بگذار این شاعر جوانی کرده باشد

با واژه ها نامهربانی کرده باشد

بگذار ما را باد با خود برده باشد

تنهایی ما را جهانی کرده باشد

بگذار بین دوستان و دشمنانت

خنجر فقط پادرمیانی کرده باشد

می داند احوال من بی برگ و بر را

هرکس که عمری باغبانی کرده باشد

کی دیده ای یک زنبق هفتاد و یک برگ

بالای نی شیرین زبانی کرده باشد

ای گل ! نبینم نشنوم دست پلیدی

لب هایتان را خیزرانی کرده باشد ...

سعید بیابانکی

افتاده در اين راه، سپرهاي زيادي    
يعني ره عشق است و خطرهاي زيادي
بيهوده به پرواز مينديش كبوتر!    
بيرون قفس ريخته پرهاي زيادي 
اين كوه كه هر گوشه آن پارۀ لعلي است    
خورده است بدان خون جگرهاي زيادي
درد است كه پرپر شده باشند در اين باغ    
بر شانۀ تو شانه به سرهاي زيادي
از يك سفر دور و دراز آمده انگار    
اين قاصدك آورده خبرهاي زيادي
راهي است پر از شور، كه مي بينم از اين دور    
ني هاي فراواني و سرهاي زيادي
هم در به دري دارد و هم خانه خرابي    
عشق است و مزينّ به هنرهاي زيادي
بيچاره دل من كه در اين برزخ ترديد    
خورده است به اما و اگرهاي زيادي
جز عشق بگو كيست كه افروخته باشند    
در آتش او خيمه و درهاي زيادي...

سعید بیابانکی


۱
ای سُكرِ آیه‌هات به سَر‌مستی صِدات!
ای چشم‌هات مَعنی و لب‌هات آیه‌هات...!


در سینۀ تو معجزۀ جاری ابد
در قصّۀ ازل، نفست نفخۀ حیات...


ای نیزه‌ها ابولهبِ سورۀ سَرَت!
ای خونِ منتشر شده‌ات آیۀ زكات!


ای نامِ مُستعارت قرآنِ محكمات!
ای آفتابْ پیشِ تو و سایۀ تو مات!


قبله‌نمای گُم‌شدۀ ما! هُمای ما!
قرآنِ ناطقِ شبِ ما! كشتی نجات!


بشكن نمازِ باطلِ امواجِ مُرده را
ما تشنه‌‌ایم، تشنۀ توفانی از فُرات...

 
لب باز كن، به لهجۀ قرآن اذان بگو
تا بگذریم راكع و ساجد از این صراط


آن روز، عشق را به چه نامی صدا زدی
در خَلسۀ قُنوتَت و در ذكرِ ربّنات؟


آن روز ظهر، از چه سماعی كه دَم زدی،
هستی به اقتدای تو افتاد در نشاط؟


ای نامِ مُستعارت قرآنِ مُحكمات!
ای آفتاب، پیشِ تو و سایۀ تو مات!


بی‌شك به اعتبارِ تو و خاندانِ توست
نوری به مُمكنات اگر كرده التفات


فرداست بشنویم كه در صور می‌دمند:
«یا ایها‌الذّینَ گرفتار در لُغات!


قرآنِ ما سخن گفت از جانبِ حجاز
خورشیدِ ما بر آمد، قد قامتِ‌الصَّلوه...!»

  

 ۲
تا ریخت خون مرد به دامان کربلا
سجاده شد زمین و بیابان کربلا

بر مسلمین، طلیعۀ نو باز شد ز حق
در رهگذار تشنۀ میدان کربلا

خون پیمبر است که گلگونه کرده است
خاک سیاه و خار مغیلان کربلا

الگوی زندگی است و راه مقاومت
طرح قیام آل مسلمان کربلا

آنک حضور شمر که بر باد می‌رود
بر پیشگاه سید و سلطان کربلا

پا در رکاب باد چه می‌بندی ای رفیق!
پر باز کن به دولت ایمان کربلا

آزادگی‌ست آنچه که تسجیل می‌شود
بر برگ برگ دفتر و دیوان کربلا
 

۳
عشق، فهمید که جان چیست، دل و جانش نیست
سرخوش آن کس که در این ره سر و سامانش نیست

عشق تو راز بزرگی‌ست که درکش سخت است
درد من درد و بلایی‌ست که درمانش نیست

من در آن شهر خموشان و سکونم که کسی
ترسی از خار مغیلان بیابانش نیست

قتل‌گاه دل او کعبۀ آزادی اوست
می‌رود سوی خدا بیم ز میدانش نیست

آن که قربان ره صدق و صفا می‌باشد
آدمی نیست در این دهر که قربانش نیست

دعوتت بانگ اذانی‌ست که می‌خواندمان
کربلای تو نمازی‌ست که پایانش نیست

نیزه و تیغ و سنان ماند و سواران رفتند
هیچ، در دشت، به‌جز زخم شهیدانش نیست


۴
نیزه را سرور من! بستر راحت کردی
شام را غلغلۀ صبح قیامت کردی


به لب تشنه‌ات آن روز اشارت می‌کرد
خاتمی را که در انگشت شهادت کردی


عقل می‌خواست بمانی به حرم، اما عشق
گفت بر نیزه بزن بوسه، اجابت کردی


بانگ لبیک که حجاج به لب می‌آرند
آیه‌هایی‌ست که بر نیزه تلاوت کردی


اکبر و قاسم و عباس کجایند، کجا
آه عشق، این همه را بردی و غارت کردی


باز من ماندم و تنهایی و حسرت، هیهات
گرچه آزادم از قید اسارت کردی


۵
وقتی علم بر دوش توست آری علمدار
بی دست هم یك پا علمداری علمدار!


ای ابر رحمت یاس‌ها چشم‌انتظارند
كی بر سر این باغ می‌باری علمدار


مشكی پر از آب حیات اما تو بی‌دست
باید به دندان برد... ناچاری علمدار


خورشید را در گود خون شرمنده كردی
روشن‌ترین گلچرخ ایثاری علمدار


دریا هم از امواج روحت ملتهب شد
تا از كدامین شعله سرشاری علمدار


یك‌سوی، نامردان و دیگرسوی، مردان
در این میان تنها تو معیاری علمدار
 

۶
دستی بلند می‌شود این نوحه‌ها کم است
ای عشق شیعه باش که ماه محرم است

در عاشقانه‌های خودش شاعری نوشت
حتی تمام سال برای عزا، کم است

سوگند می‌خورم به فراوانی شما
این سایه شمر نیست، نه این ابن‌ملجم است

سهم شما همیشۀ تاریخ از فدک
یک پهلوی شکسته و یک آسمان غم است

هیئت سکوت می‌کند و نالۀ کسی
در حلقه‌های ممتد زنجیر مبهم است

محکم بکوب و جام بلا را نگاهدار
پیمان مشک تشنه و عباس محکم است

 

۷
ساربان غریب! می‌خواهی این همه مست را کجا ببری؟
تشنه آورده‌ای که آب دهی، یا به سرچشمۀ بقا ببری؟

کعبۀ هاج و واج را دیروز، در معمای خود رها کردی
یک قبیله ذبیح آوردی غرق خون تا دل از مِنا ببری

کاش می‌شد که بی‌صدا... اما تو سراپا خروش و فریادی
خبر داغ عشق آوردی، نه! نمی‌شد که بی‌صدا ببری

و ستون‌های آسمان لرزید لحظه‌ای که قرار شد دل را
از قد و قامت علی ببُری، صاف و یکدست تا خدا ببری

سر و انگشت و پیرهن یک‌سو، سجده بر خاک کرده تن یک‌سو
خواستی این چهار رکعت را پیش لیلا جدا جدا ببری

قصه را مادری جوان دیروز در کمرگاه کوچه کرد آغاز
به گلوگاه می‌رسیدی تا قصه را تو به انتها ببری


لطف قرآن به طرز خواندن توست، «والضحی» چشم‌های روشن توست
و «اذا الشَّمسُ کُوّرَت» تنِ توست که در آغوش بوریا ببری

بیت آخر میان خواهش و اشک می‌رسد بی‌قرار و می‌داند
در پی یک بهانه می‌گردی، تشنه‌ای را به کربلا ببری

 

۸
پرسید از قبیله که این سرزمین کجاست؟
گفتند: قاضریه و گفتند: نینواست

دستی کشید بر سر و بر یال ذوالجناح
آهسته زیر لب به خودش گفت: کربلاست!

توفان وزید از وسط دشت، ناگهان
افتاد پرده دید سرش روی نیزه‌هاست

زخمی‌تر از مسیح در آن روشنان خون
روی صلیب دید سر از پیکرش جداست

توفان وزید، قافله را برد با خودش
شمشیر بود و حنجره و... دید در مناست

باران تیر بود که می‌آمد از کمان
بر دوش باد دید که پیراهنش رهاست

افتاد پرده... دید به تاراج آمده‌ست
مردی که فکر غارت انگشتر و عباست
.........
برگشت اسب از لب گودال قتلگاه
افتاد پرده دید... که در آسمان عزاست

 

۹
یا لحظه‌ای نباید شد یار، با سر تو

یا اینکه داشت بر نی دیدار با سر تو

یک‌بار دیگر آن قوم، یک‌بار دیگر آن حُکم

قرآن به نیزه کردند این‌بار با سر تو

از پیکرت ربودند آن پاره پیرهن را

بستند بر سر نی، دستار با سر تو

با سنگ‌های کینه سر را نشانه رفتند

انگار ادامه دارد پیکار با سر تو

فریاد تو زمین را «دارالقیام» تو ساخت

تا آسمان کِشد قد این دار با سر تو

پامال شد حقیقت، محراب گشت گودال

تاریخ شد دوباره تکرار با سر تو

مثل چراغ خورشید بر نیزه می‌درخشد

تا که شود جهانی بیدار با سر تو

 

۱۰
فرصت اگر می‌داد بهتر می‌کشیدم
از کوچه‌های بی‌غزل پر می‌کشیدم

مشک غزل را روی دوشم می‌گرفتم
در لابلای خیمه‌ها سر می‌کشیدم

در خلوت یک خیمۀ ماتم‌گرفته
گهواره‌ای را جای اصغر می‌کشیدم

قطعاً برای تسلیت دادن به زینب
حتی شده یک نیزه کمتر می‌کشیدم

با استعانت از شعور واژه‌هایم
در ذهن‌های مرده باور می‌کشیدم

شاید اگر از آب کوفه خورده بودم
من هم به روی دوست خنجر می‌کشیدم

من شاعرم، اما اگر نقاش بودم
یک عصر عاشورای دیگر می‌کشیدم