ترین مثنوی سروده شده- که اکنون به جز چند بیت چیزی از آن در دست نیست- مربوط به رودکی است که متن کلیله و دمنه را در قالب مثنوی به نظم در آورده بود.

نمونه ای از مثنوی از بوستان سعدی

حکایت

یکی گربه در خانه زال بود----- که برگشته ایام و بد حال بود
روان شد به مهمان سرای امیر----- غلامان سلطان زدند شر به تیر
چکان خونش از استخوان می دوید---همی گفت و از هول جان می دوید
اگر جستم از دست این تیر زن----- من و موش و ویرانه پیر زن

ترجیع بند

ترجیع بند از چند قطعه شعر تشکیل شده است که هر کدام از این قطعه شعرها دارای قافیه و وزن یکسان هستند و در آخر هر رشته شعر یک بیت یکسان با قافیه ای جداگانه تکرار می شود.

بهترین ترجیح بندهای مربوط به سعدی ، هاتف و فرخی است.

از ترجیع بندهای معروف ادبی فارسی ترجیع بند هاتف است که بیت ترجیع آن این است:


که نیکی هست و هیچ نیست جز او ----- وحده لا اله الا هو



نمونه ای از ترجیع بند از دیوان سعدی

دردا که به لب رسید جانم ----- آوخ که ز دست شد عنانم

کس دید چو من ضعیف هرگز ----- کز هستی خویش در گمانم

پروانه ام اوفتان و خیزان ----- یکبار بسوز و وارهانم

گر لطف کنی به جای اینم ----- ورجور کنی سرای آنم

بنشینم و صبر پیش گیرم ----- دنباله کار خویش گیرم

زان رفتن و آمدن چگویم ----- می آیی و می روم من از هوش

یاران به نصیحتم چه گویند ----- بنشین و صبور باش و مخروش

ای خام، من این چنین در آتش ----- عیبم مکن ار برآورم جوش

تا جهد بود به جان بکوشم ----- و آنگه به ضرورت از بن گوش

بنشینم و صبر پیش گیرم ----- دنباله ی کار خویش گیرم

ای بر تو قبای حسن چالاک ----- صد پیرهن از جدائیت چاک

پیشت به تواضع است گویی ----- افتادن آفتاب بر خاک

ما خاک شویم و هم نگردد ----- خاک درت از جبین ما پاک

مهر از تو توان برید هیهات ----- کس بر تو توان گزید حاشاک

بنشینم و صبر پیش گیرم ----- دنباله ی کار خویش گیرم

** توضیح: به علت طولانی بودن ترجیع بند تنها قسمتهایی از آن انتخاب شده است که نشان دهنده ساختار شعری ترجیع بند باشد.

ترکیب بند

ترکیب بند از لحاظ ساختار شعری مانند "ترجیع بند" است و تنها تفاوت آن این است که بیت تکرار شده در بین قطعه های شعر یکسان نیستند.

از ترکیب بندهای معروف ترکیب بند محتشم کاشانی در توصیف واقعه ی کربلاست.





نمونه ی ترکیب بند از وحشی بافقی


دوستان شرح پریشانی من گوش کنید ----- داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید ----- گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز نهفتن تا کی

سوختم سوختم این سوز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ----- ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانه رویی بودیم ----- بسته سلسله ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت -----سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت ----- یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم


** توضیح: به علت طولانی بودن، تنها قسمت هایی از ترکیب بند که نشان دهنده ی ساختار شعری آن باشد انتخاب شده است.

مسمط

مجموعه جدید مصراع همقافیه (بند مسمط) و یک مصراع که قافیه آن مستقل است. (رشته مسمط یا مصراع تسمیط) و این شکل چند بار با قافیه های متفاوت تکرار می شود.

و اما مصراع های جدا با هم قافیه دارند، بدین نحو: الف�الف�الف�ی� ب�ب�ب� ی � ح� ح�ج�ی به مسمط هایی که بند مسمط و رشته مسمط آنها مجموعه سه مصراع باشد مسمط مثلث به چهار مصراع مربع و به پنج مصراعی مخمس و به شش مصرایی مسدس گویند. مسمط حداقل مثلث و حداکثر (معمولاً) مسدس است و همه مسمطات منوچهری مسدس است.



مانند:

گویی بط سپید جامه به صابون زده است --- کبک دری ساق پای در قدح خون زده است

بر گل تر دلیب، گنج فریدون زده است --- لشگر چین در بهار، خیمه به هامون زده است

لاله سوی جویبار خرگه بیرون زده است --- خیمه آن سبزگون خرگه این آتشین



باز مرا طبع شعر سخت به جوش آمده است � کم سخن عندلیب،دوش به گوش آمده است

از شغب مردمان لاله به جوش آمده است --- زیر به بانگ آمده است بم بخروش آمده است

نسترن مشکبوی، مشک فروش آمده است --- سیمش در گردن است، مشکش در آستین



مسمط معمولاً ساختمان قصیده را دارد اول آن تغزل است و بعد تخلص به مدح می پردازد. این نوع جدید مسمط است که به ابتکار منوچهری از مسمط قدیم ساخته شده است، مسمط قدیم بیتی است چند لختی که لخت های آن یک قافیه دارند (قافیه درونی) و لخت آخری آن با لخت های آخر ابیات دیگر هم قافیه است (قافیه بیرونی) او گاهی به این گونه اشعار شعر مسجع گویند و نمونه آن در اشعار مولانا زیاد است.


دیده سیرست مرا جان دلیرست مرا ----- زهره شیرست مرا، زهره تابیده شدم

شکر کند عاشق حق، کز همه بردیم سبق ---- بر زبر هفت طبق، اختر رخشنده شدم

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان----- کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم


این ابیات را می توان به شکل زیر (مسمط و مربع) نوشت:

دیده سیرت مرا ----- جان دلبراست مرا

زهره شیرست مرا ---- زهره تابنده شدم

که هر مصراع آن دو بار مفتعلن و به اصطلاح عروصی مربع است که در شعر فارسی مفعول نیست و ابیات فارسی معمولاً مسدس و یا مثمن هستند. از این رو منوچهری این پاره ها را طولانی تر کرد و به حد مصراع مفعول در شعر فارسی رساند.

مستزاد

مستزاد شعری است که در آخر مصراع های یک رباعی یا غزل یا قطعه، جمله ی کوتاهی از نثر آهنگین و مسجع اضافه می کنند که از لحاظ معنی به آن مصراع مربوط است ولی با وزن اصلی شعر هماهنگ نیست.

در واقع کلمه ی مستزاد به معنی "زیاد شده" هم همین معنی را می دهد و علت نام گذاری این نوع شعر هم قطعه اضافه شده در پایان هر مصراع است.




نمونه ی چند مستزاد

گیرم که ز مال و زر کسی قارون شد ---------- مرگ است زپی!

یا آن که به علم و دانش افلاطون شد ---------- کو حاصل وی؟

اندوخته ام ز کف همه بیرون شد ---------- کو ناله ی نی؟

ز اندیشه کونین دلم پرخون شد ---------- کو ساغر می؟
(مشتاق اصفهانی)

گر حاجت خود بری به درگاه خدا ---------- با صدق و صفا

حاجات ترا کند خداوند روا ---------- بی چون و چرا

ز نهار مبر حاجت خود در بر خلق ---------- با جامه ی دلق

کز خلق نیاید کرم وجود و عطا ---------- بی شرک و ریا
(سنا)



رباعی


"رباعی" از کلمه ی "رباع" به معنی "چهارتایی" گرفته شده است.

"رباعی" شعری است چهار مصراعی که بر وزن "لاحول و لاقوة الابالله" سروده می شود.

سه مصراع اول رباعی تقریباً مقدمه ای برای منظور شاعر هستند و حرف اصلی در مصراع چهارم گفته می شود.

رباعی در قدیم را از لحاظ موضوع می توان به سه دسته تقسیم کرد:

الف) رباعی عاشقانه: مثل رباعی های رودکی

ب) رباعی صوفیانه : مثل رباعی های ابوسعید ابوالخیر، عطار و مولوی

ج) رباعی فلسفی: مثل رباعی های خیام




شکل رباعی به صورت زیر است:

..................... الف ///////// ..................... الف

..................... ب ///////// ....................... الف

البته در زمانهای قدیم بعضی رباعی ها دارای چهار مصراع هم قافیه بودند.

نمونه هایی از رباعی:

جز من اگرت عاشق شیداست بگو ----- ور میل دلت به جانت ماست بگو

ور هیچ مرا در دل تو جاست بگو ----- گر هست بگو، نیست بگو، راست بگو
(مولوی)

هر سبزه که بر کنار جویی رسته است ---- گویی زلب فرشته خویی رسته است

پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی ---- کان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است
(خیام)

دوبیتی

کلمه ی "دوبیتی" علاوه بر اینکه در مورد رباعی به کار می رود به معنی شعری است که دارای چهار مصراع است. دوبیتی شعری است که دارای چهار مصراع است و می تواند در هر وزنی سروده شود. رباعی نیز در واقع یک نوع دوبیتی است که وزن خاصی دارد. بیشتر دو بیتی های مربوط به بابا طاهر است.


نمونه هایی از دو بیتی های باباطاهر:

دل عاشق به پیغامی بسازد ----- خمارآلوده با جامی بسازد

مرا کیفیت چشم تو کافی است ----- ریاضت کش به بادامی بسازد

***

ز دست دیده و دل هر دو فریاد ----- هر آنچه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد-------------زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

***

جوونی هم بهاری بود و گذشت ----- به ما یک اعتباری بود و بگذشت

میون ما و تو یک الفتی بود. ------ که آن هم نوبهاری بود و گذشت

تصنیف

بوی جوی مولیان آید همی ------ یاد یار مهربان آید همی

این شعر منسوب به رودکی را که همراه با چنگ خوانده میشده شاید بتوان تصنیف دانست و از آن به بعد نیز عده ای از شاعران اشعار خویش را همراه با عود و چنگ می خوانده اند.

در قرن ششم و هفتم تصنیف سرائی معمول بوده چنانکه دولتشاه سمرقندی نوشته است عبدالقادر عودی برای ابن حسام هروی (متوفی به سال 737- ه � ق) تصنیفی سرود.

در روزگار صفویه نیز سرودن تصنیف معمول و متداول بوده است از جمله تصنیف سازان می توان به شاهمراد خوانساری اشاره کرد که تصنیف های متعددی را سرود.

در عهد زندیه تصنیف های زیادی درباره رشادت لطفعلی خان زند سروده شد.

در زمان ناصرالدین شاه قاجار نیز ترانه های زیادی دهان به دهان برگشت که می توان به تصنیف هائی که درباره ظل السلطان در دوران حکومتش در اصفهان و یا تصنیف درباره ی ماشین دودی شهر ری اشاره شد اما مشهورترین تصنیف ساز دوره قاجاریه میرزا علی اکبر خان شیدا بود که همراه با تصنیف، سه تار می زد.

عارف قزوینی تصنیف ساز و شاعر معروف اولین کسی بود که تصنیف را برای مقاصد سیاسی و میهنی سرود
ملک الشعرای بهار و رهی معیری نیز از تصنیف سازان معروف بودند.

نمونه ای از تصنیف های ملک الشعرای بهار که در دستگاه ماهور خوانده می شود:

زمن نگارم / خبر ندارد/ بحال زارم/ نظر ندارد

خبر ندارم / من از دل خود / دل من از من / خبر ندارد

کجا رود دل که دلبرش نیست/ کجا پرد مرغ / که پر ندارد

امان ازین عشق / فغان ازین عشق / که غیر خون / جگر ندارد

همه سیاهی/ همه تباهی / مگر شب ما / سحر ندارد

بهار مضطر مثال دیگر / که آه و زاری / اثر ندارد

چهارپاره


"چهارپاره" از قالب های جدیدی است که همزمان با رواج شعر نو بوجود آمده است.

"چهارپاره" مجموعه ای از دو بیتی هایی است که در کل یک شعر را می سازند.

دو بیتی های تشکیل دهنده چهارپاره از لحاظ قافیه با هم تفاوت دارند.

نمونه ای از چهارپاره:


فالگیر


کند وی آفتاب به پهلو فتاده بود ----- زنبورهای نور زگردش گریخته


در پشت سبزه های لگدکوب آسمان----- گلبرگ های سرخ شفق تازه ریخته


***


کف بین پیرد باد درآمد ز راه دور ----- پیچیده شال زرد خزان را به گردنش


آن روز میهمان درختان کوچه بود ----- تا بشنوند راز خود از فال روشنش



***



در هر قدم که رفت درختی سلام گفت----- هر شاخه دست خویش به سویش دراز کرد


او دست های یک یکشان را کنار زد ----- چون کولیان نوای غریبانه ساز کرد



***



آن قدر خواند که زاغان شامگاه ----- شب را ز لابلای درختان صدا زدند


از بیم آن صدا به زمین ریخت برگ ها----- گویی هزار چلچله را در هوا زدند



***



شب همچو آبی از سراین برگ ها گذشت ----- هر برگ همچو نیمه دستی بریده بود


هر چند نقشی از کف این دست ها نخواند ----- کف بین باد طالع هر برگ دیده بود

(نادر نادرپور)

مفردات


هر شعری حداقل یک بیت دارد.

"مفرد" شعری تک بیتی است که شاعر تمام مقصود خود را در همان یک بیت بیان می کند.

"مفرد" یا همان "تک بیت" اغلب برای بیان نکته های اخلاقی به کار می رود.

در "مفرد" گاهی دو مصراع هم قافیه هستند و گاهی دارای قافیه نیستند.


بعضی از شعرا دارای تک بیت های زیادی هستند، مانند سعدی که در پایان دیوانش به تعداد زیادی از این "مفرد" ها بر می خوریم که تحت عنوان "مفردات" تقسیم بندی شده اند.

بعضی گفته اند که "مفرد" در واقع همان ضرب المثل است که به شعر بیان شده است.

نمونه هایی از مفرد:

پای ملخی نزد سلیمان بردن ----- زشت است ولیکن هنر است از موری

***

مردی نه به قوت است و شمشیر زنی ----- آن است که جوری که توانی نکنی

تضمین

تضمین به طور کلی به این معنی است که قطعاتی از شعر شاعر دیگری را در داخل شعر خود بیاورند.

در بین شاعران قدیمی چون حافظ و سعدی و ... تضمین به این معنا بوده است که با ذکر اسم شاعر، مصراع یا بیتی از شعر او را در میان غزل یا قصیده خود بیاورند.

مثلاً سعدی غزلی دارد که این گونه شروع می شود:

من از آن روز که در بند تو ام آزادم ----- پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

و حافظ در غزلی مصراع اول این غزل را به این صورت تضمین کرده است.

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ----- ناز بنیاد مکن تا نَکَنی بنیادم


و در آخر، مصراع سعدی را تضمین می کند و می گوید:

حافظ از جو ر تو، حاشا که بگرداند روی ---- من از آن روز که در بند تو ام آزادم

اما تضمین در بین شعرای سده ی اخیر به این معنی است با شعری از شعرای قدیمی مسمط بسازند.

مثلاً غزلی از سعدی یا حافظ را تضمین می کنند و با اضافه کردن ابیاتی هم وزن و هم قافیه مصراع های اول آن شعر، شعری می سرایند که در قالب مسمط چهار یا پنج یا شش مصراعی است.

این نوع تضمین در قدیم مرسوم نبوده و در سالهای اخیر متداول شده است.

یکی از تضمین های معروف مربوط به ملک الشعرای بهار است ک غزلی از سعدی را تضمین کرده است.

قسمتی از این شعر در زیر آورده شده است:

ابیاتی که به رنگ نارنجی آورده شده است مربوط به غزلی از سعدی است که ملک الشعرای بهار آن را در بین شعر خود آورده است.


سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟ ----- یا چو شیرین سخنت نخل شکر باری هست؟

یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست؟----- هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست

مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست ----- یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست



لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس----- به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس

پایبند تو ندارد سر دمسازی کس----- موسی اینجا بنهد رخت به امید قبس

به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس----- که به هر حلقه‌ی زلف تو گرفتاری هست



بی‌گلستان تو در دست بجز خاری نیست----- به ز گفتار تو بی‌شائبه گفتاری نیست

فارغ از جلوه‌ی حسنت در و دیواری نیست----- ای که در دار ادب غیر تو دیاری نیست!

گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست----- در و دیوار گواهی بدهد کاری هست



روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم----- شب نباشد که ثنای تو مکرر نکنم

منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم ----- نزد اعمی صفت مهر منور نکنم

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟----- همه دانند که در صحبت گل خاری هست




در پایان به شرح و توضیح مهمترین قالب های نو می پردازیم:

شکل نیمائی که به آن شعر آزاد گویند.

نیمایی شعری است با وزن عروضی منتها ارکان آن مانند شعر سنتی محدود به دو و سه و چهار رکن نیست و قافیه جای منظم و مشخصی ندارد. اشعار نیما و اخوان و فروغ و سپهری و بیشتر شاعران نو پرداز بدین شکل است.


نمونه ای از شعر نیمایی از فروغ فرخزاد:

"هدیه"

من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم

***

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم


__________________________________________________ _____________________________________

سپید

شکل شاملوئی که بدان شعر سپید گویند. این نوع از شعر وزن و آهنگ دارد منتها عروضی نیست و قافیه در آن جای ثابتی ندارد. اغلب شعرهای احمد شاملو چنین است:

نمونه ای از شعر احمد شاملو:

"سرود برای مرد روشن که به سایه رفت"

قناعت وار
تکیده بود
باریک و بلند
چون پیامی دشوار
در لغتی
با چشمانی از سؤال و عسل
و رخساری بر تافته از حقیقت و باد
مردی با گردش آب
مردی مختصر
که خلاصه خود بود
خر خاکی های در جنازه ات به سوء ظن می نگرند

***

بیش از آن که خشم صاعقه خاکسترش کند
تسمه از گرده گاو توفان کشیده بود
آزمون ایمان های کهن را
بر قفل معجرهای عقیق
دندان فرسوده بود
بر پرت افتاده ترین راه ها
پو زار کشیده بود
رهگذری نا منتظر
که هر بیشه و هر پل آوازش را می شناخت

***

جاده ها با خاطره ی قدم های تو بیدار می مانند
که روز را پیشباز می رفتی
هر چند سپیده تو را
از آن پیشتر دمید
که خروسان بانگ سحر کنند
مرغی در بال هایش شکفت
باغی درد رختش
ماد رعتاب تو می شکوفیم
در شتابت
مادر کتاب تو می شکوفیم
در دفاع از لبخند تو
که یقین است و باور است
دریا به جرعه ای که تو از چاه خورده ای حسادت می کند

این شعر را احمد شاملو در رثای جلال آل احمد سروده است.

__________________________________________________ _____________________________________


موج نو

شعر موج نونه تنها وزن عروضی ندار بلکه آهنگ و موسیقی آن حتی مانند شعر سپید هم مشخص نیست و در حقیقت فرق آن با نثر در معنای آن است.

در شعر سپید تشبیهات و استعارات با زبان شعر بیان می شود و جز لطافت و تاثیرگذار معنوی، در ظاهر فرقی با نثر ندارد.

نمونه ی شعر موج از احمد رضا احمدی:

"قلب تو....."

قلب تو هوا را گرم کرد
در هوای گرم
عشق ما تعارف پذیر بود و
قناعت به نگاه در چاه آب

***

مردم که در گرما
از باران آمدند
گفتی از اطاق بروند
چراغ بگذارند
من ترا دوست دارم

***

ای تو
ای تو عادل
تو عادلانه غزل را
در خواب
در ظرف های شکسته
تنها نمی گذاری
در اطراف انفجار
یک شاخه له شده انگور است
قضاوت فقط از توست

***

شاخه ابریشم را از چهره ات بر می دارم
گفتم از توست
گفتی: نه باد آورده است

***

هنگام که در طنز خاکستری زمستان
زمین را تازیانه می زدی
خون شقایق از پوستم بر زمین ریخت

از بیل گیتس پرسیدن از تو ثروتمند تر هم هست؟

در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدن ک…ی؟

در جواب گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه ی طراحی مایکروسافت و تو ذهنم پی ریزی می کردم،در فرودگاهی درنیویورک قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد،دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه من و دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت.

گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت.

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت ،گفتم پسرجون چند وقت پیش یه روزنامه بهم بخشیدی.هرکسی میاداینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!
پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم

به قدری این جمله و نگاه پسر تو ذهن من مونده که خدایا این برمبنای چه احساسی اینا رو میگه.

زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد و پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم
گروهی تشکیل دادم بعد از 19 سال گفتم که برید و اونی که در فلان فرودگاه روزنامه میفروخت و پیدا کنید.یک ماه و نیم مطالعه کردند و متوجه شدند یک فرد سیاه پوسته که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره.

ازش پرسیدم من و میشناسی. گفت بله، جناب عالی آقای بیلگیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.

سالها پیش زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم

گفت که طبیعیه. این حس و حال خودم بود
گفتم میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی و جبران کنم
گفت که چطوری؟
گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم
(خود بیلگیتس میگه خود این جوونه مرتب میخندید وقتی با من صحبت میکرد)
پسره سیاه پوست گفت هر چی بخوام بهم میدی؟
گفتم هرچی که بخوای
گفت هر چی بخوام؟
گفتم آره هر چی که بخوای بهت میدم
من به 50 کشور افریقایی وام دادم به اندازه تمام اونا به تو میبخشم
گفت آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی
پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟
پسره سیاه پوست گفت که :فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو
بخشیدم ولی تو تو اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه

بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان 32
ساله مسلمان سیاه پوست

چند حکایت از عبید زاکانی

 درِ خانه ی کسی بدزدیدند. او برفت و در مسجدی بركند و به خانه میبرد.

گفتند چرا در مسجد بركنده ای؟ گفت: درِ خانه من دزدیده اند و خداوند این در،

دزد را میشناسد، در را به من سپارد و در خانه خود بازستاند.

*****************

 شخصی از مولانا عضدالدین پرسید: چونست كه مردم در زمان خلفا دعوی خدائی

و پیغمبری بسیار می كردند و اكنون نمی كنند؟

گفت: مردمِ این روزگار را چندان ظلم و گرسنگی افتاده است كه نه از خدایشان به یاد می آید و نه از پیغامبر.

*****************

 درویشی به در خانه ای رسید. پاره نانی بخواست. دختركی در خانه بود

گفت: نیست. گفت: چوبی هیمه ای. گفت: نیست. گفت: پاره ای نمك. گفت: نیست.

گفت: كوزه ای آب. گفت: نیست. گفت: مادرت كجاست؟ گفت: به تعزیت خویشاوندان رفته است.

گفت: چنین كه من حال خانه ی شما می بینم، 10خویشاوند دیگر می باید به تعزیت شما آیند.

*******************

 خراسانی به نردبان در باغ دیگری میرفت تا میوه بدزدد

خداوند باغ برسید و گفت: در باغ من چكار داری؟ گفت: نردبان می فروشم.

گفت: نردبان در باغ من می فروشی؟ گفت: نردبان از آن من است، هر كجا كه خواستم میفروشم.

*****************

ظریفی مرغی بریان در سفره ی بخیلی دید كه سه روز پی در پی بود و نمیخورد.

گفت: عمر این مرغ بریان بعد از مرگ درازتر از عمر اوست پیش از مرگ.

*****************

شخصی دعوی نبوت كرد. پیش خلیفه اش بردند. از او پرسید كه معجزه ات چیست؟

گفت: معجزه ام این كه هرچه در دل شما میگذرد مرا معلوم است.

چنانكه اكنون در دل همه میگذرد كه من دروغ می گویم.

نامه ای از طرف خدا

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی،

حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروزدر زندگی ات افتاد،

از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: “سلام”، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم میخواهی چیزی را به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.* *تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه میکنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی.* *تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند وتو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت میبری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه میکردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی.* *موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!* *احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را میکنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی.* *آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید.*